تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل ششم

سرمو از سینه اش بلند می کنم : آخه چرا ؟ ...
 

همینطور که دراز کشیده بی توجه به من مجله اش رو ورق می زنه ... با سماجت مجله رو از دستش می گیرم و خودم رو کمی بالا می کشم : امید!!!! خواهش میکنم!!!
 

با خونسردی دستاش رو زیر سرش قلاب می کنه و بهم نگاه می کنه ... با حرص می گم : فرحناز راست می گفت تو خیلی زورگویی ... همش حرف حرف خودته ...
 

با لبخند حرص دربیاری ابروشو بالا میندازه و می گه : خودم می دونم ...
 

کلافه می گم : من راننده نمی خوام ... می خوام خودم برم و بیام ...
 

با خونسردی می گه : باشه ... ولی الان که دیر وقته فردا صبح به ادوارد زنگ می زنم ...
 

بهت زده از قبولش با ناباوری می گم : واقعا" ؟ ...
 

_آره فردا به ادوارد می گم کلاس رفتنت کنسل شده و دیگه نیازی بهش نیست ..
 

_چیییییییییییییییی؟
 

از روی سینه اش بلند می شم ... ولی قبل از این که به اون طرف تخت برم روم خم می شه و با لحن جدی تو چشام خیره می شه :سوگل خودت می دونی تنهایی حق جایی رفتن رو نداری ... پس بهتره این بحث رو همین جا تمومش کنی ... خودت واقعا" از این بحث تکراری خسته نشدی ؟
 

با بغض چشامو می بندم و جوابشو نمی دم ...
 

_سوگل ...
 

بالاجبار چشامو باز می کنم و قطره اشکی از گوشه چشم سرازیر می شه ... با تاسف می گه : یعنی واقعا" انقدر برات مهمه ؟ ...
با بغض می گم : تو بهم اعتماد نداری ... واسه همینه که اجازه نمی دی تنهایی جایی برم ....
 

کمی مکث می کنه ولی بعد با صدای گرفته ای می گه : سوگل خواهش می کنم این بحث رو تمومش کن .. اینطور نیست که بهت اعتماد نداشته باشم ... ولی تو باید بهم حق بدی ... واسم سخته ... تو که علتش رو می دونی پس نخواه باعث عذابم بشی ...
 

اشکام راشونو باز می کنند ... دوباره تکرار می کنم : تو بهم اعتماد نداری ...
 

کلافه از روم بلند می شه :
 

بس کن لعنتی من بهت اعتماد دارم ولی مگه ماجرای پارسال رو فراموش کردی ؟ ... نمی خوام دوباره اتفاقی واست بیفته ... اینو بفهم ... نمی خوام دوباره اون لحظه های عذاب آور رو تحمل کنم ... می فهمی ؟ ...
 

یه لحظه با دیدن عذابش ، این که چطوری غمگین و ناراحت سرش رو توی دستاش گرفته باعث می شه از خودم بدم بیاد ... به طرفش می رم و در حالی که دستم رو از پشت دور گردنش میندازم با ناراحتی میگم: ببخشید امید ... نمی خواستم اذیتت کنم ... باشه هر چی تو بگی ... فردا با ادوارد می رم ...
 

نفس عمیقی می کشه و دستش رو روی دستام که هنوز دور گردنش میذاره ... می چرخه و در حالی که منو تو آغوشش می گیره با صدای غمگینی می گه :من بهت اعتماد دارم سوگل ... باور کن ... می دونم اذیتت می کنم ... همه چی رو می دونم ... ولی دست خودم نیست ... دوستت دارم و نمی خوام هیچ اتفاقی واست بیفته ...
 

با خودم می گم چه اهمیتی داره ... مهم اینه که ما هر دو همدیگه رو دوست داریم ... وقتی تمام کارهای اون همیشه واسه راحتی و آسایش من بوده پس چرا من با این کارام دارم اذیتش می کنم ... سرمو توی سینه اش فرو می برم و با صدای لرزانی می گم : منم دوستت دارم امید ... خیلی دوست دارم ...
 

صدای خندهای بلندشون باعث می شه که ناخودآگاه با لبخند بهش نگاه کنم ... چقدر وقتی اینطوری می خنده و گوشه چشاش چین می افته دوست داشتنی می شه ...
 

_خیلی دوسش داری ؟ ...
 

با خجالت سرم رو بر می گردونم و به نازنین نگاه می کنم ... می دونم صورتم سرخ شده ...با شیطنت خنده ای می کنه و آروم می گه : نمی خواد بگی هر کی شما دو تا رو ببینه متوجه علاقه شدید بینتون می شه ...
 

لبخندی می زنم و سرم رو میندازم پایین ... همون لحظه صدای گریه آرش باعث میشه با علاقه بهش نگاه کنم ... با مهربانی می گه :دوست داری بغلش کنی ؟ ...
 

ذوق زده می گم : می تونم ؟ ...
 

_البته عزیزم ... بیا ... آره همینطوری خوبه ... و با شیطنت ادامه می ده : چقدر بهت میاد بچه داشته باشی ...
 

لبخندی می زنم و دوباره خودم رو با آرش کوچولو سرگرم می کنم ... از نازنین خوشم اومده دختر شاد و مهربونیه ... وقتی امید گفت که قراره به این مهمونی بریم خیلی هول کردم و همش از این که باید تنهایی اینجا چیکار کنم وحشت داشتم ... چند بار هم زد به سرم که بهش بگم خودش تنهایی بره ولی الان از اومدنم خوشحالم ...
 

_راستی شما چند وقته ازدواج کردین ؟ ...
 

با لبخند می گم : چند ماهه....
 

_جدی ؟ ... پس این امید بدجنس تا الان تو رو کجا قایم کرده بود که به ما نشون نمی داد ؟ ...
 

با کنجکاوی می گم : شما خیلی وقته امید رو می شناسین ؟ ...
 

_اوه آره ... سیاوش و امید دوستای چندین ساله ان ... خیلی با هم جورن ... سیاوش تو شرکت امید کار می کنه وقتی سیاوش گفت امشب خانم امیدم قراره بیاد خیلی تعجب کردم ...می دونی من زیاد تو این مهمونی هایی که سالانه که شرکت برپا می کنه شرکت نمی کنم ولی وقتی سیاوش این حرف رو زد دیگه نتونستم از این مهمونی بگذرم فقط تعجبم از اینه که چطوری سیاوش از ماجرای ازدواج امید خبر نداشت ؟
 

و با کمی مکث با لحن مشکوکی ادامه می ده : یا نکنه این سیاوش بدجنس ماجرا رو از من مخفی کرده بود ... همونطور که با غیظ به سیاوش نگاه می کرد گفت : اگه دستم بهت نرسه سیاوش خان ...
 

خندم می گیره و دوباره خودم رو با آرش کوچولو سرگرم می کنم ..
 

مشغول بازی با آرشم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرم رو بالا می گیرم و امید رو می بینم که با لبخند زیبایی بهم نگاه می کنه ... با صدای نازنین چشم از امید بر می دارم ...
 

_بدش من عزیزم ... خسته ات کرده ...
 

همینطور که نگام پی آرشه می گم : نه اصلا" اینطور نیست بچه خیلی دوست داشتنیه و آرومیه ... چند وقتشه ؟ ...

 
8 ماه ... ولی به آرومی الانش نگاه نکن وقتایی که لج بکنه هیچ کس حریفش نمی شه ... راستی شما چی به فکر یه کوچولو نیستید ؟ ...
 

لبخند خجلی می زنم : امید می گه هنوز واسم زوده ...
 

با مهربانی نگام می کنه : شاید حق با امید باشه آخه تو خیلی ظریفی ... شاید بهتر باشه که یه مدت دیگه هم صبر کنید ...
 

_صبر واسه چی ؟ ...
 

با شنیدن صدای ناگهانی امید از جا می پرم و به عقب برمی گردم ...
 

نازنین بی توجه به سوال امید با اخم بامزه ای می گه : هنوز شما آقایون یاد نگرفتید که یهو نپرین وسط حرفای زنونه ؟ ... راستی آقا امید فکر نکن دوباره می تونی سوگل جونو ازمون مخفی کنی ... من حالا حالاها باهاش کار دارم ...
 

امید با ابروهای بالا رفته نگاهی بهش میندازه : جدا" ؟
 

نازنینم با سرتقی خاص خودش می گه : دقیقا" ...
 

سیاوش با خنده وسط حرفش می پره : بس کن نازنین تو که خودت می دونی هیچ وقت حریف امید نمی شی ... پس بهتره دوباره کل کل کردن با همدیگه رو شروع نکنین ...
 

نازنین بی توجه به این حرف سیاوش می گه : چی شد ؟ ... بالاخره رضایت می دید بریم ... این بچه هلاک شد ...
 

_آره عزیزم تقصیر ما نبود مدیر عامل اون شرکت ول کن قضیه نبود و هی ما رو به حرف می کشید ... الان دیگه می ریم ...
 

نازنین با لبخند بوسه ای به صورتم می زنه : خیلی خوشحال شدم از آشناییت ... میام بهت سر می زنم ... و همینطور که از داخل کیفش کاغذ و قلمی در می اورد شماره ای رو روش یاداشت کرد و گفت : اینم شماره تلفن خونه ما ... حتما" بهم زنگ بزن ... اگه به این آقایون باشه که دوست دارن ما رو توی این کشور غریب توی خونه زندونی کنن ...
 

با لبخند سری تکون می دم و متوجه امید می شم که با اخم بامزه ای بهش نگاه می کنه ... سیاوش همینطور که دستش رو می گرفت با مهربانی می گه : عزیزم من کی تو رو توی خونه حبس کردم ؟ ... تو که هر جا دوست داشته باشی میری ...
 

نازنین پشت چشمی نازک می کنه : در کل گفتم ...
 

همینطور که به سمت ماشین ها می رفتیم نازنین دوباره با تاکید می گه: پس من منتظر تماست می مونم عزیزم ...منو از خودت بی خبر نذار ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : شنبه 13 تیر 1394 | 02:04 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.