تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل چهارم

با سردی دستی روی پیشونیم چشامو باز می کنم .... نگام به چهره درهم امید می افته


_سلام ...
 

خودم هم از صدام جا می خورم ... گلوم به شدت می سوزه و صدام به سختی شنیده می شه ... امید یه نگاه عصبی بهم میندازه و در حالی که دسته ای از موهای خیسم رو بلند می کنه با عصبانیت می گه :من باید با تو چیکار کنم ها ؟ ... یعنی خودت نباید بدونی که بعد از حموم با موهای خیس نباید رفت وسط برف ها. ..
 

و تهدید کنان ادامه می ده : سوگل به خدا کاری می کنی که مجبور شم روزها که می خوام برم بیرون در ویلا رو قفل کنم تا جلوی این بی فکری هات رو بگیرم ...
 

با دلخوری بدون این که جوابشو بدم بهش نگاه می کنم ... دهنشو باز می کنه تا یه چیزی بهم بگه که همون لحظه در باز می شه و سرور خانم سینی به دست میاد داخل : بیدار شدی مادر و در حالی که سینی رو روی میز میذاره ظرف سوپ رو به طرف امید می گیره : بیا پسرم این سوپ رو بهش بده بخوره ... حالشو بهتر می کنه ... خب من یه خرده پایین کار دارم ...
 

و با این حرف ما رو تنها میذاره ... می دونم که این حرفش بهونه ای بیش نیست ... آهی می کشم و به صورت درهم امید نگاه می کنم ... با صدایی گرفته می گم : خودم می تونم بخورم ...
 

امید بی توجه به حرفم قاشقی سوپ به طرف می گیره ... احساس گناه می کنم می دونم حق داره از دستم عصبانی باشه ... خودمم می دونم کارم اشتباه بوده ولی خب چند دقیقه که بیشتر نبود زود برگشتم داخل ... اصلا" یه سرماخوردگی که این همه اخم و تخم نداره ... سعی می کنم از دلش دربیارم پس لبخندی بهش می زنم و تا میام حرفی بزنم با چشم غره ای می گه :
 

سوگل از دستت خیلی عصبانیم پس فکر نکن با این کارات ماجرا تموم می شه و می ره پی کارش ... اگه فقط یک بار دیگه ... فقط یک بار دیگه ببینم همچین بچه بازی هایی رو راه میندازی من می دونم و تو ...
 

با صدایی گرفته می گم : خب مگه چی شده فقط یه سرماخوردگی ساده ست اونم تو این فصل سال ...
 

با عصبانیت بهم می توپه : یه سرماخوردگی ساده ست ... چند ساعت تمام داشتی توی تب می سوختی ... مجبور شدم دکتر بالای سرت بیارم ... اون وقت می گی یه سرماخوردگی ساده ... سوگل به خدا گاهی اوقات از دست این خودسری هات دلم می خواد یه کتک مفصلی بهت بزنم تا شاید کمی آدم بشی و دست از این کارات برداری ...
 

بغض می کنم و ظرف رو کنار می زنم و می رم زیر پتو ... صدای کوبیده شدن ظرف روی میز شنیده می شه ... می دونم حق با اونه ولی چرا با این همه عتاب ... چی می شد با مهربانی و محبت باهام رفتار کنه ... صدای باز شدن در اتاقو می شنوم ...
 

_خوابید ؟ ... ا سوپشو که نخورد ...
 

کمی سکوت ... نمی دونم چی بینشون گذشته که ناگهان پتو از روم کنار می ره : وا مادر این کارا چیه می کنی ؟ ... مگه بچه ای که تا یکی یه چیزی بهت می گه قهر می کنی ؟ ... والله امید حق داره هر چی بهت بگه
 


حالا پاشو این همه واست زحمت کشیدم سوپ درست کردم ... پاشو ببینم...
 

سریع اشکام رو از تو صورتم پاک می کنم و بلند میشم به سختی با صدای خفه ای می گم : نمی خورم سرور خانم مرسی , میل ندارم ...
 

از گوشه چشم امید رو می بینم که از کنار پنجره به طرفم میاد ... ظرف سوپ رو از سرور خانم که بلاتکلیف کنار تختم وایساده می گیره و می گه : بدین به من خودم بهش می دم ...
 

سرور خانم غرولندکنان می گه : وا مگه بچه است ... فردا که بچه اش به دنیا اومد هم می خواد از این کارا بکنه ...
 

شوک زده از این حرف سرور خانم سرمو بالا میارم و ناخودآگاه چشم می افته به امید ... وقتی متوجه نگام می شه یکی از ابروهاش رو موذیانه می ده بالا و بهم زل می زنه ... حس می کنم صورتم سرخ شده سرمو میارم پایین و گوشه لبمو گاز می گیرم ...
 

امید کنارم روی تخت می شینه و به سرور خانم می گه :هنوز واسه این حرفا زوده ... تازه سوگل هنوز بچه اس ... هنوز نیاز داره یکی مراقبش باشه ...
 

با حرص نگاش می کنم خوب زهرش رو بهم ریخت ... یعنی من بچه ام و هیچی نمی فهمم ... صدای غرولندهای سرور خانم که داره از اتاق خارج می شه باعث می شه نگاه عصبیمو ازش بگیرم ...
 

_وا چه حرفا دیگه 19 سالشه ... من سن این بودم دو تا بچه داشتم ... بچه اس یعنی چه ...
 

با صورت سرخ سرم دوباره پایین می گیرم ... با بسته شدن در اتاق صدای شیطنت آمیز امید رو زیر گوشم می شنوم :نظر خودت چیه ها ؟ ...
 

کمی مکث می کنه و موذیانه می گه : ولی می دونی واسم سخته که بخوام دو تا بچه رو با هم بزرگ کنم ...
 

با این که از خجالت تمام تنم داغ شده ولی با حرص مشتی به بازوش می زنم و می گم : امید ...
 

با قهقهه ای منو تو آغوشش می کشونه : نترس خانم کوچولو من حالا حالا ها واسه بزرگ کردن تو خودم رو تو هچل انداختم دیگه نمی خوام با اومدن یه بچه دیگه خودم رو بیشتر توی دردسر بندازم ...
 


***
 

_سوگل ... پاشو عزیزم ...
 

چشامو به سختی باز می کنم و با صدای گرفته ای بهش سلام می کنم ... با لبخندی جواب سلامم رو می ده و در حالی که کمکم می کنه روی تخت بشینم لیوان آب و قرصام رو به طرفم می گیره :بخور وقته قرصاته ...
 

خواب آلود قرصام رو می خورم ... هنوزم گلوم به شدت می سوزه ... دستشو روی پیشونیم می ذاره و می گه :هنوزم تب داری ... دیشب توی خواب خیلی ناله می کردی ... کم مونده بود که بیدارت کنم و ببرمت دکتر .... حالا حالت بهتره ؟ ...
 

سرم رو تکون می دم و با صدای خفه ای می گم : آره ...
 

با مهربانی دستی به موهام می کشه و در حالی که کمکم می کنه دوباره دراز بکشم می گه : خب حالا راحت بگیر بخواب ...
 

خواب آلود نگاهی به تاریکی بیرون میندازم : ساعت چنده ؟
 

_5صبح
 

همینطور که دراز می کشه چراغ خواب رو خاموش می کنه و میگه: بخواب هنوز واسه بیدار شدن زوده ...
 

سرمو تکون می دم و خیلی نمی گذره که به خواب عمیقی فرو می رم ...

 

من حالم خوبه ...
 

_سوگل !!!!!
 

با لجبازی از تخت پایین میام و می رم طرف در اتاق ...خسته شدم از بس توی این اتاق موندم ... می خوام بیام پایین با شما صبحانه بخورم ...
 

سوگل مگه من با تو نیستم ... بیا اینجا ببینم ...
 

بالاجبار می رم طرفش ، در حالی که از کمد لباسام ژاکت کلفتی بیرون میاره با عصبانیت می گه : بپوش زود ...
 

و همینطور که دکمه های ژاکتم رو تا بالا می بنده با نارضایتی تو چشام نگاه می کنه :
 

سوگل اگه حالت بدتر بشه من می دونم و تو فهمیدی ... روی پاهام بلند می شم و در حالی که بوسه ای به صورتش می زنم سرمو تکون می دم ...
 


همونطور که با لیوان شیر جلوی روم بازی می کنم سعی می کنم کم تر از حرف های سرور خانم که یکریز و پشت سرهم در حال غرولند کردن سرخ شم ...
 

_آخه این کارا چیه ... مگه تو بچه ای خب این پسر راست می گه تو که دیشب تب و لرز داشتی واسه چی پا شدی اومدی پایین ... آخه خودت نمی دونی اول صبح آشپزخونه چقدر سرده ... این همه قرص و آمپول اگه استراحت نباشه چه فایده ای داره ... مگه این بیچاره چه گناهی کرده ؟ الان باید به جای تو با بچه هاش سر و کله بزنه ...
 

از زیر چشم به امید نگاه می کنم که با لبخند موذیانه ای به حرف های سرور خانم گوش می ده ... با حرص سرمو پایین میگیرم ... عجب صبحانه محشری شده بود ... امید در حالی که بلند می شد بوسه ای زیر گوشم می زنه و با مهربانی می گه :مواظب خودت باش ...
 

سرمو تکون می دم و با لیوان شیرم بازی می کنم ... سرور خانم همچنان در حال غر زدن ... قبل از این که سرور خانم متوجه شه لیوان شیرم رو برمی دارم و از آشپزخونه می زنم بیرون ...
 

صدای امید از اون اتاق شنیده می شه ... به تلویزیون چشم می دوزم و به این فکر می کنم الان چند ماهه که کلاس زبان نرفتم ... دقیقا" بعد از بستری شدن فرحناز تو بیمارستان ... انقدر درگیر فرحناز شده بودم که خودم به امید پیشنهاد دادم نرم تا فرصت بیشتری برای سر زدن بهش داشته باشم ... ولی الان دوباره از این که تو خونه بمونم و در و دیوار رو نگاه کنم خسته شدم ... از جام بلند می شم و به سمت اتاق خوابمون می رم ... امید همینطور که روی تخت نشسته و یکسری اسناد جلوش ریخته در حال صحبت با تلفن ... می رم روی تخت و خودم رو بهش نزدیک می کنم ... با وجود این که غرق صحبت ولی با مهربانی منو می کشه تو آغوشش ... سرمو تو سینه اش فرو می برم و عطر تنش رو با لذت تو سینم پر می کنم ... کمی که می گذره گوشی رو قطع می کنه ... بوسه ای به موهام می زنه و می گه :خب حال خانم کوچولوی من چطوره ها ؟ ...
 

با صدای خش داری می گم : خوبم ...
 

با لبخند نوک بینیم رو می گیره : تو که هنوزم صدات گرفته س ... قرصات رو مرتب می خوری ؟ ...
 

سرم رو تکون می دم ... نفس عمیقی می کشه و همینطور که من تو آغوششم دراز می کشه ... سرم رو از رو سینه اش بلند می کنم و به چهره ی خسته اش نگاه می کنم ...
 

_امید ...
 

_هوم ...
 

_من تو خونه روزا حوصلم سر می ره ...
 

چشاشو باز می کنه و بهم زل می زنه ... زیر نگاه خیرش دستپاچه می گم :الان چند ماهه کلاس زبانم رو نصفه ول کردم ... خب ... خب منظورم اینه که برم ؟ ...
 

بی هیچ حرفی دوباره چشاشو می بنده ... کمی صبر می کنم وقتی می بینم حرفی نمی زنه دوباره با اضطراب می گم : امید ...
 

نفس عمیقی می کشه : باشه می پرسم زمان کلاس های جدیدشون کیه بهت خبرشو می دم ...
 

با خوشحالی صورتش رو می بوسم : مرسی امید ...
 

لبخند محوی می زنه و می گه : همین ؟! ... اینطوری تشکر می کنن ؟ ...
 

با خجالت نگاش می کنم ... چشاشو باز می کنه و با ابروهای بالا رفته نگام می کنه ... سرم رو توی گودی گردنش فرو می برم و با صدای خفه ای می گم :امید ... تازه تو که هنوز کاری نکردی ...
 

منو از خودش جدا می کنه و روم خم می شه : خیلی پررویی ولی من عادت دارم مزدم رو جلو جلو بگیرم ... با شیطنت یه نگاه به چشام میندازه : اونم همین حالا ... و بعد صورتش رو به صورتم نزدیک می کنه ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : شنبه 6 تیر 1394 | 10:58 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.