تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان قمار زندگی (جلد 1) - فصل اول

داغونم تموم بدنم درد می کنه ... لعنتی چه دست سنگینی هم داره ... این راهم انگار کش اومده چرا نمی رسم ... نمی دونم امروز بارهام سنگین تره یا از کتک هایی که خوردم انقدر ضعیف شدم ... بابا این همون راهیه که هفته ای 2 بار میری و میای ... دلم لک زده واسه یک روز استراحت یک روز که فقط خودم باشم و هیچ کس نباشه تا دم به دقیقه بهم دستور بده و فحش و ناسزا بارم کنه
آه الان چه وقت بارون اومدن بود چقدرم شدیده ... لعنتی یادم رفت چتر بیارم حالا باید تا خونه موش آب کشیده بشم تازه چه فرقی می کنه اگه چترم داشتم با کدوم دست من که هر دو دستم پر ... کاش مامان زنده بود اگه بود نمیذاشت این بشه حال و روزم که بشم کلفت بی جیره و مواجب خانم و فاسقای بدتر از خودش نمی خوام مثل این دخترای زر زرو به نظر برسم اما این بغض لعنتی رو چی کار کنم که از دیشب قلمبه شده تو گلوم و هیچ جور هم پایین نمی ره اگه دیشب گریه نکردم و هر جور فحش و ناسزایی رو تحمل کردم که اون دو تا خوشحال نشن ولی الان که کسی نیست تازه با این بارون شدید اصلا هیچ کس نمی فهمه پس چرا دارم بازم این بغضو فرو می برم ... چشام پر آب شده و اصلا دیگه جلومو نمی بینم ...
 

دیگه چیزی به اینکه به اون خونه ی عذاب برسم نمونده.. جایی که باید حق من میبود و اون لعنتی با نقشه هاش اونو به دست آورد.. از صدای بوقی شدید به خودم میام انقدر هول کردم که پام می ره توی چاله ی آب می خورم زمین...حالا چی کار کنم همشون ریخت زمین خدایا چه جوری جمعشون کنم...تازه حواسم میاد سر جاش انقدر تو فکر و خیال بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم به خیابون... زانوم خیلی درد میکنه انقدر که گریم تشدید میشه...همون طور که زانو زدم, به ماشین آخرین مدلی که فقط در چند قدمی ام ترمز کرده سر سری یه نگاهی می کنم ... تند تند دارم وسایلمو می ریزم توی ساکم الانه که دادش بره هوا ... سریع بلند می شم بر می گردم طرفه راننده تا ازش تشکر کنم که تا همین جام واسم منتظر مونده و بد و بیراه نثارم نکرده ... اما انگار خشکم می زنه حتی نمی تونم دهنمو باز کنم چه برسه به تشکر ... چه نگاه سرد و خشنی یه چیزی تو نگاش بود که انگار تا اعماق وجودمو لرزوند ترس برم داشت...نمی دونم چه قدر گذشت که با بوق ماشین های عقبی به خودم اومدم فقط تونستم پاهامو تکون بدم و با عجله از اون جا دور بشم اما تا آخرین لحظه اون دو جفت چشم سرد و خشنی که به من نگاه میکرد تو ذهنم مونده بود.
 

***
 

تا الان کدوم گوری بودی ؟ نمی گی هزار تا کار ریخته سرم ؟ خرید چهار تا دونه وسایل انقدر معطلی داره ؟ زود باش مشتری ها منتظرن ... لعنتی فقط مایه عذاب منی مثل اون پدرت بی همه چیزتم نمی میری که حداقلش از دستت راحت بشم...
 

همونطور که داره می ره طرف سالن صدای غرغرهاشو می شنوم بغضی که از دیشب در حال فرو بردنشم انگار دوباره داره می یاد بالا چشام داره پر آب می شه...
 

سلام خوشگله چی شده اول صبحی باز صدای شهناز جونو دراوردی...
 

از صدای چندشش که دم گوشم حالم به هم می خوره عوضی کی اومد تو آشپزخونه که من نفهمیدم ... ازش فاصله می گیرم خودشم می دونه که حالم از اونو مادر کثیف تر از خودش بهم می خوره
 

آخه دختر جون تو آدم بشو نیستی اون کتکایی که تو دیشب خوردی گفتم کم کمش تا چند روز رام رام شدی ... ولی انگار اشتباه کردم نه عزیزم
 

بعد در حالی که صداش جدی می شد گفت :یا مثل بچه آدم هر چی می گم گوش می کنی یا بلایی بدتر از دیشب سرت می یارم, تو که منو می شناسی خوشگل خانم
 

از ترسم نمی دونم چی کار کنم جرات این که چهار تا فحش آبدارم بهش بدم تا دلم خنک بشه رو ندارم, خاک بر سرم ... با اون لبخند چندشش داره بهم نزدیک میشه خدا جون کمکم کن تو که می دونی تو این دنیا غیر از خودت هیچ کسی رو ندارم ... همون موقع شهناز صداش می کنه لب هاشو با حرص رو هم فشار می ده ... خوشم می یاد که از شهناز حساب می بره ...موهامو میگیره تو دستاش در حالی که صورتشو تو موهام فرو می کنه میگه :
 

فکر نکن می تونی از دستم فرار کنی خانم خوشگله تو اول و آخرش فقط مال خودمی مال خودم, روشن شد ؟
 

فشاری به موهام می ده و بعد ولشون می کنه...از بس پاهام می لرزه می شینم رو زمین... تنم میلرزه,صدای خندشو وقتی داره می ره بیرون می شنوم دیگه نمی تونم این بغضو تحمل کنم و اشکام می ریزه رو صورتم...خداجون مگه چقدر تحمل دارم...میخوای امتحانم کنی...چی کار کنم خدا...کم آوردم...
 

تا شب سعی می کنم به هر بهانه ای تو آشپزخونه بمونم و کمتر جلوی شهرام خودمو نشون بدم تو تمام اون لحظه ها فکرم میرفت سمت خودمون ...سمت این خونه و زندگیمون قبل از اومدن شهناز, زندگی که با مامان و بابا چه قدر برام شیرین بود, بغضم رو میخورم تا به اون لعنتی ها یه دلیل دیگه برای مسخره کردن ندم, آره زندگیمون قبل از اومدن شهناز خیلی خوب بود, حتی اون موقعی که مامان رو بر اثر مریضی از دست دادم هم انقدر غصه نخوردم تا الان, چرا بابا به شهناز اعتماد کرد..چرا؟
 

با صدای شهناز از خاطراتم بیرون میام و به سمت سالن میرم تا ببینم سفارششون چیه؟ بالاخره منم وظایفی داشتم اگه انجامشون نمی دادم شهناز پوستم می کند پس مجبور شدم برای پذیرایی از مشتریا برم تو سالن...

 

الان یک هفته است که تو سالن می بینمش در تنهایی و سکوت در دنج ترین قسمت سالن می شینه نوشیدنیش رو سفارش می ده ولی اصلا به میز قمار نزدیک نمی شه ... موقع کارم متوجه نگاه سنگینش روی خودم می شم ... تا جایی که سعی می کنم اصلا بهش نگاه هم نمی کنم و خدا رو شکر وظیفه پذیرایی از اون هم به عهده یک نفر دیگه هست...از سر و وضعش و انعامای خوبی که می ده می دونم شهناز خیلی رو اون حساب باز کرده یعنی خیلی سخت نیست که بخوام بفهمم طعمه بعدی اونه...
 

***
 

دیشب صدای پچ پچشونو می شنیدم پس درست حدس زدم شهناز می خواد دست به کار بشه و این دفعه نوبت اونه که بخواد به خاک سیاه بنشونتش ... من که از کاراشون سر در نمی یارم یعنی هیچ وقت نمی ذارن که سردر بیارم ولی این طور که معلومه با تقلب و حقه بازی خیلی ها رو با اون پسره عوضیش بدبخت کردن ... چرا راه دور برم یکیش همین پدر ساده خودم خونه رو که از چنگش دراورد هیچ ، طوری به خاک سیاه نشوندش که وقتی مرد چیزی جز یه معتاد کثیف نبود...آه چه روزای خوبی قبل از ورود شهناز به زندگیمون داشتیم ولی حالا چی خونه رو تبدیل کرده به یه قمارخونه که با دوستای بدتر از خودش سر مردم و کلاه می ذارن, بابای ساده ی منم گول این ظاهر زیباش رو خورد, نمیدونست باطنش چقدر کثیفه, اول با سادگی خودش رو وارد زندگیمون کرد و بعد کم کم وقتی که بابا رو قشنگ مست میکرد ازش امضا گرفت, اینا رو بعدا فهمیدم, چون وقتی با شهناز تو سالن مخصوص تنها بودن من حق ورود به اونجا رو نداشتم و شهنازم به همین راحتی از همین, سو استفاده کرد و راحت اموال بابا رو از چنگش کشید بیرون..اعتیاد بابا هم یه مشکل تازه بود که شهناز از اون استفاده کرد و گاهی تو عالم خماری تمام زندگیمونو از دست بابا گرفت, شهناز واون پسر کثیف تر از خودش, آرخ سر بابا در اثر اعتیاد مرد واین جوری شد که من شدم یه دختر تنها و بی کس, بعد مرگش شهرام خیلی راحت اذیتم میکرد و منی که گل سرسبد خونه بودم الان شده بودم نوکر شهناز خانوم و وسیله ای برای اذیت های شهرام, تا به امروزم نذاشتم اون بلایی که میخواد سرم بیاره, چون هر دفعه خدا خوب کمکم کرده و نذاشته اون خوک کثیف منو اذیت کنه
 

***
 

عجیبه امشب که داشتم تو سالن نوشیدنی ها رو سرو می کردم اونو دیدم که برخلاف این 20 روز که فقط سر همون میز کذایی دور از همه می نشست ، سر میز قمار نشسته بود ... نمی دونم این شهناز هفت خط چه جوری تونست اونو بیاره سر میز ... دلم یه جوری شد نمی دونم چرا شاید دلم براش سوخت ... نمی دونه اونها چه نقشه ای واسش ریختن ...
 

***
 

از دیشب صدای فحش و ناسزاهای رکیکشون می یاد و قطع نمی شه ... خیلی عصبانین اگه به شهناز کارد بزنی خونش در نمی یاد ... هیچ فکرشو نمی کرد اینطور رو دست بخوره ... باورم نمی شه همه چی از دست رفت همه چی ... حالا باید چه خاکی تو سرمون بریزیم ... اینطور که معلوم شد اون خیلی زرنگ تر از اونا بوده ، و کسی که تو این مدت بازی گردان این بازی بوده اون بوده نه شهناز, خوش خیال که فکر کرده بود ماهی به قلاب افتاده ، شهناز طمع کرد و فکر کرد برنده بازی اونه و هست و نیستش رو سر میز شرطبندی گذاشت ... اما نمی دونست با یکی بدتر از خودش طرف شده ... حالا اینا به کنار من بیچاره چی کار باید بکنم گفته ظرف دو روز آینده باید اینجا رو تحویلش بدیم ... من کجا رو دارم برم ... خدایا ...
 

***
 

از موقعی که اون اتفاق افتاد شهناز در قمارخونه رو بست و با اون شهرام عوضی چپیدن تو اتاقشون و به منم گفتن مزاحمشون نشم ... ولی سرشب متوجه نگاه های عجیب شهناز و نگاه های عصبی شهرام به خودم شدم ... ترس برم داشت نکنه دوباره دارن یه نقشه واسم می کشن ... از ترسم رفتن تو اتاقم و درو بستم و گوشه تختم کز کردم ... خدایا ...
 

***
 

نمی دونم کی خوابم برد که از صدای زنگ در بیدار شدم ... از گوشه پرده نگاهی به حیاط انداختم چی می بینم خودشه با یک مرد دیگه ... این جا چی کار می کنه مگه مهلت تخلیه خونه فردا نیست پس اون واسه چی اومده ؟ ... صدای گفتگوشون که دارن وارد سالن می شن رو خوب نمی شنوم یعنی چی شده ؟




طبقه بندی: رمان قمار زندگی (جلد 1)،

تاریخ : شنبه 5 اردیبهشت 1394 | 12:09 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.