تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل دهم

مدتی گذشته ولی هر دومون ساکتیم ... سرمو از رو شونه اش بلند می کنم ... با چشای بسته به مبل تکیه داده ... هنوزم صورتش از خشم سرخه ... دلم یه جوری می شه نمی خوام انقدر ناراحت ببینمش ... قبل از این که حرفی بزنم چشاشو باز می کنه و خیره می شه بهم ... یه دفعه چهره اش درهم می ره دستشو میذاره زیر چونم و در حالی که صورتم و به یه طرف خم می کنه با تاسف می گه :کبود شده باید روش یخ میذاشتیم ...


نمی دونم توی نگاش چیه که اینطور مسخم کرده؟ ... عشق ، حسرت ، پشیمونی ، خشم ... حرکت آروم دستاش روی کبودی های صورتم ، نزدیکی بیش از حدمون ، نفس های داغش و بوی خوش بدنش همه اینا باعث می شه بی هیچ حرکتی توی آغوشش بمونم ... صورتم رو تو قاب دستاش می گیره و نگاش پی لبام ... نزدیکی صورت هامون رو حس می کنم که یهو خودشو می کشه عقب و کلافه دستشو فرو می کنه لای موهاش ...
 

خجالت آوره ولی حسی که الان دارم ناامیدیه ... نباید به اشکام اجازه پیشروی بدم ... وقتی اون منو نمی خواد پس دلیلی هم نداره که بخواد از احساساتم باخبر بشه ... سعی می کنم تکونی بخورم و از آغوشش بیام بیرون ... ولی حلقه دستاش دورم محکمتر می شه و می گه : کجا ؟ ...
 

با ناامیدی می گم : می خوام برم تو اتاقم ...
 

مکثی می کنه و بی هیچ حرفی سری تکون می ده ، همونطور که تو آغوششم بلند می شه و می گه : خودم می برمت ...
 

انگار مخالفت رو تو چشام می خونه که محکم میگه : اینجاها شیشه ریخته ، به غیر از این فکر نکنم بتونی رو پاهات وایسی ...
 

راست می گه تصور این که از این همه پله بخوام برم بالا دور از توانمه ... پس چشمام رو میبندم و اونم آروم بغلم میکنه, سعی میکنم تا اونجا چشمام رو باز نکنم, نمیخوام تو چشماش نگاه کنم چون کم میارم, من تو چشماش غرق میشم و کم میارم, توی اتاقم وقتی داره میذارتم روی تخت چشمام رو باز میکنم, می گه : واست وان رو پر آب می کنم حالتو بهتر می کنه...
 

قبول میکنم و اونم میره سراغ حموم, وقتی امادش میکنه بدون هیچ حرفی میرم توش و تن خستم رو به آب گرم میبخشم تا شاید یه ذره آروم بشم, تصور کار کیارش ترس رو دوباره تو وجودم زنده میکنه ، یاد اون لحظه ای که تو چشمای امید غرق شده بودم میافتم و سردی ناشی از ترس جای خودش رو به یه گرمای لذت بخش میده ... چند ضربه به در می خوره و از پشت در حمام صداشو می شنوم :سوگل حالت خوبه ؟ ...
 

_بله ...
 

_من این بیرونم, کاری داشتی صدام کن ...
 

_باشه ...
 

کارم که تموم میشه,همونطور که حوله دورم به صورتم توی آیینه نگاه می کنم ... یه طرفه صورتم کبوده ... گوشه لبم پاره شده و باد کرده ... شونه ام که به دیوار خورده کبود شده و استخوناش درد می کنه ... دوباره صداش رو می شنوم که می گه : سوگل بهتر بیای بیرون ممکن حالت بد شه ...
 

_دارم میام ...
 

دارم لباسامو می پوشم که چشم می افته به کبودی دور مچ دستام ... اشکام سرازیر می شه ... خدای من اگه امید به موقع نمی رسید چه بلایی سرم می اومد ؟ ...
 

با باز شدن در حمام سرشو بلند می کنه ... لباساشو عوض کرده و روی تختم نشسته و قاب عکس مامان تو دستاشه ... بی هیچ حرفی بلند می شه و قاب رو سر جاش میذاره ... قبل از این که برم تو تختم یه قرص با یه لیوان شیر داغ به خوردم می ده و کمکم می کنه رو تخت دراز بکشم ...
 

همونطور که دراز کشیدم بهش نگاه می کنم ... پشت پنجره اتاقم در حالی که یه دستش و تکیه داده به پنجره ایستاده و به باغ خیره شده ... دوست ندارم انقدر ناراحت ببینمش ... قبل از این که بتونم چشم ازش بردارم برمی گرده و نگامو غافلگیر می کنه ... تاب نگاه خیرشو ندارم ... به طرفم میاد روم خم می شه و در حالی که دستاش رو دو طرف بدنم گذاشته با مهربانی می گه : از هیچی نترس و راحت بگیر بخواب ... تا وقتی که بخوابی اینجا می مونم ... چراغ خواب رو هم روشن میذارم ...
 

و با شیطنتی که ازش بعیده ادامه میده : در هر صورت اگه بازم ترسیدی اتاق خوابم رو که می دونی کجاست ؟ ...
 

آه خدای من ماجرای دیشب رو فراموش کرده بودم ... احساس می کنم صورتم سرخ شده ... سرمو میارم پایین و لبمو گاز می گیرم ... با لبخندی گوشه لبش با لذت خم می شه پیشونیم رو می بوسه و می گه :شب بخیر ...
 

کبودی صورتم کمرنگ تر شده, امروز سرور خانوم بر گشته اما هنوز سراغم نیومده... تصمیم رو میگیرم و راسخ میرم سراغش, توی آشپزخونه از پشت بغلش می کنم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... با خنده به طرفم برمی گرده که با دیدن صورت کبودم لبخند روی لباش خشک می شه ... چنگی به صورتش می زنه و می گه : خدا من رو مرگ بده چی شده ها ؟ ...
 

_خوردم زمین ...
 

_خوردی زمین فکر کردی با بچه طرفی ... رد 4 تا انگشت روی صورتت به کبودی می زنه ... آخه کی با افتادن صورتش به این روز می افته ؟ کار امید آره ؟ ...
 

با عصبانیتی که تا حالا ازش ندیدم ادامه می ده : بزار بیاد خونه تکلیفم و امشب باهاش روشن می کنم ... دیگه شورشو درآورده ... آخه من نمی فهمم وقتی میشه صحبت کرد چرا فحش و ناسزا و کتک کاری ...
 

وسط حرفش می پرم و می گم : به خدا راست می گم کار امید نیست ... خوردم زمین ...
 

با سرزنش نگام می کنه و می گه : به همین راحتی قسم دروغ نخور
 

خجالت می کشم و سرمو میارم پایین ... دستشو میذاره زیر چونم و صورتم و به طرف خودش برمی گردونه و می گه : تو رو خدا ببین صورت برگ گل بچه رو چی کار کرده ... آخه مرد این کارا چیه تو می کنی ...
 

می بینم اگه نخوام توضیح بدم همینطور تا شب می خواد به امید بد و بیراه بگه ... به ناچار ماجرا رو به طور خلاصه واسش تعریف می کنم ... اصلا تعجب نکرد ... سرشو تکون می ده و می گه : از اولم از این پسر خوشم نمی اومد ... نمی خوام غیبت کنم ولی کاری جز عیاشی نداره ... خدا به خیر بگذرونه ... اگه باد به گوش خانم برسونه آشوبی به پا می کنه اون سرش ناپیدا ...
 

با نگرانی می گم : خانم ؟ ... آره دیگه مادر امید ... اگه ماجرا رو بفهمه که مطمئنم تا حالا فهمیده باید منتظر اومدنش باشیم ... خدا به خیر بگذرونه ...
 

دچار دلشوره می شم بهش نگاه می کنم که سرش رو تکون میده و بلند می شه و می ره سراغ کاراش ...
 

در حال ورق زدن ژورنال لباسای امسالم که صدای سرور خانم در حالی که داره وارد آشپزخونه میشه می شنوم : این هزار بار ... اینجا دراز نکش ... آخه دختر این چه کاریه تو می کنی ؟ ... این همه جا ... تو دقیقا" باید بیای روی میز آشپزخونه دراز بکشی ...لبخندی میزنم و بدون اینکه سرم رو بلند کنم می گم : آخه دلم می خواد پیش شما باشم ...با این که مشخصه از این حرفم قند توی دلش آب شده ، در حالی که بافتنی اش رو برمی داره با اخم تصنعی می گه : خودت می دونی ... ولی اگه دوباره مثل اون سری امید دیدت نری تا دو روز خودت رو توی اتاقت قایم کنیا ... هنوزم از یادآوری اون روز از خجالت گر می گیرم ... اون روز با یه دامن کوتاه روی میز دراز کشیده بودم و کتاب می خوندم ... سرور خانم عادت داشت اوقات بیکاریش روی صندلی کنار پنجره بنشینه و همینطور که باغ رو تماشا می کنه بافتنی ببافه ... خوب منم چقدر می تونستم برم توی باغ یا خودم رو با تلویزیون سرگرم کنم ... در نتیجه طبق یه قرارداد نانوشته هر وقت سرور خانم بافتنیش رو برمی داشت منم اتوماتیک وار کتاب و مجله هام و جمع می کردم و روی میز دراز می کشیدم ...البته اول از ترس چشم غره های سرور خانم روی صندلی می نشستم ولی یه کم که می گذشت نشستنم از روی صندلی به نشستن روی میز و بعد به دراز کشیدن و حتی گاهی خوابیدن ختم می شد ...اون روزم وقتی کتاب در دست روی پهلوم غلت زدم چشمم افتاد به چشای متعجب و گرد شده امید که با کنجکاوی از چهارچوب در بهم زل زده بود ... وای حتی الانم از یادآوریش غرق خجالت می شم ...انگار امید اون روز برای برداشتن چند پرونده به خونه برمی گرده که منو با اون وضع خنده دار روی میز درازکش می بینه ...بالاخره هم صدای سرور خانم که علت حضورش رو در آن ساعت روز ازش می پرسه امید رو به خودش میاره ... این شد که من تا وقتی امید از خونه خارج بشه کنج آشپزخونه موندم و تا شب سرزنش ها و غرولندهای سرور خانم را به جون خریدم ...با صدای زنگ در از فکر میام بیرون ... هنوز پام رو از آشپزخونه بیرون نذاشتم که صورت رنگ پریده سرور خانم رو جلوی روم می بینم که با اضطراب در حالی که دستم رو می کشه منو به طرف پله ها هل می ده :سوگل بدو برو تو اتاقت ... تا وقتی هم نگفتم بیرون نیا ... فهمیدی ؟ ...با تعجب می گم : چرا ؟ ...الان نمی تونم توضیح بدم ... بدو برو فرحناز خانم اومده .. نمی خوام تو رو اینجا ببینه ... د برو دیگه ...در حالی که با عجله از پله ها بالا می رفتم یه لحظه به عقب برگشتم و سرور خانم رو دیدم که با هیجان در حال صحبت با تلفن بود .تو قاب پنجره نشستم و بلاتکلیف به عقربه های ساعت نگاه می کنم ... بیشتر از یک ساعت گذشته ولی از سرور خانم خبری نشده ... اگه مادر امید رفته بود حتما بهم خبر می داد ... دو سه باری تا بالای پله ها رفتم ولی جرات اینکه برم پایین و سر و گوشی آب بدم رو نداشتم ... یعنی علت اومدنش چی می تونست باشه ؟ ...
 

با باز شدن در اتاقم از جا می پرم و نگاهم می افته به صورت رنگ پریده سرور خانوم : می خواد ببینتت
 

با دلهره می گم : منو؟؟
 

_آره ...
 

_ اما من
 

_ میدونم ترسیدی, اما خوب....
 

_سرور خانوم, امید کی میاد؟
 

_ بهش زنگ زدم, نمیدونم کی بیاد؟
 

با ترس و لرز میرم پایین و به نام خدا گویان وارد سالن میشم, چشممم میافته به زنی با لباس کاملا گرون و سر و ضعی مرتب, اونم متوجهم میشه و با کنجکاوی سرتاپامو برانداز می کنه و بدون این که نگاشو ازم بگیره می گه: می تونی بری سرور
 

انگار همزمان هر دو در حال ارزیابی همدیگه ایم ...
 

خیلی جوون تر و زیباتر از چیزی که تصور کرده بودم ...
 

در حالی که داره سیگاری واسه خودش روشن می کنه با بی قیدی صندلی کنارشو نشون می ده : چرا وایسادی ... بشین ...
 

میشینم و بهش نگاه می کنم ... اشرافیت ازش می باره ... پا روی پا انداخته و با ژست خاصی پک هایی به سیگارش می زنه ...
 

با لبخند موذیانه ای خیره می شه بهم : نه خوشم اومد ... فکر نمی کردم امید انقدر خوش سلیقه باشه, خیلی خوشگلی ...
 

تعجب می کنم ... انتظار هر نوع برخوردی رو داشتم جز این ...
 

_اسمت سوگله درسته ؟
 

_بله ...
 

_خوب سوگل از خودت بگو ... چه مدتیه که با امید زندگی می کنی ؟ ..
 

دلیل این رفتارهاشو نمی دونم با تردید می گم : 7 ماه ...
 

با خنده سرخوشانه با لذت بهم خیره می شه : 7 ماه ؟ ... آه خدای من ... و با تمسخر ادامه می ده : پس باید خیلی واسش جذابیت داشته باشی که پا روی اعتقاداتش گذاشته باشه ... خوب واسم تعریف کن ازش راضی هستی؟ منظورم رابطه تون ...
 

سردرگم نگاش می کنم
 

_متوجه منظورتون نمی شم ... امید یه جورایی سرپرستی منو به عهده گرفته ... فقط همین ...
 

دستشو میذاره زیر چونم و در حالی که خودشو بهم نزدیک می کنه با لحن اغواکننده ای می گه : نترس جونم ... می تونی واسم همه چی رو تعریف کنی ... شاید امید بهت گفته این چرندیات رو بگی ولی باید بدونی من مادرشم و دیر یا زود خودش همه چی رو واسم تعریف ...
 

_اینجا چه خبره ؟
 

به حدی ورودش غیرمنتظره بود که هر دو جا خوردیم ...




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 | 08:08 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.