تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل چهاردهم

بلند می شم و کلافه به تاریکی اتاق خیره می شم ... شب از نیمه هم گذشته ولی بازم مثل شب قبل از امید خبری نیست ... در رو باز می کنم ، چراغ راهرو خاموشه و خونه تو تاریکی فرو رفته ... دستام رو به دیوار می گیرم و کورمال و کورمال به طرف پله ها می رم ، پرده ها کنار رفته و نور مهتاب سالن رو روشن کرده ... از روی پله ها امید رو می بینم که همینطور که روی مبلی نشسته و سیگار می کشه به باغ خیره شده ... بی سرو صدا و آروم روی پله ها می شینم و بهش خیره می شم ، به پک های محکمی که به سیگارش می زنه به موهای ژولیده و قیافه ی پریشونش ... چقدر دلم واسه آغوش گرمش تنگ شده ... می دونم وقتایی که عصبی و ناراحت اینطور پشت سر هم سیگار می کشه ، می دونم همش تقصیر خودمه ... سرمو به نرده تکیه می دم و به این فکر می کنم که واقعا" ارزششو داشت ؟ ، ارزش این دوری ؟ ... نه نداشت ، من همه چی رو خراب کرده بودم من دوباره باعث شدم که اون بهم بی اعتماد بشه ، من باعث شدم که دوباره تخم شک و بدبینی تو دلش جوونه بزنه ، که دوباره بشه همون امید قبلی ، امیدی که به تمام زنا بدبین بود ...


به یاد صبح می افتم ، وقتی که داشت می رفت بهم گفت که نیازی نیست واسه آماده کردن اون تابلوی نیمه کارم عجله به خرج بدم و وقتی نگاه متعجب منو به خودش دید با پوزخندی ادامه داد : دیگه قرار به برپایی هیچ نمایشگاهی نیست ...
 

قطره اشکی که از گوشه چشمم پایین اومد رو پاک می کنم ... شاید به خیال خودش این تنبیه سختی واسه کارم باشه ولی شاید هیچ وقت نتونه بفهمه که بدترین تنبیه واسه من نبودنش و ندیدنش باشه ... 2 شبه که حتی بهم نگاه هم نکرده ، 2 شبه که منو از آغوش گرمش محروم کرده ... چقدر دلم می خواد که می تونستم به طرفش برم و در حالی که موهای پریشونش رو از رو صورتش کنار می زدم با تمام وجودم خودمو تو آغوشش می انداختم و عطر تنش رو تو سینه ام پر می کردم ... ولی ... آهی می کشم و نگاه حسرت بارم رو بهش می دوزم ...
 


***

با تکانی چشامو باز می کنم و خواب آلود بهش نگاه می کنم ... بی توجه به چشای بازم منو توی تخت میذاره و همینطور که خم شده پتو رو روم می کشه ... دستم رو دراز می کنم و قبل از این که بره بازوش رو چنگ می زنم و نگاه ملتمسم رو بهش می دوزم ... نگاه سردی به دستم می کنه ولی قبل از این که منو از خودش جدا کنه خودم رو توی آغوشش میندازم و با بغض می گم :
 

امید نرو ... من دوستت دارم ... قول می دم دیگه این کار رو نکنم ...
 

بی هیچ عکس العملی نشسته ، می تونم انقباض بدنش رو احساس کنم ، سرمو تو آغوشش فرو می برم و با گریه می گم : امید تو رو خدا باهام این کار رو نکن ...
 

همینطور که گریه می کنم حلقه دستاش رو دور بدنم حس می کنم ، با ناباوری سرمو بالا میارم و بهش نگاه می کنم ، هنوزم صورتش سرد و جدیه ... از پشت پرده اشک می گم : امید به خدا بار اولم بود ...
 

به سردی می گه : می دونم ...
 

وقتی نگاه ناباور منو به خودش می بینه با پوزخندی ادامه می ده : سیاوش بهم گفت که چقدر نازنین دیروز تعجب کرده تو برای اولین بار باهاشون بیرون رفتی و این که به خیال خودش چقدر نگران شده بود که نکنه مشکلی بین ما به وجود اومده و از سیاوش خواسته بود که اگه مشکلی هست برای حلش بهمون کمک کنه ...
 

سرمو پایین میارم : من دیروز کل تفریح نازنین رو بهش زهر کردم چون تمام مدت احساس گناه و عذاب وجدان داشتم ...
 

سرمو تو آغوشش فرو می برم و می گم : اما اینو مطمئنم که دیگه هیچ وقت دوست ندارم باهاشون بیرون برم ...
 

در حالی که دستاش رو توی موهام فرو می بره سرم بالا میاره و می گه : چرا ؟ ...
 

چون تمام مدت حس می کردم به اعتماد تو خیانت کردم ...
 

با صدای آرومی می گه : نکردی ؟ ...
 

با شنیدن این حرفش با بغض می گم : امید ...
 

تو چشام خیره می شه : فکر می کنی با این کارت اعتماد منو از خودت سلب نکردی ؟ ... و با دیدن نگاه غصه دارم ادامه می ده : تنها دلیل این که الان می بخشمت اینه که قبل از این که من متوجه شم خودت بهم گفتی و این که بار اولت بود وگرنه ... سکوت می کنه و بهم نگاه می کنه : سیاوش در مورد دوره های نازنین با دوستاش باهام صحبت کرده ... بیشتر اونا خانمای آشنایان و همکارای شرکتن ... تا حدودی روشون شناخت دارم ... خب ...
 

با بهت بهش نگاه می کنم و سعی می کنم مفهوم حرفاش رو درک کنم ... با دیدن قیافه بهت زده ی من لبخند تلخی می زنه : تا اون جایی که به من مربوطه می تونی تو بعضی از دوره های زنانه نازنین شرکت کنی ولی اونم به شرطی که من در جریان باشم نه این که مثل دیروز یواشکی و سرخود خودت راه بیفتی و این ور اون ور بری ...
 

هنوزم از شوک حرفایی که شنیده بودم با بهت بهش خیره بودم ... لبخندی می زنه و در حالی که دوباره منو تو آغوشش می گیره می گه : سوگل بهم قول بده که دیگه این کار رو باهام نمی کنی ... دیگه از اعتمادم سواستفاده نمی کنی ...
 

خودمو تو آغوشش فرو می برم و با بغض می گم : قول می دم ...
 

نفس عمیقی می کشه و در حالی که موهام رو غرق بوسه می کرد با صدای گرفته ای می گه : دلم واست تنگ شده بودم عزیزم ... خیلی ... دیگه هیچ وقت این کار رو باهام نکن ...
 

***

با خوشحالی تلفن رو قطع می کنم ولی یه لحظه با دیدن امید که دست به سینه روی دسته مبل نشسته و در سکوت موشکافانه منو زیر نظر گرفته از جا می پرم :
 

ا ... امید ترسیدم ... چرا اینجا نشستی ؟ ...
 

یک ساعته با کی داری حرف می زنی که انقدر خوشحالی ؟ ...
 

با لوکاس ... وای امید اگه بدونی چه پسر باحالیه تمام کارهای نمایشگام رو خودش به عهده گرفته ، تازه امروزم بدون این که چیزی بهم بگه تمام تابلوهام رو خودش نصب کرده ... همینطور که با ذوق در حال حرف زدن بودم یه لحظه نگام به چهره عصبانیش می افته ... با تعجب حرفم رو قطع می کنم و می گم :
 

چیزی شده ؟ ...
 

از جاش بلند می شه و با حرص می گه : نمی دونم خودت چی فکر می کنی ؟ ...
 

سردرگم بهش که داره از اتاق خارج می شه نگاه می کنم ... چش شد یک دفعه ؟ ... سرشب که حالش خوب بود و کلی سر به سرم میذاشت و می خندید پس چرا الان اینطوری کرد ؟ ...
 

منو که روی مبل کنارش می شینم رو تو آغوشش می کشه و با محبت می گه : خب چه خبرا ؟ ... امروز خوب بود ؟ ...
 

با خنده سرمو بالا میارم و می گم : وای امید اگه بدونی امروز چقدر خندیدیم ... لوکاس یه دلقک به تمام معناست واسه هر چیزی یه حرف واسه خندوندن ما داره ... آخر سر هم استاد اومد و وقتی دید هیچ کاری نکردیم عصبانی شد و سرمون غر زد ...
 

با تمسخر نگام می کنه و می گه : پس باید آدم جالبی باشه ... حالا چند سالشه ؟ ...
 

فکر کنم 25 سال ... 7 سال از تو کوچیک تره ولی اگه ببینیش اصلا" باورت نمی شه از بس که مثل پسربچه ها شیطونی می کنه و همه رو می خندونه ...
 

منو با غیظ از خودش جدا می کنه و می گه : آره فهمیدم اختلاف سنی تونم کمه و از بودن با هم لذت می برید ...
 

با تعجب بهش نگاه می کنم : چی ؟ ...
 

منظورش از این حرف چی بود ؟ ... بلند می شم و می رم تو اتاق ، کنار پنجره ایستاده و پک های محکمی به سیگارش می زنه ، به طرفش می رم ولی قبل از این که حرفی بزنم با شنیدن صدای زنگ تلفن بی توجه بهم از کنارم رد می شه و گوشی رو برمی داره ... بلاتکلیف گوشه ای می ایستم و منتظر می مونم تا تلفنش تموم شه ... اصلا" معلوم نیست چش شده ، چند روز بود که بداخلاق و بهانه گیر شده بود و واسه هر کاری غر می زد اما آخه واسه چی ؟ ...
 

یه لحظه به خودم میام و امید رو می بینم که با حالت عصبی در حالی که بهم خیره شده بود تلفن رو به طرفم می گیره : بیا تلفن با تو کار داره ...
 

با تعجب از این همه عصبانیت به طرفش می رم و با تردید گوشی رو برمی دارم ... لوکاس بود زنگ زده بود که بگه واسه فردا باید زودتر به گالری بریم ... همینطور که در حال حرف زدن با اون بودم سنگینی نگاه عصبی امید رو روی خودم حس می کردم ، لوکاس در حال حرف زدن بود ولی من در عوض تمام هوش و حواسم پی امید بود که چطوری با حرص از جاش بلند شد و از اتاق بیرون زد ...

دیگه حوصله روده درازی های لوکاس رو نداشتم وسط حرفش می پرم و می گم :
 

باشه من فردا زودتر میام ، الان یه کاری دارم باید برم ممنونم که تماس گرفتی ...
 

از اتاق بیرون می رم و امید رو می بینم که بی توجه به من روی تخت دراز کشیده و با چشای باز به سقف خیره شده ... می رم روی تخت و کنارش می شینم ولی قبل از این که حرفی بزنم ازم فاصله می گیره و در حالی که پشتشو بهم می کنه با خشم می گه : سوگل حوصلتو ندارم برو اون ور ....
 

بهت زده از این رفتارش دو زانو کنارش خشکم می زنه و به او که برای اولین بار بود که اینطوری پسم زده بود خیره می شم ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 11:03 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.