تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل دوم

باورم نمی شه غیر ممکنه حتما دارم خواب می بینم ... پس این دلشوره لعنتی که از سرشب به جونم افتاده و اون نگاه ها الکی نبود ... خدایا یعنی من انقدر بدبختم که می خوان منو با این قمارخونه لعنتی طاق بزنن ... شوری اشکمو حس می کنم تمام صورتم خیس خیس ... صدای هق هق گریم بلند می شه...


آخر شب بعد از رفتن اونا صدای نعره ها و فریاد های شهرام رو می شنیدم که لحظه به لحظه به اتاقم نزدیک تر می شد ، مثل دیوونه ها در اتاقمو باز کرد اومد تو اصلا فکرشم نمی کردم که چه اتفاقی افتاده ... فکر کردم دوباره مست کرده ولی اون مست نبود فقط عصبانی بود:
 

نمی ذارم اون مال من, مال من ... خودت گفتی خودت گفتی که میدیش به من ... فکر کردی واسه چی تو این خراب شده ات موندم و هر چی گفتی تحمل کردم ... نمی ذارم بازیم بدی نمی ذارم ...
 

صدای فریاد شهناز بلند شد : حالا می گی چی ؟ می خوای چی کار کنم ؟ خودت دیدی چه جوری به خاک سیاهمون نشوند ... دیدی که تنها شرط این که همه چی رو به ما برگردونه اینه ...
 

و بعد با نفرت نگاهی به من انداخت ... منم در حالی که گوشه تختم کز کرده بودم با چشای از حدقه دراومده فقط زل زده بودم بهشون ... اصلا مغزم کار نمی کرد ... اونا داشتن درباره چی حرف می زدن ؟
 

صدای فریاد شهرام رو شنیدم که گفت : همین که گفتم نمی ذارم تو بهم قول دادی ...
 

قول دادم که قول دادم ... حالا کارت به جایی رسیده که به خاطر این دختره عوضی تو روی من وایمیستی ؟ ... وضع الانمون رو نمی بینی ؟ من که تو رو خوب می شناسم می دونم که دو روزه دیگه اینو ول می کنی می ری دنبال یکی دیگه ... پس وضع رو از اینی که هست بدتر نکن ...
 

بعد در حالی که دست اونو گرفته بود و انگار داره با یک بچه حرف می زنه اونو از اتاقم بیرون برد و صداشونو می شنیدم که می گفت : خودم یه دختر بهتر از این واست پیدا می کنم
 

چه جالب جوری حرف می زدن که انگار اصلا من اون جا وجود ندارم یا شایدم اصلا منو آدم حساب نمی کردن که داشتن در مورد زندگی و آینده من این طوری برنامه ریزی می کردن ...
 

نمی دونم چقدر گذشته ... ولی باید فکر کنم با گریه که قرار نیست به جایی برسم ... نمی ذارم ... انقدر بی دست و پا نیستم که بذارم اینا این کار رو باهام بکنن از این جا می رم آره تنها راه فراره باید فرار کنم ... سریع بلند می شم انقدر ترسیدم و همه وجودم می لرزه که حتی هیچ وسیله ای هم بر نمی دارم فقط می خوام ازشون دور بشم ... سریع لباس می پوشم ... ساعت 1 نیمه شبه می رم طرف در اتاقم و بازش می کنم برقا خاموش و هیچ صدایی نمی یاد آروم می رم طرف در سالن و می رم تو حیاط ... یعنی این احمقا فکر کردن که من این جا می مونم ؟ ... هه چه خوش خیال ... حتی درها رو هم قفل نکردند آروم در حیاط رو باز می کنم و می رم بیرون ...
 

چه قدر سرده حالا کجا برم ؟ ... اصلا این موقع شب دیوونگی نیست از خونه اومدم بیرون ... اگه مزاحمم بشن چی ؟ ... کوچه خلوت صدای پارس سگ ها از دور می یاد سعی می کنم قدمامو سریع بردارم ولی با وجود این سرما و این ترس مگه می شه ... به راه می افتم، از کنار یک ماشین سیاه رد می شم ... مغزم داره شروع می کنه به کار کردن یک ماشین آخرین مدل و البته به طرز ناخوشایندی آشنا ... صدای باز و بسته شدن در ماشین باعث می شه که از جام بپرم ... انقدر ترسیدم که جرات اینو که برگردم و عقبو نگاه کنم ندارم ... صدای قدم های محکمی رو می شنوم که داره بهم نزدیک می شه قدمامو سریعتر بر می دارم اون صدای پاها داره بهم نزدیک تر می شه ناخودآگاه شروع می کنم به دویدن ... فقط دارم سعی می کنم جیغ نکشم چون با این کار همه رو خبردار می کنم و بدتر می افتم تو هچل چون هنوز تو کوچه خودمون هستیم ... ناگهان با کشیده شدن بازوم به عقب بر می گردم نفسم بالا نمی یاد خودشه ...
 

با لحن سردی خیره می شه تو چشام :
 

جایی تشریف می بردین خانم کوچولو ؟
 

آب دهنمو به زور قورت می دم ...این اینجا چی کار می کنه ؟ یعنی داشته کشیکه منو می داده ... فشار دستشو روی بازوم احساس می کنم و صدای خشنشو می شنوم :
 

نشنیدم چی گفتی ؟ پرسیدم این وقت شب این جا چه غلطی می کردی ؟ هان ؟
 

بغض می کنم اشکام شروع می کنه به پایین اومدن ... اونم زل زده تو چشام ... بدون هیچ حسی فقط زل می زنه بهم ...
 

تو رو خدا بذار برم به هر کی می پرستی بذار برم ... خواهش می کنم من قبل از این که تو پیدات بشه هم به اندازه کافی بدبختی داشتم نذار از اینی که هست بیچاره تر بشم ... تو رو خدا ...
 

سکوت.... بازم هیچی نمی گه فقط نگاش به صورتمه ... دیگه دارم زار می زنم به هق هق افتادم ... نمی دونم با چه جراتی همین چهار تا کلمه رو هم بهش گفتم ... فشاری به بازوم می یاره :
 

راه بیفت ...
 

خیره می شم بهش از پشت پرده اشک می بینمش که داره به طرف خونه حرکت می کنه... باورم نمی شه این همه زار زدم یعنی واقعا روش اثر نداشت ... نمی خوام تسلیم شم شروع می کنم به تقلا, سعی می کنم بازومو از دستش در بیارم ... بر می گرده به طرفم ازم خیلی قد بلندتره ... خم می شه رو صورتم :
 

با زبون خوش راه بیفت ... نذار به زور متوسل شم پس مثل یه دختر خانم خوب راه بیفت
 

از نگاش ترسیدم ولی نمی خواستم برگردم برگشتنم مساوی می شد با یه عمر بدبختی ... پس دوباره شروع کردم به تقلا و لگد زدن ولی انگار نه انگار اون ازم خیلی قوی تر بود طوری بازومو چسبیده بود که احساس کردم جاش کبود شده ... با خشونت منو به سمت خونه برد از ترس داشتم خفه می شدم ... اگه شهناز می فهمید فرار کردم منو می کشت ... جلوی در خونه وایستاد و زنگ در رو زد ... نفسم بالا نمی اومد چند دقیقه طول کشید تا صدای خواب آلود شهرام را بشنوم
 

اه کیه این وقت شب ؟
 

منم کاویانی ... در رو باز کن ...
 

چند لحظه طول کشید تا در باز بشه اونم به خاطر این که احتمالا شهرام شوکه شده بود ... آخه ساعت 2 نصفه شب اون پشت در خونه چی کار می تونست داشته باشه ...

 




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 | 10:30 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.