تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل پنجم

به بسته های خرید توی دست امید نگاه می کنم ...


_خب چند تاش رو بده به من ... دست من که خالیه ...
 

با تمسخر یکی از ابروهاش رو می ده بالا : تو مواظب خودت باشی واسه هفت پشت من بسه ... کم بود از پله های پاساژ بیفتی پایین ... اگه نگرفته بودمت ...
 

با دلخوری میون حرفش می پرم: خب حواسم یه لحظه پرت شد ... تازه اگه نمی گرفتیم هم زمین نمی خوردم ...
 

با لبخند سری تکون می ده : خیلی پررویی می دونی ...
 

ولی قبل از این که اجازه بدم حرفش رو تموم کنه با هیجان وسط حرفش می پرم : وای امید اون جا رو ببین .. همون چیزیه که دنبالش بودم ...
 

نگاه سرسری به لباس پشت ویترین میندازه : نه بدردت نمی خوره ...
 

آخه چرا خیلی خوشگله ... به شلواریم که تازه خریدم میاد می تونم دو تاییشون رو با هم ست کنم و بپوشم باشه ؟ ...
 

با اخم یه نگاه دیگه به لباس میندازه : تو واقعا" فکر می کنی من اجازه می دم همچین لباسی رو بیرون بپوشی ؟ ...
 

_مگه چشه خیلی قشنگه که ... امید ؟ ...
 

_سوگل واقعا" نمی فهمی یا خودت رو به نفهمی می زنی ... یعنی تو متوجه یقه باز بلوز نشدی ؟ ... اگه من هم اجازه بدم خودت از پوشیدن چنین لباسی خجالت نمی کشی ...
 

با حسرت یه نگاه دیگه به بلوز میندازم : فقط یه ذره یقه اش بازه ...
 

با تمسخر می گه : آره فقط یه ذره یقه ش بازه و یه ذره هم اصلا" آستین نداره همین ... راه بیفت تا اون روی سگم رو بالا نیوردی ...
نگاه حسرت بارم رو از لباس می گیرم و زیر لب غرولندکنان می گم : تو خیلی زورگویی ...
 

همین طور که دستم رو توی دستش گرفته با لبخند محوی می گه : همین که هست ... راه بیفت و کم غر بزن ...
 

پشت ویترین مغازه ای می ایسته : سوگل ببین اون قشنگ نیست ؟ ...
 

بدون این که نگاهی بندازم با اخم می گم : نه قشنگ نیست.....
 

با صدایی که رگه های خنده توشه در حالی که به آرومی منو داخل مغازه هل می ده می گه : خب واست متاسفم چون در هر حال همین رو می خریم ... برو تو ببینم ...
 

توی مغازه زیر گوشم زمزمه می کنه : سوگل بهتره یه نگاهی بهش بندازی وگرنه هر رنگی دلم بخواد واست می خرما ...
 

با لجبازی شانه هام رو بالا میندازم و سعی می کنم بر حس کنجکاویم واسه زیر چشمی نگاه کردن به اون لباس غلبه کنم ... اونم با خونسردی حرص در بیاری شروع می کنه به انتخاب لباس واسه من ... با حرص بهش نگاه می کنم ... دلم می خواد خفش کنم حیف که زورم بهش نمی رسه ...
 

_راه بیفت کوچولو ... انقدرم حرص نخور واست خوب نیست ...
 

با لجبازی می گم : من اون لباس رو نمی پوشم ...
 

با لبخند نیم نگاهی بهم میندازه : چرا عزیزم می پوشی ...
 

با حرص می گم : نمی پوشم ...
 

_هر جور راحتی خانمی ولی حواست باشه که کاری نکنی که قید کلاس رفتنت رو بزنم ... حالا خودت می دونی ... می تونی به این رفتارات ادامه بدی ...
 

با حرص بهش که با لبخند به رو به رو خیره شده نگاه می کنم ... تو دلم شروع می کنم به بد و بیراه فرستادن به اون ... آهی می کشم حالا که زورم بهش نمی رسه این تنها راه برای خالی کردن حرصمه ...
 

به بسته های خرید توی دست امید نگاه می کنم ...
 

_خب چند تاش رو بده به من ... دست من که خالیه ...
 

با تمسخر یکی از ابروهاش رو می ده بالا : تو مواظب خودت باشی واسه هفت پشت من بسه ... کم بود از پله های پاساژ بیفتی پایین ... اگه نگرفته بودمت ...
 

با دلخوری میون حرفش می پرم: خب حواسم یه لحظه پرت شد ... تازه اگه نمی گرفتیم هم زمین نمی خوردم ...
 

با لبخند سری تکون می ده : خیلی پررویی می دونی ...
 

ولی قبل از این که اجازه بدم حرفش رو تموم کنه با هیجان وسط حرفش می پرم : وای امید اون جا رو ببین .. همون چیزیه که دنبالش بودم ...
 

نگاه سرسری به لباس پشت ویترین میندازه : نه بدردت نمی خوره ...
 

آخه چرا خیلی خوشگله ... به شلواریم که تازه خریدم میاد می تونم دو تاییشون رو با هم ست کنم و بپوشم باشه ؟ ...
 

با اخم یه نگاه دیگه به لباس میندازه : تو واقعا" فکر می کنی من اجازه می دم همچین لباسی رو بیرون بپوشی ؟ ...
 

_مگه چشه خیلی قشنگه که ... امید ؟ ...
 

_سوگل واقعا" نمی فهمی یا خودت رو به نفهمی می زنی ... یعنی تو متوجه یقه باز بلوز نشدی ؟ ... اگه من هم اجازه بدم خودت از پوشیدن چنین لباسی خجالت نمی کشی ...
 

با حسرت یه نگاه دیگه به بلوز میندازم : فقط یه ذره یقه اش بازه ...
 

با تمسخر می گه : آره فقط یه ذره یقه ش بازه و یه ذره هم اصلا" آستین نداره همین ... راه بیفت تا اون روی سگم رو بالا نیوردی ...
نگاه حسرت بارم رو از لباس می گیرم و زیر لب غرولندکنان می گم : تو خیلی زورگویی ...
 

همین طور که دستم رو توی دستش گرفته با لبخند محوی می گه : همین که هست ... راه بیفت و کم غر بزن ...
 

پشت ویترین مغازه ای می ایسته : سوگل ببین اون قشنگ نیست ؟ ...
 

بدون این که نگاهی بندازم با اخم می گم : نه قشنگ نیست.....
 

با صدایی که رگه های خنده توشه در حالی که به آرومی منو داخل مغازه هل می ده می گه : خب واست متاسفم چون در هر حال همین رو می خریم ... برو تو ببینم ...
 

توی مغازه زیر گوشم زمزمه می کنه : سوگل بهتره یه نگاهی بهش بندازی وگرنه هر رنگی دلم بخواد واست می خرما ...
 

با لجبازی شانه هام رو بالا میندازم و سعی می کنم بر حس کنجکاویم واسه زیر چشمی نگاه کردن به اون لباس غلبه کنم ... اونم با خونسردی حرص در بیاری شروع می کنه به انتخاب لباس واسه من ... با حرص بهش نگاه می کنم ... دلم می خواد خفش کنم حیف که زورم بهش نمی رسه ...
 

_راه بیفت کوچولو ... انقدرم حرص نخور واست خوب نیست ...
 

با لجبازی می گم : من اون لباس رو نمی پوشم ...
 

با لبخند نیم نگاهی بهم میندازه : چرا عزیزم می پوشی ...
 

با حرص می گم : نمی پوشم ...
 

_هر جور راحتی خانمی ولی حواست باشه که کاری نکنی که قید کلاس رفتنت رو بزنم ... حالا خودت می دونی ... می تونی به این رفتارات ادامه بدی ...
 

با حرص بهش که با لبخند به رو به رو خیره شده نگاه می کنم ... تو دلم شروع می کنم به بد و بیراه فرستادن به اون ... آهی می کشم حالا که زورم بهش نمی رسه این تنها راه برای خالی کردن حرصمه ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : دوشنبه 8 تیر 1394 | 09:51 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.