تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 2) - فصل اول

بوسه ای روی موهام حس می کنم ولی نای این که چشامو باز کنم رو ندارم ... با رخوت سرمو بیشتر توی بالشم فرو می برم ، هنوز چشام گرم نشده و بین خواب و بیداریم که با صدای باز و بسته شدن در اتاق سرمو بلند می کنم و خواب آلود نگاهی به داخل اتاق میندازم ... ولی کسی نیست, حتما" سرور خانم دیده خوابم دوباره رفته ... دوباره چشامو می بندم ولی با احساس درد شدیدی توی بدنم از جا می پرم و با وحشت به خودم نگاه می کنم ... اوه خدای من ... با شرمندگی پتو رو دور خودم می پیچم و نگاه مضطربم رو دور تا دور اتاق امید می چرخونم ... یعنی رفته ؟ ... با پاهای لرزان همینطور که پتو رو دور خودم محکم گرفتم به سمت لباسام که هر کدوم یک طرفی افتادن می رم و سعی می کنم قبل از این که کسی وارد اتاق بشه خودم رو بپوشونم...


نمی دونم چقدر گذشته که روی تخت نشستم و سردرگم به کپه ملافه های کنار تخت خیره شدم ... دوست ندارم سرور خانم قضیه دیشب رو متوجه بشه ... سرمو توی دستام می گیرم حالا باید چی کار کنم ... نفس عمیقی می کشم و با خودم می گم خب الان وقت دستپاچه شدن نیست اول یه دوش سریع می گیرم و بعد میام و واسه اینام یه فکری می کنم ... با این تصمیم از جام بلند می شم و در رو به آرامی باز می کنم ... کسی توی راهرو نیست ... با آخرین سرعتی که می تونم به طرف اتاقم می رم ...
 

***
 

هنوز پام رو توی راهرو نذاشتم که سرور خانم رو می بینم که داره از اتاق امید میاد بیرون ... با پاهای لرزان به طرفش می رم ... هنوز متوجه من نشده ... قبل از این که چیزی بگم یه لحظه به طرفم برمی گرده و با دیدنم با لبخندی صورتم رو می بوسه و می گه :اینجا چی کار می کنی مادر ... برو تو اتاقت استراحت کن ...
 

با شرمندگی از در باز اتاق امید یه نگاه به تخت مرتبش می کنم ... می دونم صورتم سرخ شده ... قبل از این که بخوام حرفی بزنم سرور خانم منو به طرف اتاقم می بره و با مهربانی مادرانه ای می گه :اومدم دیدم رفتی حموم ... کار خوبی کردی دخترم ... الان هم برو کمی استراحت کن
 

از خجالت قدرت حرف زدن نداشتم پس بهترین راه واسه این که زودتر از این شرایط راحت شم اینه که هر چی می گه گوش کنم ...
 

سرور خانوم با مهربانی بوسه ای به سرم می زنه : واست مسکن اوردم ... بخور و راحت استراحت کن ... آفرین دخترم ...
 

با دستانی لرزان قرص رو می گیرم و می گم : مرسی سرور خانم ...
 

لبخند دیگه ای می زنه که از خجالت سرم رو پایین میندازم و بی هیچ حرفی دراز می کشم و چشامو می بندم ... با بسته شدن در اتاقم چشامو باز می کنم ... عجب وضعی ... چقدر خجالت کشیدم ...
 

ز سر و صدا و همهمه هایی از خواب بیدار می شم ... با گیجی سرم رو کمی از روی بالشت بلند می کنم و به این سر و صداها گوش می دم ... انگار چند نفری توی راهرو در حال رفت و آمدن ... با سستی روی تخت می شینم ... چه خبر شده انگار کسی داره چیزی رو روی زمین می کشه ,هنوز بین رفتن و موندن توی اتاقم بلاتکلیفم که در باز می شه و سرور خانم وارد اتاقم می شه ...
 

_بیدار شدی ؟حدس می زدم احتمالا" با این سر و صداها بیدار می شی ... ولی بازم حسابی خوابیدیا ... مسکن کار خودشو کرد ..
 

خواب آلود می گم : ساعت چنده ؟ ..
 

_ 6 عصر... پاشو یه چیزی بخور ... از کیه چیزی نخوردی پاشو دخترم ...
 

_سرور خانم بیرون چه خبره ؟ ...
 

با هیجان می گه : باید خودت ببینی ... اگه بدونی چقدر قشنگ شده ... بیا ... بیا خودت نگاه کن ...
 

کنجکاو از چیزی که سرور خانم رو انقدر به هیجان اورده همراهش از اتاق خارج میشم ... توی راهرو سرور خانم کنار در باز اتاق امید می ایسته و من با تعجب به اتاق خیره می شم ... باور کردنی نبود خلی زیبا شده بود ... اگر خودم نمی دیدم اصلا" باورم نمی شد که من صبح توی این اتاق بودم و این اتاق امیده ... یک تخت شیک و بزرگ دو نفره به جای تخت قبلی امید بود ... همه وسایل عوض شده بود و اتاق کاملا" مناسب تازه عروس و دامادا بود ... دلم می خواست برم داخل و از نزدیک نگاه کنم ولی هنوز چند کارگر در حال جابه جا کردن وسایل بودن ...
 

با هیجان به سرور خانم می گم : وای چقدر قشنگ شده ...
 

_آره مادر خیلی خوب شده ... حالا نمی خواد اینجا وایسی ... تا کاملا" همه چی رو سرجاش بذارن چند ساعتی طول می کشه ... بیا بریم پایین ...
 

_نه فقط یک کم دیگه می مونم و میام ... شما برین منم زودی میام ... فقط یه نگاه کوچولو ...
 

با نارضایتی نگاهی به داخل اتاق میندازه و می گه : آخه ...
 

ولی وقتی نگاه ملتمس منو می بینه دیگه ادامه نمی ده : باشه ولی زودی بیا ...
 

دوباره نگاه دیگه ای به داخل اتاق و کارگرا میندازه و می ره ... بی توجه به نگاه ناراضی اش به اتاق خیره می شم ... همینطور که محو تماشای وسایل و دکوراسیون داخل اتاقم سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرمو بلند می کنم و متوجه مرد جوانی می شم که از گوشه اتاق با لبخندی بهم خیره شده ... وقتی متوجه نگاه من می شه بدون این که کسی متوجه شه چشمک شیطنت آمیزی بهم می زنه ... بهت زده از این رفتار با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ... اونم که انگار از نگام جسورتر شده باشه با لبخند عریضی با بی پروایی سرتاپام رو برانداز میکنه ... شوک زده از این رفتار گستاخانه اش قبل از این که بخوام خودم رو جمع و جور کنم و از تیررس نگاش خارج شم با شنیدن صدایی از پشت سرم از جا می پرم ...
 

_تو این جا چیکار می کنی ؟ ...با ترس به عقب بر می گردم و امید رو که با اخمای درهم بهم خیره شده رو در چند قدمیم می بینم ... کی اومده بود که من متوجه نشده بودم ... دوباره صدای عصبانیش به گوشم می رسه :مگه من با تو نیستم ؟ ... اینجا چه غلطی می کنی ها ؟ ... برو تو اتاقت ... سریع ...
 

با اضطراب به صورت برافروخته اش نگاه می کنم که حالا به جای من به اون جوونک خیره شده ... دوباره با عصبانیت می گه : نشنیدی ؟ ...
 

با وحشت سرم رو تکون می دم و به سرعت به سمت اتاقم می رم ... به در بسته اتاقم تکیه می دم و نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم ... اوه خدای من ... چقدر عصبانی بود ... با یادآوری نگاه غضبناکش با اضطراب شروع به راه رفتن توی اتاقم می کنم ... یعنی متوجه نگاه های اون بهم شده بود ... ولی آخه چطوری ؟ ... یعنی از کی اونجا ایستاده بود ؟ ...
 

هنوز چند دقیقه ای نگذشته که در اتاقم به طرز وحشتناکی باز می شه ... با دیدن امید با اون ابروهای درهم ناخودآگاه یک قدم به عقب بر می دارم ... در اتاقم رو می بنده و با عصبانیت بهم خیره می شه ...
 

_بیرون داشتی چه غلطی می کردی هان ؟ ...
 

با اضطراب بهش نگاه می کنم ... انگار لال شدم ...
 

با عصبانیت به طرفم خیز بر می داره : مگه من با تو نیستم ؟ ...
 

جیغی می کشم و همینطور که به اون طرف اتاق می دوم با وحشت می گم : امید تو رو خدا ... نمی دونم درباره ی چی حرف می زنی ... من کاری نکردم ...
 

با عصبانیت وسط حرفم می پره : کاری نکردی ... یک ساعته جلوی اون مردک عوضی وایسادی و داره سرتاپات رو با اون نگاه هرزه اش برانداز می کنه اون وقت می گی هیچ کاری نکردی ؟ ... اصلا" کی بهت اجازه داد وقتی چند تا کارگر توی خونه می پلکن از اتاقت بیرون بیای ها ؟ ...
 

با لکنت می گم : با سرور خانم داشتم می رفتم پایین ... فقط چند دقیقه ایستادم تا داخل اتاق رو ببینم ... به خدا راست می گم ...
 

در حالی که منو به دیوار می چسبونه چونم رو محکم فشار می ده :با سرور خانم داشتی می رفتی پایین ... تو که تنها اونجا ایستاده بودی ... حالا کارت به جایی رسیده که به من دروغ می گی ؟ آره ؟ ...
 

از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم : راست می گم امید ... برو از سرور خانم بپرس ... فقط چند دقیقه بود ...
 

همون لحظه در اتاقم باز می شه : سوگل کجا موندی دختر
 

و با دیدن امید لبخند شیطنت آمیزی بهمون می زنه و می گه :اِ امید تو هم که اینجایی ... داشتیم با سوگل می رفتیم پایین دیدم نیومد نگران شدم ... پس خودت بیارش پایین ... از صبح چیزی نخورده ...
 

لبخند دیگه ای می زنه و از اتاق می ره بیرون ... سنگینی نگاه امید رو روی خودم حس می کنم ولی بهش توجه ای نمی کنم ... ازش دلگیرم ... اون به چه حقی بهم تهمت می زد ... خودش خوب می دونست چقدر دوستش دارم با این وجود باز هم بهم بی اعتماد بود ... هنوز نگاش بهم بود ... خودم رو ازش جدا می کنم و به طرف در می رم ... ولی قبل از این که از اتاق برم بیرون با صدای گرفته ای می گه :سوگل صبر کن ... با هم می ریم ...
 

بی هیچ حرفی با بغض کنار در می ایستم ... دستم رو می گیره و از اتاق می ریم بیرون ... وقتی که از کنار در باز اتاقش رد می شیم تا جایی که می تونم سرم رو پایین می گیرم و به زمین خیره می شم ... نمی خوام دوباره بهانه ای دستش بدم




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 2)،

تاریخ : شنبه 30 خرداد 1394 | 11:02 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.