تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل سی و دوم

- بوستون؟ آخر چرا مری؟ سر در نمی آوردم.


پیتر خسته و تند مزاج به نظر می رسید، حالاتی که در او به ندرت مشاهده می شد. اما روز طولانی و جلسه کسل کننده ای را پشت سر گذاشته بود. با آن همه مزخرفات راجع به یک مرکز پزشکی جدید . صبح روز بعد هم ناچار بود با آرشیتکت ها ملاقات کند. چرا مجبور شده بود عضو هیئت مشاوره باشد؟ او که برای استفاده از وقتش راههای بهتری را بلد بود.
 

- گمان کنم به سرت زده که می خواهی به این سفر بروی.
 

- نه به سرم نزده. باید بروم. آمادگی اش را هم دارم. گذشته برای من گذشته ، بطور کامل.
 

- همانقدر کامل که آنروز وقتی نزدیک بود تصادف کنیم تو تا یکساعت گرفتار بحران عصبی بودی؟ خیر گذشته ها هنوز برای تو زنده هستند.
 

- تو باید به من اعتماد کنی . میخواهم تنها کار ناتمام را به پایان برسانم . بعد از آن آزاد خواهم شد. پس فردا بر میگردم.
 

- این دیوانگی است.
 

- خیر دیوانگی نیست.
 

لحن مری به حدی آرام و قاطع بود که پیتر را وادار به عقب نشینی کرد و او با آهی خسته به پشتی کاناپه تکیه داد. شاید این دختر می دانست که دارد چه می کند.
 

- خیلی خب باشد. من درک نمی کنم . اما ناچار دل به این امید میبندم که تو می دانی چه میکنی. در آنجا باز حالت بهم نمی خورد؟
 

- از حال من خیالت راحت باشد. بمن اعتماد کن.
 

- من به تو اعتماد می کنم نازنینم. مسئله ، اعتماد نکردن من نسبت به تو نیست. موضوع این است که ... خب ، درست نمی دانم

چطور بگویم . نمی خواهم تو رنج بکشی. اجازه هست یک سئوال احمقانه از تو بپرسم؟
 

پروردگارا! مری خدا خدا می کرد که سئولش همان سئوال نباشد. هنوز نه.
 

اما پیتر که از روی کاناپه با دقت به چهره مری مینگریست چنین اندیشه ای در ذهن نداشت.
 

مری انتظار می کشید. مثل انتظار برای یک عمل جراحی.
 

- خیلی خب بپرس.
 

- تو میدانی که مایکل هیلیارد در شهر ماست؟
 

مری هنگام پاسخ گوئی به نحو غریب آرام بود: بله می دانم.
 

- او را دیده ای ؟
 

- بله او به گالری آمد . علاقمند است که من در طرح جدیدی که موسسه او در اینجا پیاده می کند همکاری داشته باشم. من پیشنهادش را رد کردم.
 

- او می دانست که تو چه کسی هستی؟
 

- نه.
 

- چرا به او نگفتی ؟
 

حالا موقعش بود که مری راجع به معامله ای که با مادر مایکل کرده بود توضیح دهد، اما دیگر دیر بود و این موضوع چندان اهمیتی نداشت . از این رو جواب داد: فرقی نمیکرد. گذشته ها گذشته.
 

- اطمینان داری؟
 

- بله و به همین علت است که به بوستون میروم.
 

- در این صورت خوشحالم.
 

لحظه ای غبار نگرانی بر چهره پیتر نشست. سئوال کرد: آیا این سفر هیچ ارتباطی به هیلیارد دارد؟
 

اما خودش می دانست که نمی تواند چنین باشد، چون فردا صبح مایکل هیلیارد را در دفترش می دید.
 

مری با قاطعیت جواب داد: نه . نه آنطوری که منظور توست. این مربوط به گذشته من است پیتر و فقط به من ارتباط خواهد داشت. مایل نیستم بیش از این در این باره حرفی بزنم.
 

- من به خواست تو احترام میگذارم.
 

- متشکرم.
 

پیتر آنگاه از پیش او رفت. حس می کرد که مری به تنهائی احتیاج دارد.
 

مری شب آرامش بخشی را گذراند. فردا صبح هم که فرد را در موسسه دامپزشکی می گذاشت، همچنان آرامش خود را حفظ کرده بود. بطور دقیق می دانست که می خواهد چه بکند، و چرا این کار را انجام می دهد. و می دانست که کار درستی است.
 

دقایقی زودتر به هواپیما رسید و ساعت 9 شب به وقت محلی به بوستون وارد شد.
 

در این فکر بود که شبانه خود را به خارج شهر برساند اما این کار احتیاج به خوش بیاری زنانه زیادی داشت. از این رو تا فردا صبح برنامه اش را به تعویق انداخت. قبلا اتومبیل را کرایه کرده بود. تنها کاری که می کرد راندن تا آنجا بود وبعد راندن بقصد بازگشت و با هواپیمای آخر شب بر می گشت.
 

شب که به بستر می رفت احساس می کرد زنی با یک مأموریت مقدس است . هیچ تمایلی به دیدن شهر یا تماس گرفتن با کسی ، یا رفتن به جائی نداشت. خود را به راستی در آنجا نمی دید. تمام قضیه برایش حکم یک رویا بود، یک رویای دو ساله که برای آخرین بار به آن جان میبخشید.
 


دکتر گرگسن...
 

وقتی منشی اش به اتاق آمد پیتر هنوز آشفته بود. هماندم با مری در فرودگاه صحبت کرده بود و هنوز به خاطر سفر او احساس ناراحتی می کرد. اما مجبور بود در موضوعی که این قدر شخصی است رعایت احساسات او را بکند. یک احساس درونی به او می گفت فردا که مری برگرد او هم ارامش خود را باز خواهد یافت.
 

در جواب منشی گفت: بله؟
 

- آقائی به اسم هیلیارد با سه تن از همکارانش به دیدن شما آمده میگوید قرار قبلی داشته .
 

- بله درست است . او را بفرستی تو.
 

خدایا ! حالا همین یکی را کم داشت! اما چرا نه ؟ دست کم می توانست نگاهی به آن جوانک بیندازد. کسی که براستی آنقدر جوان بود که بتواند جای پسر او باشد. چه فکر رنج آوری! به شک افتاد که نکند این فکر به ذهن مری هم راه یافته باشد.
 

هر چهار مرد وارد اتاق پیتر شدند و با او دست دادند و جلسه شروع شد. آنها می خواستند اسم دکتر گرگسن را هم به لیست دکتر های مرکز پزشکی شان بیفزایند تا موفقیت مرکز را تضمین کرده باشند.
 

تا آن زمان پانزده تن از برجسته ترین پزشکان را به گروه خود وارد کرده بودند. تردیدی نبود که ساختمان با بنای ایده آل و تجهیزات عظیم خود بی نقص بود. تصمیم گیری در این مورد آسان بود. گرگسن موافقت کرد که در آنجا مطب داشته باشد و خوشحال شد که می تواند با بعضی از همکارانش بر خورد کند.
 

با این حال پاسخ هایش را به طور غیر ارادی میداد. در طول جلسه محو تماشای مایکل شده بود. پس مایکل هیلیارد این بود. به یک حریف قوی نمی مانست ولی جوان مینمود و خوش قیافه و خیلی مطمئن از خویشتن. احساس ناراحت کننده ای به پیتر دست داده بود که مایکل چقدر شبیه مری است . از حیث نیرو، قاطعیت و حتی خلق و خو شباهتی بین او و مری می یافت. این درک باعث شد پیتر احساس کند در این میان زیادی است و ناگهان همه چیز را فهمید.
 

مدتی بسیار طولانی فقط به تماشای مایکل نشست و لب به سخن نگشود. دیگر به مذاکرات جلسه هم گوش نمی داد. چون مشغول کنار آمدن با واقعیتی بود که مدتی نه چنان طولانی از آن دوری جسته بود. در عین حال به همین خاطر به شک افتاده بود که مری دقیقا چرا به شرق سفر کرده؟ آیا براستی برای از بین بردن آخرین تکه پاره های گذشته است ، یا تقدیس آنها؟
 

برای نخستین بار پیتر به تردید افتاد که آیا حق دارد در این میان پا بگذارد؟ به صرف دیدن مایکل این احساس را پیدا کرده بود که جنبه دیگری از وجود مری را می بیند، جنبه ای که ذره ای از آن آگاه نبود. این مرد نمودار قسمتی از زندگی مری بود که او حتی آنرا درک نکرده بود، قسمتی که هیچگاه سعی نکرده بود آنرا بشناسد. همیشه دلش می خواست که این دختر برایش مری آدامسون باشد. هیچ گاه او برایش نانسی نبود. بلکه یک شخص تازه بود، شخصی که در دستهای خود او به دنیا آمده بود. اما حالا می دید که شخص دیگری هم وجود دارد.
 

یکایک قطعات معما در کنار هم جا گرفتند و پیتر همراه با احساس از دست دادن دلداده، تمایلی به عقب نشینی و تسلیم در خود یافت. او در یک جنگ غیر ممکن شرکت جسته ، سعی کرده بود که بار گذشته خود را زنده کند. البته مری به راستی یک انسان جدید بود، اما در وجود او بارقه هائی از زنی بود که روزگاری پیتر به او دل باخته بود. زنی که اکنون دیگر وجود نداشت ... او به آن بارقه های لیویا هم به اندازه واقعیات وجود دختری که به او زندگی تازه بخشیده بود دلبستگی داشت. شاید اصلا حق نداشت چنان کاری بکند. پیش از آن در مورد هیچ مریضی اینقدر دستش باز نبود. زیرا مری هیچ پشت و پناهی جز او نداشت . همین به پیتر اجازه می داد که برای او همه چیز باشد... همه چیز جز آن چه که اکنون دلش می خواست باشد. با مشاهده مایکل او پی می برد که نقش خودش در زندگی مری بسیار شبیه نقش یک پدر بود. مری اکنون متوجه این مطلب نبود، اما روزی به آن پی می برد.
 

جلسه که تمام شد، آنها از جا برخاستند تا با هم دست بدهند. سه همکار مایکل زودتر از اتاق خارج شدند و در اتاق دیگر منتظر او ایستادند.
 

گرگسن و مایکل با هم شوخی می کردند که ناگهان همه چیز متوقف شد. مایکل با نگاهی ثابت به چیزی در پشت سر دکتر زل زد. آه !این همان تابلوئی بود که دو سال پیش نانسی روی آن کار می کرد .
 


بعد از مرگش دو پرستار آنرا از آپارتمانش دزدیده بودند، حالا در دفتر کار این مرد بود، آنهم بطور کامل و تمام شده.مایکل مثل خواب زده ها، قبل از آن که گرگسن بتواند جلوش را بگیرد بطرف تابلو رفت. هیچ چیزی نمیتوانست مانعش بشود.
 

آنجا ایستاد، با نگاهی خیره به تابلو ، دنبال امضایش می گشت. هرچند که خوب می دانست چه چیزی را خواهد دید. امضاء نقاش با حروف ریزی در گوشه ای از تابلو به چشم می خورد" مری آدامسون"
 

- اوه خدای من ! خدای من!
 

این تنها کلماتی بود که می توانست بگوید . گرگسن به او چشم دوخته بود . مایکل متحیر بود: آخر چطور ؟ ممکن نیست... اوه خدایا... پروردگارا... چرا هیچ کس به من نگفت؟ موضوع از چه ...
 

اما اکنون متوجه می شد . به او دروغ گفته بودند. نانسی زنده بود. عوض شده بود. اما زنده بود. تعجبی نداشت که از او متنفر باشد. او حتی گمانش را هم نکرده بود. اما همیشه چیزی در وجود این دختر و در آثار عکاسی اش بود که او را سخت بسوی خود می کشید.
 

مایکل وقتی رویش را بطرف دکتر گرگسن چرخانید ، بلور های اشک در چشمانش می درخشید.
 

با اندوه به دکتر نگاه می کرد و از آنچه که او می خواست بگوید هراس داشت.
 

- دست از سر او بردار هیلیارد اکنون همه چیز برای او تمام شده است . او به حد کافی رنج کشیده.
 

اما با وجود گفتن این حرف ها ، در لحن دکتر اعتمادی به گفته های خویشتن نبود. بعد از دیدار با مایکل دیگر یقین نداشت که او باید خود را بکلی از مری کنار بکشد. یک تمایل عمیق درونی در وجودش زبانه می کشید که به مایکل بگوید مری اکنون کجاست.
 

مایکل که با نگاهی سرگشته همچنان به او زل زده بود گفت: به من دروغ گفتند گرگسن. این را می دانستی ؟ مرا گول زدند. گفتند که نانسی مرده .
 

اشک ، نگاهش را تیره می کرد.
 

- این دو سال را مثل یک مرده گذراندم . شبیه یک ماشین کار می کردم. آرزو می کردم که ایکاش من بجای او مرده بودم، و در تمام این مدت...
 

لحظه ای نتوانست سخنش را ادامه دهد. گرگسن رویش را برگرداند.
 

- این هفته که دیدمش ، اصلا نمی دانستم که ... حتما از رفتار من مرده و زنده شده ... تعجبی ندارد که اینقدر از من متنفر باشد. از من بیزار است، مگر نه؟




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 | 10:42 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.