تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل سیزدهم

به خودم توی آیینه نگاه می کنم چند دقیقه دیگه نازنین میاد دنبالم ... ولی نمی دونم چرا حالا که دیگه وقت رفتن رسیده تمام خوشحالیم دود شده و رفته هوا و جاش رو ترس ، دلهره و پشیمونی گرفته ... حس کسی رو دارم که انگار می خواد به عشقش خیانت کنه ... آره من دارم به امید خیانت می کنم دارم به عشق و محبت و اعتماد اون خیانت می کنم ... نگاهی به پیراهن شیک توی تنم میندازم ... چقدر بهم میاد و اندامم رو کشیده تر و زیباتر کرده ... می دونم اگه بخوام اینطوری بیرون برم چشای زیادی رو دنبال خودم می کشونم ... دستی به لباس توی تنم می کشم و به یاد اون روزی می افتم که با امید واسه خرید این لباس رفته بودیم ، اون روز با چه محبت و عشقی این لباس رو واسم خریده بود ... و وقتی که واسه اولین بار اونو توی تنم دید با صدای گرفته ای زمزمه کرد که هیچ وقت دوست نداره کسی زیبایی های منو اونطوری که خودش دوست داره تو این لباس ببینه ... یه لحظه احساس گناه همه وجودم رو گرفت ... ناخودآگاه به طرف کمد لباسام رفتم و بلوز و شلوار ساده ای رو از توش درمیارم ، حتی از زمان هایی که کلاس می رفتم هم پوشیده تر و ساده تره ... لباسم رو عوض می کنم و به خودم نگاه دوباره ای توی آیینه میندازم شاید می خوام با این کارم عذاب وجدان شدیدم رو کم کنم ..



***

کنار در پارک می کنه و در سکوت بهم خیره می شه ولی من در عوض نگام به در خونه اس . بالاخره سکوت رو می شکنه :
 

سوگل تو امروز چت بود ؟ ... اون از رفتارت پای تلفن ، اونم از امروز پیش بچه ها ... حالت خوبه ؟ چیزی شده ؟ ... و با تردید به آرومی می گه : با امید مشکلی پیدا کردی ؟ ...
 

با شنیدن اسم امید دوباره حس گناه همه وجودم رو می گیره ... می دونم امروز تفریح نازنین رو بهش زهر کردم ، از بس تو خودم بودم ولی با این وجود نگاه نگران نازنین رو تمام مدت روی خودم حس می کردم ... بیچاره فکر می کرد مشکل بزرگی پیش اومده که من انقدر پریشونم ... اون چه می دونست مشکل بزرگ در راه بود ...
 

سوگل ؟ ...
 

سرم رو به طرفش برمی گردونم : نه نازی چیزی نیست یه خرده سرم درد می کنه فقط همین ... در هر صورت خیلی خوش گذشت ... بازم ممنوم ...
 

نگاهی به صورتم می کنه و با تردید می گه : خواهش می کنم ، به منم همین طور ... بچه ها خیلی ازت خوششون اومده بود ، خودت که دیدی ازم قول گرفتم واسه دفعه بعدی هم تو رو با خودم ببرم ... میای که ؟ ...
 

نگاه غم زدمو بهش می دوزم و با لبخند تلخی می گم : فکر نکنم ...
 

نمی دونم از نگام چه استدلالی کرد که با نگرانی گفت : سوگل داری منو می ترسونی ، چیزی شده ؟ .... اگه با امید مشکل پیدا کردی من یا حتی سیاوش می تونیم کمکت کنیم ؟ ...
 

لبخند تلخی می زنم و در حالی که صورتش رو می بوسم می گم : مرسی خیلی خوش گذشت بهتره بری دنبال آرش ، دیرت می شه ...
 

سوگل ؟ ...
 

چیزی نیست نازی باور کن یه خرده سرم درد می کنه فقط همین ... خداحافظ ...
 

به دور شدن ماشین نگاه می کنم و با پاهای لرزان به طرف خونه به راه می افتم ... من چم شده ؟ چرا بهم اصلا" خوش نگذشت ... چرا تمام اون ساعات لحظه به لحظه به فکر امید بودم ... ترس نبود در حقیقت بیشتر عذاب وجدان بود ... آره من تمام اون لحظات رو با عذاب وجدان به سر می بردم ، عذاب وجدان خیانت به اعتماد امید ...
 

نمی دونم چقدر گذشته که جلوی میز توالتم نشستم و به خودم تو آیینه نگاه می کنم ... نمی دونم شاید توی اون چهره رنگ پریده به دنبال چیزی می گردم ... به این فکر می کنم که ارزششو داشت ؟ ... نه نداشت ... ارزش یک عمر بدبینی امید به من رو نداشت ... ارزش خیانت به اعتماد امید رو نداشت ، امیدی که که تمام مدتی که باهاش زندگی کردم تمام حواسش پی راحتی و آسایش من بود ... امیدی که هر شب به عشق من به خونه می اومد ... نه ارزششو نداشت ... سرمو توی دستام می گیرم ، من چیکار کردم ... تصمیمم رو می گیرم ... نمی تونم با این عذاب وجدان کنار بیام ...
 

***

صدای در حموم میاد ، طبق عادت همیشه اش قبل از خواب دوش گرفته و بوی خوشش تو فضای اتاق می پیچه ... نمی تونم بهش نگاه کنم و همینطور که سرم پایینه با گوشه رو تختی بازی می کنم ، از کنارم رد می شه و بوسه ای به موهام می زنه ... از زیر چشم نگاش می کنم که در حالی که موهاش رو با حوله خشک می کنه به طرف آیینه می ره ... حالا زمان این که همه چی رو بهش بگم رسیده ... حتی تصور این که چه واکنشی نشون بده باعث می شه خون تو رگام منجمد بشه ولی واسم مهم نیست ... با این که هیچ کار بدی نکردیم و دوستای نازنین هم مثل خودش آدمای خونگرم و مهربونی بودن ولی باز احساس گناه همه وجودم رو گرفته ...
 

سنگینی نگاش رو روی خودم حس می کنم می دونم چیزی حس کرده ، انقدر زرنگ هست که از رفتار و حالات من پی به همه چی ببره ... ناخودآگاه سرمو بالا می گیرم و بهش نگاه می کنم ... از توی آیینه نگاهی بهم می کنه و می گه :
 

امروز خیلی ساکتی ... چیزی شده ؟ ...
 

بدون این که چیزی بگم سرمو پایین میارم ... با اضطراب فکر می کنم شاید هیچ وقت متوجه این موضوع نشه چه لزومی به گفتنشه ... ولی خودم چی ؟ ... می تونم وقتی می دونم چقدر روی اینجور مسائل حساسه مسئله به این بزرگی رو ازش مخفی کنم ...
 

سوگل ؟ ...
 

تصمیمم رو می گیرم ، نفس عمیقی می کشم و سرمو تکون می دم ...
 

نگاهی مشکوک از توی آیینه بهم میندازه و می گه : چی ؟ ...
 

آب دهنم رو قورت می دم و در حالی که بی اراده از جام بلند می شم بدون این که نگاش کنم با صدای لرزانی می گم : اگه بهت بگم قول می دی عصبانی نشی ؟ ...
 

در حالی که به طرفم برمی گرده به میز توالت تکیه می ده و با خونسردی می گه : خب پس درست حدس زدم ... چی کار کردی ؟

...
 

امید من یک کاری کردم که الان پشیمونم ... قول می دم ...
 

حرفمو قطع می کنه و با لحن سردی می گه : پرسیدم چی کار کردی ؟ ...
 

سرمو پایین میارم و می گم : من ... من امروز با نازنین و دوستاش رفتم بیرون ...
 

سنگینی نگاش رو خودم حس می کنم ولی جرات اینو که سرمو بلند کنم رو ندارم ، کمی که می گذره با خونسردی ترسناکی می گه : که اینطور ... ولی با اجازه کی ؟ ...
 

ناخودآگاه بهش نگاه می کنم هنوزم با خونسردی تکیه اش رو به میز داده ولی چهره اش انقدر سرد و خشن که یه لحظه حس می کنم نفسم بالا نمیاد ...
 

دوباره با لحن سردی به آرامی می گه : نشنیدم ؟ ...
 

به خدا امید جای خاصی نرفتیم فقط یه خرده با ماشین نازنین توی شهر دور زدیم و بعدشم یه چیزی خوردیم و برگشتیم ... همین ...
 

تکیه اش رو از میز می گیره و در حالی که به طرفم میاد با همون لحن سردش می گه : سوگل ازت پرسیدم با اجازه کی ؟ ...
 

دیگه پاهام تاب تحمل بدنم رو ندارن گوشه تخت می شینم : امید ...
 

ولی قبل از این که حرفی بزنم بازوهامو توی دستاش می گیره و همونطور که بلندم می کنه به دیوار می چسبونتم ... دستشو روی چونه ام میذاره و در حالی که با انگشت شستش روی چونه ام رو نوازش می کنه به سردی می گه : حالا من سوال می پرسم و تو هم جواب می دی ... فهمیدی ؟ ...
 

سرمو با ترس تکون می دم ...حرکت نوازشگرش روی چونه ام متوقف می شه و فشاری بهش می ده و می گه : این بار چندمت بود سوگل ؟ ...
 


بار اول ...
 

با تمسخر ابرویی بالا می ده : جدی ؟ یعنی من الان باید باور کنم ؟ ...
 

راست می گم ...
 

مثل یک بازپرس بیرحم بی هیچ احساسی توی چشام خیره می شه : فکر می کنی می تونی بهم دروغ بگی ؟ ... می دونی که چقدر از زن خیانتکار بدم میاد ... می دونی که اگه بفهمم بهم دروغ گفتی اون وقت چیکارت می کنم ... می دونی درسته ؟ ...
 

امید به خدا راست می گم بار اولم بود ... نمی دونم چی شد ... من فقط می خواستم یک بار بودن با اونا رو امتحان کنم ... فقط یک بار آزادی برای انجام کارایی که اونا انجام می دن رو حس کنم فقط همین ...
 

در حالی که سرشو به گوشم نزدیک می کنه با تمسخر می گه : ولی با این کارت خیلی از امتیازای دیگه ات رو از دست دادی کوچولو ...
 

یه لحظه ترس همه وجودم رو می گیره منظورش چی بود ؟ ... سرشو بلند می کنه و با پوزخندی نگام می کنه و می گه :
 

حالا حالا ها فرصت زیادی واسه فکر کردن به این روز و لذت بردن از گردش امروزت داری ...
 

بی توجه به نگاه گیج و سردرگمم بازوم رو ول می کنه و به طرف در می ره ، به حرفاش فکر می کنم از چی حرف می زد ؟ ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 10:03 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.