تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل سوم

با خجالت گوشه پتو رو کنار می زنم و آروم روی تخت دراز می کشم ... قلبم به شدت می زنه ... نگاهی بهم میندازه انگار توی چهره ام ترس رو می بینه که یه لحظه رنگ نگاش عوض می شه ... دستش رو به طرفم دراز می کنه و منو تو آغوشش می کشونه : بیا این جا ببینم کوچولوی ترسو ...


همینطور که تو آغوششم بوسه ای به موهام می زنه و زیر گوشم زمزمه می کنه :حالا راحت بگیر بخواب عزیزم ...
 

با بدنی لرزان چشام رو می بندم و حس خوب با او بودن رو تجربه می کنم
 

***
 

سردرگم بین وسایل توی اتاقم نشستم که صدای سرور خانم منو به خودم میاره ...
 

_وا ... از اون موقعی که من رفتم تا الان تو هنوز اینجا نشستی که چی ... چرا این لباسارو نبردی توی اون کمد بچینی ؟ ...
 

با کلافگی می گم : خب نمی دونم چیا رو ببرم ... اصلا" چه فرقی می کنه اینم اتاق منه دیگه ... اگه هر وقت چیزی خواستم خب میام از این جا می برم ...
 

وسط حرفم می پره :وا چه حرفا ... پاشو این جا رو جمع و جور کن ببینم ... تو رو خدا ببین این چه وضعیه ... اینجا رو کردی بازار شام ... دختر فقط لباسا رو جمع کن ... بقیه چیزات رو بذار این جا بمونه ...
 

از سرور خانم که داره تر و فرز اتاق رو مرتب می کنه می پرسم :سرور خانم قبلا" این اتاقم اتاق امید بوده ؟ ...
 

همینطور که داره لباسام رو از کمد بیرون میاره سری تکون می ده و می گه : آره ...
 

نگاش رو دور اتاق می چرخونه و با حسرت می گه : یادش بخیر ... بچه خیلی شیطونی بود از دیوار راست بالا می رفت ... به پنجره اشاره می کنه : قبلا" یک درخت کنار این پنجره بود ... یک بار باغبون امید رو می بینه که از شاخه اون درخت در حال پایین رفتن ... از اون به بعد آقا از ترس افتادن امید دستور داد پشت پنجره های این اتاق رو میله بزنن ...
 

وسط حرفش می پرم : پس این ساختمون باید خیلی قدیمی باشه ؟ ...
 

سری تکون می ده : آره ... ولی چند سال پیش امید اینجا رو یه بازسازی دوباره کرد ...
 

آه پر حسرتی می کشه و می گه : چقدر عمر زود می گذره ... انگار همین دیروز بود ... اینجا رو الان اینطوری نبین که چه سوت و کور شده ... تا وقتی خانم اینجا زندگی می کرد اینجا پر از خدمه بود ... هر شب جشن و مهمونی ... یه بر و بیایی بود که نگو ... ولی بعد از اون ماجرا و رفتن خانم ، امید همه خدمتکارا رو مرخص کرد و فقط من موندم ...
 

با افسوس سری تکون می ده و دوباره شروع می کنه به جمع کردن لباسای من ... و منم با کنجکاوری نگاهی به اتاق میندازم ...

انگار که اولین باره این اتاق رو می بینم ... واسم جالبه ... با لبخند زیر لب زمزمه می کنم اتاق بچگی های امید ...
 

***
 

صدای شر شر آب از حموم به گوشم می خوره ... سرمو بیشتر زیر پتوم فرو می برم ... همونطور که بین خواب و بیداریم با بوسه ای روی موهام خواب آلود چشامو باز می کنم ...
 

_متاسفم بیدارت کردم ؟ ...
 

بدون این که جوابشو بدم نگاهی به ساعت کنار تخت میندازم ... 6.5 صبح بود ... با تعجب می گم : داری می ری شرکت ؟...
 

موهای پریشونم رو از تو صورتم کنار می زنه و می گه : آره ... امروز خیلی کار دارم ... یک جلسه مهم هم صبح دارم ... باید ...
 

وسط حرفش می پرم : یعنی شب دیر میای خونه ؟ ...
 

با مهربانی لبخندی بهم می زنه طوری که از خجالت سرم رو میندازم پایین ... صورتش رو نزدیک صورتم میاره و در حالی که بوسه ای زیر گوشم می زنه زمزمه وار می گه : مواظب خودت باش ... سعی می کنم شب زود بیام خونه ...
 

سرم و تکون می دم و به اون که داره از اتاق خارج می شه نگاه می کنم ... سرم رو دوباره زیر پتو می برم ... دختره خنگ ... این چه حرفی بود که زدی حالا پیش خودش چه فکری می کنه ... اصلا" چه اشکالی داره شوهرم دوستش دارم ... با ذوق چند بار دیگه زیر لب کلمه شوهرم رو تکرار می کنم ... چه حس خوب و لذت بخشیه ... نفس عمیقی می کشم و پتو رو کنار می زنم ... خب دیگه با این همه هیجان دیگه خواب از سرم پرید ...
 

تازه متوجه بوی خوبش توی فضای اتاق می شم ... پشت سر هم چند نفس عمیق می کشم و تمام سینه ام رو از بوی خوشش پر می کنم ... خودمم از کارم خندم می گیره ... یه نگاه دیگه به ساعت میندازم ... خب حالا که خواب از سرم پریده چیکار کنم ... همینطور که تو فکرم از تخت میام پایین و به طرف پنجره می رم ... یه نگاه به باغ کافیه تا از ذوق پر در بیارم ... آخ جون تمام باغ یک دست سفیده یعنی تمام دیشب برف باریده ... چطور متوجه نشدم ... سریع از پله ها می رم پایین سرور خانم تو آشپزخونه نیست ... شالشو که روی صندلی افتاده بودو روی دوشم میندازم و با هیجان در سمت باغ رو باز می کنم ... سوز سرد اول صبح لرز شدیدی به جونم میندازه ... ولی بی توجه به سردی هوا با لذت رو برف های دست نخورده شروع می کنم به راه رفتن.....
 

سرم رو بالا می گیرم و به دونه های برف که دوباره شروع کرده به باریدن نگاه می کنم ... وای خدا از کیه من اینجوری با لذت زیر برف راه نرفتم ... دستام رو باز می کنم و با خوشحالی تو برفا می چرخم و میذارم برف روی صورتم بشینه ..._خدا منو مرگ بده آخه دختر این چه کاریه داری می کنی ... ا ... ا ... ببین تو رو خدا ...
 

با هیجان سر جام می ایستم و واسه سرور خانم دست تکون می دم : وای سرور خانم شمام بیاین اگه بدونین چه کیفی می ده ...
_دختر مگه دیوونه شدی ؟ ... تو این سرما با یک پیراهن خواب نازک رفتی وسط برف ها که چی ؟ ...
 

وقتی می بینه به حرفاش توجهی نمی کنم با عصبانیت فریاد می زنه:سوگل شب امید برگشت خونه همه چی رو واسش تعریف می کنم ... اون وقت تو می دونی و امید ... اون موقع از من گله نکن ...
 

با وجود تمام تلاشم واسه نادیده گرفتن این تهدید ، وقتی چشم می افته به صورت اخمو و مصمم سرور خانم همینطور که به طرفش بر می رم با التماس می گم : سرور خانم فقط یه خرده دیگه ...
 

وقتی می بینم بی توجه به من به طرف آشپزخونه برمی گرده با حرص با صدای نسبتا" بلندی می گم : اصلا" چه ربطی به امید داره ؟ ... من که نمی تونم واسه هر کاری از اون اجازه بگیرم ...
 

سرور خانم دست به کمر با اخم های درهم به طرفم بر می گرده و بهم خیره می شه ... از ترس این که بخواد این حرفام رو به گوش امید برسونه دهنم رو می بندم و با حرص از کنارش رد می شم ... با بداخلاقی شال خیس رو از روی دوشم می کشه و با عصبانیت می گه : برو یه دوش آب گرم بگیر وگرنه سرما می خوری ...
 

با لجبازی می گم : نمی خوام کنار شومینه بشینم گرم می شم ...
 

_لجبازی نکن تمام لباست خیسه ... برو لباسات رو عوض کن ...
 

بی توجه بهش کنار شومینه می شینم و تازه اون موقع سرمایی که تا مغز استخونم نفوذ کرده رو احساس می کنم ... یه نگاه به پاهای سرخم میندازم ... می دونم چقدر کارم بچگانه بوده ... همینطور که پاهام رو ماساژ می دم تا کمی گرم شه به سرور خانم که با اخم های درهم لیوان شیر داغی واسم میاره نگاهی میندازم ... چقدر دوستش دارم ... حق داره از دستم دلخور باشه همیشه مثل یه مادر دلسوز نگران و مراقبمه ... بلند می شم و در حالی که در آغوشش می گیرم می گم :ببخشید سرور خانم حق با شماست کارم اشتباه بود ... ولی وقتی صبح دیدم تمام باغ پر از برف خیلی ذوق زده شدم ...
 

یه بوسه به صورتش می زنم : چشم الان می رم یه دوش می گیرم و لباسام رو عوض می کنم ... خوبه ؟ ...
 

سرور خانوم یه اخم همراه با لبخند میکنه ومیگه: دختر من فقط واسه خودت میگم ... می فهمی ... اگه بلایی سرت بیاد من جواب امید رو چی بدم؟ ...
 

گونه اش رو محکم می بوسم و به سمت اتاق میرم که دوش بگیرم ...

 




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : چهارشنبه 3 تیر 1394 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.