تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل یازدهم

با روشن شدن چراغ خواب نرسیده به تخت از جا می پرم و امید رو می بینم که دست به سینه به بالشت ها تکیه داده و خیره خیره نگام می کنه ... دستپاچه سعی می کنم دستم رو از روی شکمم بردارم و کمی صاف بشم ... قبل از این که اجازه حرف زدن بهم بده با عصبانیت تو چشام زل می زنه :


این چندمین باریه که داری می ری دستشویی ... فکر نکن نفهمیدم ... بهت گفتم اگه حالت بد شه ...
 

ولی با دیدن رنگ و روم حرفش رو ادامه نمی ده و می گه : حالا حالت چطوره ؟ ... اگه خیلی بده لباس بپوش بریم دکتر ...
 

سرمو تکون می دم ولی قبل از این که حرفی بزنم دوباره به سمت دستشویی می دوم و محتویات معدم رو خالی می کنم ... سست و بی حال همینطور که دستمو روی چهارچوب در میذارم امید رو می بینم که لباس پوشیده با حالت عصبی در حال راه رفتن توی اتاق ... قبل از این که بتونم قدم از قدم بردارم با احساس سرگیجه شدید روی زمین می شینم ... با دیدنم توی این وضع سریع به طرفم میاد و در حالی که بغلم می کنه با اخمای درهم و با عصبانیت می گه :
 

سوگل بذار بریم دکتر حالت خوب شه اون وقت یه بلایی سرت میارم که دیگه هوس ...
 

ولی با دیدن وضع خرابم با نگرانی بوسه ای به موهام می زنه و در حالی که کمکم می کنه تا لباسام رو عوض کنم می گه :
 

نترس عزیزم الان می ریم دکتر ...
 

از بین چشای نیمه بازم بهش نگاه می کنم ولی انقدر سرگیجه ام شدیده که بی حال سرمو روی سینه اش میذارم و چشامو می بندم ...
 


***

با احساس سوزشی چشمام رو باز می کنم و با بی حالی به پرستار که داره سرم رو به دستم وصل می کنه نگاه می کنم ...معدم می سوزه و نالم رو بلند می کنه...
 

چشمم به امید می افته که با صدای ناله هام به سمتم میاد و نگران دستم رو تو دستش می گیره و کنارم می شینه ... در حالی که نگاه نگرانش رومه با مهربانی می گه:
 

یه خرده دیگه تحمل کن خوب می شی ... باشه عزیزم...
 

با بی حالی سرمو تکون می دم ... نفس عمیقی می کشه و در حالی که بوسه ای به موهام می زنه با خستگی به قطرات سرمم خیره می شه ...
 


***
 

آروم منو میذاره روی تخت و پتو رو روم می کشه : حالا راحت بگیر بخواب ... اگه چیزی هم خواستی صدام بزن ... باشه ...
 

با سستی سرمو تکون می دم و به چشای خسته اش نگاه می کنم چقدر اذیت شد .... همینطور که نگام به چشای مهربونش کم کم تحت تاثیر داروها به خواب فرو می رم ...
 

زیر چشمی نگاش می کنم که همینطور که که با حلقه های موهام بازی می کنه تمام حواسش به برنامه تلویزیون ... آروم می گم :می دونی امروز نازنین چی می گفت ؟ ...
 

سرشو تکون می ده ولی نگاش هنوز متوجه برنامه مورد علاقشه ... سعی می کنم تا جایی که می تونم لحنم رو بی طرف کنم :می گفت رانندگی خیلی هم سخت نیست و اگه کسی علاقه داشته باشه خیلی زود یاد می گیره ...
 

با بی حواسی در تائید حرفم سرشو تکون می ده و می گه : آره ...
 

با هیجان بهش نگاه می کنم : پس منم می تونم زود یاد بگیرم ؟ ... نازنین می گفت خودش خیلی زود یاد گرفته ...
 

با چشای گرد شده به طرفم برمی گرده و با صدای نسبتا" بلندی میگه:چییییییی ؟ ...
 

خودم رو کمی عقب می کشم و می گم : خودت همین الان گفتی زیاد سخت نیست و می شه زود یاد گرفت ...
 

با چشای تنگ شده زل می زنه تو چشام : کی این فکر احمقانه رو توی سرت انداخته ها ؟ ... سوگل دوباره شروع نکن که اصلا" حوصله ندارم ...
 

با سماجت می گم : مگه چیه ؟ ... چه اشکالی داره ... تو این دوره و زمونه دیگه همه زنا رانندگی بلدن ... چی می شه که منم بلد باشم ...
 

با حرص وسط حرفم می پره : ازت پرسیدم کی این فکر مسخره رو توی کلت انداخته ها ؟ ...
 

نگاهی به چهره برافروخته اش می کنم و می گم : هیچ کس ...
 

_مگه من با تو نیستم ؟ ...
 

زیر لب آروم می گم : نازنین می گفت که ...
 

وسط حرفم می پره و با عصبانیت می گه : نازنین غلط کرده با تو ... باید می دونستم همه این آتیشا از گور این نازنین خانم بلند می شه ... اگه دستم به این سیاوش برسه با این زن داریش ... پسره بی عرضه ...
 

و با نگاهی به چشای ترسیده من حرفش رو قطع می کنه و می گه : مگه من از همون اول باهات اتمام حجت نکردم که اگه بخوای از این بازی ها دربیاری دیگه اجازه نمی دم که باهاش در ارتباط باشی ... گفتم یا نه ؟ ...
 

با ترس سرم رو تکون می دم ...
 

_خب پس این چه بساطیه دوباره راه انداختی ؟ ... سوگل به خدا کاری می کنی که الان زنگ بزنم به سیاوش و هر چی از دهنم در میاد به نازنین بگم ...
 

با وحشت از این که نکنه این کار رو بکنه وسط حرفش می پرم : امید ... تقصیر نازنین نیست ... تو که خودت نازنین رو می شناسی می دونی چجور آدمیه ... اصلا" اهل این که بخواد بهم خط بده و یا زندگیم رو بهم بزنه نیست ... خودم دوست دارم ... به خدا راست می گم ...
 

به چشای تنگ شده اش نگاهی میندازم و ادامه می دم :امید تو که خودت نازنین رو می شناسی ... داشت از این که یک روز با ماشین رانندگی می کرد و ماشینش پنچر شده بود صحبت می کرد خب منم ...
 

_بفرما خودت داری می گی ... فکر می کنی اگه یه روز تو خیابون ماشینت پنچر شه می خوای چیکار کنی ها ؟ ... فکر کردی رانندگی به همین راحتی هاست ...
 

همین طور که حرف می زد تو دلم به خودم لعنت فرستادم با این حرف زدنم ... دختره خنگ الان چه وقت این حرفا بود ... کار رو خراب کردی دیگه عمرا" بذاره رانندگی یاد یگیری ... با التماس بهش نگاه می کنم :آخه اشکالش چیه ؟ ...
 

تو چشام براق می شه : تو واقعا" فکر می کنی که من میذارم تنها پشت ماشین بشینی و بری تو خیابون ؟ ... یعنی تو بعد از این همه مدت هنوز منو نشناختی که این مزخرفات رو تحویل من می دی ؟ ... آخه من از دست تو باید چیکار کنم ...
 

_خب باشه اصلا" نذار پشت ماشین بشینم ... یاد گرفتنش که دیگه اشکال نداره ... فقط بذار یاد بگیرم باشه ...
 

وقتی می بینم جوابم رو نمی ده با التماس می گم : امید ...
 

_امید و زهرمار ... پاشو برو اون ور که اصلا" حوصلتو ندارم ...
 

گوشه مبل کز می کنم و به نیم رخش که با عصبانیت به تلویزیون خیره شده نگاه می کنم ... زیر لب زمزمه می کنم :اصلا" خودت بهم یاد بده ... این که دیگه اشکالی نداره ...
 

بدون این که جوابم رو بده در حالی که از جاش بلند می شه چشم غره ای نثارم می کنه و به طرف اتاق خوابمون می ره ، منم آروم بلند می شم و پشت سرش راه می افتم ... سرمو به چهارچوب در تکیه می دم و به او که سیگاری واسه خودش روشن می کنه و روی مبل کنار پنجره می شینه نگاه می کنم ...
 

_سوگل حوصله ندارم برو بیرون ...
 

از همون جایی که ایستادم آروم می گم : خب چه اشکالی داره اگه خودت بهم یاد بدی ...
 

_نشنیدی چی گفتم ؟ ...
 

_امید قول می دم بعدا" نخوام تنهایی رانندگی کنم ... اصلا" فقط جاهایی که با تو باشم باشه ؟...
 

خندش می گیره ... سری تکون می ده و می گه : خیلی پررویی سوگل ... من با اصل قضیه مخالفم اون وقت تو شرایطش رو هم واسم تعیین می کنی ... برو بیرون که واقعا" امشب داری حوصلم رو سر می بری ... زود ...
 

انگار با این خنده اش شیر می شم ... چند قدم می رم داخل اتاق : باشه امید ... قول می دم هیچ جایی تنهایی نرم ... قسم می خورم ...
 

همینطور که حرف می زنم پوزخندی می زنه ، سرش رو تکون می ده و دوباره به دودهای سیگارش خیره می شه ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1394 | 12:05 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.