تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل هشتم

سوگل اذیت نکن دیگه ... به خدا اگه نیای ناراحت می شم ...


_آخه نمی تونم ...
 

_برای چی ؟ ... به خاطر امید می گی ؟ خب بهش بگو مهمونی فقط زنونه ست کسی نیست که ...
 

_باشه یه وقت دیگه ..._سوگل هر بار همین رو می گی ... اصلا" گوشی رو بده به امید خودم بهش می گم ...
 

سنگینی نگاه امید رو, روی خودم حس می کنم ... دستپاچه می گم : نه لازم نیست ... خودم یه خرده کار دارم نمی تونم ...
 

نفس عمیقی می کشه : باشه عزیزم نمی خوام تو معذوریت قرارت بدم ... هر جور راحتی در هر صورت اگه می اومدی خیلی خوشحال می شدم ... کاری نداری ؟ ...
 

_نه مرسی ...
 

_خداحافظ عزیزم ...
 

زیر لب خداحافظی می کنم و تلفن رو سرجاش میذارم ... نگاه امید هنوز رومه ... برای فرار از زیر نگاه خیرش بلند می شم ...
 

_کجا ؟ ...
 

می خوام برم به سرور خانم واسه شام کمک کنم ...
 

بدون این که حرفی بزنه سری تکون می ده ... هنوز چند قدمی نرفتم که دوباره صدام می زنه : سوگل ...
 

به طرفش برمی گردم همینطور که نگاش به تلویزیون با لحن سردی می گه : قولت رو که فراموش نکردی ؟ ...
 

سری تکون می دم و در حالی که سعی می کنم بغضم رو فرو بخورم می گم : نه ...
 

***
 

از روی پله ها خم می شم : بله سرور خانم ؟ ...
 

سوگل جان مادر امید الان زنگ زد و گفت حاضر شی داره میاد دنبالت برین بیرون ...
 

با تعجب چند پله ی دیگه می رم پایین : نگفت کجا ؟ ...
 

_نه ... گفت تا نیم ساعت دیگه میاد دنبالت ...
 

با گیجی سرم و تکون می دم و می گم : باشه سرور خانم ... مرسی ...
 

یعنی کجا میخوایم بریم؟...میرم تو اتاق یکی از لباس هایی که امید خیلی دوست داره رو انتخاب می کنم و می پوشم ... موهام رو هم ساده بالای سرم جمع می کنم و دم اسبی می بندم ... جلوی آیینه یه نگاه به چشای سرخم میندازم ... مطمئنم با یه نگاه به صورتم متوجه می شه که گریه کردم ... آهی می کشم و از پله ها می رم پایین ...
 

_سرور خانم من توی باغ منتظر امید می شم ...
 

_باشه مادر ولی بیرون هنوز سوز داره ... دوباره سرما می خوریا ...
 

_نه هوا خوبه ... کاری با من ندارین ؟ چیزی از بیرون نمی خواین واستون بخریم ؟ ...
 

_نه دخترم برو به سلامت ... خوش بگذره ... مواظب خودتم باش ...
 

لبخندی می زنم و از ساختمون میام بیرون ... دستام رو زیر بغلم جمع می کنم و آروم توی باغ شروع می کنم به راه رفتن ... نگام رو به آسمون سرخ بالای سرم می دوزم ... یعنی چی شده ؟ ... می دونم که این روزا سرش تو شرکت خیلی شلوغه ... پس حتما" کار مهمی داره که هنوز غروب نشده داره میاد خونه .... با صدای باز شدن در از فکر بیرون میام و به سمت امید که منتظر نگام می کنه به راه می افتم ...
 

با لذت سرم رو به پشتی صندلی تکیه می دم ... چقدر خوش گذشت ... نگام رو به نیم رخ جذابش می دوزم ... چقدر با این ته ریش جذاب تر به نظر می رسه ... انگار متوجه نگاه خیرم شده چون بدون این که سرش رو برگردونه با مهربونی می گه :به چی خیره شدی خانم کوچولو ؟ ...
 

لبخندی می زنم : نمی خوای بگی این کارا واسه چی بود ؟ ...
 

با شیطنت اخم می کنه : چه کارایی ؟ ...
 

_امید اذیت نکن دیگه می دونم این روزا سرت شلوغه ... پس خواهش می کنم خودت بهم بگو دلیل این گردش و رستوران امروز چی بود ؟ ...
 

ماشین رو کناری پارک می کنه و در حالی که به طرفم بر می گرده نگاه مهربانش رو بهم می دوزه : خودت چی فکر می کنی ؟ ...
 

شانه هام رو بالا میندازم : نمی دونم این چند ساعت همش به این موضوع فکر کردم ولی چیزی به ذهنم نرسید ...
 

در حالی که یه دستش رو پشت صندلیم میذاشت روم خم میشه : باشه من علتش رو بهت می گم به شرطی که تو اول دلیل چشای سرخ و گریه های امروزت رو بهم بگی ...
 

نگام رو به بیرون می دوزم : من که گریه نکردم ...
 

_واقعا " ؟ ...
 

صورتم رو به طرف خودش برمی گردونه : می خوای من بهت بگم ؟ ...
 

_چی ؟
 

دستپاچه می گم : تو داری اشتباه می کنی دلیل خاصی نداشت ... فقط یه کم سرم درد می کرد همین ...
 

با تمسخر می گه : می خوای بگی که دلیل این گریه هات به خاطر نرفتن امروزت به مهمونی نازنین نبود ؟ ...
 

با بهت به طرفش برمی گردم و با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ... ولی اون از کجا فهمید ؟ ... با این که تمام بعدازظهر به خودم می قبولوندم که دلیل تمام گریه ها و ناراحتی هام فقط اینه که دلم گرفته ولی تمام مدت می دونستم که دارم به خودم دروغ می گم ... حقیقتش دوست داشتم توی اون مهمونی شرکت کنم ... دوست داشتم با آدمای تازه آشنا شم ولی در عوض مجبور بودم توی اتاقم بنشینم و به در و دیوارش زل بزنم و یا فوقش از پشت میله های پنجره به باغ چشم بدوزم ...
 

نگام رو ازش می گیرم و با صدای لرزانی می گم : داری اشتباه می کنی ... اصلا" ...
 

وسط حرفم می پره و می گه : سوگل اگه بتونی هر کی رو گول بزنی مطمئن باش من رو نمی تونی ... از همون بغضی که اون شب توی صدات بود فهمیدم که چقدر دوست داشتی به اون مهمونی بری ...
 

بدون این که اجازه صحبت بهم بده ادامه می ده :شاید خودخواهی منو برسونه که با این که این موضوع رو می دونستم بازم مانع رفتنت به اون جا شدم ... ولی ترجیح دادم به جای بودن با اون آدما با من باشی ... آره اگه این خودخواهی منو می رسونه باشه واسم مهم نیست بهم بگو خودخواه ... از هزار تا کارم زدم و اومدم تا این چند ساعت را با هم باشیم ... منتی هم سرت نیست خودم خواستم ... ولی با وجود همه ی خودخواهی هام بازم دوست نداشتم این ساعات رو توی اون اتاق بشینی و تو تنهایی گریه کنی...
حرفش رو قطع می کنه و با لبخند تلخی دستش رو دراز می کنه و قطره اشکی رو از روی صورتم پاک می کنه ... دستی به صورتم می کشم و با تعجب متوجه می شم که صورتم خیسه خیسه ... اصلا" متوجه نشدم دارم گریه می کنم ... منو به طرف خودش می کشونه و در حالی که پشتم رو نوازش می کنه با صدای غمگینی می گه :
 

سوگل می دونم خیلی بدم ... می دونم خیلی اذیتت می کنم ... ولی باور کن با وجود تمام بدی هام با تمام وجودم عاشقانه دوستتت دارم ...
 

سرم رو توی بغلش فرو می برم و در حالی که به اعترافات عاشقانه اش گوش می دم سعی می کنم جلوی ریزش سیل اشکام رو بگیرم در می زنم و وارد اتاقش می شم ... با دیدنم لبخندی می زنه و در حالی که یه نگاه به ساعت میندازه دوباره مشغول نوشتن چیزایی روی برگه های جلوی روش می شه : اومدی عزیزم ... الان تموم می شه ... این چند صفحه رو هم امضاء کنم می ریم ...
 

سرمو تکون می دم و بی هیچ حرفی بهش نگاه می کنم ... همینطور که سرش پایینه می گه : با ادوارد اومدی دیگه ؟ ...
 

_آره ...
 

بلند می شه و با عجله یکسری برگه ها رو از روی میزش بر می داره و به طرفم میاد ... بوسه ای ازم می گیره و با مهربونی می گه : اینا رو تحویل منشی بدم می ریم ... زیاد طول نمی کشه ... بشین تا بیام ...
 

با لبخند بهش که داره از اتاق خارج می شه نگاه می کنم ... نفس عمیقی می کشم و نگاه کنجکاوم رو دور تا دور اتاقش می چرخونم ... همه چی مثل سابق ... مثل بار اولی که به این جا اومدم ...با این تفاوت که جای کریستینا رو یه خانم میانسال زیبا گرفته ... نگام می افته به قاب عکس روی میز ... سریع به اون طرف میز می رم ، لبخندی می زنم و در حالی که خودم رو روی صندلی بزرگش پرت می کنم با لذت به عکس خودم روی میز نگاه می کنم ...
 

 

چقدر با این عینک جذاب می شه ، دلم یه لحظه واسش ضعف می ره ... خم شده روی یه سری برگه هایی و سخت مشغوله ...

آروم کنارش روی مبل می شینم و سرم رو روی شونه هاش میذارم ... بوسه ای به موهام می زنه و دوباره مشغول می شه ...
 

_تو خیلی کار می کنی امید ... هر شب با کلی پرونده میای خونه...
 

با صدایی که رگه هایی از خنده توشه می گه :
 

غر نزن سوگل ... خودت می دونی که به خاطر تو کلی از کارام می زنم و شب زود میام خونه ... پس حق اعتراض نداری اگه بخوام هر شب فقط یه ساعت به کارام برسم ...
 

با لجبازی می گم : نخیرم 1 ساعت نیست ... بعد از اون تمام مدت پای تلفنی و همش به این و اون زنگ می زنی ...
 

کمی مکث می کنه ولی بعد در حالی که عینکش رو از چشمش بر می داره سرم رو بلند می کنه و می گه : خودت می دونی که همه ی اون تلفنا کارین ... درسته ؟ ...
 

با سماجت می گم : من همش تو خونه تنهام ... حوصلم سر می ره ... ولی تو به جای این که ...
 

وسط حرفم می پره و در حالی که دستش رو روی پشتی مبل میذاره روم خم می شه و با لحن جدی ای می گه : سوگل برو سر اصل مطلب ...
 

دستپاچه سرم رو پایین میارم : چی ؟ ...منظورت رو نمی فهمم ...
 

دستش رو میذاره زیر چونم و تو چشام خیره می شه : واقعا " ؟ می دونم که از سرشب می خوای چیزی بهم بگی ... خب گوش می دم ...
 

هول می شم فکر نمی کردم که انقدر تیز باشه که بفهمه ... می خوام انکار کنم ولی جدیت تو چشاش مانع می شه ... همینطور که سرم پایینه با لکنت می گم :می دونی که کلاس زبانم تموم شده ...
 

یه نگاهی به چشام میندازه : خب ؟ ...
 

_خب ... خب تو اون کلاس یکی از بچه ها عموش گالری نقاشی داشت ... اون گفت که عموش کلاس هایی واسه آموزش نقاشی هم داره ... من ... خب من ...
 

سرم رو دوباره بالا می گیره و بهم نگاه می کنه : خب تو چی ؟ ...
 

شجاعتم رو جمع می کنم : امید میذاری برم خواهش می کنم ... من از همون بچگی عاشق نقاشی بودم ... اینطوری سرم گرم می شه و حوصله ام دیگه توی خونه سر نمی ره ... تو رو خدا ...
 

چشم غره ای نثارم می کنه و در حالی که دوباره عینکش رو به چشم می زنه می گه : نه ...
 

_آخه چرا ؟ ...
 

_همین که گفتم حالام برو ... می خوام به کارام برسم ...
 

بدون این که تکون بخورم بهش نگاه می کنم .. بی توجه به نگاه خیره ام دوباره خودش رو با پرونده جلوی روش مشغول می کنه ... از جام بلند می شم و می رم تو اتاق خواب و روی تخت دراز می کشم ... از این که دوباره بغض کردم به خودم لعنت می فرستم ... دیگه باید بعد از این همه مدت این رفتاراش برام عادی شده باشه ... اما ... گریه ام می گیره سرم رو می برم زیر پتو ...چقدر خوش خیال بودم که فکر می کردم اجازه می ده ... چقدر واسه رفتن به کلاس نقشه کشیده بودم ... ولی حالا ...
 

صدای قدم هایی رو می شنوم که وارد اتاق می شه ... زیر پتو بی حرکت می مونم حوصلشو ندارم نمی خوام ببینمش ... سعی می کنم انقدر آروم باشم که به خیال این که خوابم از اتاق بره بیرون ... از حرکت تخت متوجه می شم که کنارم نشسته ... نفسمو تو سینه ام حبس می کنم ... ناگهان پتو رو از روم کنار می زنه و با اخم به صورت خیس از اشکم نگاه می کنه ... سری تکون می ده و در حالی که دستاش رو دو طرف بدنم میذاره روم خم می شه و با لحن جدی ای می گه :
 

_یه سوال می پرسم و می خوام جواب درستی هم بشنوم فهمیدی ؟ ...
 

با ترس سرم رو تکون می دم ...
 

_الان این گریه ها واسه چیه ؟ ... واسه اینه که نذاشتم بری کلاس عموی دوستت یا واسه نرفتن به کلاس نقاشیته ؟ ...
 

با سردرگمی می گم : چی ؟ ...
 

با لحن سردی دوباره می گه : ازت پرسیدم مشکل تو فقط کلاس نقاشی رفتنت ؟ آره ؟ ... یا این که دوست داری حتما" کلاس اون مرتیکه رو بری؟
 

با وحشت از این همه عصبانیتش با لکنت می گم : واسم فرقی نمی کنه اون یا کس دیگه ای .. من فقط می خواستم نقاشی یاد بگیرم همین ...
 

مدتی با چشای تنگ شده تو چشام زل می زنه و بعد بی هیچ حرفی بلند می شه و می ره بیرون ... نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم ... خدایا هنوزم بعد از این همه مدت نتونستم تو این لحظه ها ترس و وحشتم رو کنترل کنم ... دوباره می رم زیر پتو و با گیجی به رفتار عجیبش فکر می کنم ...

 




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 10:38 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.