تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل بیست و یكم

ساعتی از اومدنمون از بیمارستان نمی گذشت که تماس گرفتن و گفتن فوت کرده ... توی این یک هفته امید تمام وقت دنبال کارهای مربوط به فرحناز بود ... طبق وصیتش تمام هزینه های مراسم و قسمت اعظم ثروتش به چند موسسه خیریه داده شد ... امید رو خیلی کم می دیدم و شب ها فقط از باز و بسته شدن در اتاقش متوجه اومدنش می شدم ... آهی می کشم و با افسردگی بلند می شم و به سمت اتاقم می رم ...


با نوازش دستی روی موهام خواب آلود چشام و باز می کنم ... اون اینجا چیکار می کنه ؟ ... آروم بلند می شم و با گیجی می گم :
چیزی شده ؟...
 

لبخند خسته ای می زنه و می گه :
 

نه ... ولی دیگه خواب بسه ... شنیدم از ظهر خوابیدی ... بهتره بلند شی ...
 

بی حوصله سری تکون می دم و منتظر نگاش می کنم تا از اتاق بیرون بره ... انگار اونم متوجه نگام می شه ولی با نیشخندی خودشو روی تخت میندازه و با شیطنت دستاشو به طرفم دراز می کنه ... حرصم می گیره با خودش چی فکر کرده ... وقتی منو نمی خواد انتظار داره هر وقت که اراده کرد مثل عروسکی خودم و تو آغوشش بندازم ... بی توجه بهش به اون طرف تخت می رم تا بلند شم ...
 

_کجا خانم خانما ؟ ...
 

سعی می کنم دستاش رو از دور کمرم باز کنم :
 

ولم کن امید ... دیوونه شدی ؟ ...
 

بی توجه به تقلام منو تو آغوشش می کشه و همانطور که دراز کشیده سرم رو روی سینه اش می ذاره ... شروع می کنم به دست و پا زدن و سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم ... انگار مقاومتم عصبانیش کرده ... می چرخه و در حالی که روم دراز می کشه دستام رو بالای سرم نگه می داره و با غضب تو چشام براق می شه :
 

چته ؟ ... این کارا یعنی چی ؟ ...
 

منم با عصبانیت تو چشاش زل می زنم :
 

ولم کن ... اصلا" منظور خودت از این کارا چیه ؟ ...
 

پوزخندی می زنه و با لبخند حرص درآوری می گه :
 

این کارام کاملا" واضحه ... یعنی من شوهرتم ... اگه بعد از یک هفته هنوز نفهمیدی دیگه اونش تقصیر من نیست ...
 

با لجبازی حرفشو قطع می کنم :
 

اصلا" هم از این خبرا نیست ... این ازدواج فقط به خاطر فرحناز بود همین ... تو که ...
 

صورتش رو با عصبانیت نزدیک صورتم میاره و با لحن ترسناکی در حالی که تو چشام خیره شده می گه :
 

خوب اگه قصدت عصبانی کردن من بود تبریک می گم خانم کوچولو چون کاملا" موفق شدی ولی واست گرون تموم می شه ...
 

قبل از این که بخوام عکس العملی نشون بدم داغی لباش رو روی لبام حس می کنم ...
 


وقتی که بالاخره رهام می کنه با خشمی که هنوز مهار نشده شروع می کنه به باز کردن پیراهنش :
 

حالا درسی بهت می دم که واسه همیشه یادت بمونه که من شوهرتم و تو حق اعتراض نداری ...
 

با وحشت بهش نگاه می کنم که در حال درآوردن پیراهنش ... با بدنی لرزان ازش فاصله می گیرم ... امید با دیدن این صحنه به طرفم خیز برمی داره ... جیغی می کشم و گوشه دیوار کز می کنم ... دستش رو به طرفم دراز می کنه و با آرامش دلهره آوری می گه :
 

زود بیا این جا سوگل ... باور کن هر چی عصبانی ترم کنی به ضرر خودته ...
 

بی توجه بهش تکونی به خودم می دم و با ترس سعی می کنم تخت رو دور بزنم ... انگار این بی محلیم واسش گرون تموم می شه توی یه چشم برهم زدن به طرفم میاد و از پشت می گیرتم ...
 

با لکنت به التماس می افتم :
 

امید تو رو خدا خواهش می کنم این کار رو باهام نکن ...
 

_خفه شو سوگل خفه شو ... نمی خوام صداتو بشنوم ...
 

هق هقم فضای اتاق رو پر می کنه :
 

تو رو خدا امید اذیتم نکن ... تو که منو نمی خوای ... خواهش می کنم ...
 

_چی ؟
 

منو به دیوار می چسبونه :
 

به من نگاه کن سوگل ... مگه با تو نیستم ...
 

از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم ... در حالی که روم خم شده می گه :
 

از چی حرف می زنی هان ؟ ...
 

با ترس نگاش می کنم ...
 

با بی صبری تکونم می ده : جوابمو بده کی گفته من تو رو نمی خوام ها ؟ ...
 

با چشایی گرد شده بهش نگاه می کنم ... خودش از چی حرف می زد ...
 

نمی دونم تو چهره ام چی دید که سری تکون می ده و در حالی که آهی می کشه منو به طرف تخت می بره ... با دیدن این وضعیت دوباره از ترس اشکام شروع می کنند به باریدن ...
 

_نه ... نه ... امید خواهش می کنم ...
 

_هییسسس ... بس کن سوگل ... مگه با تو نیستم ... بشین ... گفتم بشین ...
 

با وحشت می شینم و گوشه تخت کز می کنم ... سعی می کنم به بالا تنه لختش نگاه نکنم ... انگار خودش هم متوجه شده ... به طرف لباسش می ره و شروع می کنه به پوشیدنش ... سرم همچنان پایینه ... وقتی دوباره به طرفم برمی گرده با وحشت خودم رو بالا می کشم و سعی می کنم خودم رو از دسترسش دور کنم ... جلوی پام کنار تخت زانو می زنه و به آرامی می گه :
 

_کاریت ندارم سوگل ... قسم می خورم فقط می خوام باهات حرف بزنم ... باشه ... حالا بیا نزدیک تر ... سوگل نشنیدی چی گفتم ؟

... آفرین دختر خوب ... حالا بهم بگو چرا فکر می کنی من نمی خوامت ها ؟ ...
 

با چشای از حدقه دراومده بهش نگاه می کنم ... از این رفتاراش گیج شدم ... نمی دونم منظورش از این کارا چیه ... دستش رو جلو میاره نفسم و حبس می کنم و با وحشت خودم رو عقب می کشم ... آهی می کشه و می گه :
 

سوگل تا حالا شده من زیر قولم بزنم ... آره ؟ ...
 

جوابشو نمی دم ... ولی وقتی با سماجت بهم خیره می شه به ناچار سرمو تکون می دم ...
 

_خب حالا من قول می دم که کاریت نداشته باشم ... به شرطی که مثل یه دختر خوب جوابمو بدی ... چرا فکر می کنی نمی خوامت ؟ ...
 

با بغض و صدایی که به زور شنیده می شد بدون این که نگاش کنم بالاجبار می گم :
 

تو منو دوست نداری ... من واست هیچ اهمیتی ندارم ... تو هیچ وقت به نظر من ...
 

ولی قبل از این که بتونم حرفم رو ادامه بدم خودم رو تو آغوشش می بینم که در حالی که بوسه ای به سرم می زنه با خنده می گه :
 

خدای من توی اون کله کوچولوت چی میگذره ؟ ... فکر می کنی اگه دوست نداشتم چرا سفرم رو توی ایران این همه مدت عقب انداختم ... چرا تمام اون مدت توی اون قمارخونه شهناز رو تحمل کردم و پا به پای اون توی نقشه ی کثیفی که واسم کشیده بود همراهیش کردم ... چرا تمام مدتی که توی این خونه بودی خودم رو توی کار غرق کردم تا به قولی که به تو دادم عمل کنم ... واقعا فکر می کنی اینا دلیل واسه دوست داشتن تو نیست ...
 


با گیجی همینطور که سرم توی آغوشش می پرسم : قول ؟ ...
 

سرمو بالا می گیره و با لبخند می گه :
 

آره قول ؟ یادت نیست ؟ ... همون شب اول توی هتل ... با اون چشای اشکی بهم گفتی که می خوای واسه آیندت خودت تصمیم بگیری ... ازم قول گرفتی که بذارم اون طوری که دوست داری زندگی کنی ؟ ... درسته که من یه خرده تو این جور مسائل سختگیرم ...
 

و با دیدن طرز نگاهم با خنده ادامه می ده :
 

باور کن سوگل در مورد تو من خیلی نرمش نشون دادم ... می تونم قسم بخورم که هر کس دیگه ای بود این همه ملایمت از خودم نشون نمی دادم ...
 

آهی می کشه و با مهربانی دوباره منو تو آغوشش می گیره و زمزمه وار می گه :
 

همه چی از اون روز بارونی شروع شد …. وقتی بلند شدی و به طرف ماشین نگاه کردی یه لحظه با دیدنت با اون سر و وضع و موهای پریشون و خیس که روی شونه هات ریخته شده بود انگار مسخ شدم ... یه حس عجیبی تمام وجودم رو گرفت یه حسی که تا مدت ها واسم ناشناخته بود و سعی می کردم ازش فرار کنم ... یه حسی که هرگز قبلا" تجربش نکرده بودم ...
 

با بهت از حرفایی که ازش می شنیدم تو آغوشش ماتم برده بود ... کمی گذشت تا دوباره صدای گرفته اش رو شنیدم :
 

خودمم نفهمیدم چی شد که وقتی به خودم اومدم متوجه شدم پشت در اون قمارخونه ام ... ساعت ها زیر بارون توی ماشین نشستم و با کلافگی سعی کردم با اون حس تازه ای که داشت تمام وجودم رو می گرفت مبارزه کنم ... بعد از کلی کلنجار رفتن به خودم گفتم فقط یه بار ... فقط یه بار می رم تو و عطش کنجکاویم رو فروکش می کنم ... ولی نشد ...
 

ساعت ها اون جا می نشستم و با خشم نگاه های هیز و کثیفی که مدام اندام تو رو می کاویدند رو زیر نظر می گرفتم و به سختی با این میل که بلند شم و اون جا رو به آتیش بکشونم مبارزه می کردم ... کم کم با زیر نظر گرفتن میز قمار و رفتارهای شهناز متوجه شدم که اون چه آدم کثیف و حقه بازیه و چه نقشه ای توی سرش داره ... اون جا بود که فهمیدم شاید تنها راه به دست اوردن تو همین باشه ... پس با اون شهناز کثافت وارد بازی شدم ...
 

خودم رو ازش جدا می کنم و نگاه بهت زدمو بهش می دوزم ... نیشخندی به چهره ام می زنه و با لذت ادامه می ده :
 

می دیدم به خاطر پولایی که وسط می ذارم چشاش برق می زنه ... همه رو می دیدم و لذت می بردم ... لذت از اینکه دارم به هدفم نزدیک تر می شم ... وقتی که تمام اموالش رو باخت اونجا بود که اون پیشنهاد رو بهش دادم ...
 

با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ...
 

آروم با دستش سرم رو به عقب هل می ده و در حالی که چشم غره ای نثارم می کنه می گه :
 

پس می بینی که واسم اهمیت داشتی که با وجود این که واسه برگشت خیلی عجله داشتم و فقط واسه فروش بعضی از املاک پدریم اومده بودم ایران سفرم رو عقب انداختم و موندم تا تو رو مال خودم کنم ...
 

با ناباوری گفتم :
 

_پس چرا اون شب در مورد ازدواجمون گفتی مجبور شدی ؟ ...
 

با مهربانی بوسه ای به موهام زد و گفت :
 

می تونم قسم بخورم که درخواست فرحناز آرزوی قلبیم بود ... ولی می خواستم زمانی باشه که تو هم بهم علاقمند شده باشی ... اگه به خاطر فرحناز نبود هر چقدر طول می کشید صبر می کردم تا تو رو عاشق خودم کنم ... ولی تو اون شرایط چاره ای دیگه ای نداشتم... و با شیطنت ادامه داد:
 

می خواستم صبر کنم تا عاشقم بشی و بعد باهات عروسی کنم ولی حالا که تو خانم کوچولوی خودم شدی دیگه نمی تونم منتظر بمونم تا عاشقم بشی ...
 

با دیدن صورت سرخم خنده ای می کنه و با مهربانی و عشق زیر گوشم زمزمه کرد :
 

سوگل کاری می کنم که به زودی عاشقم بشی ... بهت قول می دم ...
 

در حالی که از ذوق این اعتراف نمی دونم چی کار کنم با خنده ی شیطنت آمیز می گم :
 

ولی من عاشقت هستم امید ...
 

خنده ای می کنه و در حالی که من هنوز تو آغوششم روی تخت دراز می کشه و در حالی که روم خم می شه با شیطنت می گه :
خوب پس نیازی به صبر ندارم درسته سوگل ؟ ...
 


پایان




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : شنبه 30 خرداد 1394 | 10:01 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.