تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل پانزدهم

صدای خنده هاشون خیابون رو پر کرده ولی من بی حوصله در حالی که پشتم به خیابونه کنارشون ایستادم و منتظر ادواردم ... رفتارای چند روزه امید ، بی توجهی هاش ، اون نگاه های مشکوک و سکوت سردش که بینمون حاکم بود همه باعث شده بود که اعصابم پاک بهم بریزه ... هر بار که سعی کردم بهش نزدیک شم و ازش دلیل رفتاراش رو بپرسم منو از خودش رونده بود و در مقابل سوالاتم فقط با سکوت سردی بهم خیره شده بود ...


با تکون دستای لوکاس به خودم میام ... نگاهی بهم می کنه و می گه : حواست کجاست ... اومدن دنبالت نمی خوای بری ؟ ...
 

روم رو به طرف خیابون بر می گردونم و به امید که اون طرف خیابون کنار ماشین ایستاده بود نگاه می کنم ... انقدر ذوق زده می شم که با عجله ازشون خداحافظی می کنم و به طرف امید می رم ، این یعنی دوباره همه چیز مثل سابق شده ...
 

سوار ماشین می شم و با خوشحالی نگاش می کنم ولی با دیدن صورت عصبانیش لبخند روی لبام خشک می شه ...
 

چیزی شده ؟ ...
 

با حرص پوزخندی می زنه و می گه : نمی دونم صدای خنده هاتون کل خیابون رو گرفته بود ... به من نگفته بودی به جای کارهای نمایشگاه روزا وقتت رو اینطوری کنار خیابون می گذرونی ...
 

با بهت می گم : چی ؟ داری اشتباه می کنی امید ... از چی حرف می زنی ، چند دقیقه نیست که بیرون اومدیم ... امروز کارمون زودتر تموم شد ، منم به ادوارد زنگ زدم بیاد دنبالم همین ... خیلی وقت نبود که بیرون اومده بودیم ...
 

بی هیچ حرفی با عصبانیت ماشین رو روشن می کنه و به راه می افته ... انقدر سرعتش زیاده که از ترس چشامو می بندم و خودم رو به صندلی می چسبونم ... با شناختی که از اخلاقش دارم می دونم که الان هر حرفی بزنم قبلو نمی کنه مگه این که بذارم کمی بگذره تا عصبانیتش فروکش کنه ...
 

با ترمز محکمی ماشین رو کنار خونه پارک می کنه و با عصبانیت می گه : پیاده شو ...
 

با بهت از این همه عصبانیت بهش نگاه می کنم که از ماشین پیاده می شه و در حالی که در سمت منو باز می کنه بازوم رو می گیره منو دنبال خودش می کشونه ...
 

امید چی شده ؟ تقصیر من چیه که اونا داشتن می خندیدن ... ولم کن بذار واست توضیح بدم ...
 

با حرص برمی گرده طرفم : توضیح بدی ؟ ... چی رو ؟ ... سوگل این پنبه رو از تو گوشت بیرون بیار که من بذارم دست لوکاس بهت برسه ... نه لوکاس و نه هیچ تازه وارد دیگه ای نمی تونه تو رو از من بگیره ... فهمیدی ؟ ...
 

با شوک از این حرفش بهش خیره می شم ... یعنی ؟ ... اوه خدای من یعنی امید به لوکاس حسادت می کنه .... پس دلیل تمام رفتارای این چند روزش حسادت به لوکاس بود ...
 

به لوکاس ؟!!!

حتی از فکر به این موضوع مضحک خندم می گیره آخه لوکاس به غیر از یک پسر بچه شیطون که همیشه زندگی رو به شوخی و مسخره می گیره مگه کیه ... همینطور که از پله ها بالا می ریم به این فکر می کنم که زندگی با امید و عشق به اون باعث شده بود که هیچ وقت مردا و پسرای اطرافم به چشم نیان دیگه لوکاس که جای خود داشت ...
 

در اتاق رو باز می کنه و منو روی تخت پرت می کنه و با حرص توی اتاق شروع می کنه به راه رفتن ... سرمو بالا میارم و همینطور که گردنم رو کج می کنم با لذت بهش نگاه می کنم چقدر واسم جالب بود که امید رو تو این حالت ببینم ... یه لحظه به طرفم بر می گرده و با دیدن صورت خندانم به طرفم خیز بر می داره ، جیغی می کشم و در حالی که اون طرف تخت می رم با هیجان می گم :
 

امید داری اشتباه می کنی بذار واست توضیح بدم ...
 

با حرص فریاد می زنه : لعنتی از چی انقدر خوشحالی و ذوق می کنی ها ؟ ... نکنه از این که مشتت پیش من باز شده و دیگه نیازی به حفظ ظاهر نیست اینطور لبخند می زنی آره ؟ ... از این که تمام این مدت منو احمق فرض کرده بودی ...
 

سعی می کنم لبخندم رو جمع کنم ولی چطوری انقدر ذوق دارم که دلم می خواد برم جلو و صورتش رو غرق بوسه کنم ...
 

دوباره صدای فریادش بلند می شه :
 

سوگل به خدا هم تو رو می کشم و هم اونو ، ولی مطمئن باش نمیذارم دستش به تو برسه اینو تو اون کله پوکت فرو کن تو همیشه تا آخر عمرت مال منی فهمیدی ...
 

با این که از فریادش لرزه ای به تنم می افته ولی نمی دونم چرا نمی تونم این لبخند گل و گشاد روی صورتم رو بپوشونم ... وقتی می بینه همچنان لبخند به لب نگاش می کنم با عصبانیت به طرفم میاد ، جیغی می کشم و قبل از این که دستش به من برسه از روی تخت به اون سمت اتاق می رم ...
 

امید امید تو رو خدا ... تو الان عصبانی هستی ... بذار برات توضیح بدم آخه داری اشتباه می کنی ... آخه لوکاس ...
 

دوباره با به یاد آوردن لوکاس خنده ای می کنم : آخه تو به چیه لوکاس حسودیت شده ؟ ...
 

با حرص از اون طرف تخت دوباره به طرفم هجوم میاره ... دستام رو جلوی بدنم میذارم و سریع می گم :
 

امید ... امید به هر کسی بخوای قسم می خورم داری اشتباه می کنی ... دوباره با لبخند می گم : آخه لوکاس ... ولی با دیدن صورت کبودش خودم رو جمع و جور می کنم : بهت ثابت می کنم که اشتباه می کنی اصلا" روز نمایشگاه نامزد لوکاس رو بهت نشون می دم ... خودت وقتی ببینیشون خودت متوجه می شی که اونا چقدر عاشق هم هستن ...
 

دست به کمر با حرص بهم خیره می شه :نمایشگاه ؟ ... نه عزیزم دیگه از نمایشگاه خبری نیست ... از این به بعد توی این خونه می مونی و حق بیرون رفتن رو نداری ... دیگه نمیذارم از جلوی چشام دور شی ... از این به بعد فقط پیش خودم می مونی ...
 

بی توجه به لحن تهدید آمیزش در مقابل چشای بهت زدش به طرفش می رم و در حالی که خودم رو تو آغوشش فرو می برم با لبخند می گم :امید داری اشتباه می کنی من دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی ...با حرص منو از خودش جدا می کنه و تو چشام خیره می شه : من خودم دیدم که چطوری صدای خنده هاتون توی خیابون پیچیده بود ...آهی می کشم و می گم : امید فقط که من نبودم همه ی بچه ها بودن ... تازه من که روم به طرف خیابون نبود پس تو چطوری مطمئنی که منم باهاشون در حال خنده بودم ...بی توجه به نگاه خیرش دوباره می رم تو آغوشش ، با غیظ می گه : پس چرا تمام مدت لبخند می زنی و از این موضوع خوشحالی ها ؟ ...در حالی که سعی می کنم لبخندم رو فرو بخورم می گم : آخه تا حالا ندیده بودم که به کسی حسادت کنی و از همه مضحک تر هم این بود که اون یه نفر لوکاس باشه ... اوه خدای من امید لوکاس خیلی بچه اس خیلی ... هیچ وقت به فکرم هم خطور نمی کنه که اون بتونه یک زندگی رو اداره کنه ...سرمو بالا میارم و به صورتش که حالا کمی آرام تر شده نگاه می کنم و لبخند می زنم ... روی پاهام بلند می شم و در حالی که دستام رو دور گردنش حلقه می کنم بوسه ای به گردنش می زنم و با لذت زیر گوشش زمزمه می کنم :

امید وقتی حسودی می کنی خیلی دوست داشتنی می شی ...زیر لب غرولندی می کنه و در حالی که دستاش رو دورم حلقه می کنه بلندم می کنه و همینطور که روی تخت دراز می کشه بهم می گه : حالا من باید حرفت رو قبول کنم ؟ ...آهی می کشم : خودت چی فکر می کنی ؟ فکر می کنی من می تونم بهت دروغ بگم بدون این که تو متوجه بشی ...نگاه خیرش رو تو چشام می دوزه کمی که میگذره لبخند موذیانه ای می گه : نه ولی به خاطر تمام این چند روز که اذیتم کردی و حرصم دادی باید حالا جبران کنی ...با لبخند بهش نگاه می کنم ... قبل از این که حرفی بزنم سرشو پایین میاره و بوسه ای نرم ، شیرین و طولانی ازم می گیره ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : دوشنبه 5 مرداد 1394 | 09:48 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.