تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل هفتم

در حالی که موهام رو شونه می کنم از آیینه به امید که روی تخت دراز کشیده نگاهی میندازم ...


_امید ...
 

_هوم ...
 

_خیلی وقته سیاوش رو می شناسی ؟ ...
 

خودش رو بالا می کشه و به بالشت ها تکیه می ده و با لحن مشکوکی می گه : واسه چی می پرسی ؟ ...
 

بلند می شم و همینطور که به طرف تخت می رم دستپاچه می گم : خب ... خب نازنین می گفت خیلی وقته با هم دوستین ...
 

سری تکون می ده و مشکوک نگام می کنه ...
 

_منظورم اینه که اگه انقدر روشون شناخت داری پس اشکالی نداره که من با نازنین در ارتباط باشم ها ؟ ...
 

با اخم در سکوت بهم خیره می شه ... کنارش روی تخت دو زانو می شینم:امید اگه انقدر خوب میشناسیشون پس من می تونم گاهی نازنین رو ببینم؟
 

با لحن محکمی می گه :نه ...
 

_آخه چرا ؟ !؟!
 

با عصبانیت روی تخت می شینه : واسه این که خوشم نمیاد که بخوای توی این خونه بساط مهمونی و شب نشینی و کوفت و زهرمار رو راه بندازی ...
 

با التماس می گم : امید مهمونی چیه ؟ ... فقط گاهی دعوتش کنم بیاد اینجا ...
 

پرخاش کنان می گه : یا این که تو بری اون جا و بعد دیگه کم کم هر روز از این خونه به اون خونه بری آره ؟ ...
 

با گریه می گم : بس کن امید مگه تو منو نمی شناسی ؟ ... چرا همش منو با زندگی گذشته مادرت مقایسه می کنی ؟ ... تقصیر من چیه که مادرت یک گناهی کرده من که نباید چوب اشتباهات اونو بخورم ...
 

با عصبانیت چونم رو محکم می گیره و به طرف خودش می کشونه : خفه شو سوگل بهت اجازه نمی دم که بخوای زندگیمونو نابود کنی فهمیدی ؟ ...
 

جوابشو نمی دم ..
 

فریاد می زنه : پرسیدم فهمیدی ؟ ...
 

سرم رو تکون می دم و هق هق گریم فضای اتاق رو پر می کنه ... از جاش بلند می شه و با عصبانیت توی اتاق شروع می کنه به راه رفتن ... صدای نفس های بلندش رو می شنوم ... از پشت پرده اشک می بینمش که روی مبل می شینه و همینطور که با کلافگی سرش رو توی دستاش می گیره با صدای گرفته ای می گه :گریه نکن سوگل ...
 

انگار با این حرفش اشکای بیشتری راه خودشونو باز می کنند ... دوباره با کلافگی می گه : نشنیدی سوگل ... می گم تمومش کن ...
 

بی توجه بهش بلند می شم و به طرف اتاق سابقم به راه می افتم ... وسط اتاق بازوم رو می گیره ... سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم انگار مقاومتم عصبانی ترش می کنه بازوم رو می کشه و پرتم می کنه روی تخت ... در حالی که روم خم می شه با عصبانیت تو چشام زل می زنه و با لحن ترسناکی می گه :
 

هدفت از این کارا چیه ها ؟ ...چی از جونم می خوای ؟ ...
 

با ترس سرمو میندازم پایین ... چونم رو محکم می گیره و مجبورم می کنه سرمو بالا بگیرم : جوابم رو بده؟
 

با فریادی بلند می گه : نشنیدی چی گفتم ؟
 

سعی می کنم شجاعتم رو جمع کنم : امید من تو رو دوست دارم ... انقدر دوستت دارم و به خودم اعتماد دارم که بدونم هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم ... پس...
 

بغضی رو که دوباره تو گلوم بالا اومده رو به زور فرو می دم و با صدای لرزانی ادامه می دم : انتظار زیادی نیست که ازت بخوام تو هم بهم اعتماد داشته باشی ... امید به خدا به هر کسی که دوست داری قسم می خورم که دوستت دارم و هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم ... امید خواهش می کنم بهم اعتماد داشته باش ... بذار منم از زندگیم لذت ببرم ... نخواه که واسه هر کاری انقدر بهت التماس کنم ... امید تو رو خدا ...
 

و با هق هق ادامه می دم : باور کن من دوستت دارم ...
 

آروم کنارم روی تخت می شینه وقتی به خودم میام که محکم منو تو آغوشش می گیره و موهام رو غرق بوسه می کنه ... با صدای گرفته و غم زده ای می گه :
 

هیییسس ... متاسفم عزیزم ... آروم باش ... نمی تونم اینطوری ببینمت ... می دونم ... می دونم تو پاک تر از این حرفایی ولی چیکار کنم دست خودم نیست ...
 

با شنیدن این حرفش دوباره صدای هق هق گریم بلندتر می شه ... کلافه منو از خودش جدا می کنه : سوگل گفتم تمومش کن ... و با صدای نسبتا" بلندی می گه : باشه ... باشه ... می تونی ببینیش و یا بهش تلفن بزنی ... ولی فقط به این شرطی که اون بیاد اینجا ... فقط همین ... تو اجازه نداری بری دیدنش یا بیرون باهاش قرار بذاری فهمیدی ؟ ...
 

با بهت از این حرفش بهش خیره می شم و ذوق زده سرمو تکون می دم ... تهدید کنان تو چشام خیره می شه :
 

ولی وای به حالت سوگل که بفهمم یا بشنوم غیر از این عمل کردی اون وقت من می دونم و تو ... بلایی به سرت میارم که به غلط کردن بیفتی ... پس کاری نکن که از اعتمادی که بهت کردم پشیمون بشم وگرنه اونوقت ...
 

با نگاه ترسناکی تو چشام خیره می شه و حرفش رو ادامه نمی ده ...
 

با خوشحالی می گم : واقعا" ؟ می ذاری ؟ ...
 

سری تکون می ده و با خستگی خودش رو روی تخت میندازه و با چشای بسته دراز می کشه ... می دونم چقدر واسش سخت بود که چنین تصمیمی بگیره ... یه لحظه از خودم بدم میاد که باعث شدم انقدر اذیت شه ... کنارش روی تخت دراز می کشم و در حالی که سرم رو روی سینه اش میذارم با صدایی که از زور گریه بالا نمیاد می گم :
 

مرسی امید ... قسم می خورم هیچ وقت از کار امروزت پشیمون نشی ... امید قسم می خورم که همیشه بهت وفادار بمونم ...
 

حلقه دستاش دورم محکم تر می شه ... دستام رو دور گردنش حلقه می کنم و همینطور که سرم رو توی گودی گردنش میذارم زمزمه وار بهش می گم : امید دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی ...
 

آهی می کشه و با صدای گرفته ای می گه : منم دوستت دارم عزیزم ...
 

حلقه دستاش دور کمرم محکم تر می شه ... نزدیک کریسمس و بازار بیش از حد شلوغه ... هیچ وقت منو اینجور جاها نمی اورد ولی این سری انقدر اصرار و التماس کردم که بالاخره راضی شد ... نگاهی به قیافه کلافش می کنم ... می دونم که چقدر از اینجور جاهای شلوغ متنفره ، ولی من برخلافش با ذوق کنار هر مغازه ای می ایستم و به اجناسش خیره می شم ... طوری حواسش بهم هست و مواظب که کسی بهم تنه نزنه که خندم می گیره ... مطمئنا" چیزی از زیبایی های بازار رو نمی بینه ... شانه ای بالا میندازم و دوباره محو تماشای اجناس و همهمه های اطرافم می شم ...
 

_تموم نشد ؟ ...
 

_چی ؟ ...
 

عصبی می گه : خسته نشدی ؟ ... تو که اصلا" چیزی نمی خری پس چیه این همه وقت منو دنبال خودت از این مغازه به اون مغازه می کشونی ها ؟
 

نگاهی به صورت کلافه اش میندازم و یه لحظه دلم واسش می سوزه ولی دوباره با بدجنسی می گم :خب هنوز چیزی چشمم رو نگرفت ... وای اینو ببین چه خوشگله امید ... بیا یه لحظه بریم توی مغازه ... بیا دیگه ...
 

نفس عمیقی می کشه و عصبی دنبالم وارد مغازه می شه ... ناخودآگاه نگام می ره سمت تزئینات و زرق و برق های درخت کریسمس گوشه مغازه ...
 

صدای عصبانیشو می شنوم : این همه اصرار داشتی که بیای داخل مغازه که درخت کریسمش و ببینی ؟ ..
 

خندم می گیره راست می گفت ... با دیدن لبخند شیطانیم که سعی در مخفی کردنش داشتم با حرص دستم رو می گیره و از مغازه می بره بیرون ... همینطور که منو به طرف ماشینش که پایین خیابون پارک کرده می کشونه با عصبانیت می گه :این اولین و آخرین باری بود که دلت هوس اینجور جاها رو کرد ... اصلا" من نمی فهمم این همه شلوغی چه ذوق کردنی داره که با هیجان هی از این مغازه به اون مغازه می ری ؟ ...
 

خندم می گیره راست می گفت ... چقدر اذیتش کردم ولی خب من دوست دارم ... از این شلوغی و ازدحام و هیجان واسه خرید لذت می برم ... سعی می کنم خندم رو فرو بخورم ... ولی همون لحظه سرش رو بر می گردونه و با دیدن صورت خندانم چشاشو تنگ می کنه :
 

بخند خانمی ... بخند ... امشب منم بهت می خندم ... حالا ببین ...
 

دستپاچه سریع حرفش رو قطع می کنم : ا امید چرا اذیت می کنی ... من که کاری نکردم ... مگه چی شده حالا ؟! ...
 

کنار ماشین با چشای تنگ شده چند لحظه نگام می کنه و بعد در حالی که در ماشین رو واسم باز می کنه کناری می ایسته و می گه : باشه عزیزم ... امشب در موردش صحبت می کنیم ...
 

با التماس می گم : امید اذیت نکن دیگه ...
 

بی توجه بهم سوار ماشین می شه ... عجب غلطی کردم ... اصلا" با این نمی شه شوخی کرد ... نگاهی به نیم رخش توی تاریکی میندازم : امید ...
 

بی توجه بهم ماشین رو روشن می کنه و به راه میافته ... آهی می کشم ... خدا امشب رو بهم رحم کنه ... تا من باشم نخوام سر به سر اون بذارم ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : شنبه 13 تیر 1394 | 01:05 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.