تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل چهاردهم

_چقدر جذابه, معلومه از اون مایه داراس ... عجب ماشینی ... یعنی منتظر کیه ؟ ..

 
آروم از در بیرون میام و نگاهی به جایی که ادوارد،راننده شرکت همیشه می ایسته میندازم .... عجیبه برخلاف همیشه که قبل از تعطیلی کلاسم اینجا منتظرم بود الان نیومده ... آهی می کشم و بی حوصله به دیوار تکیه می دم و به جلوی پام خیره می شم ... صدای شهره و نازنین هنوزم شنیده می شه ... ازشون خوشم نمیاد یه جورین وقتی کنارشون می شینی حرفی جز مد ، لباس و پسر نمیزنن ...تو کلاس بینشون هستم اما حرفاشون رو گوش نمیدم چون حالم رو با حرفاشون بهم میزنن.. صدای بوق ماشینی شنیده می شه ... انقدر با هیجان دارن در موردش حرف می زنن که با کنجکاوی سرم رو بالا می گیرم و با تعجب امید رو منتظر تو ماشین اون طرف خیابون می بینم که بهم اشاره می کنه ... در مقابل چشای حیرت زده اون دخترا به طرف ماشین می رم ... خودم هم دست کمی از اونا ندارم ... تا حالا پیش نیومده دنبالم بیاد...
 

با تعجب سوار می شم و سلام می کنم ... با خوشرویی نگام می کنه و با لبخند جواب سلامم رو می ده ...
 

_این جا چی کار می کنی ؟ ....
 

در حالی که ماشین رو روشن می کنه نگام می کنه و می گه : ناراحتی برگردم ؟ ....
 

_نه فقط تعجب کردم همین ، آخه قبلا" از این کارا نمی کردی ...
 

با اخم بامزه ای نگام می کنه و می گه :
 

اگه قبلا نمی اومدم واسه اینه که هزار تا کار تو شرکت سرم ریخته ...
 

با شیطنت وسط حرفش می پرم و می گم : پس الان چرا اومدی ؟
 

طوری که انگار داره واسه یه بچه توضیح میده می گه :
 

چون ادوارد یه کاری واسش پیش اومد مرخصی گرفت و رفت ... در نتیجه من خودم اومدم دنبالت ...
 

با دلخوری از این که باهام مثل بچه ها برخورد می کنه می گم :
 

خوب خودم می رفتم ... مگه چی می شد ؟ ...
 

آنچنان با جذبه نگام می کنه که بقیه حرفم رو قورت می دم و از شیشه ماشین به بیرون زل می زنم ...
 

یه خورده که می گذره صداشو می شنوم :
 

تو همیشه انقدر سر به زیر گوشه ای می ایستی ؟ ...
 

_چی ؟ ...
 

_آخه خیلی بامزه و مظلوم یه گوشه ایستاده بودی ؟
 

و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه می گه : اون دخترایی که کنارت ایستاده بودن همکلاسیات بودن ؟
 

با کنجکاوی سرم روتکون می دم ...
 

_واقعا" ؟ این چه سر و ریختی بود که واسه خودشون درست کرده بودن ؟
 

با این که خودم هم ازشون اصلا" خوشم نمیاد ولی با یادآوری اون دختر اون شبی با اون سر و وضع افتضاحش با لجبازی می گم :
چرا سر و وضعشون مگه چه جوری بود ؟ از خیلی های دیگه که بهتر بودن ؟ ...
 

عصبی نگام می کنه : یعنی خودت متوجه نشدی ؟ اون لباس بود که اونا پوشیده بودن ؟ نصف بدنشون که معلوم بود ... از وقتی هم که بیرون اومدن فقط یکریز در حال خنده و جلف بازی بودن ...
 

همونطور که در حال حرف زدن توی دلم می گم : تو که خودت عاشق اینجور دخترایی چرا از این حرفا می زنی ؟ ...
 

با حرص وسط حرفش می پرم :
 

دخترای خوبین ازشون خوشم میاد ...
 

مدتی سنگینی نگاه عصبیشو روی خودم حس می کنم ولی ناگهان با صدایی که رگه هایی از خنده توش معلومه می گه : اصلا" دروغگوی خوبی نیستی ... اگه انقدر ازشون خوشت می اومد چرا وقتی اومدی بیرون رفتی یه گوشه کز کردی و با هیچ کدومشون حرفی نزدی؟ ها ؟...
 

راست می گفت ... لعنتی مثل همیشه باهوش و تیز بود ... شانه هایم را بالا میندازم و حرفی نمی زنم ... کمی که می گذره متوجه میشم که مسیر خونه رو نمی ره ... با تعجب به طرفش برمی گردم : خونه نمی ری ؟
 

در حالی که تو یه خیابون می پیچید گفت : نه تو شرکت یه کار کوچولو دارم انجامش که دادم می رسونمت خونه ... پیاده شو ...
 

با کنجکاوی پیاده می شم و به ساختمون شیک چند طبقه رو به روم خیره می شم ... همینطور که دستش رو روی پشتم میذاره آروم به جلو هدایتم می کنه و می گه : خوب اینم از محل کار من ... بیا از این طرف ...
 

سنگینی نگاه کارمنداش رو کاملا" روی خودم حس می کنم ولی امید با خونسردی در حالی که دستم رو با مهربانی گرفته بی توجه به نگاه های اونا توضیحاتی در مورد شرکت و کارش بهم می ده ...
 

در اتاقی رو باز می کنه و من با تعجب همون دختر اون شبی رو می بینم که پشت میزی نشسته و در حال صحبت با تلفن که با دیدن امید سریع قطعش می کنه و بلند می شه و لبخند زورکی هم به من می زنه ... با تعجب حس می کنم که به همان اندازه که من از اون خوشم نمیاد انگار اونم چنین حسی به من داره ... ولی آخه چرا ... اون که تا الان منو ندیده ...
 

امید همینطور که در حال دادن یکسری دستورات به اونه دستمو می گیره و به سمت اتاقش می بره ... ناخودآگاه قبل از ورود به اتاق سرم رو به عقب برمی گردونم و متوجه نگاه خشمگین و عصبی دختر به خودم می شم ... سردرگم از این برخورد عجیبش وارد اتاق مجلل امید می شم ... همون موقع تلفن اتاق به صدا در میاد و امید با عجله گوشی رو بر میداره و شروع به صحبت می کنه ...
 

با کنجکاوی شروع به نگاه کردن وسایل و دکوراسیون اتاق می کنم ... یه لحظه از گوشه چشم متوجه امید شدم که قاب عکس روی میزش رو برداشت و توی کشو گذاشت ... سعی کردم خودم رو بی توجه نشون بدم ولی چطوری اونم با این لرزشی که به جونم افتاده ... روی مبلی میشینم و همونطور که در ظاهر خودم را با مجله روی میز سرگرم می کنم سعی می کنم به خودم مسلط بشم ... یعنی عکس کی بود ؟ ... هنوز در حال صحبت با تلفنه ... یعنی ممکن عکس اون دختره باشه که الان دیگه می دونم اسمش کریستیناس ... یعنی تا این حد روابطشون پیشرفت کرده که عکس اونو روی میزش میذاره ... اصلا" شاید به خاطره همینه که اون دختر با اون نگاه خشمگین بهم نگاه می کرد ... ولی چرا اگه امید اونو دوست داره دیگه نگرانی اون دختر از بابت چیه ؟ ... از من ؟ ... از یک دختر بی کس و کار که هیچ قدرتی برای مقابله با اون و نداره ... حس حقارت تموم وجودم رو می گیره ... اگه امید بخواد باهاش ازدواج کنه ... پس سرنوشت من این وسط چی می شه ؟ ... اگه این اتفاق بیفته یه لحظه هم صبر نمی کنم و از پیشش می رم .... آره نمی تونم اونو با هیچ دختری ببینم نه با کریستینا و نه با هر دختر دیگه ای...اما کجا برم؟....صدای امید باعث میشه از فکر بیرون بیام و بهش نگاه کنم
 

من الان یک جلسه دارم زیاد طول نمی کشه .... متاسفم می دونم خسته ای ولی اگه می خواستم قبل از این که دنبالت بیام جلسه رو برگزار کنم می ترسیدم دیر بشه و نرسم بیام دنبالت ولی الان ... یه لحظه بیا ...
 

به طرف در دیگری توی اتاقش می ره و بازش می کنه ... با تعجب متوجه یک اتاق کوچک تر ولی زیبا می شم که احساس می کنم یه جور استراحتگاه باشه ... کاناپه راحتی گوشه اتاق قرار داره ... در کمدی بازه و من متوجه لباس ها و کفش های امید می شم ...
امید منو به داخل اتاق هل می ده و می گه : قول می دم خیلی طول نکشه ... اینجا بمون ... اصلا" روی این کاناپه دراز بکش و بخواب ... هر وقت کارم تموم شد بیدارت می کنم باشه ؟ ...
 

سرم رو تکون می دم ... همون لحظه کریستینا با یک سینی قهوه و کیک وارد اتاق می شه و بعد از گذاشتن اون ها روی میز بی هیچ حرفی بیرون می ره ...
 

امید فنجون قهوه رو به دستم می ده و با مهربانی خم می شه و در حالی که تو چشام خیره می شه می گه : تا خانم کوچولوم کمی استراحت کنه منم برگشتم باشه ؟ ...
 

سرمو تکون می دم و به امید که داره از اتاق بیرون می ره با حسرت نگاه می کنم..با خروجش از در اصلی روی پام بلند میشم و به سمت میزش میرم...میخوام اون عکس رو ببینم...با چند تا حس متفاوت...حسادت کنجکاوی...عشق...ترس...
 

به میز رسیدم و با ترس و لرز دستم رو به سمت کشو میبرم اما نه...لعنتی چرا قفله؟ اه کی قفلش کرد من نفهمیدم؟...سرخورده به سمت همون اتاق میرم و آروم روی کاناپه دراز میکشم
 

******
 

یک ساعت گذشته که صدای همهمه و خداحافظی نشان از تموم شدن جلسه میده ... آروم در رو باز می کنم و به اتاق خالی نگاهی میندازم ... امید نیست
 

همون لحظه با شنیدن صدای امید که در حال صحبت با کریستینا س...میدونم لابد عکس اون بوده که گذاشته اون تو روی صندلی میشینم و سرم رو بین دستام میگیرم, نمیدونم چی کار کنم؟ خدا کمکم کن....
 

******
 

زیر چشمی به امید نگاه میکنم که در حال رانندگیه, خدایا یعنی اون عکس کی بود؟...چقدر تو ساده ای!!! خوب معلومه عکس کریستیناست خدایا چه قدر من بدنشانسم
 


کنارش روی مبل می شینم ...
 

_امید خواهش می کنم ... فقط یک هفته است ...
 

_گفتم نه ... پس تمومش کن ...
 

_آخه چرا ؟ ... تو مگه بهم اعتماد نداری ؟ ... قول می دم مواظب باشم ... خواهش می کنم ... خودت چند روز پیش گفتی زبانم خیلی پیشرفت کرده ... انقدرم با ماشین این مسیر رو رفتم و اومدم که چشم بسته هم می تونم برم ...
 

با عصبانیت مجله توی دستش رو به گوشه ای پرت می کنه و با خشم می گه :
 

سوگل مگه نمی گم تمومش کن ... این یک هفته ای که راننده رفته مرخصی یک فکری واست می کنم ... اصلا" شاید خودم ببرم و بیارمت ولی تنها فکرشم نکن ...
 

و بعد چشاشو ریز می کنه و می گه :
 

اصلا" وایسا ببینم مگه قراره تو مسیر چه غلطی بکنی که انقدر اصرار داری که خودت تنهایی بری و بیای ها ؟ ...
 

از این که بعد از این همه مدت هنوز هم بهم بی اعتماده بغض می کنم و بدون حرفی بلند می شم و با چشای پر اشک به طرف پله ها می رم ...
 

صدای عصبانیشو پشت سرم می شنوم :
 

کجا ؟ ... مگه من با تو نیستم ؟ ... برگرد بیا اینجا ...
 

بدون توجه بهش از پله ها بالا می رم ...
 

_سوگل به خداوندی خدا اگه بیام بگیرمت بلایی سرت میارم که به غلط کردن بیفتی پس با زبون خوش برگرد بیا پایین ...
 

انقدر می شناسمش که بدونم همیشه به حرفی که می زنه عمل می کنه ... به خصوص وقتی که تا این حد عصبانیه .. با ترس و لرز بر می گردم پایین ... پایین پله ها بازوم رو می گیره و می چسبونتم به دیوار ...
 

_به من نگاه کن ...
 

جرات نگاه کردن به صورت برافروخته و عصبانیش رو ندارم ... وقتی فشار دستش روی بازوم بیشتر می شه سرمو بلند می کنم ... با عصبانیت زل می زنه تو چشام و می گه :
 

مگه من تا الان صد بار نگفتم که نخواه با قهر و بچه بازی به هدفت برسی ؟ ...مگه من صد بار نگفتم که از این حرکات متنفرم ؟ ... پس واسه چی مثل این دختر بچه های لوس تا تقی به توق می خوره برای رسیدن به چیزایی که باب میلت گریه سر می دی ها ؟

...
 

با ناراحتی بدون این که نگاش کنم می گم :
 

امید ؟ ...
 

_امید و زهرمار ... این آخرین بار بود ... دفعه بعد من می دونم و تو ...
 

اشکام رو آروم پاک می کنم و می گم :
 

الان می تونم برم ...
 

در حالی که دوباره خیره می شه بهم می گه :
 

نه نمی تونی الان دیگه وقت شام ...
 

_من سیرم ...
 

با حرص می گه : سوگل اون روی سگ من و بالا نیارا ... کاری نکن که اصلا" قید کلاس رفتنت رو تو این یک هفته بزنم و مجبورت کنم بنشینی کنج خونه ... حالا خودت می دونی ...
 

با ناراحتی بدون این که حرفی بزنم نگاش می کنم ..




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : شنبه 9 خرداد 1394 | 10:55 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.