تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل دوازدهم

نازنین نگاهی به تابلوهایی که گوشه دیوار روی هم تلمبار شده میندازه و در همون حال که زیر و روشون می کنه می گه :


با این همه تابلو می خوای چی کار کنی ؟ ... چقدر هم خوشگلن ... چرا یه نمایشگاه از کارات رو نمی زنی ؟ ... مطمئنم اون وقت تابلوهات فروش خیلی خوبی پیدا می کنن ...
 

با لبخند بهش نگاه می کنم : واقعا" اینطور فکر می کنی ؟ ... به نظر خودم که هنوز واسه این کار زوده ...
 

_نه من جدی می گم ... تو که خودت اخلاق منو می دونی ... الکی از چیزی تعریف نمی کنم ... اگه من بودم ...
 

یکی از تابلوها رو بر می داره و می گه : اینو حتما" می خریدم ... خیلی خوشگله ... ازش خوشم میاد ...
 

نگاهی به تابلوی توی دستش میندازم : اگه دوست داری برش دار مال خودت ...
 

با تعجب نگام می کنه : واقعا" ؟ ... یعنی جدی جدی میدیش به من ؟ ...
 

با بی خیالی شانه هام رو بالا میندازم :
 

آره مال خودت ... خودت که می بینی اتاق پر از تابلو شده ... چند روز پیش سرور خانم داشت به امید کلی غر می زد ... می گفت باید اینا رو ببرم توی انباری ... می گفت اتاق جای این چیزا نیست ...
 

_واقعا" این حرفو زد ؟ ... چطوری دلش اومد اینا که خیلی قشنگن ...مطمئنا" گوشه انباری خاک می خورن و خراب می شن ... امید چی قبول کرد ؟ ...
 

_نمی دونم چیزی که نگفت ولی دیدم خیلی وقت ها میاد اینجا و تابلوهام رو نگاه می کنه ...
 

وسط حرفم می پره :
 

دیدی من که می گم تابلوهات خیلی قشنگن ... اگه از من می شنوی به فکر یه نمایشگاه از کارات باش ... اصلا" این خودش واست می شه یه منبع درآمد ...
 

_امید نمیذاره ... چند بار سربسته حرفش رو پیش کشیدم ولی عصبانی شد و گفت اگه به این خاطر می خوام نقاشی رو ادامه بدم همون بهتر که دیگه قید نقاشی کشیدن رو بزنم ...
 

نازنین با نارضایتی نگام می کنه : سوگل بدت نیادا ولی امید بعضی وقتا خیلی بی منطق و زورگو می شه ... خب این کارای توئه حق داری که بخوای واسشون نظر بدی ...
 

بدون این که جوابشو بدم لبخندی می زنم و دوباره مشغول کارم می شم ...
 

_آها اصلا" یه کاری تو که به قول خودت می خوای اینا رو بذاری گوشه انباری ... خب یه نمایشگاه بزن و درآمدش رو بده به یه موسسه خیریه ...
 

نگاش می کنم : هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم ... آخه ... آخه نمی دونم اصلا" نمایشگام بگیره یا نه ...
 

_سوگل قسم می خورم که می گیره ... روش فکر کن ... اون وقت امید هم نمی تونه مخالفت کنه ...
 

می رم تو فکر ... فکر بدی نیست ... نگام دور تا دور اتاقم می چرخه ... تمام گوشه و کنار اتاق پر از تابلو بود ... اگه موافقت می کرد ...
 

باشه در موردش با امید صحبت می کنم ...
 


سرم رو روی سینه اش میذارم و آروم می گم : امید دیدی اتاقم پر از تابلو شده ؟ ...
 

حرکت نوازشگر دستاش روی موهام متوقف می شه و با بی حوصلگی می گه : منظور ؟ ...
 

با دستپاچگی سریع می گم : هیچی ...
 

سوگل خودت می دونی چقدر از این که حرفت رو نصفه و نیمه ول کنی متنفرم ... پس برو سر اصل مطلب ...
 

شجاعتم رو جمع می کنم و می گم : خب اگه ... اگه موافق باشی یه نمایشگاه بزنم ...
 

با عصبانیت وسط حرفم می پره : صد بار تا الان این موضوع رو پیش کشیدی و منم گفتم نه ... پس دوباره شروع نکن ...
 

سریع می گم : نه اونطور که تو فکر می کنی نه ... تمام درآمدش رو می دیم به یه موسسه خیریه ...
 

پوزخندی می زنه و با بدجنسی می گه : موسسه خیریه ؟ ... اصلا" از کجا انقدر مطمئنی که نمایشگات بگیره ...
 

بی توجه به نیش کلماش می گم : خب امتحانش که ضرر نداره ... حداقل اینطوری شناختی روی کارام پیدا می کنم ... اصلا" این واسم می شه یه تجربه ...
 

با لحن محکمی می گه : نه ...
 

با دلخوری زمزمه می کنم : حداقلش حتی اگه نمایشگام هم نگیره بهتر از اینه که تابلوهام توی انباری خاک بخورن ...
 

عصبی منو از خودش جدا می کنه و روم خم می شه : منظورت از این حرف چی بود ؟ ...
 

بی توجه بهش بدون این که جوابش رو بدم چشامو می بندم ...
 

چونم رو فشار می ده : سوگل ...
 

با ناراحتی بهش نگاه می کنم : شنیدم چند روز پیش سرور خانم بهت گفت که اونا رو بذاری توی انباری ...
 

با اخم می گه : تو که فال گوش وایمیستی نشنیدی که من چی گفتم ؟ .....
 

جوابشو نمی دم ...
 

مگه با تو نیستم ؟ ...
 

با ناراحتی می گم : نشنیدم چیزی بگی ...
 

با حرص می گه :پس یعنی جواب سرور خانم رو ندادم چون احترام بزرگتریش رو توی این خونه نگه داشتم ... فکر کردی اگه می خواستم بذارمشون توی انبار تا الان فرصت این کار رو نداشتم ها ؟ ...
 

با ناراحتی در سکوت بهش نگاه می کنم ... انگار ناراحتی رو توی چشام می بینه که رنگ نگاش عوض می شه ... در حالی که دستی به موهام می کشه توی چشام نگاه می کنه و به آرومی می گه :
 

دوست ندارم فکر کنی بهت اهمیت نمی دم یا این که کارات واسم ارزش ندارن ... هم خودت و هم کارات واسم ارزش داره ... پس دوست ندارم پیش خودت فکرای بی خودی بکنی ... اگه فکر می کنی نمایشگات می گیره باشه حرفی ندارم می تونی با استادت صحبت کنی ... تا جایی که بتونم کمکت می کنم ولی بازم می گم...
 

نگاه هشدار دهنده ای بهم میندازه : فقط به همون شرط ...
 

با خوشحالی سرمو تکون می دم : قول می دم ...
 

نفس عمیقی می کشه و در حالی که منو دوباره به سمت خودش می کشه دوباره روی تخت دراز می کشه ...
 


کجا می خواین برین ؟ ...
 

بدون این که متوجه لحن حسرت بارم بشه با بی خیالی می گه : چه می دونم جای خاصی نمی ریم ... یه خرده با ماشین دور شهر می چرخیم و بعدم یه چیزی می خوریم و برمی گردیم خونه ... اصلا" شایدم رفتیم سینما نمی دونم معلوم نیست ...
 

اون وقت آرش رو چیکار می کنی ؟ ...
 

میذارم پیش مامان سیاوش ...
 

همونطور که گوشی توی دستم و به حرفاش گوش می دم نگامو دورادور خونه می چرخونم ...
 

سرور خانم رفته دیدن بچه هاش ، در نتیجه دوباره من توی خونه تنهام ، به غیر از روزهایی که می رم کلاس نقاشی همش توی خونه ام و جایی نمی رم ... یه لحظه وسوسه می شم که به نازنین بگم منم امروز باهاشون میام ولی از ترس امید دوباره پشیمون می شم ...
 

پس حسابی بهتون خوش می گذره ...
 

آره بد نیست ... اما یک دفعه حرفش رو قطع می کنه و می گه : صبر کن ببینم ... سوگل چیزی شده ؟ ... صدات گرفته است حالت خوبه ؟ ...
 

آهی می کشم و می گم : نه طوریم نیست ...
 

ا سوگل صدای گریه آرش بلند شده من باید برم کاری نداری عزیزم ؟ ...
 

نه آرومی می گم و با خداحافظی کوتاهی تلفن را قطع می کنم ... پاهامو تو بغلم جمع می کنم و با افسردگی به تلویزیون خاموش خیره می شم ... چقدر دلم می خواست منم باهاشون می رفتم ، ولی چطوری اگه امید بفهمه خیلی عصبانی می شه ... بلند می شم و به طرف اتاقم می رم ... تمام تابلوهام دور تا دور اتاق رو پر کردن ، به طرف بوم نیمه کارم می رم و بهش نگاه می کنم ، با این که تا نمایشگام چیزی نمونده و هنوز کلی کار نیمه تموم دارم ولی حس اینو که تمومش کنم رو ندارم ... با بی حوصلگی نگام رو به پنجره می دوزم ولی انگار میله های پنجره هم بهم دهن کجی می کنن ، حرصم می گیره کاش منم می تونستم مثل نازنین از یک روزم آزادانه و اونطوری که دلم می خواد لذت ببرم ... اگه می تونستم امروز رو با اونا باشم چقدر خوب می شد از این فکر یه لحظه غرق لذت می شم ... ولی اگه امید می فهمید حتی فکر بهش هم باعث می شه موهای تنم سیخ شه ...سرمو تو دستام می گیرم از این ترس و ضعفم بدم اومد اصلا" امید از کجا می خواد بفهمه ... فقط یک بار ... اصلا" اشکالش چیه ؟ ... به طرف تلفن می رم و با تردید بهش خیره می شم ... چند بار دستم به طرفش می ره ولی باز از تصور این که امید بعدا" چه بلایی مکن سرم بیاره با ترس از کنارش بلند می شم ... شروع می کنم به راه رفتن توی اتاق ... نه ممکن نیست متوجه شه حالا که سرور خانم هم نیست شاید این تنها فرصت من برای رفتن با اونا باشم ... دوباره به تلفن نگاه می کنم ... با پاهای لرزان به طرفش می رم و گوشی رو بر می دارم ... سعی می کنم ضربان قلبم و دستای عرق کردمو که گوشی رو گرفتن نادیده بگیرم ... صدای بوق توی گوشم می پیچه ، یه لحظه تردید می کنم اما قبل از این گوشی رو بذارم صدای نازنین نفس زنان توی گوشی می پیچه ... صدام در نمیاد دوباره صدای نازنین شنیده می شه ... جراتم رو جمع می کنم و با صدای لرزانی می گم : نازی منم ...
 

مکثی می کنه ولی بعد با تعجب می گه : سوگل تویی ؟ ... چیزی شده چرا انقدر صدات می لرزه ؟ ... و با نگرانی ادامه می ده : اتفاقی افتاده که دوباره زنگ زدی ؟ ...
 

نه ... نه ... می خواستم بگم ... نفس عمیقی می کشم: می خواستم بگم امروز چه ساعتی می رین ؟ ...
 

چی ؟ سوگل حالت خوبه ؟ ... تو اصلا" معلومه امروز چته ؟ ...
 

چیزی نیست ، فقط می خواستم بدونم چه ساعتی می رین چون ... چون منم باهاتون میام ...
 

یه لحظه سکوت می کنه ولی بعد با خوشحالی می گه : وای سوگل راست می گی ... باورم نمی شه امید بهت اجازه داد ؟ ... چطوری تونستی راضیش کنی ؟ ...
 

و قبل از این که بهم مهلت حرف زدن بده ذوق زده می گه : من خودم ساعت 4 میام دنبالت ... سوگل ...
 

اما دوباره با صدای گریه های آرش که توی گوشی می پیچه غرولندکنان می گه : اگه این بچه گذاشت ما دو کلوم با هم حرف بزنیم ...
 

و بعد با عجله می گه : سوگل من باید برم ... پس ساعت 4 منتظرم باش میام دنبالت باشه ؟ خداحافظ ...
 

با بهت تلفن رو سرجاش میذارم و بهش خیره می شم .. شروع می کنم به جویدن ناخن هام ... خدایا من چیکار کردم ؟ ... با اضطراب بلند می شم و تو اتاق شروع می کنم به راه رفتن ... اگه امید بفهمه ... حتی از فکر به اون موی تنم سیخ می شه و ضربان قلبم شدت می گیره ... اصلا" یه روز بیرون رفتن ارزش دروغ گفتن به امید رو داره ...
 

یه لحظه تصمیم می گیرم دوباره به نازنین زنگ بزنم و بگم پشیمون شدم ولی اون وقت پیش خودش در مورد من چی فکر می کنه ... یا اگه متوجه بشه که به امید نگفتم ممکن به سیاوش بگه و اون وقت به گوش امید هم برسه و یا برعکس شاید یک روز از دهنش دربیاد و اون وقت که بدتره ... انقدر در حال خودخوریم که با صدای تلفن از جام می پرم و جیغی می کشم ، خودمم از کارم خندم می گیره ...
 

تلفن رو قطع می کنم و در حالی که بالا و پایین می پرم از خوشحالی جیغ می کشم ... حالا که امید گفته شب دیرتر میاد پس من می تونم با خیال راحت با نازنین اینا بیرون برم ، یک روز تفریح و گردش اونطوری که دوست دارم ... با هیجان به طرف کمد لباسم می رم ، دلم می خواد امروز به دور از چشم امید و به دور از سخت گیری ها و تعصباتش اون طوری که دلم می خواد لباس بپوشم و بیرون برم ... لباسام رو روی تخت می ریزم و با ذوق شروع می کنم به انتخاب کردن یه لباس شیک واسه امروزم ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : دوشنبه 29 تیر 1394 | 10:10 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.