تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل سیزدهم

سرمو میذارم روی میز و بی حوصله به غرولندهای سرور خانم گوش می دم ... بگم خدا چیکارت کنه امید که باعث می شی من واسه هر کاری به غلط کردن بیفتم ... یعنی واسه یک کلاس رفتن ببین تا الان چقدر واسم شرط گذاشته ... من که می دونم تمام کارهاش واسه اینه که من رو از صرافتش بندازه ولی کور خوندی امید خان این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ...


سرم رو با افسردگی بلند می کنم و با التماس به سرور خانم که لیوان بزرگ شیری روی میز میذاره می گم : سرور خانم باور کنید نمی تونم همین یه ساعت پیش سوپ خوردم ... تازه الان وقت شام ... دیگه نمی تونم
 

 

مادرانه نگام می کنه و می گه : آخه دخترم یه نگاه به خودت بنداز زیر چشت به اندازه یک بند انگشت گود افتاده ... صورتت زرده ... هنوز جون نداری دو قدم راه بری ... تازه مگه از ظهر به این ور به غیر از همون 2 قاشق سوپ چی خوردی ها ؟ ...
 

دوباره با لجبازی سرم رو میذارم روی میز و هیچی نمی گم ... سرور خانم که دیگه با اخلاقم آشنا شده با حرص بلند می شه و در حالی که از آشپزخونه بیرون می ره می گه : باشه خودت می دونی ولی بعدا" خودت باید جوابگو باشی..من جواب امید رو نمیدم
 

این یعنی یک تهدید خاموش ... آهی می کشم ... نگاهی به لیوان شیر میندازم حتی از فکر خوردنش احساس تهوع می کنم ... از جا بلند می شم و همونطور که از آشپزخونه بیرون می رم چشم می خوره به سرور خانم که جلوی در سالن در حال صحبت با امید ... با حرص بهش نگاه می کنم ... حتی مهلت نداده که امید بیاد توی خونه همون جلوی در داره زیر آب منو می زنه ... سنگینی نگاه سرزنشگر امید باعث می شه چشم از سرور خانم بردارم ... سرور خانم هم با دیدن من تو یک چشم برهم زدن ناپدید می شه ... و من می مونم و امید که همچین با اخم بهم زل زده که کم مونده همینجا خودم و خیس کنم ... خدا لعنتت کنه سرور خانم.... نه چرا سرور خانم بیچاره همه ی این آتیشا از گور این امید بلند می شه ... تو دلم در حال خط و نشان کشیدن واسه ی امیدم که صدای سرزنشگرش در حالی که از پله ها بالا می ره می شنوم : خوب انگار تو هیچ عجله ای واسه ثبت نام نداری ... باشه بهتر میذارم واسه بعدا" که تو هم حالت بهتر بشه ...
 

یه نفس عمیق می کشم و سعی می کنم صدای جیغم رو تو خودم خفه کنم ..
 

***
 

سرور خانم تلفن رو سرجاش گذاشت و گفت : امید بود گفت تا نیم ساعت دیگه میاد دنبالت تا واسه خرید برین بیرون ... گفت حاضر شی تا بیاد ...
 

می پرم یک بوس محکم ازش می گیرم و با خوشحالی از پله ها می رم بالا ... این یعنی رفتن به کلاس قطعی شده ... آخ جون ...
جلوی فروشگاه بزرگی ماشین رو نگه میداره ... با کنجکاوی پیاده می شم ... قبلا" اینجا نیومده بودم ... داخل فروشگاه طبق معمول امید با وسواس شروع به انتخاب لباس واسه من می کنه ... ولی من در عوض نگام متوجه فروشنده زیباییه که چشم از امید بر نمی داره ... کنار امید می ایستم و نگاه خیره ام رو می دوزم تا شاید از رو بره ... ولی زهی خیال باطل ... دلم می خواد چشاشو از کاسه درآرم ... دختره پررو ...
 

انقدر در حال حرص خوردنم که با تکانای امید به خودم میام ... سرمو بالا می گیرم ... با تعجب بهم می گه : حالت خوبه ؟ یه ساعت دارم صدات می کنم ... برو اینا رو بپوش ببینم اندازه ات یا نه ؟
 

همینطور که به طرف اتاق پرو می رم نگاهی به لباسا میندازم ... همشون بلوز و شلوارای پوشیده ان ... می دونم که از قصد اینا رو انتخاب کرده تا وقتایی که می خوام برم کلاس اینا رو بپوشم ... گاهی از این همه تعصبش تعجب می کنم ... این همه سال زندگی تو امریکا ... واقعا" عجیبه ...
 

ضربه ای به در می خوره ... این یعنی در رو باز کن تا من نظر بدم ... آهی می کشم و در رو باز می کنم ...
 

نگاه دقیقی به سرتاپام میندازه ... با نارضایتی لباشو به هم فشار میده و می گه :
 

نمی دونم چرا هر چی واست انتخاب می کنم تو تنت انقدر جلوه داره ... خیلی تو چشمی ... نه اینو درآر یکی دیگه واست میارم ...
 

بدون هیچ حرفی در رو می بندم و با افسوس به لباس توی تنم نگاه می کنم ... خیلی خوش دوخت و شیکه ... دستی به پارچه لطیفش می کشم و با حسرت درش میارم ...
 

بیرون فروشگاه چشم می افته به مغازه اسباب بازی فروشی ... ناخودآگاه پا شل می کنم ... صدای امید رو که داره بسته های خرید و توی ماشین میذاره از پشت سرم می شنوم :
 

چرا نمیای ؟...
 

بی توجه بهش با علاقه به عروسک های پشت ویترین زل می زنم ... انقدر محو تماشاشونم که وقتی سرمو بالا می گیرم تازه متوجه امید می شم که با لبخند زیبایی بهم زل زده ... از خجالت سرمو میندازم پایین و می گم :
 

متاسفم .. حواسم نبود ... معطل شدی ؟ ...
 

بی هیچ حرفی دستم رو می گیره و داخل مغازه می کشونه ... تعجب می کنم ... قبل از این که بخوام اعتراضی کنم امید به فروشنده که با لبخند جلو اومده عروسکی نشون می ده و ازش می خواد که واسمون بیاره ... شاخ درمیارم همون عروسکیه که پشت ویترین چشم خودم رو گرفته بود ... اون چطوری فهمید ؟ ... با تعجب بهش نگاه می کنم ... هنوز اون لبخند زیبا گوشه لبشه ...

عروسک رو حساب می کنه و میده دستم ... هنوز بهت زده نگام بهش ... با شیطنت زیر گوشم زمزمه می کنه :
 

اگه عروسک دیگه ای هم می خوای بگو تا واسه خانم کوچولوم بخرم ...
 

خجالت می کشم عروسک رو با لذت بغل می کنم ضربه آرامی به بازوش می زنم و می گم : امید ....
 

ماشین رو کنار خیابون پارک می کنه و می گه : همین جا بشین تا من کارم رو انجام بدم و بیام ... سری تکون می دم و با کنجکاوی نگاهی به اطراف میندازم ... بیشتر ساختمان های اطراف آپارتمان های مسکونی اند ... امید رو می بینم که به اون طرف خیابون می ره و زنگ یکی از آپارتمان ها رو می زنه ...
 

نگاش می کنم چقدر خوش قیافه و خوش تیپه ... همون لحظه در آپارتمان باز می شه و دختری بلوند و بسیار زیبا از در بیرون میاد و با لبخند با امید دست می ده ... جایی که من هستم توی تاریکی فرو رفته ولی امید و اون دختر بلوند کاملا" در روشنایی قرار دارند ... انگار یکی به دلم چنگ می زنه ... چقدر به هم میان ... نمی دونم امید چی گفت که دختر خنده ای مستانه می کنه صدای خندش باعث می شه بغض کنم ... چقدر احمق بودم که فکر می کردم شاید امید دوسم داره ... سرم رو مثل کبک کرده بودم زیر برف ... معلوم بود که با این همه دخترای لوند و زیبا دور و بر امید اون هیچ وقت حتی گوشه چشمی هم منو نگاه نمی کنه ... ولی آخه دلیل این کارای امید چیه ؟ اگه منو نمی خواد چرا منو با خودش اورده اینجا ؟ اون که سرش به کارای خودش گرمه دیگه چه نیازی به من داره ؟ ... پس بگو علت این که آقا هیچ وقت سرشب خونه نیست چیه ؟ ... معلومه سرش جای دیگه گرمه ... اشک تو چشام جمع می شه ... کاش واسم روشن می کرد که چرا باهام این رفتار رو می کنه ...
 

انقدر در حال خودخوریم که با صدای باز و بسته شدن در ماشین به خودم میام ... خدا رو شکر که انقدر تاریکه که امید متوجه چشای سرخم نمی شه ... چند پرونده رو روی صندلی های عقب می ذاره و می گه : متاسفم معطل شدی ... فکر نمی کردم انقدر طول بکشه ...
 

بدون این که جوابشو بدم توی دلم می گم : معلومه که فکر نمی کردی انقدر گرم صحبت و بگو و بخند با اون دختره بودی که مطمئنم اصلا" وجود منو تو ماشین فراموش کرده بودی ...
 

همونطور که که داره ماشین رو روشن می کنه با کنجکاوی نگام می کنه و می گه : چیزی شده ؟ ...
 

سرمو تکون می دم : نه فقط خسته ام همین ...
 

در حالی که مطمئنم باور نکرده سری تکون می ده و با نگاه مشکوکی می گه : باشه الان می ریم خونه ...
 

تا رسیدن به خونه هر دو سکوت کردیم ... من به فکر ساده لوحی و حماقت خودمم ولی اون چی ؟ ... زیر چشمی نگاش می کنم با اخمای درهم در سکوت به جاده زل زده ... یعنی ممکنه تو فکر اون دختر بلوند زیبا باشه ؟ ...
 

دارم به سرور خانم تو چیدن میز کمک می کنم که صداشو می شنوم ...
 

سوگل بیا کارت دارم ...
 

بدون این که جوابشو بدم سرمو از تو آشپزخونه بیرون میارم و نگاش می کنم ... یه اخم می کنه و می گه :
 

چرا جواب نمی دی ؟ ... اونجا وایسادی که چی ؟ ... بیا اینجا کارت دارم ...
 

دلم می خواد کلشو بکنم ... هنوزم ازش دلگیرم ... بی هیچ حرفی کنارش روی مبل میشینم و سرمو میندازم پایین ...
 

خم می شه و در حالی که تو چشام نگاه می کنه می گه : چیزی شده ؟ یکی دو روزه خیلی پکری ؟ ...
 

سرمو تکون می دم ولی بازم حرفی نمی زنم ...
 

دستشو میذاره زیر چونه ام و با اخم می گه :
 

هنوز نفهمیدی از این که سوالی بپرسم و جوابی نشنوم چقدر متنفرم ...
 

سعی می کنم دستشو از چونه ام جدا کنم ولی محکمتر می گیره :
 

این کارا معنی ش چیه ؟ ...
 

_منظورتو نمی فهمم؟!
 

با تمسخر لبخندی می زنه و می گه :
 

خوب خدا رو شکر زبونت سالمه سرشب که جواب سلامم رو ندادی کمی نگرانت شده بودم ...
 

لبمو گاز می گیرم و با صدای آرومی می گم :
 

من سلام کردم حتما" متوجه نشدی ؟ ...
 

_جدی ؟ ... باشه قبول ... حالا دیگه مطمئن شدم از دست من ناراحتی ... کاری کردم ، حرفی زدم که خودم خبر ندارم آره ؟ ...
 

سرمو تکون می دم و چیزی نمی گم ... اصلا" چیزی ندارم که بگم ... بگم چی ... بگم چون تو منو دوست نداری و با دخترای خوشگل در ارتباطی من دارم از حسادت و ناراحتی دق می کنم ... بگم اگه تا الان فرار نکردم و تمام امر و نهی هات رو به جون خریدم فقط به خاطر علاقه ای که بهت دارم ... بگم انقدر عاشقتم و دوستت دارم که از نگاه دخترا بهت آرزوی مرگ می کنم ... چی بگم که نگفتنم بهتره ...
 

آهی می کشم و تازه متوجه امید می شم که موشکافانه منو زیر نظر گرفته ... هول می شم و سریع از جام بلند می شم ....
 

عصبی می گه : کجا ؟ ...
 

_می خوام برم به سرور خانم کمک کنم ؟ ...
 

_لازم نکرده یعنی تا وقتی که جواب سوال منو ندادی هیچ جا نمیری ...
 

به ناچار می شینم و می گم : چه سوالی ؟ ...
 

_ازت پرسیدم از دست من دلخوری یا نه ؟...
 

خودم رو متعجب نشون می دم و می گم : معلومه که نه ... اصلا" چرا چنین فکری کردی ؟ ...
 

با تمسخر می گه : از اون جایی که مثل دختر بچه های لوس باهام قهر کردی و حرف نمی زنی
 

عصبی زل می زنه تو چشام و ادامه می ده : ببین سوگل خودت می دونی که چقدر از این کارا متنفرم ... پس یا علت ناراحتیتو بهم بگو یا همین جا این مسخره بازی ها رو تمومش کن ...
 

همیشه همینه ... حرف حرف خودشه ... اون دستور می ده و من مجبورم اطاعت کنم ... به یاد اون روز و صدای خنده های مستانه اون دختر می افتم ... همه خوش اخلاقی ها و بگو بخندش با دیگرانه ولی تمام اخم و تخم و تحکم هاش واسه من بدبخت که واسه هر کاری باید قبلش ازش اجازه بگیرم و کلی التماس کنم ... معلومه که من واسش ارزشی ندارم اگه ارزشی داشتم رفتارش با من غیر از این بود ... بغض می کنم و چشام پر آب می شه .... نه نباید گریه کنم ... نمی خوام دلش واسم بسوزه ... سعی می کنم بغضم رو فرو ببرم ولی قبل از این که موفق بشم سرمو دوباره بالا میگیره و عصبی می گه : الان این اشکا واسه چیه ؟ ....
 

چی می تونستم بگم ... بالاجبار سرم رو تکون می دم و با صدای لرزانی می گم : فقط دلم گرفته همین
 

و قبل از این که بتونم جلوی خودم رو بگیرم قطره اشکی از گوشه چشمم پایین می افته

رنگ نگاش عوض می شه ... با تاسف دستشو جلو میاره و اشک رو از روی صورتم پاک می کنه ولی انگار تماس دستاش باعث می شه قطرات بیشتری اشک راه خودشون و باز کنن و پایین بیان و هنوز لحظه ای نمی گذره که تمام صورتم خیس خیس می شه ...
 

لبخند غمگینی می زنه و در حالی که منو تو آغوشش می کشه زیر گوشم زمزمه می کنه : حالا من باید با این دختر کوچولوی لوس که مثل ابر بهار داره گریه می کنه چی کار کنم ها ؟
 

همینطور که چونه ش روی سرم و پشتم رو نوازش می کنه و می گه : می خوای بریم بیرون کمی دور بزنیم تا حالت بهتر شه آره می خوای ؟ ...
 

سرمو تکون می دم ... کاش می تونستم بهش بگم که من فقط تو رو می خوام اون هم فقط فقط واسه خودم ... ولی حیف ...
 

صدای سرور خانم از آشپزخونه بلند شد که واسه شام صدامون می زد ... تکونی می خورم و از آغوشش بیرون میام و شروع به پاک کردن اشکام می کنم ... با چهره ی درهم از روی میز کنارش دستمالی بر می داره و در حالی که صورتمو به طرف خودش برمی گردونه آروم آروم شروع به پاک کردن اشکام می کنه ... آهی می کشم و سعی می کنم قبل از این که رسوا شم از کنارش بلند شم ....
 

_صبر کن ...
 

جعبه کوچکی از روی میز بر می داره و با مهربانی می گه : با این که نمی دونم چرا ناراحتی
 

_ اما من که گفتم....
 

میون حرفم می پره و می گه : آره می دونم دلت تنگ شده ... در هر صورت این رو واسه آشتی کنون واست خریدم
 

و در حالی که دوباره منو روی مبل می نشوند گفت : بازش کن ببین خوشت میاد یا نه ...
 

متعجب از رفتار عجیبش جعبه رو با دستای لرزان می گیرم و درشو باز می کنم ... با چشای گرد شده به امید نگاه می کنم ... امشب چش شده بود اگه قبلا" بود قند توی دلم آب می شد و با خودم چه رویاهایی نمی بافتم ولی الان ... واقعا" منظورش از این رفتارای دوگانه چی بود ؟ ... یعنی من واسش چی بودم یک حیوون خونگی که گاهی اوقات از سر ترحم دست نوازشی به سرش می کشید ...
 

_خوشت نیومد ؟ ...
 

دوباره نگام رو به گردنبند برلیان ظریف داخل جعبه می دوزم ... خیلی زیبا بود خیلی ... و بدون شک خیلی هم گرون ...
 

_چرا خیلی قشنگه ....
 

خودم هم از صدام که بدون احساسی این جمله رو ادا کرد جا خوردم ... امید لحظه ای سکوت کرد ولی بعد گردنبند رو از جعبه دراورد و در حالی که موهای پریشونم رو از روی گردنم کنار می زد خودش اونو به گردنم بست ... زیر گوشم زمزمه کرد : آشتی ؟ ...
سرم رو تکون می دم ... نفس عمیقی می کشه و در حالی که منو به طرف خودش برمی گردونه پیشونیم رو می بوسه و می گه : مرسی ....




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : چهارشنبه 6 خرداد 1394 | 09:53 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.