تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل هفدهم

چرا هیچ کدومشون واسه شکستن این سکوت کاری نمی کنن ... هنوزم سردی بینشون رو می شه حس کرد ... البته تقصیر امیده وگرنه خودم شاهد بودم که فرحناز چقدر برای بهتر شدن روابطشون تلاش می کنه آخ دلم میخواد یه چیزی به این امید بگم دلم واسه فرحناز میسوزه.همونطور که دراز کشیدم نگامو می دوزم به فرحناز ... چقدر نسبت به چند ماه پیش که دیدمش عوض شده بود ... یه جورایی احساس می کنم شکسته تر شده ... چقدر تو بیمارستان کمکم کرد واقعا" بهش مدیون بودم با این که هنوزم دلیل کمک هاش رو نمی تونم درک کنم ...


ماشین متوقف شد ... آروم بلند می شم ... هنوزم وقتی میشینم سرم گیج می ره ... امید در سمت منو باز می کنه و قبل از این که بخوام اعتراضی کنم منو در آغوش می گیره ... خجالت می کشم ... به خصوص در مقابل لبخندهای عجیب و شیطنت آمیز فرحناز ... تا جایی که می تونم سرم رو توی سینه ی امید مخفی می کنم ... از روی پله ها صدای نگران و بغض آلود سرور خانم شنیده می شه که در حالی که به طرفمون میاد باعث و بانی این ماجرا رو نفرین می کنه و ظرف اسفند رو دور سرم میچرخونه ... با اشاره امید ، فرحناز به سمت سرور خانم می ره و در حالی که اونو به داخل خونه می کشونه واسش توضیح می ده که حالم خوبه ولی طبق توصیه دکتر بهتره دورم خلوت باشه ... دیگه بقیه صحبتاشون رو نمی شنوم ...
 

امید در حالی که منو روی تختم میذاره شروع به مرتب کردن پتو و بالشت های زیر سرم می کنه ... وقتی از راحتی من مطمئن می شه کنارم روی تخت می شینه ...
 

_راحتی ؟
 

سرمو تکون می دم
 

_می گم قرصات رو بیارن بعد از این که خوردی استراحت کنی باشه ؟ ...
 

_می خوای بری شرکت ؟
 

با لبخند نگام می کنه : آره ولی قول می دم شب زود بیام خونه ...
 

ضربه ای به در اتاق می خوره و فرحناز با سینی داروهام میاد داخل ... امید با دیدنش بی هیچ حرفی از جا بلند می شه و در حالی که خداحافظی سردی می کنه از در می ره بیرون, نگاه فرحناز سینی به دست به در بسته اتاقمه
 

صدای شکسته شدن قلب فرحناز رو شنیدم ... دلم واسش سوخت ... وقتی متوجه نگاه من روی خودش می شه با لبخند تلخی سینی رو روی میز میذاره و کنارم رو تخت می شینه و داروهام رو بهم می ده ... دستم رو روی دستش میذارم و می گم :ناراحت نباشین اون به فرصت احتیاج داره
 

میون حرفم می پره : فکر نکنم ... اون مدت ها فرصت واسه بخشیدن من داشت ... البته می دونم حق داره که نخواد منو ببخشه من کاری با اون و شوهرم کردم که هیچ زنی نمیکنه...کاش اون لحظه ها به جای لجبازی یه کم فکر میکردم....
 


وقتی نگاه کنجکاو منو می بینه با لبخند می گه :چیه انگار خیلی دلت میخواد بدونی چی شده؟ ...
 

با خجالت می گم : نمی خوام ناراحتتون کنم ... ولی می تونم یه سوالی بپرسم ؟ ... خب ... خیلی دوست دارم بدونم چرا کمکم کردین ...
 

با لبخند مدتی نگام می کنه : نه ناراحت نمی شم ... اتفاقا" می خوام واست تعریف کنم تا دلیل رفتارای امید رو بدونی ... خب در حقیقت مربوط می شه به سال ها پیش ... حوصلشو داری واست تعریف کنم ...
 

وقتی نگاه مشتاقم رو می بینه شروع می کنه :
 

وقتی ازدواج کردم 15 سال بیشتر نداشتم ... خانواده شوهرم زیاد با ازدواج ما موافق نبودند ... می دونی شوهرم محمدرضا توی یک خانواده متدین بزرگ شده بود ... پدرش حاجی بازاری بود و از یک خانواده مومن و استخوان دار ولی خانواده من درست نقطه مقابل اونها بود ... پدرم اخلاق های خاص خودش رو داشت ...
 

پوزخندی می زنه :
 

زیادی ادعای تجددش می شد ... تا جایی هم که می تونست واسه خودش توی دربار جا باز کرده بود و برو بیایی داشت ... حالا در نظر بگیر این دو تا خانواده که هیچ جوری از نظر اجتماعی و دینی و اخلاقی با هم وجه اشتراکی ندارند بخوان با هم وصلت کنن ...
 

مکثی می کنه و ادامه می ده :
 

هنوزم که هنوزه نمی دونم چرا باهاش ازدواج کردم ... عشقی در کار نبود ... در حقیقت منم مثل هر دختری توی اون زمان چشمم به دهن پدرم بود که واسم تصمیم بگیره ... خلاصه ازدواج کردیم ... بعد از ازدواج متوجه شدم که اون بیشتر از دو برابر سن منو داره و یک بار هم ازدواج کرده که همسرش سر زایمان بچه شون, فوت می کنه ... البته پدرم همه ی این ها رو می دونست ولی چشمش دنبال پول و مال و منال اون ها بود و واسش این ها مهم نبود ... ولی واسه من مهم بود ... خب در نظر بگیر یک دختر توی سن من دنیا رو از چشم خودش چطوری می بینه ... هر روز یک ساز جدید می زدم و اذیتش می کردم ولی بیچاره محمدرضا هر بار با مهربانی و گذشت از اشتباهاتم می گذشت ... تا این که همون سال های اول ازدواجم خواهرم که این جا زندگی می کرد منو تشویق کرد که برای زندگی بیام امریکا ... اینم شد شروع یک بحث جدید ... انقدر رفتم و اومدم و عرصه رو بهش تنگ کردم که بیچاره با این قضیه هم موافقت کرد ... اون موقع امید یک سالش بود ... با اومدن به این جا و رفت و آمد با خواهرم دیگه امید و محمدرضا و زندگیم رو فراموش کردم ... هر روز مهمانی و شب نشینی و مسافرت با دوستام ... خلاصه هیچ وقت خونه نبودم ... هر بار که محمدرضا اعتراضی می کرد طوری زندگی رو واسش جهنم می کردم که بیچاره دیگه پی اش رو نمی گرفت ... این وسط تنها کسی که زجر می کشید و ما متوجه اش نبودیم امید بود ... محمدرضا عاشقم بود و همه چیز رو تحمل می کرد ولی امید هنوز بچه بود ولی با همون سن کمش همه چیز رو درک می کرد
 

آهی می کشه :
 

الان که فکر می کنم می بینم هیچ وقت براش مادری نکردم ... حق داره واسه اون روزا منو نبخشه ... تو همون مهمانی ها و شب نشینی ها بود که باهاش آشنا شدم ... مرد جذابی بود ... اسمش کامبیز بود... اوایل فقط همدیگه رو تو مهمانی ها می دیدیم ولی کم کم این روابط بیشتر شد و با هم بیرون قرار میذاشتیم ... وقتی با اون بودم همه چی رو فراموشم میشد ... نه به یاد داشتم شوهری به اسم محمد رضا دارم و نه بچه ای به اسم امید ... همه چی فقط و فقط تو یه نفر ... تو یه اسم خلاصه میشد ... کامبیز ...
 

تمام زندگیم شده بود اون ... شده بود بتم ... یه بت زنده ... من محمد رضا رو با تمام خوبیهاش گذاشتم و رفتم سراغ کسی که پولو می شناخت نه منو ... خوب خودت دیگه می دونی ... حماقت کردم الان می فهمم ... اون موقع اسمش رو گذاشته بودم عشق ولی الان می فهمم که همش هوس بود ... من به خودم به زندگیم به محمدرضا به امید به همه خیانت کردم ... من با ندونم کاری هام زندگی همه رو نابود کردم ...
 

با گریه ادامه میده :
 

تا این که اون شب اون اتفاق افتاد ... محمدرضا همراه امید به یک سفر کاری رفته بود ... امید اون موقع 20 سالش بود یه جورایی انگار دست راست محمدرضا شده بود خیلی زرنگ بود خیلی ... قرار بود چند روز دیگه برگردن ولی انگار کارشون زودتر تموم می شه ... اونا میان و من و اونو با هم می بینن ...
 

با هق هق می گه : محمدرضا سکته می کنه ... هیچ وقت یادم نمی ره که امید چطور با نفرت فریاد می زد و عقده تمام اون سال ها رو روی سرم آوار می کرد ... همون جا بهم گفت که دیگه مادری به نام من نداره و دیگه هیچ وقت نمی خواد من رو ببینه ... حتی تو بیمارستان و بعد هم توی خونه نذاشت محمدرضا رو ببینم ... منم همون شب مثل دزدها از خونه زدم بیرون ... خودم الان می فهمم چه حماقتی کردم ... حماقتی که تا الان دارم تاوانشو پس می دم ... بعدها شنیدم محمدرضا توی اون سکته قسمت چپ بدنش فلج شده و قدرت تکلمش رو از دست داده و تا سال نشده فوت می کنه.....
 


هم من و هم امید هر دو می دونیم که اون دق کرد ... از دست کارها و خیانت های من ... طبق وصیت نامه جدیدش که توسط وکیلش مطلع شدم منو از ارثش محروم کرده بود ... واسم مهم نبود ... من خودم از خانواده ی پولداری بودم ... انقدر داشتم که بتونم خودم را اداره کنم ... اون موقع ها هنوز سرم باد داشت و از کارم پشیمون نشده بودم ...یک مدت که گذشت اون هم منو ول کرد ... تازه اون وقت بود که فهمیدم بی محمدرضا, بی تکیه گاه بودن یعنی چی!... مثل سگ پشیمون شده بودم ولی چه فایده امید دیگه نمی خواست منو ببینه ... منم خودم رو توی مهمانی ها و خوشگذرونی ها غرق کردم ... امید فکر می کنه که هنوز از زندگی این جوری راضیم ... ولی به خدا نه ... پشیمونم ولی چی کار می تونم بکنم ...
 

نفس عمیقی می کشه : پارسال متوجه یکسری علائم بیماری توی خودم شدم پس از معاینه فهمیدم سرطان دارم اونم از نوع پیشرفته ... کاری نمی شه واسش کرد ... دلم نمی خواد امید بفهمه ولی می خوام حداقل قبل از مرگم منو ببخشه ... من تاوان بدی هام رو دارم پس می دم ...
 

صدای هق هقش تو ی اتاق می پیچه ... متوجه نشده بودم ولی منم پا به پای اون داشتم گریه می کردم ... صورتم خیس از اشک شده بود ...
 

_واسه همین به من کمک کردین ؟ ...
 

لبخندی می زنه و می گه : آره ... نمی تونستم بذارم آسیبی ببینی ... تو تنها کسی بودی که تونستی امید رو به زندگی برگردونی ... امید خیلی دوست داره خیلی ... در حقیقت عاشقت ...
 

وسط حرفش می پرم و در حالی که با انگشتای دستم بازی می کنم می گم : نه اینطور نیست ... امید هیچ وقت بهم نگفته دوستم داره ...
 

خنده ای می کنه : شاید حالا حالاها هم بهت نگه ...
 

وقتی نگاه متعجب منو می بینه با تاسف ادامه می ده : من باعث شدم که امید نسبت به همه زنا بدبین بشه ... اون تا قبل از تو به هیچ دختری روی خوش نشون نداده بود, بود و نبود اونا در اطرافش واسش مهم نبود ... اگه بخوام درست تر بگم اون از جنس زن متنفر شده بود ... و بعد با لبخند شیطنت آمیزی در حالی که سر تا پام رو برانداز می کرد گفت :حالا نمی دونم تو وجود تو چی دیده که اینطور عاشق و شیدات شده ...باور کن ... لازم نیست انقدر با تعجب بهم نگاه کنی ... وقتی رفتار قبل از ورود تو به زندگی امید رو با رفتار الانش مقایسه می کنم می فهمم که چقدر امید تغییر کرده ... نشاط و زندگی رو می شه تو چشاش دید ... ولی به تو هشدار می دم زندگی با امید خیلی هم ساده نیست ... اون دقیقا" تمام رفتارهایی که پدرش با من داشت ، تمام آزادی ها ، اعتماد و قربون صدقه ها رو به یاد داره و دیده که اون آزادی ها سرانجامش به کجا رسیده پس پیش خودش این جور رفتار پدرش را اشتباه محض می دونه ... بارها بهم گفته که اگه پدرش جلوی سبکسری های منو می گرفته زندگیمون به این جا ختم نمی شه ... البته حق هم داره ولی خوب احتمالا" تو زندگی با تو از این چیزا خبری نیست
 

با لبخند ادامه میده : ولی نترس ... اگه بتونی همین طوری پیش بری خیلی طول نمی کشه که اونو مثل موم تو دستت بگیری ...
 

با حسرت می گم : شما دارید اشتباه می کنید ... فکر نکنم واسه امید خیلی مهم باشم ... تا حالا همیشه حرف,حرف خودش بوده ... تو هیچ کاری نظر منو نمی خواد ..
 

با مهربانی می گه : نگران نباش عزیزم ... مطمئنم طولی نمی کشه که ازت می خواد باهاش ازدواج کنی ... اینو مطمئنم ... انقدر پسرم رو می شناسم که حاضرم روی این قضیه شرط ببندم ... ولی همانطور که گفتم باید باهاش کنار بیای ... ولی یه نصیحتی بهت می کنم ... امید مثل پدربزرگش, پدر محمدرضا, تعصبی و غد و یکدنده است همیشه تو این جور مسائل حسایت زیادی به خرج می ده ... پس هیچ وقت سعی نکن از این راه بخوای اونو اذیت کنی .... امید برخلاف محمدرضا توی این جور مسائل هیچ سازش و گذشتی نداره ... پس واسه حفظ زندگیت تلاش کن ... مطمئنم موفق می شی
 

و با آه سوزناکی ادامه می ده : زندگی منو ببین و عبرت بگیر ...
 

در حالی که سعی می کرد اشک هاش رو پاک کنه با مهربانی می گه : خوب بهتر استراحت کنی تو هنوز ضعیفی ... اگه امید بفهمه که تا الان نذاشتم استراحت کنی از گناهم نمی گذره ... در حالی که پتو رو روم مرتب می کرد بوسه ای به صورتم می زنه و از اتاق خارج می شه ... تازه اون موقع بود که به اوج ضعف و خستگی خودم پی بردم و نفهمیدم که کی خوابم برد ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : دوشنبه 18 خرداد 1394 | 09:33 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.