تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل بیستم

بلند می شم و سرم رو بین دستام می گیرم ... سردرد بدی گرفتم که تا وقتی که قرص نخورم تمام تلاشم واسه خواب بی فایده است ... نگاهی به ساعت می کنم 3 صبحه ... آهی می کشم و پاورچین در اتاق رو باز می کنم و نگاهی به راهرو میندازم ... چراغ راهرو خاموش ... کورمال کورمال به سمت پله ها میرم و سعی می کنم بی سر و صدا برم پایین ...


حالا که قرص خوردم می فهمم چقدر گرسنمه ... همینطور که ظرف بزرگ کیک رو از یخچال بیرون میارم با خودم فکر می کنم از کی چیزی نخوردم ... از ناهار دیروز ... تازه اونم از بس استرس رفتن و ترس از این که نکنه امید از ماجرا بویی ببره رو داشتم که به غیر از چند قاشق چیزی نخوردم ... کیک رو روی میز میذارم ... انقدر گرسنمه که بدور از چشم سرور خانم تو همون ظرف می افتم به جون کیک ... همینطور که تو فکرم سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرمو بالا می گیرم و با دیدن امید که به چهارچوب در تکیه داده و بهم نگاه می کنه طوری از جا می پرم که چنگال از دستم می افته و با صدا به زمین می خوره ... با خونسردی بدون توجه به من که گوشه ای از ترس خودم رو جمع کردم در حالی که به طرف قهوه ساز می ره می گه :
 

تو هم می خوای واست درست کنم ؟ ...
 

با چشایی گرد شده بهش زل می زنم ... رفتارش عجیبه به خصوص بعد از دعوای شدید سرشبمون ... قهوه ساز رو روشن می کنه و روی صندلی لم می ده و در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کنه بی تفاوت به حضور من از پنجره به باغ خیره می شه ...
 

با گیجی بهش نگاه می کنم ... چش شده رفتارش طوریه که انگار هیچ بحثی بینمون پیش نیومده ... با تعجب متوجه می شم هنوزم لباسای بیرون تنشه و فقط کراواتش رو دراورده پس معلومه که هیچ تلاشی واسه خوابیدن نکرده ... یعنی ممکن حرفام روش تاثیر گذاشته باشه ...
 

نمی دونم چقدر بهش زل زده بودم که صداش منو به خودم اورد :
 

یا بشین یا برو تو اتاقت ... خوشم نمیاد مثل طلبکارا بالای سرم بایستی ...
 

خوب پس هنوزم سر جنگ داره ... آهی می کشم و خودم رو جمع و جور می کنم ... می رم سمت قهوه جوش و دو فنجون قهوه می ریزم و روی میز میذارم و در حالی که سعی می کنم خونسردیم رو حفظ کنم روی صندلی می شینم ...
 

زیر چشمی نگاش می کنم کمی به جلو خم شده و با فنجون قهوه اش بازی می کنه ... همینطور که تو فکرم با گیجی بلند می شم و بشقابی کیک جلوش روی میز می ذارم ... پوزخندی می زنه و بدون این که نگام کنه می گه :
 

دیگه ازم متنفر نیستی ؟ ...
 

خجالت می کشم و در حالی که گوشه ی لبمو گاز می گیرم دوباره روی صندلیم می شینم و مثل گناهکارا سرم رو پایین میندازم ...
 

_حالش خوبه ؟ ...
 

با گیجی بهش نگاه می کنم ... نگاش هنوز به فنجون توی دستش ... می خوام بپرسم کی ولی مسخره است مشخصه که در مورد کی صحبت می کنه ...
 

_نه زیاد ...
 

با بی قراری نگاش رو به باغ می دوزه ... می دونم واسش چقدر سخته سوال بپرسه ... تا جایی که می تونم چیزایی رو که می دونستم و حرفای دکترش رو به طور خلاصه واسش تعریف می کنم ... تمام مدتی که حرف می زنم نگاش خیره به باغ ولی حرکت ناآرام مردمک چشماش می تونست اوج بی قراری و ناآرامیش رو نشون بده ...
 

_امید در حقیقت دکترش گفت اگه با شیمی درمانی موافقت می کرد شاید می شد کاری واسش کرد ولی خودش نخواست و حالا هم فقط سعی می کنند با مسکن و آرام بخش ها دردهاش رو تسکین بدن تا کم تر درد بکشه ...
 

عصبی دستش رو توی موهاش فرو می کنه و با صدای گرفته ای می گه : چرا موافقت نکرد ؟ ...
 

سرم و میندازم پایین ... نمی دونم می تونم حرف های فرحناز رو که باهام درد و دل کرده بود رو واسه امید تعریف کنم یا نه ؟ ...

ولی با یادآوری نگاه آرزومندش تو بیمارستان احساس می کنم اگه بتونم امید رو راضی به دیدنش کنم کارم درسته ...
 

_امید اون بهم گفت که می دونه داره تاوان کاراش رو پس می ده ... و هیچ آرزویی تو زندگیش نداره جز این که تو اونو واسه کاراش ببخشی ...
 

با التماس ادامه می دم :
 

امید اون فقط برای دیدن دوباره تو که داره با بیماریش مبارزه می کنه ... دکترا همه ازش قطع امید کردن ... خواهش می کنم امید ... اگه نگاه حسرت بارش رو دیروز وقتی که واسه ملاقاتش رفته بودیم دیده بودی ... اون همش چشمش به در بود که تا تو به دیدنش بری ... اون فقط می خواد که تو ببخشیش ... خواهش می کنم امید فقط یک بار به دیدنش برو ...
 

در سکوت بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت ... از پشت نگاش کردم ... شونه های خمیده اش نشون از غم سنگینی بود که روی قلبش ... نگام به فنجون قهوه دست نخوردش خیره می مونه ...
 

با دلهره به جلو خم می شم و با دیدن سینه اش که به آرامی بالا و پایین می ره نفس راحتی می کشم و دوباره به صندلی تکیه می دم ... چقدر رنجور و ضعیف شده ... از اون شب که با امید صحبت کردم چند هفته گذشته ... تو این مدت بعضی روزها که دکترش اجازه می داد ساعت ها کنارش می نشستم و به درد و دل هاش گوش می دادم ... ولی حالا ... با افسوس نگاش می کنم ... انگار بهم الهام شده که این روزها آخرین روزهای با هم بودنمون و نگاه دکتر هم مهر تاییدی به افکار من ...
 

با صدای باز شدن در اتاق به عقب برمی گردم ... با صدایی گرفته می گه : حالش چطوره ؟ ...
 

سرم رو با تاسف تکون می دم ... با شنیدن صدای امید چشای فرحناز باز می شه و به امید نگاه می کنه ... سعی می کنه دستش رو تکون بده و به سختی می گه : می خوام باهات صحبت کنم بیا نزدیک تر ... سوگل می شه ...
 

سری تکون می دم و همینطور که بلند می شم صورتش رو می بوسم : من بیرون منتظر می مونم ...
 

لبخند بی رمقی می زنه : ممنونم ...
 

وقتی می خوام از در برم بیرون امید رو می بینم که به آرامی و با محبت کنارش روی تخت می شینه و دستاش رو توی دست خودش می گیره ... لبخندی از سر آسودگی می زنم و از اتاق خارج می شم ...
 

***
 

سرور خانم با صدای سوزناکی در حال خواندن قرآن ... ولی نگاه من به انگشتر توی دستمه ... یک هفته گذشته ... هنوزم باورش واسم سخته ... اون روز که از اتاق بیرون رفتم هیچ فکرشو نمی کردم که فرحناز می خواد در این مورد با امید صحبت کنه ... همون شب امید به اتاقم اومد و آخرین خواهش فرحناز رو باهام در میون گذاشت و خیلی سرد و جدی در سکوت منتظر جوابم شد ... چقدر دلم می خواست تو چشاش نگاه کنم و بگم ای کاش این خواهش تو بود نه فرحناز ... ای کاش تو به خاطر اجبار نمی خواستی باهام ازدواج کنی ... ای کاش تو عاشقم بودی و این حرف دل خودت بود ولی ... جوابی ندادم ... در هر صورت چه اهمیتی داشت ... امید بارها و بارها بهم گفته بود که اختیار زندگیم دست اونه ... بارها روی این موضوع تاکید کرده بود ...اگر من مخالف این ازدواج اجباری می شدم اون به نظر من احترامی می گذاشت ... نه ... پس چه بهتر که خودم رو بیشتر به حقارت نمی کشوندم و سرنوشت به قمار باخته خودم رو همینطور که بود پذیرا می شدم ... پس سکوت کردم ...
 

امید کلافه از سکوت من صورتم رو به طرف خودش برگردوند : می دونم واست سخته ولی می گی چی کار کنم ؟ ... تمام این سال ها فکر می کردم که ازش متنفرم ... تمام این سال ها سعی کردم فراموش کنم که مادری دارم ... ولی نشد ... سوگل متاسفم ... ولی من چاره دیگه ای ندارم ... نمی خوام این دم آخری دلشو دوباره بشکونم ... تمام این سال ها زجرش دادم ولی الان ... دیگه نمی تونم ...
 

میون حرفش پریدم و با بغضی که سعی به فرو خوردنش داشتم گفتم : امید نمی خوام چیزی بشنوم ... هر طور که خودت صلاح می دونی ... در هر صورت من که حق مخالفت ندارم ...
 

نگاه رنجیده اش رو ازم گرفت و با لحن سردی در حالی که به طرف در می رفت گفت : فردا صبح آماده باش وقت گرفتم واسه عقد ...
 

پوزخندی زدم که از چشمش دور نموند و در رو محکم به هم کوبوند و از اتاق بیرون رفت ...
 

هه وقت گرفتم واسه عقد ... آهی می کشم و در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شده بود با خودم می گم : پس درست فکر کرده بودم ... نظر من هیچ وقت واسش مهم نبود ... اون حتی قبل از این که باهام صحبت کنه وقت هم گرفته بود ... پس این نمایش مسخره رو واسه چی راه انداخته بود ... به گریه می افتم ... کاش واقعا" دوسم داشت ... کاش ...
 

سرور خانم قرآن رو می بوسه و در حالی که فاتحه ای می خونه آهی می کشه و به طرف آشپزخونه می ره ... زانوهام رو تو بغلم جمع می کنم و با غصه سرمو رو زانوهام میذارم ... اصلا" باور کردنی نیست دقیقا" همون روز عقدمون ... وقتی با امید بعد از عقد به بیمارستان میریم چشمای فرحناز از خوشحالی برق می زد ... منو در آغوش گرفت و با صدای ضعیفی بهم گفت: می دونم خوشبخت می شی ... مطمئنم ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : دوشنبه 25 خرداد 1394 | 09:47 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.