تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل هجدهم

از خواب که بیدار میشم هوا تاریک شده, آخ خدایا خیلی خوابیدم اما عوضش خستگیم رفع شده, داشتم خواب میدیدم, انگار من وامید بودیم, عروسی کرده بودیم...داشتم باهاش حرف میزدم که صدای یه بچه بلند شد, امید از جاش پرید و گفت: وای سوگل پسرمون تو رو میخواد .


همینجا بود که از خواب بلند شدم و فهمیدم همه چیز توی رویا اتفاق افتاده, چند ضربه به در اتاقم زده میشه و سرور خانوم میاد تو با همون نگاه مادرانش, خدا خیلی دوسم داره که یکی مثل سرور خانومو بهم داده...بغلم میکنه و میگه: خوبی عزیزم؟
 

جوابشو با یه لبخند میدم و میگم: مگه میشه شما کنارم باشی و خوب نباشم
 

چشماش پر اشک میشه و میگه: وقتی دیر کردی انقدر ترسیدم که حد نداشت به خدا تا امید تماس بگیره هزار بار مردم و زنده شدم
و بعد محکم منو تو آغوشش میکشه و میگه: اون روزی که بیمارستان بودی دلم واسه همین شیرین زبونیات تنگ شده بود...نمیدونی چقدر...
 

صدای در اتاق میاد و اینبار امید میاد تو, و وقتی ما رو تو آغوش هم میبینه میگه: ای بابا سرور خانوم من شما رو فرستادم تا این شازده خانوم رو بیدار کنی, خودت کنارش نشستی
 

سرور خانوم در حالی که دسپاچه اشکاش رو پاک میکنه میگه: ای وای خاک به سرم دیدی چی شد؟ پاک یادم رفت
 

هر دو از این کار سرور خانوم خندمون میگیره و با صدای بلند میخندیم
 

صدای خندمون فرحناز رو هم میکشونه داخل اتاق, با تعجب به ما نگاه میکنه, خنده ی امید قطع میشه و بهش نگاه میکنه, میخواد بره بیرون که فرحناز با بغض میگه: امید صبر کن
 

چشماش قرمزه, فهمیدم گریه کرده اما امید یه چند لحظه صبر میکنه و بعد میره بیرون, فرحناز کنارم رو تخت میشینه و سرش رو تو دستاش میگیره و میگه: اون منو نمیبخشه
 

آروم رفتم کنارش و دستم رو روی شونش گذاشتم, برگشت سمتم و گفت: من پشیمونم چرا اینو نمیفهمه
 

بغلش کردم و گذاشتم تا ر چقدر دلش میخواد خالی بشه...
 

******
 

همینطور که سرم پایینه متوجه نگاه های گاه و بی گاهش به در آشپزخونه می شم ... پوزخندی می زنم و مجله توی دستم رو ورق می زنم ... من نمی دونم چرا مردا انقدر بچه ان ... چرا همش دوست دارن واسه هر کاری بیان منتشون رو بکشن ... خب اگه دوست داری ببخشیش و باهاش آشتی کنی خب زودتر ... زیر چشمی نگاش می کنم در ظاهر داره تلویزیون تماشا می کنه ولی من که می دونم چقدر کلافه و عصبیه ... دوباره نگاهی به آشپزخونه می کنه ...
 

_رفت....
 

دستپاچه به طرفم برمی گرده : چی ؟ ....
 

با خونسردی شانه هام رو بالا میندازم : فرحناز چند ساعتی میشه که رفته
 

دوباره نگاش رو به تلویزیون می دوزه : خب که چی؟ ... از کی تا حالا آمد و رفت و دیگران رو به من گزارش می دی؟ ....
 

حرصم می گیره .... دلم می خواد خفش کنم ... من که یک لحظه ناراحتی رو از شنیدن رفتنش تو چشات دیدم پس واسه چی سعی می کنی خودتو بی تفاوت نشون بدی ... حرفی نمی زنم و دوباره شروع به ورق زدن مجله ام می کنم ... امید هم کلافه شروع به عوض کردن کانال ها می کنه ...
 

_ا چرا عوض کردی داشتم سریال می دیدم!؟
 

عصبی به طرفم بر می گرده : تو که از اول که این جا نشستی یا داری مجله ورق می زنی یا روی اعصاب من راه می ری ... کی وقت کردی این سریال مزخرف رو هم نگاه کنی ؟ ...
 

خودم رو متعجب نشون می دم و می گم : وا من که اصلا" به تو کاری نداشتم .... ساکت این جا نشستم و سریالم رو تماشا می کنم ...
 

با حرص می گه : پاشو برو ببین سرور خانم کارت نداره ؟ ...
 

با بی خیالی شانه هام رو بالا میندازم : نه فرحناز رفته از کیک و دسرهاش هم خبری نیست ...
 

با عصبانیت بهم می توپه : سوگل گفتم پاشو برو کمک سرور خانم ...
 

لعنت به من که انقدر ازش حساب می برم ... همینطور که دارم می رم به عقب برمی گردم و می گم : راستی می دونی فرحناز نزدیک یک ساله تو همون ویلای حومه شهر زندگی می کنه ... بهم گفته می خواد یک مدت دیگه هم تو این شهر بمونه ... تازه از منم دعوت کرده یک روز برم دیدنش ...
 

با عصبانیت به طرفم برمی گرده : با اجازه کی ؟ ...
 

با تعجب چشامو گرد می کنم : وا اون مادرت دیگه واسه دیدن اون که اجازه نمی خوام
 

و لبخندی به صورت بهت زدش می زنم و به طرف آشپزخونه می رم .... آخیش زهرم رو بهش ریختم ... پسره پررو ... تا این باشه انقدر فرحناز بیچاره رو اذیت نکنه تو این سه روز چقدر خون به جگرش کرد ... الهی چقدر دم رفتنی از این که امید اونو نبخشیده بود ناراحت بود و با چشای گریون از در خونه بیرون رفته بود ... خدا بگم چکارت کنه امید ... یعنی الان فرحناز تنها توی اون خونه داره چیکار می کنه؟
 

_ا دختر حواست کجاست ؟ تمام آب رو ریختی روی میز ... اصلا" لازم نکرده کمکم کنی ... پاشو برو امید رو صدا کن بیاد شام بخوریم ..
 

زیرچشمی نگاهی به امید میندازم که با غذاش داره بازی می کنه ... حالا واسه من عذاب وجدان گرفته که چی؟ ... کم تو این سه روز چپ رفت راست رفت از همه چیز اشکال گرفت و بداخلاقی کرد ... باید واسه یک شام خوردن دور هم هی التماسش می کردیم ... حالا آقا اینجا نشسته با غذا نخوردن می خواد چی رو ثابت کنه ... حقشه که الان حالشو بگیرم ... خودم رو مظلوم می کنم و بدون این که سرم رو بالا بگیرم با آه سوزناکی می گم : چقدر جای فرحناز خالیه نه ؟ ...
 

سنگینی نگاه امید رو روی خودم حس می کنم ولی اصلا" به روی خودم نمیارم ... صدای عصبیش رو می شنوم :اگه غذات رو خوردی پاشو برو تو اتاقت ...
 

سری تکون می دم و همینطور که دارم بلند می شم می گم :سرور خانم از اون کیکای فرحناز بازم توی یخچال هست ؟ ...
 

امید نیم خیز می شه و می گه : سوگل میری یا بیام ؟
 

سریع از آشپزخونه بیرون می رم ولی قبل از این که امید سرجاش بشینه سرمو داخل میارم و می گم : راستی سرور خانم بهتون گفتم فرحناز ازم دع ....
 

قبل از این که جملمو تموم کنم با دیدن امید که به طرفم خیز برداشت جیغی می کشم و به طرف پله ها فرار می کنم و در همون حال سعی می کنم خنده شیطانیم رو تو خودم خفه کنم ... بالای پله ها خم می شم و امید رو می بینم که در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کرد بدون توجه به غرولندهای سرور خانم که از آشپزخونه شنیده می شد روی صندلی ای نشست و در سکوت به دودهای سیگارش خیره شد ....




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : چهارشنبه 20 خرداد 1394 | 10:18 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.