تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل سوم

از ترسم سرجام خشکم زده بود ... دستامو کشید ولی من نمی خواستم برم تو ... اونم که انگار می دونست فشار بیشتری به مچ دستم داد طوری که صدای آخم بلند شد .


خودت مجبورم می کنی انگار به غیر از حرف زور با زبون دیگه ای آشنایی نداری پس قبل از این که دستتو بشکونم برو تو
 

و هلم داد توی حیاط ... پاهام می لرزید هنوز دستم تو دستش بود ... در سالن باز شد شهناز و پشت سرش شهرام ظاهر شدند هر دو تا خواب آلود بودند ... تازه اون لحظه نگاشون به من افتاد ... صورت عصبانی شهناز لرزه ای به تنم انداخت :
 

اینجا چه خبره ؟
 

طرف صحبتش من نبودم ... اونم بدون هیچ احساسی گفت :
 

بهتره داخل در موردش صحبت کنیم ... شما که نمی خواین همسایه ها هم چیزی در مورد مشکل شما بدونن ؟ یا شاید براتون مهم نیست ؟ که در اون صورت می تونیم همین جا به صحبتامون ادامه بدیم ...
 

شهناز با رنگ پریده در حالی که خون خونشو می خورد از جلوی در کنار رفت و به سمت سالن به راه افتاد منم در حالی که همچنان دستم در دست اون بود به دنبالش به طرف سالن کشیده شدم ... دلم می خواست دستم رو ول کنه تا اون جایی که می تونم از این جا فرار کنم واسه همین پا شل کردم و دستمو کشیدم ولی وقتی نگاه جدیشو دیدم که بهم کرد سعی کردم بدون این که جیکم در بیاد به حرفش گوش کنم و پشت سرش وارد سالن شم ...
 

خوب گوش میدم این جا چه خبره ؟ قرار ما فردا بود...
 

شهرام عصبی وسط حرفش پرید و گفت : اصلا با اجازه کی دست سوگلو این طوری چسبیدی ؟ ولش کن ...
 

کاویانی در حالی که پوزخند می زد گفت : دارم از داراییم مواظبت می کنم همون کاری که شما عرضه انجامشو نداشتین ... فکر کردین اگه اون فرار می کرد این وسط به ضرر کی بود ؟ ... من ؟ یا شما ؟ من دارم وظیفه شما رو انجام می دم تا بیشتر از این تو هچل نیفتین ؟
 

مرتیکه ی عوضی جوری به من میگه دارایی انگار من خونه یا ماشینشم..
 

شهناز در حالی که معلوم بود خون خونشو می خوره و بدش نمیاد یه گوشمالی حسابی بهم بده رو کرد به منو گفت :
 

تو داشتی چه غلطی می کردی ؟ کم زحمتتو کشیدم حالا واسه من هار شدی ؟ فرار می کنی ؟ فکر کردی هیچ کس دیگه مثل من از یه بچه یتیم بی کس و کاری مثل تو مواظبت می کنه ؟ باید از خداتم باشه که دارم یه لطفی بهت می کنم ...
 

از این که این طور داشت تحقیرم می کرد شکستم ... اشکام همین طور می ریخت پایین ... صداشو می شنیدم که در حال فحش و ناسزا به پدرم بود که چقدر لطف کرده داره از بچه بی کس و کارش نگهداری می کنه ...
 

صدای کاویانی رو شنیدم که با بی حوصلگی وسط حرف اون پرید و گفت :
 

بهتر تمومش کنی من واسه این حرفا اینجا نیومدم ... قرارمون فردا شب بود ولی با این وضعیت نمی تونم زیادم بهتون اطمینان کنم که عرضه مواظبت از اونو داشته باشین ... قرارمون فردا صبح ساعت 9 ... آمادش کنین تا بیام
 

در حالیکه بلند می شد و به طرف در خروجی می رفت برگشت و با لحن جدی گفت :
 

و یه چیز دیگه می خوام فردا همین طوری تحویلش بگیرم سالم نه با سر و صورت و بدنی کبود ... واضح بود ؟
 

می تونستم شدت عصبانیت شهناز رو از همون جایی که نشسته بودم هم حس کنم که اگه قدرتشو داشت هم اونو و هم منو زنده نمیذاشت ...
 

کاویانی بعد از نگاهی جدی به اونا بدون این که نیم نگاهی بهم بندازه از در خارج شد ...
 

صدای شکستن جامی که روی میز کنار دست شهناز بود سکوت داخل اتاقو شکوند ... از ترسم سرمو بالا نمی اوردم ولی می تونستم سنگینی نگاهشو رو خودم حس کنم ... صدای فریادشو شنیدم که گفت :
 

برو گمشو تو اتاقت حیف که کارم گیر اون مردک عوضی شیاد وگرنه بهت نشون می دادم یه من ماست چقدر کره داره ... دیگه واسه من فرار می کنه ... برو گمشو تو اتاقت ...
 

ساعت هاس تو اتاقم نشستم سرم گیج می ره حالت تهوع دارم ... اصلا دیشب نتونستم بخوابم ... دیگه گریه هم نمی کنم چه فایده داره ... ساعت 7 صبح ، یعنی تا 2 ساعت دیگه سرنوشت منم عوض می شه ... دیشب بعد از این که اومدم تو اتاقم صدای قفل شدن در اتاقو شنیدم ... معلوم بود که شهناز دیگه نمی خواد ریسک کنه ... نمی دونم به شهرام چه وعده وعیدی داده که اونم دور و برم نمی پلکه ... نگاهم دور تا دور اتاقم می چرخه ... یه اتاق کوچیک که فقط یه تخت زهوار در رفته و یه میز و صندلی کوچیک در اون قرار داشت ... نگام به قاب عکس مامانم رو میز می افته ... دوباره چشام پر آب می شه اما نه دیگه نمی خوام گریه کنم ...

سرمو رو زانوهام می ذارم ... خدایا کمکم کن ...
 

مدتی گذشته ولی از بیرونم صدایی نمیاد می دونم دیگه وقت آماده شدن ... بلند می شم کیف کوچکمو بر می دارم چیز زیادی ندارم تا جمع کنم یه دست لباس بر می دارم و یادگاری های از گذشته یک کتاب قدیمی و قاب عکس مامان همین ... چیز دیگه ای ندارم ...
صدای باز شدن در اتاقم باعث شد سرم رو از روی زانوهام بلند کنم ...شهناز با عصبانیت بهم می توپه :
 

بلند شو بیا تو سالن
 

با پاهایی لرزان میرم اونجا ... همه هستن شهناز ، شهرام ، کاویانی و همون مرد که اون شب اومده بود ... با دیدن من شروع می کنن به امضا کردن و رد و بدل کردن اسناد ... منم یه گوشه کز کردم و نشستم ... نمیدونم چقدر گذشته که متوجه می شم اون مرد داره خداحافظی می کنه و می ره ... بعد از رفتن اون کاویانی یه بسته بزرگ رو می گیره طرفم و می گه :
 

برو اینا رو بپوش و آماده شو وقت رفتن
 

با التماس نگامو می دوزم به شهناز با این که می دونم که این آدم هیچ رحم و محبتی سرش نمی شه ولی هنوزم کورسوی امیدی ته دلم هست ... ولی زهی خیال باطل ... بلند می شم بسته رو ازش می گیرم و میرم تو اتاقم ... بسته رو باز می کنم دهنم باز می مونه یه دست کت و دامن شیک همراه با پالتو و چکمه ...
 

چند دقیقه است رو تختم نشستم می دونم هر چی معطل کنم فایده ای نداره پس به ناچار لباسامو عوض می کنم و کیفمو بر می دارم ...
 

وقتی از جلوی آیینه قدی راهرو رد می شم از دیدن خودم تو آیینه تعجب می کنم چقدر عوض شدم ... هنوز نگام به خودم تو آیینه است که صدای آه متعجب شهناز منو به خودم میاره اونم داره با تعجب بهم نگاه می کنه ولی قبل از این که چیزی بهم بگه نگاهش متوجه کیف روی دوشم می شه با صدای جبغ مانندی می گه :
 

کی بهت اجازه داد چیزی از این خونه بیرون ببری ها ؟ فکر کردی میذارم چیزی از اینجا بدزدی ؟
 

مثل دیوونه ها بهم حمله می کنه و طوری کیفو از روی دوشم می کشه که بندش پاره میشه و قاب عکس مامان می افته بیرون ... اصلا انتظار این کار رو ازش نداشتم با بهت به این صحنه نگاه می کردم که متوجه کاویانی شدم که خم شد و قاب عکس رو برداشت و بعد از نگاه کوتاهی به اون به من خیره شد ... بدون این که چیزی بگم دستم رو برای گرفتن اون جلو بردم بعد از مکثی اونو بهم داد و با لحن جدی ای رو به شهناز گفت :
 

لطفا سریع وسایلو چک کنید چون ما عجله داریم باید سریعتر بریم
 

شهنازم با پررویی تمام نگاهی به داخل کیف میندازه و بعد با نگاهی تحقیرآمیز رو به کاویانی می گه :
 

دیگه نمی خوام نه تو و نه این دختر رو این اطراف ببینم
 

کاویانی فقط پوزخندی می زنه ... می دونم شهناز چه کینه ای ازش به دل گرفته ... کاویانی دستم رو می گیره و منو به دنبال خودش از خونه بیرون می بره ... با این که از این خونه با وجود شهناز و پسرش خاطره ی خوبی ندارم ولی نمی دونم چرا حس آدمی رو دارم که دارن اونو از خانوادش جدا می کنن ... شاید چون تنها آدمای آشنا زندگی من همونان ...

 




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 | 10:27 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.