تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل دهم

ماشین رو کنار خیابون پارک می کنه ... از ماشین پیاده می شم و با کنجکاوی اطرافم رو نگاه می کنم ... به طرفم میاد و در حالی که دستم رو می گیره به طرف ساختمونی به راه می افته ... فرصت نمی شه تابلوی ورودش رو ببینم ... قبل از وارد شدن به ساختمان چند دختر جوون از کنارمون رد می شن و از ساختمان میان بیرون ... با تعجب به امید نگاه می کنم ... اینجا دیگه کجاست ؟ ... اگه واسه کار خودش اومده دیگه چه نیازی به من بود که اینجا بیارتم ... با بی حوصلگی دنبالش وارد ساختمان می شم ... اصلا" کارهای امروزش عجیبه ... وسط روز اومده خونه و مجبورم کرده دنبالش راه بیفتم که بیارتم اینجا ؟ ... انقدر در فکرم که اصلا" نفهمیدم چجوری وارد شدم و اطرافم چه خبره ... وقتی به خودم میام که امید رو در حال صحبت با یک خانم مسن که پشت میزی نشسته می بینم ... با کنجکاوی نگاهی به اطرافم میندازم ... در یه اتاق بازه و تعدادی دختر و پسر رو می بینم که بوم های رنگی جلوشون و مربی خانمی در حال آموزش به اوناس ... یعنی ... ذوق زده از چیزی که حدس زدم به سمت امید بر می گردم و اونو در حال مطالعه یکسری برگه جلوی روش می بینم ... با هیجان می گم : امید ؟ ...


همینطور که اون کاغذها رو مطالعه می کنه نیم نگاهی هم به من میندازه و می گه : هوم ؟ ...
 

اینجا کجاست ؟ یعنی منظورم اینه که ...
 

با بی خیالی وسط حرفم می پره و به آرامی می گه :
 

آره ولی الان نه ، تو ماشین با هم صحبت می کنیم و بعد بلند می شه و به سمت اون خانم می ره و شروع به صحبت با اون می کنه ... انقدر ذوق دارم که می خوام جیغ بزنم ... خدا جون مرسی ...
 


***

_خوب حالا بگو؟
 

_ چی بگم شیطونک من؟ از اینکه وقتی ناراحتیت رو می بینم ناراحت می شم ... از اینکه حس می کنم جای اینکه خوشحالت کنم دارم ناراحتت می کنم و خودم زجر می کشم ... سوگل من دلم نمیخواد اذیتت کنم ... اسمتم اینجا نوشتم که بهت بگم چقدر دوست دارم ... که بگم هرچی که تو دوست داری منم دوست دارم ... که بگم دلم نمی خواد روز تا به شب تو اون خونه غصه بخوری...
 

نفس عمیقی می کشه و در حالی که بوسه ای به موهام می زنه و می گه: الانم با خانوم گلم میریم خونه و بعدا میریم وسایل مورد نیازت رو می خریم ... خوب؟
 

_ امید هر چه قدر بهت بگم دوست دارم کمه ..

با باز شدن در سالن به عقب بر می گردم ...
 

_سوگل بیا اینا رو از دستم بگیر ...
 

به طرفش می رم و در حالی که بسته بزرگ توی دستش رو ازش می گیرم با ذوق می گم : مال منه ؟ ...
 

همینطور که در حال صحبت با سرور خانم سری تکون می ده و از پله ها شروع می کنه به بالا رفتن ... پشت سرش راه می افتم و می گم :
 

مگه قرار نبود با هم بریم خرید ؟ ...
 

_چرا ولی امروز تو اون مسیر کاری واسم پیش اومد دیگه خریداتم کردم چون این روزها با نبود سیاوش سرم تو شرکت خیلی شلوغه شاید دیگه فرصت نمی شد ببرمت وسایلتو بخری ...
 


روی تخت دراز می کشه و در حالی که چشاشو می بنده با خستگی می گه:
 

یه نگاه بهشون بنداز ببین همه چی رو گذاشت ... انقدر عجله داشتم که فقط لیست رو دادم دستش دیگه فرصت نکردم چکشون کنم ...
 

با خوشحالی کنارش می شینم و همه وسایل رو با ذوق روی تخت خالی می کنم ... نگام روی رنگ ها و قلم موهام می چرخه ... چقدر هیجان دارم ... همینطور که دارم با لیست چکشون می کنم نگام به چهره ی خسته اش می افته ... موهای لختش روی پیشونیش ریخته و چهره مردانه اش رو جذاب تر کرده ... ناخودآگاه خم می شم و در حالی که صورتش رو می بوسم می گم : مرسی امید ... تو خیلی خوبی ...
 

بدون این که حرفی بزنه چشاشو باز می کنه و با لبخند بهم خیره می شه...
 

بوسه ای به صورت آرش می زنم و آروم اونو روی تخت کوچکش میذارم ... رو به نازنین می گم : این مدتی که ندیدمش چقدر بزرگ شده ...
 

با لبخند به چهره آرش تو خواب نگاه می کنه و با عشق مادرانه ای می گه :آره ... راستی ...
 

بسته ی بزرگی رو میاره به سمتم و بهم می گه : اینم سوغاتیت ...
 

با ناباوری نگاش می کنم : یعنی ...
 

لبخندی می زنه و می گه : آره قول دادم دیگه ...
 

و خندان ادامه می ده : اگه بدونی چه بلایی سر سیاوش بیچاره اوردم تا تونستم همه رو واست گیر بیارم ... آه راستی یه چیزایی هم از سفرمون به اصفهان واست اوردم البته ناقابله چیز زیادی نیست ...
 

ذوق زده بغلش می کنم : دستت درد نکنه اگه بدونی چقدر هوس کرده بودم ...
 

وسط حرفم می پره و همینطور که دستم رو می کشید و از اتاق بیرون می برد می گه : حالا اینا رو ولش کن اگه بدونی چه ناهار ایرونی امروز واستون درست کردم ...
 

لبخند زنان پشت سرش از اتاق خارج می شم و به بازار گرمیش در مورد ناهاری که درست کرده بود گوش می دم ...
 


***
 


به سرعت از اون طرف تخت پایین می رم و لبخند شیطنت آمیزی بهش می زنم ...
 

_سوگل ...
 

بی توجه بهش لواشک بزرگی که توی دستمه رو سریع تو دهنم میذارم و با ولع قورتش می دم ... با دیدن این صحنه چهره اش رو از انزجار جمع می کنه و با حالت عصبی در حالی که دستش رو به طرفم دراز می کنه می گه :
 

سوگل زود می ری تمام اون آت و آشغالایی رو که نازنین واست اورده رو میاری می دی به من ... بسه هر چی تا الان خوردی ... دیگه داری حالم رو بهم می زنی ...
 

با دست به سوهان و گز و بقیه چیزایی که نازنین واسم سوغات اورده بود اشاره می کنم و می گم : همش همینا س ... بقیه رو خوردم ...
 

بهت زده می گه : خوردی ؟!! ... یعنی تو تمام اون لواشک ها و تمر هندی ها و آت و آشغالای که نازنین واست اورده بود رو تو این چند ساعت خوردی ؟ ...
 

_آره همینا بود ... همین یکی هم که دستم بود آخریش بود ...
 

با چشای تنگ شده کمی نگام می کنه ولی بعد در حالی که مشغول زیر و رو کردن کمد و کشوهام می شه با عصبانیت می گه :سوگل دیگه داری اون روی سگ منو بالا میاری ... زود باش خودت با زبون خوش برو بیارشون وگرنه من می دونم و تو ...
 

مظلومانه نگاش می کنم : همینا بود باور کن ...
 

با غیض در کمدم رو بهم می کوبه و با چشای تنگ شده تهدید کنان می گه: سوگل وای به حالت که امشب حالت بد بشه چون اون وقت من می دونم و تو ...
 

به اون که با عصبانیت از اتاق خارج می شه نگاهی می کنم و با خودم می گم چه خوب شد که بقیه رو دور از چشم امید قایم کردم ... از این فکر در حالی که غرق لذت می شم لبخند شیطانی می زنم و خودم رو روی تخت پرت می کنم ...
 


با دل درد شدیدی از خواب می پرم ... وای ... به سرعت به سمت دستشویی می رم و هر چی تو معدمه بالا میارم ... وای خدا دارم می میرم ... میام بیرون و به چهره امید که خوابه نگاه می کنم ، اگه بیدار بشه می کشتم ... هنوز چند دقیقه ای نگذشته که دوباره حالم بد می شه و دل دردم شدت می گیره ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : دوشنبه 22 تیر 1394 | 10:43 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.