تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل شانزدهم

دوباره نگاهی به در ورودی میندازم ولی بازم ازش خبری نیست ... یک ساعت از زمان افتتاحیه نمایشگاه گذشته ولی امید هنوز نیومده ... یعنی ممکن نیاد ؟ ولی خودش گفت حتما" خودش رو می رسونه ... نگاهی به جمعیت میندازم با وجود این که روز اول ولی با این حال استقبال خوبی ازش شده بود ... شایدم به این خاطر بود که چند تا از تابلوهای استادم هم توی نمایشگاه گذاشته بودیم .... به زوج جوانی که کنار یکی از تابلوهام ایستاده بودن با حسرت نگاهی می کنم ... فکر می کردم امروز بهترین روز زندگیم می شه ولی الان دیگه هیچ کدوم از اینا به چشمم نمیاد ، وقتی خودش رو واسه افتتاحیه نرسونده بود یعنی بهم ثابت می کرد که کارام واسش مهم نیست ... آهی می کشم و به اطراف نگاهی میندازم حتی نازنین و بچه ها هم خودشون رو رسونده بودن ولی امید .... همینطور که توی فکرم دسته گل بزرگی رو جلوی صورتم می بینم و صدای نوازشگرش که زیر گوشم به آرامی زمزمه می کنه :خانم کوچولوی من به چی فکر می کنه که این طور آه می کشه ها ؟ ...ذوق زده به طرفش بر می گردم و می گم : امید ... و خودم رو تو آغوشش میندازم : فکر کردم دیگه نمیای ...با مهربانی بوسه ای به موهام می زنه : شده تا الان من قولی بهت بدم و زیر قولم بزنم آره ؟ ...


با لبخند بهش نگاه می کنم ... آروم منو از خودش جدا می کنه و می گه : حالا بهتره آروم باشی ... سیاوشم باهام اومده ...اون وقت بود که تازه متوجه سیاوش که کمی اون طرفتر ایستاده بود و با لبخند به ما نگاه می کرد می شم ... با خجالت خودم رو از امید جدا می کنم و به طرف سیاوش می ریم ... سیاوش با احترام بهم تبریک می گه و بعد از کمی صحبت به طرف نازنین که کنار یکی از تابلوها بود می ره ...چرا انقدر دیر کردی ؟ ... گفتی موقع افتتاحیه خودت رو می رسونی ؟ ...با لبخند نگام می کنه و در حالی که دسته ای از موهام که جلوی صورتم رو گرفته بودن رو با مهربانی کنار می زنه می گه : فکر نمی کردم جلسه ام انقدر طول بکشه در هر صورت حالا که اینجام پس غر نزن کوچولو ...و بعد در حالی که با غرور به اطراف نگاه می کرد گفت : چه جمعیتی ... فکر نمی کردم انقدر شلوغ شه ...و با دیدن نگاه دلخور من لبخند پوزش خواهانه ای می زنه و می گه : آه متاسفم منظورم این نبود که ... و با خنده ادامه می ده : بس کن سوگل خودتم می دونی منظورم چیه ... واسه بار اول واقعا" جمعیت چشمگیری اومده ... وقتی می بیینه هنوز با دلخوری نگاش می کنم به آرامی می گه : باشه خانمی حاضرم جبران کنم ... قول می دم ...با ناز رومو برمی گردونم همینطور که به جمعیت نگاه می کنم می گم : باشه در موردش فکر می کنم ...دوباره با خنده بوسه ای به موهام می زنه و زیر گوشم زمزمه می کنه : مرسی عزیزم ...


خانمی پا نمیشی ... دیر میشه ها ...
 

خودم رو بیشتر تو آغوشش فرو می برم و خواب آلود می گم : فقط یه ذره دیگه ...
 

پاشو عزیزم الان دوباره سرور خانم میاد و اگه ببینه هنوز خوابی عصبانی می شه ...
 

بالاجبار روی تخت می شینم و با گیجی به موهای خیس و ظاهر مرتبش نگاه می کنم ..
 

_رفتی حموم ؟ ...
 

با لبخند در حالی که منو از تخت پایین می کشه سری تکون می ده و به سمت حموم هل می ده : آره بدو یه دوش بگیر و زود حاضر شو بریم پایین ... آفرین دختر خوب ...
 

پایین پله ها چشم به سرور خانم می افته که جلوی تلویزیون در حال خوندن قرآن ... خواب آلود سلامی می کنم و کنار امید روی مبل می شینم ... سرور خانم از پشت عینکش نگاهی بهم میندازه و می گه : وا این چه قیافه ای ؟ ... پاشو خودت رو جمع و جور کن درست نیست اول سال با این قیافه سر سفره بشینی ...
 

بی توجه به غرولندهای سرور خانم سرم رو تو آغوش امید فرو می برم و چشامو می بندم ... امید در حالی که بوسه ای به موهام می زنه شروع به صحبت با سرور خانم می کنه ، انقدر گیج خوابم که متوجه صحبتاشون نمی شم ...
 

_سوگل عزیزم پاشو ... الان دیگه سال تحویل می شه ...
 

صدای غرولندهای سرور خانم رو می شنوم : وا یعنی چی این دختر خوابشو برداشته اورده پایین ... پاشو ببینم ...
 

خواب آلود و با چشای پف کرده سرمو بلند می کنم و به امید که با لبخند بهم نگاه می کنه سلام می کنم ... خنده ای می کنه و در حالی که بوسه ای به موهام می زنه و می گه : پاشو داره سال تحویل می شه ... برو صورتت رو آب بزن و بیا ...
 

سرور خانم با شماتت نگام می کنه : نمی خواد دیگه نمی رسه بره ... تا بره و برگرده سال تحویل شده ...
 

شانه هام رو با بی خیالی تکون می دم و در حالی که سرمو به شونه امید تکیه می دم خواب آلود به تلویزیون که ساعات پایانی سال رو اعلام می کنه خیره می شم ...
 

با تحویل سال امید مثل سال های پیش اول به طرف سرور خانم میره و در حالی که کادوی بزرگی رو از روی میز بر می داره سال نو رو بهش تبریک می گه ... نگاهی به سرور خانم می کنم که با چه عشق و علاقه ای امید رو در آغوش می گیره و می بوسه ... واسم جالبه که ترجیح می ده به جای بودن با بچه هاش سال تحویل هاش رو توی این خونه بگذرونه ... سرور خانم با لبخند به طرفم میاد و در حالی که منو تو آغوشش می کشه با محبت زیر گوشم زمزمه می کنه : دعا کردم امسال خدا یه عضو جدید بهمون اضافه کنه تا خوشبختیمون کامل شه ...
 

با خجالت سرم رو پایین میارم : سرور خانم ...
 

با لبخند بوسه ای ازم می گیره و به طرف تلفن می ره ... می دونم که می خواد به بچه هاش زنگ بزنه و سال نو رو بهشون تبریک بگه ... حلقه دستای امید رو دورم حس می کنم ... در حالی که بوسه ای طولانی ازم می گیره با مهربانی می گه : سال نو خانم کوچولوم هم مبارک ...
 

در همون حال جعبه کوچکی از توی جیبش درمیاره و بهم میده : قابل خانم خوشگلم رو نداره ...
 

با خوشحالی بازش می کنم و با دیدن دستبند ظریف داخل اون دستام رو دور گردن امید حلقه می کنم با ذوق می گم : مرسی امید خیلی خوشگله ...
 

می پیچم داخل کوچه و کنار در پارک می کنم ... امید همینطور که از ماشین پیاده می شه با لحن جدی ای می گه : خب بود ولی سر پیچ ها خیلی معطل می کنی ...
 

آهی می کشم و بهش نگاه می کنم ... الان یه مدتی می شه که شبا بهم رانندگی یاد می ده ... خودم که راضیم ولی اون انقدر تو این کار سختگیری می کنه که گاهی اوقات می خوام اصلا" قید یاد گرفتنش رو بزنم... و بذارمش کنار ... هیچوقت اون روزی که بهم اجازه داد و یادم نمی ره .... انقدر خوشحال شدم که حد نداشت ... خودشم فهمیده بود و زودی گفته بود: البته فقط با خودم ....با اشاره امید ماشین رو می برم داخل خونه و نرسیده به ساختمون پارک می کنم و خواب آلود پیاده می شم و به سمت ویلا به راه می افتم ... هنوز چند قدمی نرفتم که با لحن جدی ای می گه :کجا ؟ ...
 

با تعجب به عقب برمی گردم : چی ؟ ... خب دارم می رم تو دیگه ...
 

_ماشین رو به امون خدا ول کردی و داری می ری .... ببرش توی پارکینگ بعد برو ...
 

با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ... منظورش چیه ... همیشه خودش ماشین رو می برد توی پارکینگ ... یه نگاه به پارکینگ می ندازم و بعد با تردید می گم :من ببرم ؟ ... آخه ...
 

حرفمو قطع می کنم و یه نگاه دیگه به پارکینگ و 2 ماشین درون اون می کنم ... فضا در حد پارک کردن یه ماشین دیگه هست ... دوست دارم ببرم ولی اگه یهو نتونم درست پارک کنم و یا بزنم به یکی از اونا چی ... انگار متوجه تردیدم می شه چون با بی حوصلگی می گه :می خوای تا کی منتظر بمونی ؟ ... زود باش صبح شد خوب؟ ...
 

_امید نمی شه ...
 

با اخم وسط حرفم می پره : سوگل فردا پس فردا توی خیابون می خوای منتظر من بمونی که پاشم بیام واست ماشینتو پارک کنم ... زود باش ...
 

با بهت از این حرفش بهش نگاه می کنم : یعنی ؟ ...
 

_سوگل بدو انقدر صدام رو بلند نکن ... الان سرور خانم بیدار می شه ... زود باش ببینم ...
 

با خوشحالی از این حرفش دوباره سوار ماشین می شم و سعی می کنم به بهترین وجه ماشین رو پارک کنم ... البته خودم متوجه لرزش دستام روی فرمون می شم ... پیاده می شم و یه نگاه به ماشین میندازم و بعد یه نگاه به امید که دست به سینه کمی اونطرف تر ایستاده ... به طرفش می رم و با خوشحالی می گم :خوب پارک کردم ؟ ...
 

با بی تفاوتی به طرف ویلا به راه می افته و می گه : بدک نبود ...
 

دنبالش می رم : امید منظورت از اون حرف چی بود ؟ ... منظورت اینه که میذاری خودم تنهایی سوار ماشین شم آره ؟ ...
 

به طرفم بر می گرده و با اخم می گه : هییییسسس چه خبرته نصف شبی الان سرور خانم رو بیدار می کنی ... برو تو ببینم ...
 

بازوش رو می گیرم و با التماس می گم : امید تو رو خدا منظورت همین بود آره ؟ ... میذاری خودم تنهایی سوار ماشین شم ؟ ...
 

چشم غره ای نثارم می کنه و در حالی که سرم رو آروم به طرف عقب هل می ده می گه : نه که خیلی رانندگیت خوبه حتما" هم باید بذارم تنهایی هر جا دلت خواست بری ... برو تو ...
 

با دلخوری از این حرفش نگاش می کنم : به نظر خودم که خیلی هم رانندگیم خوبه ...
 

در حالی که سعی می کنه خنده اش رو فرو بخوره سری تکون میده:خیلی پررویی ... حالا حالاها مونده که یه راننده درست و حسابی بشی ... ولی خب ...
 

وقتی نگاه ملتمسم رو روی خودش می بینه بوسه ای به موهام می زنه و با مهربانی می گه : ولی عجله نکن هر وقت زمانش برسه و ببینم انقدر رانندگیت خوب شده آره میذارم ...
 

جیغی از خوشحالی می کشم بی توجه به امید که که با خنده سعی می کنه جلوی فریاد های منو بگیره و مدام تکرار می کنه : هیییسسس سوگل ... هیییسسسس
 

دستام رو دور گردنش حلقه می کنم ، صورتش رو می بوسم و با هیجان می گم :مرسی امید ... تو خیلی خوبی ... مرسی ...
 

_چه خوشگل شده ؟ ... ولی چه حوصله ای داری روی این همه ریزه کاری دقت می کنی ... برعکس من که اصلا" حوصله این چیزا رو ندارم




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.