تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل یازدهم

با عصبانیت به سمت مادرش میره و می گه : تو اینجا چی کار می کنی ؟ قرارمون این نبود ...


با خونسردی سیگارشو تو جاسیگاری کنار دستش خاموش می کنه و می گه : به به امید خان ... می بینم سرور دوباره وظایفشو به خوبی انجام داده ... چه زود خودتو رسوندی؟!
 

و در حالی که سر تا پای امید رو با ریشخند نگاه می کرد ادامه می ده : این مدتی که ندیدمت به نظر سرحال تر شدی ... انگار زندگی جدیدت بهت خیلی ساخته
 

و همونطور که موذیانه منو هم برانداز می کنه با لبخند می گه : البته با این لعبت هر کس دیگه ای هم جای تو بود همین کار رو می کرد ... فقط تعجبم از اینه که با اعتقاداتت چطوری کنار اومدی ؟...
 

با نگرانی به امید نگاه می کنم که با صورت برافروخته در سکوت به مادرش خیره شده......
 

بعد از چند دقیقه آروم میگه: بس کن!!!_اوه تو بس کن امید!!! هر آدم کر و کوری هم با دیدن این وضعیت می تونه به قضیه پی ببره ... تو چی خیال کردی ... فکر کردی سر تو کنی زیر برف کسی متوجه کارات نمی شه ...بعد از چند ثانیه امید در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کرد با خونسردی که برام تو اون لحظه عجیبه و با عکس العمل های قبلیش فرق داره می گه : خوب تو اینطوری فرض کن ... مشکل تو این وسط چیه؟ ... مگه این همون روش زندگی تو نیست ؟ ... پس نمی تونی به من اعتراض کنی ...فرحناز در حالی که کف دستای کشیده و زیبایش را چند بار به هم می زد با سرخوشی گفت :پس باید ورودت رو به دنیای خودم تبریک بگم .... چطوره ؟ ... زود باش امید با خودت صادق باش .... لذت بخشه درسته ؟ ...امید با تاسف سری تکون می ده : همیشه همه چیز رو از دریچه چشم خودت نگاه کردی! ... و با افسوس ادامه می ده : بحث ما فایده ای نداره ... برگرد به همون جایی که بودی ...فرحناز شانه هاش رو با لوندی بالا میندازه : باشه بر می گردم ... ولی هنوز یک بحث ناتموم با سوگل دارم که تازه داره به جاهای جالبش می رسه ... اگه اجازه بدی ..._نه اجازه نمی دم ..._اوه خدای من همونطور دیکتاتور و زورگو مثل همیشه ... سوگل چه جوری با این اخلاقش کنار میای؟ ... راستشو بگو تو روابطتون هم مثل الان حرف حرف خودشه یا...و با قهقهه ای حرفشو قطع می کنه ...با اضطراب نگامو می دوزم به امید ... امید با فک منقبض بدون این که نگاه عصبیشو از مادرش بگیره می گه : سوگل پاشو برو تو اتاقت ...قبل از این که حرکتی کنم دست فرحناز محکم بازوم رو می گیره :کجا عزیزم ما هنوز خیلی حرفا داریم که به هم بزنیم ...فریاد امید دوباره بلند میشه : مگه نشنیدی ... گفتم برو تو اتاقت ...می خواستم برم ولی انقدر فشار دستاشو دور بازوم زیاد کرده بود که فرو رفتن ناخن هاش رو توی گوشت تنم حس می کردم ... ناله ای کردم و سعی کردم خودم رو از بین دستاش آزاد کنم ...امید با خشم به طرفمون میاد و قبل از این که بفهمم منو به سمت پله ها هل میده : زود ... می ری تو اتاقت و تا وقتی که نگفتم بیرون نمیای ..._نه امید خان اون هیچ جا نمیره ... نه تا وقتی که تو به من توضیح بدی ...بالای پله ها صدای خشمگین امید رو می شنوم که با فریاد می گه : من نیازی ندارم که به تو توضیح بدم ... این زندگی من و به کسی هم مربوط نیست ... _پس چطور تو حق دخالت تو زندگی من....
 

با خشم وسط حرفش می پره :من به کسی تعهد ندارم, ولی تو داشتی ... تو به پدر من تعهد داشتی ... تو ... اصلا چرا دارم این حرفا رو به تو می زنم ... وقتی می دونم هیچ فایده ای نداره ... ما هزار بار تا الان با هم سر این موضوع بحث کردیم ... بهتر از این جا بری ...
 

_من جایی نمیرم ... اینجا خونه ی من ...
 

_اوه نه خانم عزیز ... انگار شما یادتون رفته ... ولی باشه مشکلی نیست من می تونم دوباره مفاد وصیت نامه رو براتون بخونم تا یه یادآوری براتون بشه ...
 

سکوت ....
 

این بار صدای مادرش به آرامی شنیده می شه : بیا مثل دو تا آدم متمدن صحبت کنیم ...
 

_ما دیگه هیچ حرفی با هم نداریم
 

صدای فریاد فرحناز بلند می شه : ولی من دارم ... اینا همه زندگی منه ... من می خوام دوباره بدستشون ببارم
 

و با صدای آرامی ادامه می ده : اینجا یادآور یه عمر زندگی منه ... یادآور گذشته من ...
 

_بله یادآور خیانت هات ... خیانت های تو به مردی که تمام زندگیش رو به پات ریخت ... ولی تو ...
 

_بس کن امید ... تا کی می خوای من رو به خاطر اون اتفاق سرزنش کنی؟
 

صدای فریاد امید هم بلند شد : تا همیشه ... تا وقتی که زنده ام ... قبلا" هم بهت گفته بودم و دوباره تکرار می کنم, نمی خوام ببینمت ... دست از سر من و زندگیم بردار ... آمارتو دارم ... انقدرم داری که بتونی از عهده ریخت و پاشات بربیای ... پس پاتواز زندگی من بکش بیرون ...
 

صدای بغض آلود فرحناز بعد از مدتی شنیده شد : خواهش می کنم امید ... با من این کار رو نکن ... من دوستت دارم ... تا کی می خوای با نفرت بهم نگاه کنی ... من مادرتم ...
 

این بار سکوت طولانی تر شد ... هر چی گوشام و تیز کردم چیزی جز صدای گریه های فرحناز شنیده نمی شد ... یه جورایی دلم واسش می سوخت ... حقش نبود که امید باهاش اینطوری برخورد کنه ...
 

صدای امید شنیده شد که به آرامی گفت : بهتر از اینجا بری ... شاید بعدها ... ولی الان ... متاسفم ...
 

مدتی طول کشید و بعد با صدای در آروم از روی پله ها به داخل سالن نگاه کردم ... امید در حالی که سرشو توی دستاش گرفته بود با حالتی دلشکسته روی صندلی نشسته بود .. همون لحظه سرور خانم رو دیدم که به آرومی کنارش نشست ... از ترس این که امید منو اونجا ببینه با بهت از حرفایی که شنیده بودم به اتاقم رفتم و خودم رو توی تخت انداختم ...
 


تو اتاقم نشستم و گوش بزنگ اومدن امیدم ... فردا قراره به یک سفر کاری چند روزه بره و منم می خوام قبل از رفتنش در مورد یادگیری زبان باهاش صحبت کنم .... دیگه بطالت گشتن بسه آخرش که چی من که نمی تونم تا آخر عمر تو این چهاردیواری بمونم و با مردم معاشرت نکنم ... و یا وقتایی که با امید بیرون می رم فقط متکی به اون باشم ... حس آدمای بی سوادی رو دارم که وقتی بهش کتاب یا مجله ای رو می دن فقط زل می زنه به عکساش ...
 

انگار با شنیدن صدای قدم هاش توی راهرو تمام شجاعتی که به زور جمع کرده بودم ته می کشه ... باز و بسته شدن در اتاقش رو می شنوم ... کف دستم عرق کرده و مطمئنم رنگم هم پریده ...
 

اصلا ترس واسه چی ... من که نمی خوام کار خلافی کنم ... خودش بهم گفت اگه یه زمانی تصمیمی واسه آیندت گرفتی بهم بگو ... خوب منم تصمیم گرفتم که از این چهاردیواری برم بیرون ...
 

باید عجله کنم ... می خوام قبل از این که سرور خانم اونو واسه شام صدا بزنه باهاش صحبت کنم ... نمی خوام اگه قراره بحثی پیش بیاد جلوی سرور خانم که از ماجرا بی خبره باشه ... نفس عمیقی می کشم و با دستای لرزان در اتاقم و باز می کنم و می رم توی راهرو ... پشت در اتاقش مردد می ایستم ... شاید امشب خسته باشه بهتر نیست بذارم واسه یه شب دیگه ... از این همه ضعف از خودم بدم میاد ... آخرش که چی بالاخره که باید باهاش حرف بزنم ...
 

سعی می کنم شجاعتم رو جمع کنم و با دستای لرزان چند ضربه به در می زنم و بعد از اجازه وارد می شم ...
 

هنوز لباس بیرون تنش ... با صدای گرفته سلامی می کنم ... با دیدن من ابروشو بالا میندازه و در حالی که مشغول درآوردن کراواتش می گه :سلام ... پایین ندیدمت ... سرور خانم گفت خسته بودی فکر کردم خوابیدی ...
 

_میشه...میشه با هم صحبت کنیم ؟ ...
 

در حالی که چینی بین ابروهاش افتاده با نگاه مشکوکی می گه : چیزی شده؟
 

_نه فقط .....
 

انگار خودش متوجه دستپاچگی من شده که می گه : چرا نمی شینی ؟ ...
 

هر دو روی تخت می شینیم ... زیر نگاه خیرش معذبم ...
 

وقتی انتظار طولانی می شه خودش می گه : خوب منتظرم ...
 

بدون این که نگاهش کنم با لکنت می گم : یادته شب اولی که توی هتل بودیم بهم گفتی اگه یه زمانی تصمیمی واسه آیندم گرفتم بهت بگم ؟ ...
 

وقتی سکوت طولانی شد سرم رو بالا گرفتم و متوجه اخم شدیدش شدم ... دستپاچه سرمو دوباره انداختم پایین ... صداشو شنیدم که به سردی گفت : خوب ...
 

به غلط کردن افتاده بودم ... دوباره صداشو شنیدم که با خشونت گفت : سوگل منتظرم ...
 

_خب ... خب من می خوام زبان یاد بگیرم ...
 

در حالی که دستش رو زیر چونه ام میذاره سرم رو بالا میاره و می گه : می تونم بپرسم چرا ؟ ...
 

با تعجب بهش نگاه می کنم : چرا ؟ ... خب فکر می کنم این کاریه که باید از همون اولین روز ورودم دنبالش می رفتم .... کاری که هر کسی که وارد یک کشور غریب می شه باید انجام بده ...
 

دوباره می پرسه : خب چرا ؟ ...
 

از این همه سماجتش تعجب می کنم ... با چشای گرد شده می گم : چرا؟!؟!؟!؟! ... برای این که بتونند با دیگران ارتباط برقرار کنند و بدون این که مشکلی واسشون پیش بیاد گلیم خودشون رو از آب بیرون بکشن ...
 

در حالی که به چشام خیره می شد گفت : تو تا الان مشکلی داشتی ؟ ..
 

سردرگم از این همه سوال و جواب, بدون این که متوجه حرفم بشم می گم : مشکل که نه ... چون همیشه تو باهام بودی ...
 

در حالی که صورتش رو بهم نزدیک می کنه با صدای ترسناکی جمله ام رو ادامه میده و می گه :
 

و همیشه هم باهات خواهم موند ... این چیزیه که تو نباید هیچ وقت فراموش کنی ... اون روز تو هواپیما بهت گفتم که از این به بعد تا آخر عمرت حق تنهایی جایی رفتن رو نداری ؟ هر جا می خوای بری باید با اجازه من و با من باشه ... گفتم یا نه ؟ ...
 

انقدر لحنش ترسناک شده بود که با ترس چشام و بستم و سکوت کردم ... فشار دستش رو ی چونه ام بیشتر می شه :
 

چشاتو باز کن و جواب منو بده ... گفتم یا نه ؟ ...
 

با بغض سرمو تکون می دم ...
 

_ پس می بینی که نیازی به یادگیری زبان نداری ...
 

ماتم برده بود ... یعنی همه ی اون حرفاش دروغ بود ... یعنی این آدم می خواست منو تا آخر عمر تو این خونه زنده به گور کنه ... از این فکر دیوونه شدم و دستشو از چونه ام جدا کردم و در حالیکه از روی تخت بلند می شدم با شجاعتی که ازم بعید بود گفتم : تو حق نداری ... نمی تونی این کار رو باهام بکنی ...
 

دیگه اشکام از کنترلم خارج شده بودن با گریه ادامه دادم :
 

نمی خوام تا آخر عمرم توی این خونه بپوسم ... منم آدمم حق زندگی دارم ...
 

با خونسردی از روی تخت بلند شد و در حالی که به آرامی به طرفم می اومد گفت :
 

حق ؟ ... واقعا" فکر می کنی نمی تونم این کار رو بکنم ؟ ... دوست داری امتحان کنی ؟ ...
 

انقدر لحنش ترسناک شده بود که با هر قدمی که اون به طرف من می اومد من یک قدم عقب می رفتم تا جایی که سردی دیوار رو حس کردم ... دستشو روی دیوار بالای سرم گذاشت و در حالی که روم خم می شد گفت: می خوای امتحان کنی ؟ ...
 

با این که از ترس می لرزیدم با التماس گفتم : تو قول دادی ...
 

صورتش رو بهم نزدیک کرد و گفت : گفتم بسته به شرایط فکر می کنم ... و الان می بینم توی این شرایط نیازی به این کار نیست ... پس تمومه ...
 

و بعد با صدای بلندی گفت : دیگه هم نمی خوام در این مورد یک کلمه بشنوم ... روشنه ؟ ..
 

با لجبازی جوابشو ندادم ... چونه ام رو در دست گرفت و با قاطعیت و آروم گفت : پرسیدم روشنه ؟
 

انقدر فشار داد که بالاخره به اجبار گفتم : بله
 

دستشو برداشت خیره بهم گفت : خوبه ... می تونی بری ...
 

هق هق گریه ام بلند شد و به طرف اتاقم دویدم پشت در نشستم و با گریه گفتم:
 

_لعنتی لعنتی...چرا اخه این کارو با من میکنی خسته شدم از دستت...
 

بلند شدم و در اتاق رو قفل کردم و به سمت تخت رفتم, انقدر گریه کردم که خوابم برد...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : شنبه 2 خرداد 1394 | 11:57 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.