تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل هفدهم

حرفش رو قطع می کنه و می گه : ا آقا امیدتون هم که تشریف اوردن ... ولی چه باحاله این اتاقتون سوگل از این جا می شه همه ی باغ رو دید زد ...


بی توجه به حرفش با تعجب از پشت پنجره به امید نگاه می کنم که در حال پیاده شدن از ماشین ... اون اینجا چی کار می کنه ... با عجله در رو باز می کنم و می رم توی راهرو ، از پایین پله ها صداش رو می شنوم که از سرور خانم سراغم رو می گرفت ... روی پله ها می ایستم و منتظر نگاش می کنم ، همینطور که از پله ها بالا میاد با لبخند بهم نگاه می کنه ...
 

انگشتش رو روی صورتم می کشه و می گه : داشتی چیکار می کردی خوشگل خانم ؟ ... و انگشت رنگیشو بهم نشون می ده ...
 

_ا رنگی شده بذار برم پاکش کنم ؟ ...
 

دستمو می کشه و می گه : نه فعلا" ولش کن شنیدم این نازنین باز دوباره پا شده اومده اینجا ... من نمی دونم این خودش خونه زندگی نداره 24 ساعته این جاست ؟ ...این سیاوشم ...
 

در حالی که دستم رو جلوی دهنش می گیرم لبمو گاز می گیرم و میگم:امید تو رو خدا یواشتر ممکن صدات رو بشنوه ... اون وقت ناراحت می شه ...
 

دستم رو از جلوی صورتش کنار می زنه و همینطور که پشت سرمو نگاه می کنه با لبخند موذیانه ای می گه : مگه نازنین ناراحت شدن هم بلده ؟ ...
 

با صدای نازنین از جام می پرم و با خجالت به عقب بر می گردم ...
 

_نه واسه دو روز دنیا که نمی تونم دم به دقیقه غصه بخورم و ناراحت بشم ...
 

دست به سینه به چهارچوب در تکیه می ده و می گه : نگفتین چرا الان تشریف اوردین خونه ؟ ...
 

امید موذیانه نگاهش می کنه : به همون علتی که سیاوش خان تشریف بردن خونتون ...
 

نازنین با نگرانی یه قدم به جلو برمی داره و می گه : اتفاقی افتاده آره ؟ ...
 

و قبل از این که امید جوابشو بده رو به من می کنه : سوگل جان با اجازت من یه زنگ به سیاوش بزنم ببینم چی شده ؟ ...
 

و با عجله به طرف اتاق برمی گرده ... با تعجب از رفتار عجیبش به او نگاه می کنم ...
 

امید منو به طرف خودش برمی گردونه و با تمسخر می گه : این همونی بود که چند دقیقه پیش می گفت دنیا دو روزه ...
 

مضطرب می گم : امید طوری شده آره ؟ ... چرا این موقع روز اومدی خونه ؟ ...
 

بی توجه به حرفم صورتم رو توی قاب دستاش می گیره و بوسه ای طولانی ازم می گیره ... وقتی ولم می کنه نفس زنان و با حرص می گم:امید ...
 

خنده ای می کنه و دوباره صورتش رو بهم نزدیک می کنه ... ولی همون لحظه نازنین با عجله از اتاق بیرون میاد و در حالی که آرش کوچولو تو بغلش بوسه ای به صورتم می زنه و می گه :سوگل جون من الان برم که کارا رو برسم ... قول می دم زود بیام ... خداحافظ ...
 

و با عجله از پله ها پایین می ره ... متعجب از رفتارش به امید که به طرف اتاق می ره نگاهی می کنم : یکی به من بگه این جا چه خبره ؟ ... امید ؟ ...
 

امید همینطور که دکمه های پیراهنش رو باز می کنه به طرفم برمی گرده و می گه : هیچی عزیزم یه سفر کاری چند روزه پیش اومد ... منم و سیاوش ...
 

ولی با دیدن قیافه ماتم زده ی من حرفش رو قطع می کنه و به طرفم میاد : متاسفم عزیزم خیلی سعی کردم یکی دیگه رو جای خودم بفرستم ولی این سفر خیلی مهمه ... مجبور شدم ... قول می دم زود برگردم باشه ...
 

با بهت می گم : چند روز ... می خوای به یه سفر چند روزه بری ؟ ...
 

_آره .. سوگل تا من دوش می گیرم ساکم رو آماده می کنی؟ ... باید تا دو ساعت دیگه فرودگاه باشم ...
 

با بسته شدن در حموم با بغض روی تخت می شینم ... چند روز ؟ ... این اولین بار بعد از ازدواجمون بود که به اینجور سفرها می رفت ... به در بسته حموم خیره می شم ... حالا من بی اون این چند روز رو چطوری سر کنم ؟ ... صدا ی شرشر آب از حموم شنیده می شه ... منم در حالی که ساکش رو واسش آماده می کردم به اشکام اجازه پیشروی دادم ...
 

با باز شدن در حموم سرم رو بلند می کنم و از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم ... به طرفم میاد و در حالی که سرمو تو آغوشش می گیره زیر گوشم زمزمه می کنه :
 

بس کن سوگل ... فقط چند روزه ... چرا با این کارات قبل رفتن اعصابم رو خرد می کنی ؟ ... فکر می کنی واسه من راحته این جا بذارمت و برم ها ؟ ...
 

بوسه ای روی موهام می زنه : آفرین دختر خوب ... قرار شده این چند روز نازنین هم که تنهاست بیاد اینجا .... اینطوری خیال ما هم راحت تره ... ولی بعد با لحن جدی تو چشام نگاه می کنه و می گه :
 

ولی سوگل قول بده این چند روزی که نیستم دختر خوبی باشی ... اگه بفهم کار احمقانه ای کردی و یا بی اجازه با نازنین جایی رفتی اون وقت ...
 

حرفش رو ادامه نمی ده ولی با لحن تهدید آمیزی در حالی که بلند می شد می گه : خودت که می دونی ... پس نذار وقتی برگشتم به دردسر بیفتی ...
 

اون حرف می زد ولی من بی توجه به حرفاش در سکوت با چهره ی ماتم زده بهش خیره شده بودم ...
 


با ضربات آرومی روی صورتم از خواب بیدار می شم و با لبخند آرش رو توی بغلم میکشم ...
 

_خوبه والله مثلا" مهمون دعوت کردی ... تو همیشه تا این ساعت روز می خوابی ...
 

با چشای پف کرده به اون که در حال کنار زدن پرده است نگاهی میندازم : مگه ساعت چنده ؟ ...
 

روی لبه پنجره می شینه : 11 خانم خوش خواب ...
 

با خنده می گم : به قول امید پرخوابی هام به این خاطره که موقع سال تحویل تو بغلش چرت می زدم ...
 

نازنین ابروهاش رو بالا میده : نه بابا امید از این شوخی هام هم بلد بود و ما خبر نداشتیم ...
 

خنده ای می کنم و با یادآوری امید سرم رو روی بالشت میذارم و آه پرحسرتی می کشم ... دو روزه که رفته ، دو روزه کشدار و طولانی, نازنین با دیدن این وضعیت با بی حوصلگی می گه :پاشو تو رو خدا سوگل ... حوصلم سر رفت ... تو که همش خوابی ... از بس سر به سر سرور خانم گذاشتم منو از آشپزخونه انداخت بیرون ...
 

سری تکون می دم و از تخت پایین میام ولی قبل از این که روی پاهام وایسم یه لحظه حس می کنم دلم داره زیر و رو می شه ... به سرعت به سمت دستشویی می دوم و محتویات معدم رو خالی می کنم ... صدای نگران نازنین از پشت در شنیده می شه ... در رو باز می کنم و می گم:چیزی نیست فکر کنم دوباره مسموم شدم ... قبلا" هم اینطوری شدم ...
 

نازنین با حالت مشکوکی نگام می کنه ولی قبل از این که حرفی بزنه دهنش رو دوباره می بنده و بی هیچ حرفی کمکم می کنه برم توی تخت ...
 

_به سرور خانم می گم یه چیزی بده بیارم همین جا بخوری ...
 

با بی حالی می گم : نه نیازی نیست ... الان چیزی میل ندارم ...
 

بی توجه به حرفم در حالی که آرش رو کنارم روی تخت میذاره به طرف در می ره ...
 

با بوی شیر و تخم مرغ دوباره سریع از روی تخت پایین میام و همینطور که جلوی دهنم رو می گیرم به طرف دستشویی می رم ...
 

خدایا الان چه وقت مسموم شدن بود ... به خودم توی آیینه نگاهی می کنم و مشتی آب به صورتم می پاشم ... در حالی که با بی حالی به طرف تخت میرم متوجه چهره های مشکوک نازنین و سرور خانم می شم که با لبخند موذیانه ای بهم خیره شدن ... متعجب از این رفتارشون روی تخت دراز می کشم و می گم :چیزی شده ؟ ... چرا اینطوری نگام می کنین ؟ ...
 

سرور خانم به طرفم میاد و در حالی که بغلم می کنه با چشایی که پر از اشک شده می گه : مرسی عزیزم تو منو به آرزوم رسوندی ...
 

با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم : چی ؟ ...
 

نگاهی به نازنین میندازم و می گم : من متوجه نمی شم ... از چی حرف می زنین ؟ ...
 

نازنین با محبت صورتم رو می بوسه و می گه : مادر شدنت رو بهت تبریک می گم عزیزم ...
 

با شوک از این حرف بهشون خیره می شم ... مادر شدن ؟ ... من ؟ ... یعنی من دارم مادر می شم ؟ ... دستی روی شکمم میذارم ... مادر ؟ ... مادر بچه امید ... از ذوق شنیدن این حرف چشای پر اشکم رو به سرور خانم می دوزم و خودم رو توی آغوش پر مهرش میندازم ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : شنبه 10 مرداد 1394 | 11:29 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.