تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل بیست و نهم

- من هیچ احتیاجی به این کار ندارم.


پیتر دست او را نوازش کرد، اما بخاطر مطرح کردن این موضوع عذر خواهی نکرد. این حالت مری را نمی پسندید. با لبخند بسیار کمرنگی به مری گفت: خیلی خب ،باشد. هر طور تو بخواهی. حالا می توانیم برویم؟
 

مری سعی کرد با تبسمی به لبخند او پاسخ بدهد، اما یقین داشت حق با پیتر است. گفت گو با مایکل فکر او را آشفته کرده بود.
 

پیتر صورت حساب را پرداخت و به مری در پوشیدن کت مخملین آبی رنگش کمک کرد. مری این کت را بر روی دامن سفید و بلوز ابریشمی لطیفی پوشیده بود. او همیشه شیک پوش و با سلیقه بود و پیتر از دیده شدن با او لذت میبرد.
 

پیتر پرسید: می خواهی ترا به خانه برسانم؟
 

- نه . فکر کردم سری به گالری بزنم. میخواهم در باره چند موضوع با ژاک صحبت کنم . خیال دارم جای چند تا از تابلو ها را عوض کنم. حالا چند تا از کارهای اولیه ام بیشتر از کارهای اخیرم مورد توجه قرار گرفته اند و بفکر افتاده ام که جای آنها را تغییر بدهم.
 

- فکر عاقلانه ایست.
 

زیر آفتاب بهاری قدم به پیاده رو گذاشتند. مه صبحگاهی رقیق شده بود. یک روز گرم و قشنگ بود.
 

مستخدم در عرض چند لحظه پورشه سیاهرنگ را جلوی رستوران آورد. پیتر در اتومبیل را برای مری باز کرد. مری سوار شد و دامنش را مرتب کرد و در حالی که پیتر پشت فرمان می نشست به او تبسمی کرد. حالا بطور دقیق می دانست که برای پیتر چه قدر اهمیت دارد. هر چند که گاهی گرفتار این تردید میشد که نکند پیتر چون خالقش بوده ، عاشقش شده ، شاید هم به این خاطر که هنوز برای پیتر دست نیافتنی بود. خودش از این که در روابط با پیتر از این آزادتر نیست رنج میبرد، اما با وجود عواطفی که نسبت به او حس می کرد، سایه ای از قید و بند بین آنها وجود داشت. مری میدانست خود اوست که نمی تواند این قید و بند را بشکند. شاید هم پیتر راست میگفت. شاید آن تصادف برای همیشه او را اسیر خود کرده، زندگی اش را فلج مینمود. شاید لازم بود ملاقات با فی را از سر بگیرد. صدای پیتر او را از عالم خود بیرون کشید.
 

- امروز کم حرف شده ای عزیز دلم. هنوز به طرح جدیدت فکر میکنی؟
 

مری با دستپاچگی لبخندی زد و سپس با دست ظریفش پشت گردن پیتر را نوازش کرد و گفت: بعضی ار اوقات به این فکر فرو میروم که تو چرا مرا تحمل میکنی.
 

- چون تو برای من یک فرد استثنائی هستی مری. امیدوارم که این را از صمیم قلب باور کنی.
 

اما چرا برای او استثنائی بود؟ گاهی همین موضوع شک مری را بر می انگیخت. آیا شبیه زنی بود که روزگاری پیتر دلباخته اش بوده؟ آیا پیتر او را به شکل آن زن ساخته بود؟ از این فکر لرزه بر اندام مری می افتاد.
 

مری لحظه ای سرش را به پشتی صندلیش تکیه داد و چشمانش را بست تا باز آرامش خود را به دست بیاورد. اما یک مرتبه حس کرد که پیتر اتومبیل را منحرف کرده و چشمانش به سرعت گشوده شد. تنها چیزی که می توانست ببیند یک اتومبیل جاگوار قرمز رنگ بود که از روبرو به سمت او می آمد. راننده جاگوار خواسته بود از یک کامیون که بطور دوبله پارک کرده بود سبقت بگیرد. از خط کشی وسط خیابان منحرف شده بود و درست در مقابل آنها بود، طوری که با مری شاخ به شاخ شده بود.
 

مری با چشمان گشاده از وحشت به صحنه زل زده بود و ترسیده تر از آن بود که بتواند حرفی بزند.
 

در عض یک ثانیه همه چیز به پایان رسید. پیتر اتومبیلش را کنار کشید و جاگوار متخلف بسرعت به جهت اصلی خود برگشت و از یک چراغ قرمز عبور کرد.
 

اما مری منجمد و ترسیده در صندلی خود نشسته بود و به داشبورد چنگ میزد. چشمانش درست به روبرو خیره شده بود. آرواره هایش میلرزید. اشک توی دیدگانش جمع میشد. و ذهنش حادثه ای را که بیست و دو ماه پیش شاهدش بود از اعماق خود میکاوید.
پیتر بی درنگ فهمید که چه حالی به او دست داده . اتومبیل را متوقف کرد و بطرف مری برگشت تا او را در آغوش بگیرد، اما مری خشک و بیحرکت شده بود.
 

هنگامی که پیتر او را لمس کرد ناگهان صدای جیغ مری در اتومبیل پیچید. از اعماق روحش فریاد می زد و پیتر ناچار شد آنقدر او راتکان بدهد تا آرام بشود.
 

- آرام... چیزی نشده نازنین من... چیزی نشده... آرام باش. همه چیز گذشت . دیگر هرگز نظیر آن سانحه روی نمیدهد. گذشته ها گذشته...
 

فریاد های مری بصورت هق هق شدیدی فرو کش کرد. اشک از چشمانش فرو می غلتید. و هنگامی که خود را در آغوش پیتر رها کرد تمام بدنش میلرزید. حدود نیم ساعت طول کشید تا مری آرام گرفت و کوفته و از پا در آمده روی صندلی خود برگشت.
 

پیتر لحظاتی به تماشای او نشست. موها و صورتش را نوازش کرد. دست او را در دست خود نگاهداشت، اما در واقع خودش از آنچه که دیده بود مضطرب شده بود. این جریان ، درستی اندیشه های او را به اثبات می رسانید.
 

عاقبت وقتی لرزش بدن مری پایا گرفت و روی صندلی خود مشغول استراحت شد، پیتر با لحنی ملایم اما قاطع ، شروع به صحبت با او کرد. مری چشم هایش را بسته بود.
 

- تو باید باز هم به فی مراجعه کنی . هنوز کار تو با او به پایان نرسیده. و تا موقعی که نتوانی با آن چهره به چهره قرار بگیری و درمان بیابی ، کارت تمام نخواهد شد.
 

مری فکر میکرد: دیگر با چه چیزهائی باید چهره به چهره شود؟ چه چیزی احتیاج به درمان دارد؟ عشقش به مایکل ؟ چطور می شود عشق را درمان کرد؟ چطور می تواند به پیتر بگوید که با مایکل تلفنی صحبت کرده است؟ و همین گفتگوی کوتاه باعث شد این شوق در وجودش زبانه بکشد که دوباره دست های مهربان او مرد محبوب تمام سالهای زندگیش را در دست خود بگیرد و بفشارد؟ چطور می تواند این را به پیتر بگوید؟
 

در عوض با نگاهی خسته به او نگریست. در سکوت سری تکان داد و آرام گفت: در این باره فکر خواهم کرد.
 

- خوبست. میخواهی ترا به خانه برسانم؟
 

لحن پیتر بسیار ملایم بود. مری با تکان سر موافقت خود را نشان داد. اکنون دیگر توان آنرا نداشت که به گالری برود.
 

تا زمانی که به خانه اش رسیدند کلمه ای حرف میانشان رد و بدل نشد. دم در خانه پیتر از او پرسید: میخواهی تا بالا همراهیت کنم؟
مری فقط سری به نشانه نفی تکان داد و هنگامی که از اتومبیل پیاده می شد گفت: متشکرم.
 

بعد از پیاده شدن دیگر به پشت سرش نگاهی هم نینداخت.
 

آهسته از پله ها بالا رفت. بار بیست و دو ماه تنهائی بر دوش هایش سنگینی می کرد. ایکاش مایکل تلفن نزده بود. تلفن کوتاه مدت او تمام درد ها و رنجها را به وجود مری باز گردانده بود. تازه برای چه ؟ به چه مقصودی؟ احتمالا مایکل دیگر ذره ای به او اعتنا نداشت. فقط عکس هایش را می خواست. خب بگذار عکس های یک نفر دیگر را بخرد، حرامزاده! چه مرگش است که دست از سر او بر نمی دارد؟
 

وارد آپارتمانش شد و یکراست به بستر رفت. فرد جستی زد و روی پاهای او پرید ولی مری حال و حوصله بازی با او را نداشت.
 

فرد را به کف اتاق هل داد و مدتی طولانی در بستر دراز کشید. به سقف خیره شده بود. دو به شک بود که آیا به فی تلفن بزند یا نه.
آیا اصلا فایده ای از این کار میبرد؟
 

تازه با خستگی و فرسودگی متناوبی به چرت افتاده بود که صدای زنگ تلفن بلند شد و او ناگهان با وحشت از جا پرید. براستی میل نداشت به تلفن جواب دهد اما شاید آنسوی سیم پیتر بود که میخواست احوالش را بپرسد و او حق نداشت بیش از پیش سبب نگرانیش شود.
 

با حرکتی کند بسوی تلفن دست برد و نرم و شکسته گفت: الو؟
 

- دوشیزه آدامسون؟
 

خدایا !این پیتر نیست . این ... آهی تمام برن او را لرزانید. نالید: به خاطر خدا مایکل دست از سر من بردار.
 

گوش را روی دستگاه کوبید. در آن سوی سیم مایکل با بهت و حیرت به گوشی خیره شد. این جریانات لعنتی چه معنائی داشت؟ چرا این دختر غریبه او را مایکل نامیده بود؟
 


صبح روز بعد که همراه فرد قدم به گالری گذاشت ، خسته و توخالی به نظر می رسید. شلوار و جلیقه سیاهرنگ همراه با بلوز سبز براق پوشیده بود که هماهنگی چشمگیری با هم داشتند.
 

بعد از یک شب طولانی و توأم با بیخوابی که در طول آن دست کم هزار بار خاطره آخرین روز با مایکل و تصادف بعد از آن را بیاد آورد به نحوی غیر معمولی رنگ پریده بود. با خود اندیشید که اگر هزار سال هم عمر کند باز هیچوقت از زنجیر این خاطرات خلاصی نخواهد داشت. آنروز صبح حس میکرد صد سال از عمرش گذشته .
 

ژاک از پشت میز کار خود به روی او لبخند زد. اونیفورم همیشگی خود را بر تن داشت ، بلوچین با دوخت بی نقص فرانسوی، بلوز یخه اسکی مشکی از مزون سن لوران . ترکیبی که با شخصیت او هماهنگی داشت.
 

ژان گفت: عزیزم از ظاهرت پیداست که سخت مشغول کار بوده ای ، یا شاید هم بیش از حد کنار دکتر محبوبت بیدار مانده ای؟
 

ژاک از دوستان قدیمی پیتر بود و از مری خوشش می آمد. مری تبسمی بر لب نشاند و قهوه ای را که ژاک برایش ریخته بود سر کشید. قهوه غلیظ و تیره بود. از آن قهوه های ناب که ژاک همیشه در بساط داشت. آنرا همراه بسیاری از چیزهای با ارزش و بی شمار دیگر که بدون آنها نمی توانست زندگی کند از فرانسه آورده بود. مری دوست داشت که همیشه بخاطر تعصب او در حفظ علائق ملی و سلیقه های پر خرجش سر به سر او بگذارد. روز تولد ژاک برایش یک بسته کاغذ توالت که بر روی آن علامت مزون گوچی چاپ شده بود خریده بود و آنرا همراه با کیفی که بیشتر برازنده او بود به ژاک هدیه کرده بود. ژاک هم شوخی را دوست داشت.
 

مری در جواب ژاک گفت: نه . مهمانی نبودم . شاید بیش از حد وقتم را در تاریکخانه گذرانده ام .
 

- ای دختر دیوانه . دختری مثل تو باید برود بیرون و برقصد.
 

- بعد ها ، وقتی که بیشتر کار کرده باشم.
 

آنگاه مری شروع به توضیح طرح جدید خود کرد. خیال داشت از زندگی خیابانی سانفرانسیسکو یک سری عکس تهیه کند.
 

ژاک با رضایت سری تکان داد و گفت: خیلی خوب است مری. از این ایده خوشم میآید. هرچه ز ودتر شروعش کن.
 

میخواست وارد جزئیات طرح بشود که صدای ضربه ای بر در اطاقش شنیده شد. یکی از منشی هایش سرکی به داخل کشید. با اشاره سر و دست مطلبی را به او می گفت.
 

مری سر بسرش گذاشت: ژاک شاید یکی از دوست دخترهایت آمده.
 

ژاک در حالی که میز خود را دور میزد تا پشت در برود و با منشی اش صحبت کند گفت : چاره ای نیست.
 

ژاک به زمزمه های منشی اش گوش سپرد، و سپس سری تکان داد. فوق العاده خشنود به نظر میرسید. موافقت نهائی اش را با اشاره سر نشان داد. سپس به داخل اتاق برگشت و سر جای خود نشست و طوری به مری نگاه کرد که گوئی می خواهد هدیه ارزنده ای به او اعطا کند.
 

- مری خبر غیر منتظره ای برایت دارم.
 

در همان لحظه ضربه دیگری به در کوفته شد. ژاک ادامه داد: شخص بسیار مهمی به کارهای تو علاقه نشان داده .
 

قبل از آن که مری فرصت پیدا کند که مفهوم کلام او یا اشارات او و منشی اش را بفهمد،در اتاق باز شد و مری ناگهان خود را در مقابل مایکل یافت. نفسش گرفت. فنجان قهوه در دستش می لرزید . مایکل در کت و شلوار آبی تیره ، با پیراهن سفید و کراوات تیره بسیار خوش قیافه شده بود. وقار و تشخص از سر و رویش می بارید.
 

مری فنجان قهوه اش را زمین گذاشت تا با مایکل که دستش را بسوی او دراز کرده بود دست بدهد. مایکل هم تحت تاثیر وقار و متانت این دختر قرار گرفته بود. با خود فکر کرد : بسختی میتوان باور کرد که این همان دختری است که دیشب به تلفن جواب داد و با صدائی پر رنج تقاضا کرد که دست از سرش بردارم. شاید او مشکلات دیگری دارد، شاید این مشکلات در روابطش با آدمهاست ، شاید در آن لحظه ناهشیار بود. هیچ وقت نمی شود این هنرمندان را شناخت.
 

اما هیچ یک از این افکار بر چهره مایکل اثری نگذاشت. همانطور که ناراحتی مری از صورتش خوانده نمیشد.
 

مایکل با لبخند محبت آمیزی به مری گفت: آخ که چقدر خوشحالم که عاقبت شما را دیدم. شما مرا به یک تعقیب دلنشین واداشتید، اما البته با این قریحه و هنری که دارید به شما حق می دهم دوشیزه آدامسون.
 

مری نگاهی به ژاک انداخت که همچنان پشت میزش ایستاده بود و دستش را بسوی مایکل دراز کرده بود. ژاک بشدت تحت تأثیر ابراز علاقه رئیس شرکت کوتر هیلیارد به کارهای مری قرار گرفته بود. مایکل برای منشی او کاملا توجیه کرده بود که توجهش به آثار مری آدامسون صرفا حرفه ای است، و آنها را برای مجموعه شخصی یا حتی دفتر کار خودش نمیخواهد، بلکه آثار مری را برای یکی از بزرگترین پروژه های موسسه اش می خواهد.
 

ژاک غرق خیال شده بود. بزحمت میتوانست صبر کند تا مری حرفهای مایکل را بشنود. این موضوع می توانست حتی خودداری و خونسردی ذاتی او را پاک از هم بپاشد. اما مری آرامش همیشگی خود را داشت، یا دست کم در آن لحظه هنوز آرام بود. او خیلی آرام روی صندلی خود نشسته بود از نگاههای خیره مایکل اجتناب می ورزید. لبخند کوچک و یخ زده ای زینت بخش لبانش بود. مایکل گغت: اجازه هست که یک راست سر موضوع بروم و برای هردوی شما توضیح بدهم چه فکری دارم؟
 

- بله البته بفرمائید.
 

ژاک به منشی اشاره کرد که فنجانی قهوه برای مایکل بریزد و به پشتی صندلیش تکیه داد و در حینی که مایکل با توضیح کامل تمام جزئیات را فاش می کرد که خیال دارد با آثار مری چه بکند، با دقت به حرفهای او گوش سپرد. این برنامه ای بود که هر هنرمندی به خاطر آن به آب و آتش می زد، اما در پایان صحبت های او ،مری همچنان بی تفاوت مینمود. او در نهایت آرامش سری تکان داد و سپس چرخید تا نگاهی به مایکل بیندازد. آنگاه گفت: متأسفانه پاسخ من هنوز همان پاسخ قبلی است آقای هیلیارد.
 

ژاک با حیرت پرسید: شما قبلا در این مورد صحبت کرده اید؟
 

مایکل بسرعت توضیح داد: من نه ، یکی از همکارانم ، در واقع مادرم . من به منزل دوشیزه آدامسون تلفن زدم. ما این برنامه را برای او تشریح کرده ایم ، هر چند که توضیحات ما مختصر بوده . اما پاسخ قاطع ایشان به درخواست ما همیشه منفی بوده است . امید داشتم که نظرشان را عوض کنم.
 

ژاک مبهوتانه به مری چشم دوخت. مری گفت: متاسفم . اما نمیتوانم این کار را انجام دهم.
 

ژاک که تقریبا بیقرار شده بود پرسید: آخر چرا نمیتوانی؟
 

- چون دلم نمیخواهد این کار را بکنم.
 

مایکل با ملایمت تقاضا کرد: دست کم دلایلتان را بما بگوئید.
 

مری در لحن بیان او چیز تازه ای کشف میکرد: آگاهی اش از قدرت خویشتن. حس می کرد این جنبه از وجود او را دوست دارد . با این حال عقیده اش عوض نشد و در جواب گفت: اگر دلتان می خواهد اسم مرا یک هنرمند بد قلق یا هرچه که دوست دارید بگذارید. جواب من همچنان منفی است و همیشه هم منفی خواهد بود.

 

آنگاه فنجان قهوه اش را کنار گذاشت. به هردو مرد نگاهی انداخت و از جا برخاست . دستش را بسوی مایکل دراز کرد و افسرده حال با او دست داد و افزود : با این حال از علاقه و توجه شما متشکرم. یقین دارم که شخص لایق را برای برنامه تان پیدا خواهید کرد. شاید ژاک بتواند هنرمندی را به شما معرفی کند. چندین هنرمند و عکاس زبر دست با این گالری همکاری دارند.
 

مایکل با لجبازی گفت: اما ما فقط شما را میخواهیم.
 

ژاک همدل او به نظر می رسید اما مری قصد نداشت در این مبارزه شکست بخورد. او تا آن زمان بیش از حد باخته بود. جواب داد: این حرف از دهان شما غیر منطقی و بچگانه است آقای هیلیارد. شما ناچارید شخص دیگری را پیدا کنید . من با شما کار نخواهم کرد. به همین سادگی و روشنی.
 

- آیا با شخص دیگری در موسسه ما همکاری خواهید کرد؟
 

مری دوباره سری به نشانه نفی بالا برد و به سمت در رفت.
 

- دست کم در این باره فکر کنید.
 

مری در آستانه در توقف کرد . پشت به مایکل بود. او یک بار دیگر سرش را تکان داد. آندو مرد کلمه "نه" را شنیدند. مری و سگش از نظر دور می شدند.
 

مایکل حتی یک لحظه از وقتش را در کنار مدیر حیرت زده گالری که روز صندلیش نشسته بود تلف نکرد. بی درنگ دنبال مری دوید و فریاد کشید: صبر کنید.
 

حتی درست نمی دانست که چرا این کار را می کند اما احساس میکرد ناچار است. در خیابان خود را به کنار مری که می خواست با قدمهای شتابان دور شود رسانید و گفت: ممکن است چند قدمی همراه شما بیایم؟
 

مری که مستقیم جلوی خودش را نگاه می کرد و از نگاههای او دوری میجست جواب داد: اگر دلتان میخواهد اشکالی ندارد، اما نتیجه نمی گیرید.
 

مایکل با قدمهای بلند،سرسختانه همراه او پیش می رفت.
 

- آخر چرا چنین رفتاری می کنید؟ کار شما به کلی بی معناست . آیا علت شخصی دارد یا به خاطر چیزی است که از موسسه ما میدانید؟ خاطره بدی از آن دارید، یا به من مربوط می شود.
 

- چه تفاوتی می کند؟
 

- خیلی تفاوت ها . لعنت بر آن . خیلی فرق می کند.
 

مایکل با حرکت تندی بازوی مری را گرفت و او را ایستاند.
 

- من حق دارم بدانم.
 

- حق دارید؟
 

آنقدر مکث کردند که بنظر هردویشان رسید تا ابد در همان حال می مانند. عاقبت مری نرم شد: خیلی خب . به دلایل شخصی است.
- دست کم مطمئن شدم که دیوانه نیستید.
 

مری خنده اش گرفت و توجهش جلب شد. پرسید: از کجا فهمیدید ؟ شاید دیوانه باشم.
 

- بدبختانه دیوانه نیستید . به عقیده من شما فقط از موسسه کوتر هیلیارد بیزارید، شاید فقط از من.
 

و در دل گفت: چه افکا ر خامی ! نه من و نه موسسه هیچ کدام به او بدی نکرده ایم . ما در خور این حرکات دشمنانه و یا مشکوک نیستیم. دلیلی ندارد که او اینگونه رفتار کند . شاید این دختر قبلا روابطی با یکی از کارمندان دفتر مرکزی داشته که به هم خورده و حالا سر لج افتاده . باید چنین علت هائی در کار باشد. هیچ دلیل عاقلانه دیگری برای کارهای او دیده نمی شود.
 

مری بعد از مکثی طولانی گفت: من از شما نفرتی ندارم آقای هیلیارد.
 

در کنار هم راه می رفتند . مایکل لبخندی زد: چه خوب این را نشان میدهید.
 

برای نخستین بار دوباره چون یک پسر جوان به نظر میرسید. شبیه جوانکی که در آپارتمان نانسی سر به سر بن می گذاشت. یاد گذشته ها قلب مری را پر از رنج و اندوه می کرد. نگاهش را به دور دست ها دوخت . مایکل گفت: می توانم از شما دعوت کنم با من قهوه ای بنوشید؟
 

مری در صدد بر آمد دعوت او را رد کند. اما بعد فکر کرد شاید بهتر باشد یکبار برای همیشه آب پاکی را روی دست او بریزد. شاید بعد از آن دیگر مایکل دست از سر او برمی داشت.
 

- خیلی خب . باشد.
 

به پیشنهاد مری به کافه ای در نزدیک همان خیابان رفتند . فرد هم پا به پای آنها پیش می رفت. هر دو قهوه اسپرسو سفارش دادند. مری بی خیال ظرف شکر را به دست مایکل داد. می دانست که او دو قاشق شکر می ریزد. اما مایکل اصلا به نظرش عجیب نرسید که مری عادت او را می داند. از او تشکر کرد. شکر را در فنجان خود ریخت و شکر پاش را کناری گذاشت.
 

سر صحبت را مایکل باز کرد: میدانید، نمی دانم چطور بگویم اما در آثار شما نکته غریبی وجود دارد، چیزی که فکر مرا به خود مشغول می دارد. انگار که قبلا هم آنرا دیده ام. چنان که گوئی از پیش با آن آشنا هستم . بر این پندارم که میفهمم وقتی شما عکس می گرفتید چه مقصودی داشتید. و چه چیزی را می دیدید. آیا این حرفهای من برای شما مفهومی دارد؟
 

مری در دل گفت:بله . خیلی زیاد. مایکل تو همیشه درک فوق العاده ای از کارهای نانسی داشتی.
 

اما در جواب فقط آهی کشید و گفت: بله گمان کنم ، فکر می کنم کار من بر روی شما اثر گذاشته .
 

- نه نه . بیشتر از این ها . نمی توانم خوب توجیه کنم . انگار که من از قبل... از قبل کارهای شما را می شناختم. نمی دانم. به نظر خودم این حرف ها احمقانه می رسد.
 

صدائی در درون مری فریاد می زد: تو مرا نمی شناسی ؟ این نگاه را نمی شناسی؟
 

در همان حال که به آرامی قهوه خود را می نوشیدند و در باره آثار او گفت و گو می کردند ، مری دلش می خواست این سئوالات را از مایکل بپرسد.
 

مایکل عاقبت گفت: ندای هولناکی به من می گوید که شما رضایت نخواهید داد. اینطور نیست؟
 

مری اندوه زده ، با حرکت سر کلام او را تأیید کرد.
 

- مسئله پول است؟
 

- البته که نه.
 

- فکرش را می کردم.
 

مایکل حتی ذکری از قرار داد کلانی که در جیب خود گذاشته بود به میان نیاورد. می دانست که هیچ فایده ای به بار نمی آورد. بلکه چه بسا کار را خرابتر هم بکند.
 

- ایکاش علتش را می دانستم.
 

- صرفا یک جور گریز است ، فرار از گذشته ها.
 

خود مری از صداقت کلام خویش یکه خورد، اما به نظرش نمی رسید که مایکل تکان خورده باشد.
 

- فکر می کردم که علتی این چنینی داشته باشد.
 

در آن رستوران ایتالیائی، اکنون هر دو آرامش خاطر داشتند. در این دیدار حزنی بود ، تلخی دلنشینی که مایکل از آن سر در نمی آورد. او گفت: مادرم بشدت به کارهای شما علاقه مند بود. او به این سادگی ها چیزی را نمی پسندد.
 

مری از این حرف خنده اش گرفت و جواب داد: خیر ! به این راحتی چیزی را نمی پسندند. تا آنجا که من شنیده ام او به سختی زیر بار قرار ها می رود.
 

- بله . ولی همین اوست که موسسه فعلی را ساخته . جانشینی او لذت بخش است . درست به راندن یک کشتی مجهز می ماند.
مری با لحنی طعنه آمیز گفت: خوش به حال شما!
 

مایکل از کنایه او سر در نیاورد. با حرکتی که اندکی عصبی می نمود به سرعت دستش را روی زخم کوچکی در شقیقه اش گذاشت.
 

مری ناگهان فنجان قهوه اش را روی میز نهاد و نگاه کوتاهی به مایکل انداخت: آن چیست؟
 

- چی؟
 

- آن زخم؟
 

نمی توانست نگاهش را از روی آن بردارد. بطور دقیق می دانست که آن زخم چیست. باید اثر آن ...
 

- چیزی نیست یک زخم قدیمی است.
 

- نه بنظر نمی رسد که زخم کهنه ای باشد.
 

- مال دو سال پیش است.
 

اکنون مایکل دستپاچه به نظر میرسید. توضیح داد : در واقع موضوع زیاد مهمی نبود. یک تصادف کوچک همراه چند تا دوست.
 

مایکل می خواست از گفتگو در این باره طفره برود. مری دلش می خواست فنجانش را روی صورت او برگرداند. در دل گفت: پسر هرزه ! یک تصادف کوچک ؟ دستت درد نکند جوانک ! حالا همه چیزهائی که لازم بود بدانم ، می دانم.
 

کیفش را برداشت و از جا برخاست. نگاه یخزده ای به مایکل انداخت . آنگاه دستش را بسوی او دراز کرد و گفت: خیلی خوش گذشت . متشکرم آقای هیلیارد. امیدوارم در این جا به شما خوش بگذرد.
 

مایکل جا خورد: شما دارید می روید؟ من حرف بدی زدم؟
 

خدایا چقدر این دختر غیر قابل پیش بینی بود. حالا دیگر چه مرگش شده بود؟ مگر او چه گفته بود؟
 

سپس مایکل از حالت نگاه او یکه خورد. مری هم به نوبه خود از حرفی که زد یکه خورد.
 

- در واقع ، بله. شما حرف بدی زدید. من قضیه آن تصادف را در روزنامه ها خواندم و فکر نمی کنم طوری بوده که کسی بتواند آنرا یک تصادف کوچک بنامد. تا جائی که من فهمیدم دو دوست همراه شما در آن حادثه بسختی صدمه دیدند. آیا شما برای هیچ چیزی اهمیت قائل نیستید آقای هیلیارد؟ به هیچ چیز جز شغل خونخوارتان توجهی ندارید؟
 

- شما را چه می شود؟ این موضوع چه ربطی به شما دارد؟
 

- من یک بشرم . اما شما نیستید. از همین صفت شما بیزارم.
 

- شما دیوانه اید!
 

- نه آقا ! نه دیگر نیستم.
 

به دنبال این حرف رویش را برگرداند و رفت و مایکل را با نگاهی خیر پشت سر گذاشت.
 

لحظه ای بعد گوئی نیروی مرموز مایکل را هل داد. طوری که یکباره متوجه شد دنبال مری میدود. یک اسکناس پنج دلاری روی میز مرمری کوچک رستوران انداخته،و با هیجان دنبال مری دویده بود. باید به آن دختر می گفت . باید... آن یک تصادف کوچک نبود. در این سانحه ، دلداده محبوب او جان خود را از دست داده بود. اما مگر آن دختر چه حقی داشت که بداند؟
 

با این حال مایکل این فرصت را نیافت که حرف دل خود را به مری بزند. زیرا درست وقتی به خیابان رسید که مری سوار یک تاکسی شد و رفت.




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : یکشنبه 17 اسفند 1393 | 04:28 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.