تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل سی و سوم (پایان)

مایکل در یک صندلی فرو رفت و به تابلو خیره شد. پیتر گفت: نه او از تو بیزار نیست. فقط می خواهد گذشته ها را پشت سر بگذارد. این حق اوست که این کار را بکند. دلش می خواست بگوید من هم نسبت به او حقی دارم اما نتوانست خود را به ادای این حرف راضی سازد. اما ناگهان مایکل گوئی صدای اندیشه های او را شنید . او تازه به یاد میآورد که در مورد این که یک دکتر جراح مشهور حامی مری است حرف هائی شنیده . ناگهان همه کلمات در گوش او پیچیدند. و درست در همان زمان تمام خشم و رنج این دوسال در او جان گرفت. از جا جست و به یخه گرگسن چنگ زد.


- یکلحظه صبر کن حرامزاده! تو چه حقی داری که به من بگوئی او می خواهد گذشته ها را پشت سر بگذارد؟ تو از کدام گوری می دانی؟ آخر تو از کجا میتوانی حتی یک ذره بفهمی که من و او با هم چه عالمی داشتیم ؟ اصلا از کجا می دانی که آن روزها ، هر لحظه اش،برای من و او چه مفهومی داشت. اگر من بدون هیچ حرفی از زندگیش خارج بشوم ، آنوقت راه برای تو باز می شود. و تو همین را میخوهی ، مگر نه گرگسن؟ این خواست قلبی توست؟ خب ... گور پدر تو ! این زندگی منست که با آن بازی می کنی آقا. به حد کافی همه زندگی من را به بازی گرفته اند . تنها کسی که می تواند به من میگوید دلش می خواهد گذشته ها بگذرد نانسی است .
 

پیتر که به چشمان مایکل چشم دوخته بود گفت: او به تو گفته که دست از سرش برداری.
 

مایکل به او پشت کرد. اکنون در چهره او ، امید با خشم و حیرت ادغام شده بود. برای نخستین بار بعد از دو سال بارقه ای از زندگی در سیمای او مشاهده می شد.
 

- نه گرگسن. مری آدامسون به من گفت که دست از سرش بردارم. نانسی مک آلیستر در این دو سال کلمه ای حرف با من نزده . او بخاطر خیلی چیز ها باید بمن حساب پس بدهد. چرا به من تلفن نزد؟ چرا نامه ای ننوشت؟ چرا اجازه نداد از زنده بودنش با خبر بشوم؟ چرا بمن گفتند که او مرده ؟ آیا این خواست خودش بود یا شخص دیگری؟ در واقع...
 

از پرسیدن این سئوال نفرت داشت چون از قبل جوابش را می دانست.
 

- در واقع ... کی پول عمل جراحی اش را پرداخت؟
 

نگاهش را از چهره گرگسن بر نمی داشت . دکتر گفت: من پاسخ بسیاری از سئوالات شما را نمی دانم آقای هیلیارد.
 

- کاری را هم که خودت کرده ای ،جوابش را نمی دانی؟
 

- نه . من اجازه ندارم که ...
 

- درست جواب بده.
 

مایکل دوباره قدمی بسوی پیتر برداشت . پیتر یک دستش را بلند کرد تا مانع او شود و گفت: مادرت پول تمام مل های جراحی مری را پرداخته . همچنین هزینه زندگی او را از زمان تصادف تا بحال، او تأمین کرده ، هدیه سخاوتمندانه ای بود.
 

این همان حقیقتی بود که مایکل از آن هراس داشت. اما در واقع چون ضربه ای بر او فرود نیامد. بلکه مکمل تصویری گشت که اکنون مشاهده میکرد و شاید توجیه گر احمقانه ای برای شیوه فکری مادرش بود که می اندیشید به صلاح او کار می کند. دست کم همین مادر بود که اکنون او را بسوی نانسی سوق داده بود. دوباره نگاهی به گرگسن انداخت و سری تکان داد.
 

- خود چی ؟ تو دقیقا چه رابطه ای با نانسی داری؟
 

حالا دلش می خواست همه چیز را بداند. اما پیتر جواب داد: گمان نمی کنم بتو ارتباطی داشته باشد.
 

- ببین ابله احمق...
 

دستهایش دوباره کت دکتر را چسبیدند و او برای دفاع از خودش یک دستش را بالا گرفت و گفت: چرا همین جا تمامش نمی کنیم ؟ جواب همه سئوالات نزد مری است . این که دلش چه می خواهد، که را می خواهد؟ میدانی! چه بسا هیچ یک از ما را نخواهد. به هر دلیلی ، تو در این دوساله با او تماسی نگرفته ای، او هم به سراغ تو نیامده . در مورد منهم ،من تقریبا دو برابر سن او را دارم و تا آنجا که تشخیص میدهم از عقده پیگمالیون(کسی بود که عاشق ساخته دست خودش بود) رنج می برم.
 

پیتر با سنگینی روی صندلیش پشت میز کار خود نشست و لبخند اندوهناکی بر لبانش نقش بست.
 

- تا حدودی در این فکرم که او می تواند مردی بهتر از هردوی ما بیابد.
 

- شاید ولی این بار میخواهم از زبان خودش بشنوم.
 

مایکل آنگاه نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد: هم اکنون به سراغش میروم.
 

پیتر به او نگریست و دستی به ریشش کشید. حتی تا حدودی برای این پسر آرزوی موفقیت داشت. او گفت: فایده ندارد. او امروز درست پیش پای تو از فرودگاه بمن تلفن زد.
 

بار دیگر مایکل یکه خورد.
 

- که چی ؟ کجا میخواست برود؟
 

پیتر گرگسن مدتی مدید سکوت کرد. مجبور نبود چیزی را به او بگوید. هیچ اجباری نداشت ، اما گفت: عازم بوستون بود.
 

مایکل لحظه ای به او چشم دوخت. هنگامی که بسوی در میرفت پرتوی از شادی بر نگاهش بود. دم در ایستاد ، نگاه کوتاهی به پشت سر انداخت و با لبخندی شکوفان از پیتر خدا حافظی کرد: متشکرم.
 


صبح زود بیدار شد. سر حال و دل زنده بود. حس می کرد حالش از تمام روزهای این چند سال اخیر بهتر است. دیگر چیزی به آزادی اش نمانده بود. تا چند ساعت دیگر خلاص می شد. چنان که گوئی آن پیمان بچگانه او را در تمام این مدت در بند نگهداشته بود. همه اش تقصیر خودش بود که گذاشته بود چنین بشود. قدرت آن پیمان ،فقط نیرویی بود که خودش به آن میبخشید.
 

حتی در فکر صبحانه هم نبود. فقط دو فنجان قهوه نوشید و سوار اتومبیل کرایه ای شد. در عرض دو ساعت به آنجا می رسید، یعنی تا ساعت ده. تا ظهر به هتل برمیگشت و میتوانست سوار هواپیمای سانفرانسیسکو بشود و تا غروب به خانه برگردد. شاید حتی می توانست به دفتر پیتر تلفن بزند و او را غافلگیر کند. مرد بیچاره! چقدر در مورد این سفر بردباری نشان داده بود.
 

در راه متوجه شد که به پیتر فکر می کند و این آرزو در دلش موج می زدن که ایکاش نسبت به او ایثار بیشتری نشان داده بود، ایکاش توانسته بود این کار را بکند. شاید بعد از امروز همه چیز عوض میشد یا مبادا که .... حتی بخودش اجازه نمیداد که این سئوال را تمام کند . البته که دل باخته پیتر بود. این سئول معنی نداشت.
 

در حومه نیو انگلند پیش می راند . به اطرافش توجهی خشک داشت . چشم انداز دو طرف جاده هنوز خاکستری و تیره بود. برگهای تازه هنوز در نیامده بودند. چنان می نمود که آن حومه هم دو سال تمام مدفون شده بود.
 

ساعت نه و نیم بود که از ری وربیچ گذشت ، همانجا که بازار مکاره بود. وقتی آن محل را تشخیص داد، لرزش مختصری در قلب خود احساس کرد.
 

از یک جاده قدیمی که در طول ساحل انحراف میافت گذشت و سپس به مقصد رسید. توفق کرد و از اتومبیل پیاده شد.
 

محزون و دلگرفته بود، اما خسته نبود، عصبی بود. اما حوصله کاری را که میخواست انجام دهد داشت. باید آن کار را میکرد، باید...
 

از جائی که ایستاده بود می توانست درخت را ببیند. مدتی طولانی همانجا ایستاد و به آن خیره شد. چنان که گوئی آن درخت همه رازهای او را در دل خود داشت، ماجرای او را می دانست، انگاه که منتظر بازگشت او بوده است.
 

با قدمهای آهسته بطرف آن رفت . گوئی به دیدار یک دوست دیرین می رود. اما آن دیگر یک دوست نبود، مثل همه چیز ها و همه کسانی که روزگاری دوستشان داشت، یک غریبه شده بود. این هم نشانه گذار دیگری بر قبر نانسی مک آلیستر بود.
 

پای درخت که رسید، ایستاد. و سپس آخرین قدم ها را روی شنها بطرف صخره برداشت. صخره هنوز در همانجا بود و از جای خود تکان نخورده بود. هیچ چیزی از جای خود تکان نخورده بود. فقط او و مایکل حرکت کرده بودند،آن هم در دو جهت مختلف و به طرف دو دنیای متفاوت.
 

مدتی بسیار طولانی در آنجا ایستاد. چنان که گوئی نیرو و شهامت انجام این کار را به خود خود احضار میکند.
 

سر انجام خم شد و شروع به هل دادن تخته سنگ کرد. بعد از چند دقیقه صخره از جای خود تکانی خورد و مری با یک تکه چوب ، شتابان زیر آن را در جستجوی مطلوبش حفر کرد.
 

اما هیچ چیز در آنجا نبود! مری با نفس های بریده بریده صخره را رها کرد و سپس با نیروی تازه ای دوباره آن را هل داد.
 

این بار توانست ببیند که گردنبند در آنجا نیست. کسی آنرا برداشته بود!
 

صخره را رها کرد تا سر جای خود بلغزد. درست در همین لحظه بود که صدای او را شنید.
 

- تو نمی توانی آن را صاحب بشوی ، چون متعلق به شخص دیگری است ، دختری که من عاشقش بودم . کسی که هرگز فراموشش نکردم.
 

در هنگام ادای این سخنان ،اشک در چشمان مایکل حلقه زده بود. نیمی از شب را در انتظار آمدن او در آنجا گذرانده بود. او با یک هواپیمای دربست که کرایه کرد، خود را قبل از آمدن نانسی به آنجا رسانید. اما حتی اگر مجبور می شد خودش بال در می آورد و تا آنجا پرواز می کرد.
 

مایکل دستش را دراز کرد و نانسی گردنبند را دید که هنوز خاک زیر صخره روی آن بود.
 

با دیدن گردنبند اشک در چشمان او هم جمع شد. مایکل نگاهش را از او بر نمی گرفت.
 

- من عهد بستم که هرگز نگویم خداحافظ و هیچ گاه نگفتم.
 

- تو هیچ وقت دنبال من نیامدی.
 

- به من گفتند که تو مرده ای !
 

- من قول دادم که از تو دروی بجویم و در عوض... در عوض به من یک صورت تازه بدهند. این معامله را پذیرفتم چون اطمینان مطلق داشتم که تو دنبالم می آئی، اما تو نیامدی.
 

- اگر می دانستم می آمدم . قولی را که به من دادی یادت هست؟
 

نانسی چشمانش را بست و با رفتار بچه ای که درس پس میدهد لب به سخن گشود. برای نخستین بار بعد از ماهها، صدای او صدای نانسی مک آلیستر بود. همان صدائی که روح مایکل را می لرزانید،نه صدای ملایمی که آموخته بود.
 

- من عهد بستم که هرگز از خاطر نبرم که چه چیزی در این جا مدفون شده،و یا به چه علتی در این جاست.
 

- آیا از خاطر بردی؟
 

حالا اشک از چشمان مایکل فرو می غلتطد. او به گرگسن فکر می کرد و آن دوسال که گذشته بود. اما نانسی با تکان سر جواب داد: نه . ولی سخت ار این مورد تلاش کردم.
 

- آیا اکنون میل داری آنرا به خاطر بیاوری؟ نانسی آیا تو ....
 

اما نمی توانست به حرفش ادامه دهد. فقط بسوی نانسی قدم برداشت و او را سخت در آغوش کشید.
 

- اوه خدایا! نانسی من دوستت دارم. همیشه دوستت داشته ام. وقتی تو مردی ،فکر کردم من هم می میرم. یعنی وقتی که فکر میکردم تو مرده ای ،آن لحظه که این خبر شوم را بمن دادند، براستی مردم.
 

- نانسی که زار میزد، نمی توانست لب از لب بگشاید. روزها و ماهها و سالهای پایان ناپذیری را که در انتظار مایکل گذرانده بود به خاطر می آورد. مایکل را محکم میفشرد. مثل بچه ای که عروسکش را چنان نگهمیدارد که گوئی هرگز اجازه نمی دهد از دستش برود.
 

عاقبت نفسی تازه کرد . پرتو لبخندی صورتش را روشن ساخت.
 

- محبوبم . منهم دوستت دارم .همیشه امید داشتم که پیدایم کنی.
 

- نانسی... مری .... هر چه اسم لعنتی ات هست...
 

هر دو مثل بچه ها در میان گریه ،خنده را سر دادند.
 

- ... آیا ممکن است که از سر لطف افتخار همسری ات را به من بدهی؟ این بار مثل آدمهای متمدن، با یک جشن عروسی که همه به آن دعوت میشوند و موزیک و ....
 

مایکل یاد عروسی مادرش افتاد که همان چند هفته پیش بر گزار شده بود. تعجب می کرد که چقدر از خشم و نفرت خالی است . می بایست به خاطر کاری که مادرش کرده بود از او بیزار باشد. اما بجای آن ، تمایل داشت که او را ببخشد. حالا دوباره نانسی را داشت و این تنها چیزی بود که برایش اهمیت داشت.
 

به نانسی در میان بازون خود نگاهی انداخت . به عروسی شان فکر میکرد.
 

اما نانسی سرش را به نشانه نفی بالا برد.
 

مایکل میپنداشت که هر لحظه قلبش می ایستد.
 

نانسی گفت: واقعا مجبورمی آنهمه صبر کنیم ؟ همه آن مهملات راجع به موزیک و مهمانان و ....
 

- بله چرا نه؟
 

- برای این که عروسی مان همین حالا باشد. نمیخواهم یک بار دیگر انتظار بکشم . طاقتش را ندارم. هر لحظه در این هول و هراس دست و پا خواهم زد که مبادا دوباره اتفاقی رخ دهد. شاید هم این بار بلائی سر تو آید.
 

مایکل در سکوت سری تکان داد و او را محکمتر در آغوش فشرد.
 

امواج غرش ملایمی سر داده بودند . خورشید رنگ پریده شرق از میان ابر ها دزدانه سر می کشید. مایکل حال محبوبش را درک می کرد.
 



پـــــــایــــــــــــان

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : شنبه 23 اسفند 1393 | 05:17 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.