تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل آخر

سوگل مطمئنی نمیای ؟ ...


_آره ... می دونی دقیقا" کی می رسن ؟ ...
 

_سیاوش دیشب که تماس گرفت گفت 11 صبح فرودگاه باشم ... خب من دیگه بهتره برم می ترسم به موقع نرسم ... راستی من وسایلم رو هم جمع کردم و از همون طرف با سیاوش می رم خونه خودمون ...
 

بوسه ای به صورتم می زنه : از مهمون نوازی این چند روزت هم ممنونم ... خیلی خوش گذشت .... راستی مواظب خودتم باش ... کاری نداری عزیزم ...
 

با گیجی سرمو تکون می دم و به رفتنش نگاه می کنم ... همونطور که سرمو توی دستام میگیرم با درماندگی روی مبلی می شینم و به این فکر می کنم که چرا امید به من زنگی نزد و نگفت که کی می رسه ؟ ... اون که هر شب باهام تماس می گرفت و حالم رو می پرسید پس چرا دو روز بود که هیچ تماسی با من نگرفته بود ؟ ...
 

وسط اتاق می ایستم و با هیجان به صدای قدم های محکمش توی راهرو گوش می دم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... چقدر برای این لحظه ها ثانیه شماری کرده بودم ... با باز شدن در نگاه مشتاقم رو بهش می دوزم ، در رو می بنده و بهش تکیه می ده ... ناخودآگاه از ترس قدمی به عقب برمی دارم حسی بهم می گه یه چیزی این وسط درست نیست ... نگاه خیرش روم دوخته شده و ناگهان با بهت متوجه خشم مهار نشده زیر چهره سردش می شم ... قبل از این که به طرفم بیاد پشت مبل مخفی می شم و با وحشت بهش نگاه می کنم ... با صدایی که از خشم می لرزه می گه :
 

بیا اینجا سوگل ... می دونی که نمی تونی از دستم فرار کنی ... پس خودت با زبون خوش بیا اینجا ...
 

_چی شده امید ؟ ... چرا اینجوری می کنی ؟ ...
 

از بین دندان های کلید شده اش می گه : چرا اینجوری می کنم ؟ ... یعنی تو نمی دونی ؟ ... مگه من بهت اخطار نداده بودم ... فکر کردی چون نیستم می تونی هر غلطی که دلت خواست بکنی ؟ ...
 

و با فریاد ادامه می ده : فکر کردی دیگه نمی تونم مثل قبل محدودت کنم ؟ ...
 

با صدای لرزانی می گم : امید از چی حرف می زنی ؟ ... من که کاری نکردم ...
 

با لحن ترسناکی به آرامی می گه : کاری نکردی ؟ مگه من به تو نگفتم که این چند روزی که نیستم اجازه نداری با نازنین جایی بری ... گفتم یا نه ؟ ...
 

با ترس سرمو تکون می دم ...
 

با فریاد می گه :پس چرا دو روز پیش هر چی زنگ زدم کسی گوشی رو برنداشت ها ؟ ...
 

با بهت زیر لب می گم دو روز پیش ... ولی قبل از این که حرفی بزنم در باز می شه و سرور خانم با سینی غذا وارد اتاق می شه و با خوشحالی می گه : دیدم خسته ای گفتم یه خرده غذا واست بیارم ...
 

ولی با دیدن چهره ی خشمگین امید حرفش رو قطع می کنه و سراسیمه می گه : چی شده ؟ ... اینجا چه خبره ؟ ...
 

بوی غذا مشامم رو آزار می ده ، حس می کنم دیگه نمی تونم تحمل کنم ، بی توجه به نگاه خشمگین امید از کنارش می گذرم و به سرعت به طرف دستشویی می رم ... دوباره اون یه ذره غذایی رو که هم خوردم بالا میارم ... بی رمق سرمو بلند می کنم و از توی آئینه چشمم به امید می افته که با عصبانیت دستش رو به چهارچوب در تکیه داده و با حرص بهم نگاه می کنه ... وقتی متوجه نگاه من به خودش می شه پوزخندی می زنه :
 

می بینم حسابی هم از خودتون پذیرائی کردین ...
 

و با غیظ ادامه می ده : باز چه آت و آشغالی خوردی که اینطوری شدی ها ؟ ...
 

با بی حالی بهش نگاه می کنم ، حالا که فهمیدم دلیل عصبانیتش چیه انقدر ازش دلگیرم که اصلا" حوصله جر و بحث کردن باهاش رو ندارم ... سعی می کنم از کنارش رد شم که با خشونت بازوم رو می گیره و منو یه دیوار می چسبونه :
 

مگه من با تو نیستم ... گفتم کدوم گوری رفته بودی ؟ ...
 

سرور خانم که تا این لحظه در سکوت با بهت شاهد جر و بحث ما بود به طرفم میاد و با عصبانیت امید رو کنار می زنه و میگه: ولش کن!!!! ...
 

انقدر رفتار سرور خانم واسه امید عجیب بود که ناخودآگاه دستم رو ول می کنه و یه قدم به عقب برمی داره و با تعجب به سرور خانم نگاه می کنه ...
 

_اگه حرفی داری به من بزن ... چته از وقتی که رسیدی یک ریز سرش فریاد می زنی ... نمی بینی حالش خوب نیست ...
 

امید با غیظ منو نگاه می کنه و می گه : خواهش می کنم شما ازش دفاع نکنید ... حال الانشم تقصیر خودسری های خودشه ... تا چشم منو دور دید معلوم نیست که چه غلطی کرد که به این روز افتاد ؟ ...
 

سرور خانم با گیجی می گه : اصلا" معلوم هست چته ؟ ... نیومده باز از چی عصبانی هستی که سر این طفل معصوم داری خالی می کنی ؟ ...
 

خنده ی تمسخر آمیزی می کنه و می گه : طفل معصوم ؟ ... و با عصبانیت فریاد می زنه : باشه می گم از چی عصبانیم ... ازش بپرسین که دو روز پیش کدوم گوری بوده که هر چی زنگ زدم کسی گوشی رو برنداشته ؟ ... ازش بپرسین ...
 

سرور خانم با تعجب می گه : همین ؟ ... از همین عصبانی هستی که نرسیده تمام گوشت تن بچه رو از ترس آب کردی ؟ ...
 

و با غیظ ادامه می ده : از خودم می پرسیدی بهت می گفتم ... دکتر بود راضی شدی ؟ ...
 

امید که اصلا" انتظار این جواب رو نداشت نگاه نگرانش رو بهم می دوزه و با ترس می گه :
 

دکتر بود ... واسه چی ... اصلا" اگه دکتر رفته پس چرا هنوز حالش خوب نشده ...
 

بی توجه به نگاه نگرانش ازش رو بر می دارم و با بی حالی به طرف اتاق خواب به راه می افتم ... صدای سرور خانم رو که انگار دلش نمی اومد امید رو بیشتر از این تو نگرانی نگه داره رو از پشت سرم می شنوم که با مهربانی می گه :
 

نگران نباش چیزی نیست ...
 

روی تخت دراز می کشم و چشامو می بندم ... صدای زمزمه های سرور خانم هنوزم از اون اتاق شنیده می شه ... آهی می کشم و با خودم فکر می کنم هر زمان که حس می کنم زندگی می خواد روی خوشش رو بهم نشون بده و من چقدر خوشبختم دوباره با یه اتفاق به پوچی این خیالات واهی پی می برم ... صدای باز و بسته شدن در اتاق شنیده می شه و مدتی نمی گذره که از تکون تخت متوجه حضور امید در کنارم می شم ، نگاه خیرش رو روی خودم حس می کنم ولی با لجبازی چشامو بسته نگه می دارم ... دیگه از جونم چی می خواد ... هر چی که دلش خواست بهم گفت و منو متهم به هر چی که تو خیالش بود کرد ... حالا دیگه چرا دست از سرم بر نمی داشت ...
 

زیر گوشم زمزمه می کنه : خانمی نمی خوای منو ببینی ؟ ...
 

بی هیچ حرفی سکوت می کنم و سعی می کنم در مقابل صدای نوازشگر و عطر خوش بدنش تا جایی که می تونم مقاومت کنم ...
آهی می کشه و با مهربانی می گه : متاسفم سوگل منو ببخش ... وقتی هر چی زنگ زدم و کسی گوشی رو برنداشت دیوونه شدم ... باور کن اگه مجبور نبودم همون لحظه بلیط می گرفتم و بر می گشتم ... سوگل می دونم بد کردم ولی باور کن دست خودم نبود ... تو باید بهم حق بدی ...
 

با بغض وسط حرفش می پرم و از پشت پرده اشک می گم : نه بهت حق نمی دم ... تو دوباره مثل همیشه منو متهم کردی ...
 

و با گریه ادامه می دم :تو خیلی بدی امید کلی واسه گفتن این خبر بهت نقشه کشیده بودم ولی تو همش رو خراب کردی ...
 

در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش رو بگیره با وجود مقاومتم منو تو آغوشش می کشه و در حالی که سر و صورتم رو غرق بوسه می کنه با مهربانی می گه :
 

اگه قول بدم جبران کنم چی بازم نمی بخشیم ؟ ... قسم می خورم سوگل جبران می کنم ... حالا که تو بهترین هدیه دنیا رو بهم دادی منم کاری می کنم که خوشبختی رو با تمام وجودت حس کنی ... سوگل قسم می خورم این کار رو می کنم فقط به شرطی که تو هم منو ببخشی ... نمی خوام بعدها از یادآوری این روز حس بدی پیدا کنی ... خواهش می کنم سوگل ...
 

سرم رو بالا می گیرم و بهش نگاه می کنم ... با وجود صداقت تو صداش می دونم بعدها بازم شاهد این رفتارها از او می شم ... ولی این چند رو بهم ثابت کرد که زندگیی بدون اون واسم معنایی نداره ... پس هر چقدر هم می خواستم بازم نمی تونستم نبخشمش ... پس سرمو تکون می دم و بهش خیره می شم ... با عشق تو چشام نگاه می کنه و می گه :
 

مرسی سوگل ... کاری می کنم که هیچ وقت از کار امشبت پشیمون نشی ... بهت قول می دم ...
 

و در همون حال سرش رو پایین میاره و بوسه ای شیرین و طولانی ازم می گیره ...
 

 

پایان




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : دوشنبه 12 مرداد 1394 | 09:47 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.