تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل دوازدهم

صبح با صدای سرور خانوم بیدار شدم, سرم به شدت درد میکرد, بلند شدم و بی توجه به سرور خانوم که صدام میکرد رفتم سمت آینه, چشمام قرمز بود و پف کرده بود, از دست سرور خانوم خسته شدم و با صدای گرفتم جواب دادم:


بیدارم, صبحانه هم نمیخورم...
 

_ یعنی چی نمی خورم ... بیا درو باز کن ببینم ...
 

_ سرور خانوم گفتم نمیخورم ...
 

_ ای خدا من از دست این دختره چیکار کنم؟ ...
 

و همینجور که میرفت صداش کم و کمتر میشد ...
 

***

نمی دونم کجام ... احساس سرگیجه شدید می کنم ... همه جا سیاهه ... نوازش دستی رو روی سرم حس می کنم ولی قدرت اینو که چشامو باز کنم رو ندارم ... چه بلایی سرم اومده ؟ ... سوزشی توی دستم حس می کنم و بعد هیچ ...
 

احساس ضعف شدید می کنم ... چشام رو به سختی باز می کنم ... همه جا تاره ... چشامو می بندم و دوباره سعی می کنم ...

تصاویر کم کم جلوی چشمم شکل می گیرند ... با کمی دقت متوجه می شم که توی اتاقمم ... چه اتفاقی افتاده ؟ ...
 

با شنیدن صدای در اتاق به سختی سرم رو می چرخونم ... با دیدن امید ناگهان همه اتفاقات به یادم میاد ... با به یاد اوردن حرفاش چهره ام درهم می ره و چشامو می بندم ... نمی خوام ببینمش ... ازش بدم میاد اما نه با این که خیلی از دستش ناراحتم ولی نمی دونم که چرا بازم نمی تونم نفرینش کنم .... دوستش دارم ... آره با وجود همه آزار و اذیت ها و تحکم هاش دوستش دارم ...
 

صداشو می شنوم که در حالی که صورتم رو به طرف خودش بر می گردونه می گه :
 

به من نگاه کن ...
 

انقدر تحکم توی صداش که ناخودآگاه چشامو باز می کنم و نگاش می کنم ...
 

با فک منقبض از بین دندان های کلید شده اش می گه :
 

این اولین و آخرین باری بود که چنین حماقتی کردی فهمیدی ؟ ... با گیجی بهش نگاه می کنم متوجه حرفاش نمی شوم ... از چی حرف می زنه ؟ ...
 

با عصبانیت می گه :
 

اگه بخوای یکبار دیگه از این بچه بازی ها دربیاری با دست و پای بسته میندازمت توی یه اتاق و به زور بهت غذا می دم ... مطمئن باش که این کار رو می کنم ... پس دفعه بعد که خواستی این حماقت رو بکنی به عاقبت کارت هم فکر کن ...
 

انقدر ضعف دارم که مغزم کار نمی کنه ... مگه من چی کار کردم که دوباره داره بهم می توپه ؟ ... با گیجی و ضعف می گم :
 

من متوجه منظورت نمی شم ... مگه چی شده ؟ ...
 

مثل باروت منفجر شده فریاد می زنه :
 

مگه چی شده ؟ ... تو هنوز نمی دونی چه غلطی کردی ... اگه یه کم دیرتر می بردیمت بیمارستان می مردی احمق ... حالا بازم بگو نمی فهمی ...
 

تازه یادم میاد ... بعد از این که اون شب اون حرف ها رو بهم زد انقدر دیوونه شدم که آرزوی مرگ می کردم ... اگه قرار بود اینطوری زندگی کنم ترجیح میدادم که بمیرم ... در نتیجه نمی دونم یک روز ؟ ... یا دو روز ؟ ... انقدر ضعف دارم که مغزم کار نمی کنه ... نمی دونم چند روز هیچی نخوردم حتی آب ... خودم رو تو اتاقم حبس کردم و به التماسای سرور خانم برای غذا خوردن هم گوش ندادم .... امید رفته بود سفر کاری ... پس اینجا چی کار می کرد؟ ...
 

با گیجی گفتم : مگه سفر نبودی ؟ ... پس این جا چی کار می کنی ؟ ...
 

سری تکون می ده و می گه : شانس اوردی ... می دونی چند روز بیهوش بودی ؟ ... خدای من از فکر این دیوونه بازیت می خوام گردنت رو بشکنم ...
 

با یادآوری حرفای اون شبش با بغض چشامو می بندم و می گم :
 

همش تقصیر تو بود ... تو زیر قولت زدی ... تو بهم قول داده بودی ...
 

بی اختیار یک قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد ...
 

صدای عصبیشو می شنوم :
 

فکر نکن همیشه می تونی با این بچه بازی هات به هدفت برسی ... این یه دفعه نادیده می گیرم ولی دفعه بعد بلایی سرت میارم که دیگه از این غلطا نکنی ... در مورد اون موضوع هم وقتی حالت بهتر شد صحبت می کنیم ...
 

با تعجب چشامو باز می کنم و بهش زل می زنم ... منظورش چیه ؟ ... در مورد کدوم موضوع صحبت می کنه ؟ ...
 

در حالی که پتو رو روم مرتب می کرد می گه : الان بهتر بخوابی هر وقت بهتر شدی حرف می زنیم ...
 

با ناباوری دستشو می گیرم :
 

نه خواهش می کنم منظورت کدوم موضوع ؟ ...
 

یه نگاه عصبی بهم میندازه و به سردی می گه : توی این سفرم بدون این که خبر داشته باشم تو داری چه غلطی می کنی با یکی از همکارای ایرانیم در مورد یادگیری زبان صحبت کردم اون یه جای مطمئنی می شناسه که برای ایرانی های مقیم این جاس ...

آدرسشو بهم داد ولی خوب ... خودم باید در موردش تحقیق کنم ... بعد نظرمو بهت می گم ...
 

و بعد با خشونت ادامه داد :
 

فکر نکن همیشه ازاین خبراس ... دفعه بعد بلایی سرت میارم که آرزوی این روزها رو بکنی ؟ ...فهمیدی ؟ ...
 

با خوشحالی از شنیدن این حرفش سری تکون دادم و لبخندی بهش زدم که در جواب چشم غره ای ترسناک تحویل گرفتم ...
 

زانوهام رو جمع کردم تو بغلم و تو قاب پنجره نشستم ... انقدر ضعیف شدم که همین یه ذره راه را هم نفس زنان و با کمک دیوار اومدم ... تو این چند روزه با وجود اخم و تخم های امید که دم به دقیقه به خاطر اون کار سرزنشم می کنه ولی از اینکه برخلاف همیشه چند بار تماس می گیره و شبا هم زودتر میاد خونه قند تو دلم آب می شه ...
 

در باز می شه ... بدون این که سرمو برگردونم هم می تونم نگاه سرزنش آمیز سرور خانم رو روی خودم حس کنم ... صدای گذاشتن سینی روی میز کنار تختم رو می شنوم ولی با لجبازی زانوهام رو بیشتر بغل می کنم و سرمو به شیشه می چسبونم ... نمی دونم از صبح این چندمین باریه که با یک سینی پر از آب پرتقال ، شیر ، سوپ و .. بالا اومده و به زور خواسته به خوردم بده ... می دونم همه این کارا تقصیر امیده که سرور خانم بیچاره رو مجبور کرده این همه پله رو روزی چند بار بیاد و بره ... اصلا چرا من نباید اجازه داشته باشم از اتاقم بیام بیرون ...
 

_خیلی دلم می خواد بدونم اون بیرون چه خبره که از صبح زل زدی بهش؟ ...
 

اوه خدای من این که صدای امیده ... انقدر هول می کنم که قبل از این که بتونم بلند شم پام پیچ می خوره و محکم می خورم زمین ...
 

صدای نگرانش رو می شنوم که می گه : چی شد ؟ ببینم پاتو ...
 

_چیزی نیست خوبم ... فقط فکر کردم سرور خانم که اومده تو اتاق ...
 

انقدر نگاش سرزنش آمیز که بدون این که حرفم رو ادامه بدم سرمو میندازم پایین و گوشه لبمو گاز می گیرم ...
 

آها اگه سرور خانم بود اشکالی نداشت این جا بنشینی ... دستپاچه می گم : نه منظورم این نبود یعنی ...
 

ولی خوب منظورم چی بود ؟ راست می گه ... پس حرفی نمی زنم ... با سرزنش سری تکون می ده و در حالی که کمکم می کنه برم روی تختم می گه : کی می خوای دست از این کارات برداری ... اون پیرزن بدبخت داره این همه واست زحمت می کشه پس با این بچه بازی هات زحماتش رو هدر نده ...
 

کنارم روی تخت می شینه ... در حالی که سرم پایین به آرامی می پرسم : تو اینجا چی کار می کنی ؟
 

_خودت چی فکر می کنی ؟
 

_سرور خانم بهت گفت؟
 

در حالی که لیوان آب پرتقالم رو به دستم می ده می گه : پس خودت هم می دونی که چقدر از صبح اذیت کردی ......
 

حق به جانب می گم : من ؟ ... من که کاری نکردم همینجوری حدس زدم ....
 

در حالی که سعی می کرد لبخندش رو مخفی کنه گفت : می دونی خیلی پررویی ؟ ... البته تقصیر خودت نیست من پرروت کردم ... اگه همون بار اول یک گوشمالی درست و حسابی بهت می دادم دیگه جرات این غلطا رو نداشتی ...
 

با لبخند بهش نگاه می کنم ....
 

_آره بخند ... منم اگه از صبح دو تا آدم گنده رو معطل خودم می کردم اینطوری می خندیدم ... می دونی چقدر کار تو شرکت سرم ریخته ....
 

در حالی که به لیوان نیم خورده آب پرتقالم نگاه می کنم می گم : تو خیلی کار می کنی ... ببین من چقدر خوبم که باعث شدم تو کمی به خودت استراحت بدی ....
 

با دست آروم سرم رو به عقب هل می ده : هوی روت رو زیاد نکن ... هنوز خیلی از دستت عصبانیم ... اگه چیزی هم نمی گم به این خاطره که هنوز خیلی ضعیفی ...
 


با خنده بین حرفش می پرم و می گم : می خوای پروارم کنی بعد گوشمالیم بدی؟ ...
 

در حال خنده چشم غره ای نثارم می کنه :
 

سوگل به خدا راست می گم ... هنوز از دستت کفریم ... رفتارتو درست کن ... انقدرم سرور خانم بیچاره رو اذیت نکن وگرنه من می دونم و تو ... من بیکار نیستم مثل این بچه ها هی دنبالت راه بیفتم و غذا دهنت کنم روشن شد ؟ ...
 

با دلخوری سرمو تکون می دم و چیزی نمی گم ... کمی که میگذره زیر چشمی نگاش می کنم ... احساس می کنم امروز سرحال تر ...
 

_امید ؟
 

منتظر نگام می کنه ...
 

_در مورد اون مسئله فکراتو کردی ؟
 

نفس عمیقی می کشه و بعد از کمی سکوت می گه : آره ...
 

با استرس نگاش می کنم ... نگاش هیچی رو نشو نمی ده ... اگه بگه نه ...
 

_هر وقت حالت بهتر شد دربارش حرف می زنیم ...
 

_به خدا حالم خوبه ....
 

_ببین می تونی بری ولی شرط داره ...
 

و منتظر نگام می کنه ... با تردید می گم : شرط ؟ ...
 

_آره ... خودت می دونی نمی تونم شرکت رو ول کنم .... از نظر رفت و آمدت ....
 

وسط حرفش می پرم و با هیجان می گم :
 

زود یاد می گیرم ... اگه فقط یکبار مسیر رو بهم یاد بدی ....
 

با عصبانیت سرشو میاره جلو و خیره می شه به چشام :
 

چرا مزخرف می گی ؟ ... وقتی زبان بلد نیستی و هنوز نمی تونی چهار تا کلمه حرف بزنی ... وقتی تا الان تنهایی بیرون نرفتی ... من با چه اطمینانی بذارم تک و تنها بری و بیای ها ؟ ...
 

از نگاش می ترسم ... سرمو میندازم پایین و هیچی نمی گم ...
 

کمی که می گذره صداشو می شنوم :
 

می تونی بری ولی به شرط این که با راننده بری و برگردی فقط همین ... وقتی نگاه متعجبم رو می بینه ادامه می ده : با راننده شرکت صحبت کردم قرار شده وقتی ساعات کلاست مشخص شد اون رفت و آمدت رو به عهده بگیره ... با حقوق و مزایای جدا ... واسه خودش هم خوبه ...
 

انقدر ذوق زده می شم که بدون این که بفهمم چی کار می کنم می پرم تو بغلش و صورتش رو می بوسم : مرسی امید .... تو خیلی خوبی ...
 

می دونم از رفتارم جا خورده ... تعجب رو تو چشاش می بینم ... یکی از ابروهاش رو می ده بالا و با لبخند کجی می گه : شما لطف دارید ....
 

زیر نگاه خیرش معذب می شم .... احساس می کنم صورتم سرخ شده ... قبل از این که خودم رو بکشم کنار منو محکم تر تو آغوشش نگه می داره ... کمی خودش رو تکون می ده و همونطور که تو بغلشم خودشو بالا می کشه و به بالشت ها تکیه می ده ... چقدر آغوشش گرم و لذت بخشه ....
 

نمی دونم چقدر گذشته که ناگهان سرم رو از رو سینه اش بلند می کنه و با لحن تهدیدآمیزی می گه : ببین سوگل اگه بفهمم پات رو کج گذاشتی یا این که بخوای دورم بزنی بلایی سرت می یارم که اون سرش ناپیدا باشه .... طوری محدودت می کنم که آرزوی یکبار قدم زدن توی این باغ به دلت بمونه ... می دونی که می تونم ... پس حواست رو جمع کن ... روشنه ؟ ...
 

متعجب از این رفتار غیرمنتظره و عجیبش سرمو تکون می دم ...
 

چشاشو می بنده و با خستگی می گه : نذار بعدها از اعتمادی که بهت کردم پشیمون بشم ...
 

نمی دونم چرا ولی حس می کنم به جای امید همیشگی الان یک مرد دلشکسته و غمگین جلوی رومه که تمام وجودش پر از نگرانی، اندوه و شک ... ولی چرا .... اگه می دونست چقدر دوستش دارم هیچ وقت بهم انقدر بی اعتماد نبود .... در حالی که آهی می کشم خودم رو بیشتر تو آغوشش فرو می برم و می گم : قول می دم .... حرکت نوازشگر دستاش روی موهام حس خوبیه ... کاش زمان متوقف می شد و من می تونستم تا ابد تو آغوشش بمونم ....




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : دوشنبه 4 خرداد 1394 | 10:42 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.