تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل چهارم

زیر چشمی نگاهی بهش میندازم ... نیم رخ جذابی داره در حالی که آرنجشو گذاشته روی شیشه و با یه دست رانندگی می کنه تو فکره ... از وقتی که سوار شدیم فقط سکوت بینمون هیچ کدوم حرفی نزدیم ... جلوی بهترین هتل شهر نگه می داره تعجب می کنم یعنی باید اینجا بمونیم مگه اون تو این شهر خونه و زندگی نداره ...


پیاده شو
 

کنار در ماشین منتظرمه دوباره دستمو میگیره ... خوب خودم تو هچل انداختم تا حدی که دیگه اصلا بهم اعتماد نداره ... کلیدو گرفت و با آسانسور به طرف اتاقش رفتیم پس قبلا هم اینجا بوده دیگه مطمئنم اون اینجا غریبه ... یعنی قرار از این شهر بریم ... هه چه فرقی می کنه اینجا یا جای دیگه ... من که کسی رو تو این دنیا ندارم پس برام فرقی نداره ... کلیدو تو در انداخت ، کنار رفت و به سردی گفت :
 

برو تو
 

وارد شدم سوئیت شیکی بود ، بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم که در اتاقی رو باز کرد و گفت : می تونی اینجا استراحت کنی ...
 

داخل شدم وقتی در رو بست خودم رو روی تخت انداختم ... جونم داره در می یاد خستگی دیشب و استرس و اضطراب این چند روز دیگه داره از پا درم میاره ، خوب الان بهترین فرصته خودش گفت استراحت کن پس می تونم جبران کم خوابیمو بکنم تا سر فرصت بشینم و واسه فرارم از این وضعیت وحشتناک یه فکر درست و حسابی بکنم ... همین طور که رو تخت دراز میکشم و دارم فکر می کنم چشام گرم می شه و بخواب می رم ... وقتی چشامو باز می کنم همه جا تاریکه با همون پالتو و لباس بیرون به خواب رفته بودم ... میرم سمت پنجره اتاق ، پرده رو کنار می زنم ساعت چنده ؟ چقدر زیاد خوابیدم نگام می افته به ساعت داخل اتاق 11:30 ...
 

جرات ندارم برقو روشن کنم اگه خواب باشه این بهترین فرصت برای فراره نمی خوام با روشن شدن برق بیدارش کنم ... در رو آروم باز می کنم سالن تاریک یعنی الان خوابیده ؟ اصلا اتاقش کدوم ؟ انقدر اومدنی گیج بودم و خسته که حتی نگاه درستی به اطرافم ننداختم ... پاورچین می رم طرف در قبل از این که دستم به دستگیره در برسه از دیدن نور ضعیفی تو تاریکی سالن جیغ خفیفی می کشم ... همون موقع چراغ گوشه سالن روشن می شه ... وای خدا جون اون که این جا نشسته ... پا رو پا گذاشته و داره با خونسردی سیگار می کشه ... یعنی این وضعیت رو پیش بینی می کرده؟
 

با لحن سردی گفت : داشتی جایی می رفتی ؟
 

من ... نه ... فقط ... فقط تشنم بود می خواستم برم آب بخورم همین ...
 

همونطور که سیگارش رو خاموش می کنه از جاش بلند می شه و با خونسردی به طرفم میاد ... منم تا جایی که می تونم خودم رو به در می چسبونم ... رو به روم می ایسته ... سنگینی نگاشو رو خودم حس می کنم ... ولی نمی خوام بهش نگاه کنم ... نمی دونم چرا تا این حد ازش حساب می برم همون روز تو خیابون هم از اون فاصله ، نگاه سرد و خیره اش منو تکون داده بود وای به حال الان که با این قد و هیکل جلوم وایساده ... یه دستشو میاره بالای سرم و تکیه میده به در و خم میشه رو صورتم و با دست دیگه اش چونم رو میگیره و میاره بالا ... ولی من بازم سعی می کنم نگامو ازش بدزدم ... فشاری به چونم میده و مجبورم می کنه بهش نگاه کنم ... زمزمه می کنه:
 

خوب منتظرم
 

دوباره نگامو ازش دزدیدم چی می گفتم ... نه جرات داشتم راستشو بگم و نه بهش دروغ بگم ... یه فشار دیگه به چونم میده ... داشت گریم می گرفت با بغض گفتم : راست میگ...
 

وسط حرفم پرید : به نفعته فقط راستشو بگی حالا دوباره می پرسم داشتی کجا می رفتی ؟
 

با این که خیلی سعی کردم ولی بازم یک قطره اشک از گوشه چشمم اومد پایین ... نگاهی بهش کردم دلم به دریا زدم و گفتم : می خواستم از اینجا برم...
 

با لحن آرومی گفت : کجا ؟ ...
 

نمی دونم فقط می خواستم از اینجا برم
 

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و قطرات اشک راشونو باز کردن ...
 

اونم در حالی که نگاش رو صورتم می چرخید دوباره زمزمه کرد: خودت بهتر می دونی که حالا توی این شهر غیر از من هیچ کس دیگه ای رو نداری خب فکر نمیکنی حماقت باشه که بخوای از حمایت منم خودتو محروم کنی ؟ فکر می کنی اگه از این جا بری چه سرنوشتی تو خیابونا در انتظارته یا شایدم می خوای دوباره برگردی پیشه اون زنیکه عوضی, ها ؟
 

با صدای خفه ای گفتم : نه نه ... نمی دونم فقط نمی خوام زندگیم اینجوری بشه ...
 

چه جوری ؟ ...
 

سکوت کردم تا همین جاشم کلی شجاعت به خرج داده بودم وقتی با اون خیرگی به من نگاه می کنه همینا رو هم بگم ... ولی وقتی نگاه منتظر و سمجشو دیدم فهمیدم تنها راه نجاتم همون جواب دادن به اونه ... در نتیجه به سختی گفتم :
 

منم آدمم می خوام واسه زندگیم خودم تصمیم بگیرم و اونجوری که دوست دارم زندگی کنم نه این که
 

صدام دیگه کم کم به زمزمه تبدیل شد ... دستشو از رو چونم برداشت به سمت میز رفت سیگاری واسه خودش روشن کرد و در حالی که به دود سیگارش خیره شده بود گفت : خب الان زمان مناسبی واسه بحث کردن در مورد این موضوع نیست ... هر وقت زمانش برسه و تو هم تصمیمی واسه آینده ات گرفتی می تونی بهم بگی منم بسته به شرایط در موردش فکر می کنم و نظرمو بهت می گم
 

دوباره بهم خیره شد و گفت : ولی الان بهتر برگردی تو اتاقت و به این شبگردی های شبانه ات خاتمه بدی
 

دوباره لحنش سرد شده بود و از اون آرامش چند لحظه ی پیش خبری نبود ...
 

صدای شر شر بارون منو به سمت پنجره می کشونه ... همانطور که نگاهمو می دوزم به بیرون سرمو به شیشه تکیه می دم ... صداش که با تلفن حرف می زنه رو از بیرون اتاق می شنوم ... تو این 2 هفته به غیر از اون روز اول که واسه خرید لوازم من بیرون رفتیم جای دیگه ای نرفتم ... البته اون بیرون می ره به کاراش می رسه و تا وقتی که برگرده در رو رو من قفل می کنه ... از تکرار این روزها خسته شدم ... به سمت در اتاق می رم و گوشمو بهش می چسبونم انگار تلفنش تموم شده ... در اتاقو باز می کنم و می رم بیرون ... مثل تمام این روزهای اخیر توی سالن نشسته و جلوش کلی برگه و سند ... عینکی به چشم زده که اونو جذابتر می کنه ... انگار حضورمو حس می کنه چون بدون این که سرشو بالا بگیره می گه : کاری داشتی ؟
 

با من من می گم : می خواستم ببینم تا کی باید اینجا بمونیم ؟ یعنی ... خب منظورم اینه که ...
 

به وسط حرفم می پره و می گه : منتظرم تا مدارک سفر تو حاضر بشه ... احتمالا تا دو سه روز آینده از اینجا می ریم ... دوباره تلفنش زنگ می خوره و بدون توجه به من شروع می کنه به صحبت کردن ... منم بر می گردم به اتاقم ... منظورش از این حرف چی بود ؟ مگه قراره کجا بریم ؟ ... از این همه فکرای بیهوده سرم درد گرفته ... حرصمو رو بالشتم خالی می کنم و با مشت بهش می کوبم ... لعنتی خسته شدم مگه این زندگی من نیست چرا درست و حسابی واسم توضیح نمی ده که از این برزخ نجات پیدا کنم ؟ ... صدای در اتاقم منو به خودم می یاره ...
 

دارم می رم بیرون ... زود بر می گردم ...
 

همین تمام توضیحی که این چند روزه بهم داده تو همین چند جمله بوده ... خسته ام خسته از این زندانی که توش اسیرم ... سرمو تو بالشتم فرو می برم و به اشک هام اجازه می دم راشونو باز کنند ...

 

 

 

واتساپ اجتماعی گروه بزرگ دل آریا

09173065420

 

تهیه و تنظیم از  ناهید مدیر دل آریا

nahidshiz@yahoo.com

 




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 | 10:40 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.