تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل هفتم

با صدای حرکت چیزی در کنارم از خواب بیدار می شم ... استخونام درد می کنه ... من کجام ؟ مدتی طول می کشه تا متوجه شم که خوابم برده بود ... چند روز پیش موقع گردش توی باغ اینجا رو پیدا کرده بودم ... جای خیلی دنجی بود به طوری که کسی در ابتدا متوجه اون نمی شه ... یه جورایی واسم مثل یه پناهگاه می مونه ... ولی حالا که بیدار شده بودم می تونستم سرما رو تا مغز استخونام حس کنم ... رطوبت سبزه های زیرم باعث خیسی لباسام شده بود ...


انقدر تاریکه که نمی تونم کفشمو پیدا کنم ... یعنی چه مدت گذشته که من اینجا خوابیدم ؟ ... یعنی کسی متوجه غیبت من نشده بود ؟ ...
 

با عجله بلند می شم و در حالی که از تاریکی وهم آلود اطرافم دچار وحشت شدم سعی می کنم کورمال کورمال مسیر ویلا رو در پیش بگیرم ... وقتی از بین انبوه درختا عبور می کنم چراغای ویلا رو می بینم ، هنوز پله های ویلا رو طی نکردم که صدای فریاد عصبانی امید رو می شنوم :
 

_مگه می شه آخه شما چه جوری متوجه نشدین که اون تو اتاقش نیست ؟
 

انگار منجمد شدم ، همینطور مثل گیجا روی پله ها خشکم زده ... چی شده؟
 

دوباره صدای فریاش بلند می شه :
 

_آخه چطوری آروم باشم ، اون اینجا غریبه حتی زبون این جا رو بلد نیست ... می دونید اون بیرون ممکن چه بلایی سرش بیاد؟ آخه چرا حواستون بهش نبود ؟ ..
 

خدای من دارن درباره من صحبت می کنند ، من که اینجام و بیرون نرفتم ، نکنه امید فکر کرده من دوباره فرار کردم؟ ...
 

از فکر به این موضوع تمام تنم شروع کرد به لرزیدن ، انقدر ترسیدم که یه لحظه تصمیم گرفتم برگردم به پناهگام و اون تو مخفی شم ولی تا کی ؟ ... بالاخره که باید خودمو نشون می دادم ... صدای فریادهای امید همچنان شنیده می شد ... سعی کردم با قدم های لرزان خودمو به در سالن برسونم...
 

اولین چیزی که دیدم صورت سرخ و عصبانی امید بود که با بهت به من خیره شده بود ... هنوز نگاه وحشت زده ام به امید که صدای سرور خانم رو می شنوم :
 

خدا رو شکر مادر تو که ما رو نصف عمر کردی ... کجا بودی ... تو رو خدا قیافشو نگاه کن این چه وضعیه ؟ ... چرا رنگت این قدر پریده؟ ها ؟ ...
 

قبل از این که بتونم واکنشی نشون بدم احساس کردم صورتم بی حس شد ... شوری خون رو حس می کنم ...
 

_امید ؟ داری چی کار می کنی ؟
 

_شما لطفا" دخالت نکنید ... همانطور که بازوی منو می کشید به طرف پله ها به راه افتاد ... من امشب باید یه چیزایی رو به این بچه حالی کنم! ...
 

صدای سرور خانم از پایین میاد که می گه :
 

آخه اینطوری ؟ ... تو الان عصبانی هستی ، بذار کمی که آرومتر شدی باهاش صحبت کن ...
 

امید بی توجه به حرفش منو از پله ها بالا می کشونه ... انقدر فشار دستش روی بازوم زیاده که احساس می کنم بازوم بی حس شده ... در اتاقم رو باز می کنه و پرتم می کنه روی تخت ... صدای قفل شدن در اتاق لرزه ای به تنم میندازه ... با وحشت خودمو جمع می کنم و گوشه تختم کز می کنم ... به طرفم خیز بر می داره ... قبل از این که دستش به من برسه جیغی می کشم و اون طرف تخت خودمو به دیوار می چسبونم ...
 

_سرجات وایسا! نذار اون روی سگم بالا بیاد وگرنه زنده نمیذارمت ... حالا کارت به جایی رسیده که از دست من فرار می کنی؟ ...
در حالی که تمام تنم از ترس می لرزه با لکنت می گم :
 

به خدا من کاری نکردم ، باور کن فرار نکردم ، من توی خونه بودم قسم می خورم توی خونه بودم ...
 

با صورتی که از زور عصبانیت به کبودی می زنه زهر خندی می زنه و می گه :
 

که توی خونه بودی ... جالبه ... تو منو احمق فرض کردی آره ؟ ...
 

صدای فریادش انقدر بلند که از ترس روی زمین مچاله می شم ... تمام صورتم از اشک خیس خیس شده!!! ...
 

مگه من بهت نگفتم نمی تونی از دستم فرار کنی ها ؟ مگه من بهت نگفته بودم ؟ ...
 

بی توجه به صدای سرور خانم که از پشت در میاد که ازش می خواد در رو باز کنه خم میشه و بازوهامو می گیره و مجبورم می کنه که بلند شم ... تا می خوام حرفی بزنم سیلی دیگه ای به صورتم می زنه ... دستشو جلوی بینی اش می گیره و می گه :
 

هیییسس صداتو نشنوم .. از این به بعد می دونم چه کارت کنم ... کاری می کنم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن ...
 

با هق هق می گم : راست می گم .. به خدا راست می گم ... من ته باغ بودم کنار اون درخت قدیمی که یکی از شاخه هاش شکسته ... اونجا خوابم برده بود ... به خدا راست می گم ... هنوز کفش و کتابم زیر اون درخته ...
 

فشار دستاش روی بازوهام انقدر زیاده که از درد دولا می شم, صدای عصبانیش رو می شنوم :
 

باشه ولی اگه بفهمم دروغ گفتی من می دونم و تو ...
 

هلم می ده روی تخت و همونطور که به طرف در می ره می گه :
 

تا اطلاع ثانوی اجازه بیرون اومدن از اتاقتو نداری! ... اگه بفهمم بی اجازه بیرون اومدی من می دونم و تو ... روشن شد ؟
 

سرمو تکون می دم, قبل از این که به سرور خانم مهلت بده که داخل شه صدای قفل شدن در اتاقم به گوشم می رسه ...
 

با نوازش موهام از خواب بیدار می شم ... با دیدن سرور خانم به یاد دیشب می افتم ... انقدر گریه کرده بودم که چشام از زور درد باز نمی شن
 

_سلام دخترم پاشو یه چیزی بخور ضعف می کنی ... دیشبم که شام نخوردی پاشو عزیزم
 

همونطور که روی تختم می شینم می گم : ممنونم ولی اشتها ندارم ...
 

_پاشو مادر ، خلقتو به خاطر دیشب تنگ نکن اگه امید چیزی می گه به خاطر اینه که نگرانته هر جور حساب کنی دست اون امانتی ... وقتی اومد و دید هیچ جای ویلا نیستی, نبودی که ببینی چقدر نگران شده بود ... تقصیر خودتم بود تو با خودت نگفتی این همه وقت شاید ما نگرانت بشیم ها ؟ ...
 

با بغض می گم : نفهمیدم که چه جوری خوابم برد!!
 

_اشکالی نداره حالا پاشو بیا پایین صبحانه ات رو بخور ...
 

_آخه ، امید گفته....
 

نترس دخترم خودش گفت: واسه صبحانه صدات کنم
 

با تعجب گفتم: مگه هنور نرفته شرکت ؟
 

_چرا از شرکت زنگ زد ... من که می گم تمام اخم و تخماشم به خاطر نگرانی بیش از حدشه ... حق هم داره بالاخره سرپرستی یه دختر جوون و خوشگل مثل تو, اونم تو این دوره و زمونه خیلی سخته, حالام نمی خواد این جا بنشینی زانوی غم بغل بگیری, پاشو دست و صورتت و بشور بیا پایین...
 

وقتی میرم پایین کتابی رو که دیروز داشتم می خوندم رو روی کنسول کنار پله ها می بینم و کنار در ورودیم هم کفشام ... پس آقا به همین دلیل مهربون شدن و اجازه خروج بهم دادن ... آهی می کشم و به طرف آشپزخونه می رم ...

 

دلم گرفته ... چند روز سرور خانم واسه زایمان دخترش رفته ... منم این چند روز تنهام ... البته یک خدمتکار دیگه تو این مدت می یاد تا کارهای خونه رو انجام بده ... ولی احساس می کنم به جای این که سرش به کار خودش باشه همش دور من می چرخه و مواظب کارای من ... چند بار مچش رو وقتی داشت زیر چشمی منو می پایید گرفتم ... یه حسی بهم می گه امید اونو گذاشته تا دست از پا خطا نکنم ... آهی می کشم ... حتی زبونش رو هم بلد نیستم تا بتونم باهاش حرف بزنم ... از این همه اتلاف وقت خسته شدم ... دلم می خواد کار مفید انجام بدم دوست دارم از این خونه برم بیرون و با مردم معاشرت کنم تا کی باید کنج این خونه بمونم و روزامو بی هیچ هدفی سر کنم ... اگه بتونم انگلیسی یاد بگیرم می تونم یه جورایی از این قفس بیام بیرون ... نمی دونم اگه به امید بگم اجازه این کار رو به هم می ده یا نه ...به کتابی که توی دستم نگاهی میندازم ... یک کتاب کسل کننده روانشناسی ... اینم از بین معدود کتابای فارسی توی کتابخونه پیدا کردم ... حتی دیگه خوندن این ها هم منو ارضا نمی کنه ... دلم لک زده واسه رفتن بین مردم ، گوش دادن به شلوغی و همهمه ماشین ها ، ایستادن پشت ویترین مغازه ها ... ولی افسوس مثل زندانی ها توی این خونه اسیرم ... تا وقتی سرور خانم بود کمتر احساس تنهایی می کردم ولی حالا ... امید حتی با این که می دونه من از غروب به بعد توی خونه تنهام بازم شبا زود نمیاد خونه ...
 

کتابو با بی حوصلگی گوشه ای پرت می کنم و عصبی اطرافم رو نگاه می کنم ... اون خدمتکاره هم داره برای بار صدم سالن رو تمیز می کنه ... بلند می شم و می رم طرف در سالن شاید قدم زدن توی باغ حالم رو بهتر کنه ... وقتی دارم ویلا رو دور می زنم اونو می بینم که از پشت پنجره داره به من نگاه می کنه ...



تاریخ : دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 | 08:51 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.