تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل بیست و هشتم

وندی باز خنده اش گرفت. این دوتا شبیه بچه هائی بودند که جان میکندند برای شلوغ بازی در یک جشن تولد. ارکستر تازه آهنگ دختری در ردآیلند را شروع کرده بود که وندی دیگر طاقتش طاق شد و گفت: هر دوی شما گوش کنید. دیگر دارید شورش را در میآورید. من که الساعه پایم را از این معرکه بیرون میکشم. اصلا چرا همه نرویم کیکی عروسی را بخوریم؟ هان؟


بن و مایکل نگاهی به هم انداختند . همزمان و هماهنگ، هر کدام سری تکان دادند و ناگزیر هر کدام دست زیر یک بازوی وندی انداختند و او را با خود از پیست رقص بیرون بردند. در همان لحظه مایکل از بالای سر چشمکی به بن زد: دلرباست، اما کاری ازش بر نمی آید. دیدی چطوری میرقصید؟ کفش هایم را پاک خراب کرد.
 

بن از بالای شانه چپ وندی زمزمه کرد: پس باید کفش های مرا ببینی.
 

وندی با حرکت تندی به آرنج هردویشان زد: گوش بدهید! با شما دوتا هستم . هیچ کس کفش های مرا دیده ؟ حالا از پاهای دردناک و بدبختم هیچی نمی گویم. رقصیدن با شما دوتا دهاتی سر به هوا...
 

بن نگاه ترسیده ای به او انداخت: دهاتی ؟!
 

مایکل قاه قاه خندید . یک پیشخدمت اونیفورم پوش جلو آمد و مایکل سه بشقاب کیک عروسی را از او گرفت و سعی کرد با تردستی آنها را نگاهدارد. اما نزدیک بود دو بشقاب را بیندازد. گفت: فکر وندی را نکن . کیک را ببین که چه اشتها آور است.
 

به دست هر کدامشان یک بشقاب کیک داد و هرسه به یک ستون تکیه کردند و در حالی که کیک خود را میخوردند به تماشای زنهای بیوه در لباسهای کیپور خاکستری، دخترهای جوان در شیفون صورتی ، و آبشارهای مروارید و دریای جواهر در همه رنگ و همه شکل مشغول شدند.
 

- یا خدا! درست فکرش را بکن بن ، اگر همه شان را میدزدیدیم، چه ها که نمیتوانستیم بسازیم!
 

خود مایکل مسحور این فکر شده بود. بن جواب داد: هیچ وقت چنین فکری به سرم نزده بود. باید سالها قبل ، در همان دوره مدرسه که لات و آسمان جل بودیم این کار را می کردیم.
 

خردمندانه سری برای هم تکان دادند و وندی با خنده ای توام با بد گمانی به آنها نگاه کرد و گفت: نمی دانم می توانم اعتماد کنم و برای تجدید آرایشم ، شما دوتا را تنها بگذارم یا نه؟
 

مایکل از خجالت یک لیوان نوشیدنی دیگر در میآمد چشمک زنان گفت: دلواپس نباش. من بن را می پایم وندی.
 

وندی هیچ وقت مایکل را در این حال ندیده بود،اما مجذوب این خوش خلقی او شده بود. پس بن حق داشت. مایکل هم در هر حال یک انسان بود. تماشای مایکل در این حالت شوخ و شنگ به دیدن او در پنج سال یا حتی دو سال قبل می مانست.
 

وندی در جواب گفت: من که فکر نمی کنم هیچ یک از شما دو نفر بتوانید آنقدر ها بر چشمانتان مسلط باشید که بتوانید کسی را هم بپائید. بهتر است همدیگر را تنها بگذارید.
 

بن گفت: سر به سرم نگذار. ما اوضاعمان رو به راه است.
 

دو لیوان دیگر نوشیدنی از یک مستخدم قبول کرد و یک لیوان را به دست مایکل داد و نامزدش را با اشاره دست یکسره روانه دستشوئ کرد و به مایک گفت: دختر معرکه ایست مایک . خوشالم که وقتی راجع به خودمان با تو حرف زدم، از کوره در نرفتی.
 

- چطور ممکن بود از کوره در بروم؟ او درست برازنده توست. تازه من بیش از حد گرفتار کارم هستم.
 

- یکی از همین روزها خلاص می شوی.
 

- شاید. در حال حاضر شما می توانید از زیر کار در بروید و عروسی کنید . من هم با کارم دلخوشم.
 

اما برای اولین بار در هنگام گفتن این حرف ، عبوس به نظر نمیرسید. با خنده ای به دوستش گفت: خوش باش، خوش.


هواپیما به آرامی در باند فرودگاه سانفرانسیسکو فرود میآمد. مایکل کیف دستی اش را محکم بست . در این هفته دهها کار داشت که انجام بدهد. ملاقات با پزشکان ، تشکیل جلسات ، بررسی زمین برای ساختمان ها ، سرو سامان دادن به کار آرشیتکت ها ، مردم ،نقشه ها، دعاوی،کنفرانس ها و ... آن عکاس لعنتی،به شک افتاد که آیا اصلا میتواند برای این همه کار فرصتی پیدا کند یا نه. اما هر طور بود ترتیبش را میداد. همیشه ترتیب کارهایش را داده بود. از خواب یا خوراک یا یکی از کارهای شخصی اش میزد.
 

بارانی اش را از جا لباسی بالای سرش برداشت ، آنرا روی دستش انداخت و به دنبال سایر مسافران قسمت درجه یک، عازم در خروجی شد. نگاههای مهمانداران را مثل همیشه روی خود احساس می کرد، اما آنها را ندیده می گرفت. این مهماندارها نظرش را جلب نمی کردند. تازه وقت هم نداشت.
 

نگاهی به ساعتش انداخت. میدانست که اتومبیلی در محوطه فرودگاه انتظارش را میکشد. ساعت دو و بیست دقیقه بعد از ظهر بود. در این نصفه روز در دفتر کار خود در نیویورک کارهای یکروز را انجام داده بود. و حالا دست کم چهار یا پنج ساعت برای کار در این جا فرصت داشت. صبحانه فردا صبح را در یک جلسه میخورد . زندگی اش را همین طور میگذراند و این گذران را دوست داشت. به تنها چیزی که توجه داشت کارش بود، کار و تعداد انگشت شماری آدم، که دوتای آنها اکنون در ماجورکا خوش می گذراندند و یکنفر دیگرشان به دستهای مهربان وندی سپرده شده بود. فقط همین ها مورد علاقه اش بودند و بس. به یک چیز دیگر هم توجه داشت... مرکز پزشکی که باید در سانفرانسیسکو درست میکرد و کم کم شکل زیبائی به خود می گرفت. از فکر مرکز پزشکی تبسمی بر لبش نقش بست. این ساختمان در حکم بچه او بود.
 

- آقای هیلیارد؟
 

راننده او را بی درنگ شناخته بود. مایکل سری تکان داد. راننده افزود: اتومبیل حاضر است.
 

مایکل در صندلی عقب اتومبیل نشست . راننده چمدان او را از میان توده انبوه چمدانها بیرون کشید و آورد.
 

یک بار دیگر به سانفرانسیسکو آمدن لذت بخش به نظر میرسید. هنگام ترک نیویورک یک روز سرد و یخ زده ماه مارس را پشت سر میگذاشت و وارد یک روز دلنشین سانفرانسیسکو میشد. در اطرافش دنیا سبز و شاداب و مطبوع بود. در نیویورک درخت ها هنوز خشک و شکننده و خاکستری بودند و سبز تا ماه بعد یک رنگ فراموش شده بود.
 

در نیویورک انتظار بهار سخت و طولانی بود. چنین مینمود که بهار هرگز فرا نخواهد رسید. اما درست زمانی که انسان قطع امید میکرد و میپنداشت که دیگر هرگز سر سبزی را نخواهد دید، نخستین شکوفه ها ظاهر میشد و باز امید در دلها جوانه میزد. مایکل از یاد برده بود که بهار چه دلپذیر است. هرگز به آن توجهی نمیکرد ، یعنی فرصت نداشت.
 

راننده او را یکراست به هتلش برد. تعدادی از زیر دستان او در موسسه ، قبلا هتل را بازدید کرده بودند تا مطمئن شوند که آپارتمان او حاضر است. مایکل دو آپارتمان رزرو کرده بود، یکی برای اقامت خودش و یکی برای ملاقات ها و جلسات. در صورت لزوم می شد جلسات را هم زمان در هر دو آپارتمان تشکیل داد.
 

ساعت 9 شب بود که عاقبت دست از کار کشید و با خستگی به رستوران هتل تلفن زد تا یک بشقاب استیک برایش بیاورند. به وقت نیویورک نیمه شب بود و او روزی پر مشغله اما پر حاصل را گذرانده و راضی بود.
 

روی کاناپه ولو شد و چشمانش را بست. سپس انگار صدای مادرش در اتاق پیچید که می گفت: به آن دختر تلفن زدی؟
 

اوه خدای من ! این کلمات در اتاقی که ناگهان رنگ سکوت بخود گرفته بود اما هنوز ابری از دود سیگارها در آن متراکم بود طنین بلندی داشت.
 

آن دختر...! اما چرا نه ؟ تا موقعی که شام او را بیاورند بیکار بود. همین فکر خواب را از چشمانش دور کرد.
 

کیفش را برداشت. از داخل یک پوشه شماره تلفنی را بیرون کشید. از همانجا که نشسته بود نمره را گرفت.
 

تلفن سه – چهار بار زنگ زد تا او گوشی را برداشت.
 

- الو؟
 

- شب بخیر دوشیزه آدامسون ، من مایکل هیلیارد هستم!
 

مری ناگهان حس کرد که نفسش بند می آید . بر خود مسلط شد تا بتواند نفس تازه کند و بگوید: آهان ! شما در سانفرانسیسکو هستید آقای هیلیارد؟
 

لحن و بیانش گرفته و بی ادبانه و تاحدودی عصبی بود. مایکل فکر کرد که شاید بی موقع تلفن زده و شاید این دختر دوست ندارد کسی در منزلش با او تماس بگیرد. اما برایش مهم نبود که این دختر ازچه دلخور است . در جواب گفت: بله. من در سانفرانسیسکو هستم . و در این فکر بودم که آیا می توانیم همدیگر را ببینیم؟ چند موضوع هست که باید در مورد آنها گفت و گو کنیم .
 

- خیر. ما مطلقا هیچ حرفی برای گفتن نداریم. گمان می کنم این موضوع را برای مادرتان بطور کامل روشن کردم.
 

سراپای مری می لرزید و تلفن را چنگ زده بود. مایکل گفت: پس شاید مادرم فراموش کرده پیغامتان را برساند . او درست بعد از دیدار با شما گرفتار یک حمله قلبی ضعیف شد که البته هیچ ربطی به ملاقات شما و او نداشت ، ولی همین باعث شد که حرفی از جزئیات دیدارش با شما به من نزند. خودتان که درک میکنید چه وضعی داشته.
 

مری گوئی دچار تردید شد: بله از شنیدن این خبر متاسفم . آیا در حال حاضر حال مادرتان خوب است؟
 

مایکل با لبخندی جواب داد: خیلی خوب است. هفته پیش ازدواج کرد و الساعه در ماجورکا است .
 

مری دلش می خواست گوشی را روی سر او بکوبد. پیش خود فکر می کرد" چه خبر خوشی ! آن پتیاره زندگی مرا خراب کرده حالا هم رفته ماه عسل!" دلم خوش!
 

مایکل ادامه داد: اما این خارج از موضوع است . کی می توانیم همدیگر را ببینیم؟
 

- قبلا به شما گفتم ملاقاتی در کار نخواهد بود.
 

مری این کلمات را تقریبا با فریاد ادا کرد. مایکل بار دیگر چشمانش را بست . او بیش از حد خسته بود که حرص بخورد و جوش بزند. زود کوتاه آمد: خیلی خب ، من تسلیمم. من در فرمونت هستم . اگر نظرتان عوض شد بمن تلفن بزنید.
 

- من این کار را نخواهم کرد.
 

- ممنون!
 

- شب بخیر آقای هیلیارد.
 

- شب بخیر دوشیزه آدامسون.
 

مری از این که مایکل خیلی زود به گفت و گویشان پایان داد ، تعجب می کرد. این شیوه صحبت به لحن مایکل شباهتی نداشت . چنان خسته و پکر می نمود که گوئی عین خیالش هم نبود که او را خواهد دید یا نه.
 

مری بعد از گذاشتن گوشی تا دقایق متمادی، حیرت زده بود که در این دو سال چه بلائی بر سر مایکل آمده؟
 

سر میز ناهار پیتر گفت : عزیزم چقدر گرفته به نظر میرسی. اتفاقی افتاده؟
 

مری در حالی که با لیوان نوشیدنی اش بازی می کرد سری تکان دادو گفت: نه فقط به فکر چند کار تازه هستم. ا فردا می خواهم روی یک طرح جدید کار کنم . طرحی که همیشه دوستش داشتم.
 

اما هردویشان می دانستند که او دروغ میگوید. بعد از تلفن دیشب مایکل باز خاطرات گذشته در ذهنش زنده شده بود. تنها فکری که در سر داشت یاد آخرین روزشان بود. دوچرخه سواری، بازار مکاره،گردنبند آبی پر زرق و برقف دفن آن در ساحل، و سپس پوشیدن لباس دانتل سفید و کلاه ساتن آبی و رفتن به قصد ازدواج با مایکل و .... بعد شنیدن صدای مادر او ،در حالی که باند پیچی شده روی تخت بیمارستان افتاده بود و چشمانش جائی را نمی دید... تمام این صحنه ها مثل یک فیلم از جلوی دیدگانش رد می شد. و یک لحظه از آنها رهائی نداشت.
 

- نازنینم، حالت خوبست؟
 

- خوبم . باور کن. معذرت می خواهم که اینقدر بد عنقم. گمان کنم خیلی خسته باشم.
 

اما پیتر قبل از آن هم حالت متفکرانه او را دیده بود، و حالا اخم کوچک مزاحمی را میان ابروان او خوب تشخیص میداد. پرسید: این اواخر فی را دیده ای؟
 

- همیشه خیال دارم برای ناهار به او تلفن بزنم، اما هیچوقت فرصت نمیکنم. از بعد از نمایشگاه....
 

لبخند سپاس آمیزی به پیتر زد و حرفش را ادامه داد: نیمی از وقتم را در تاریکخانه می گذرانم و نیم دیگر را صرف پرسه زدن در گوشه و کنار شهر با دوربینم میکنم.
 

پیتر توضیح داد: منظور من یک دیدار دوستانه با فی نبود، بلکه مشاوره با روانپزشک بود.
 

- البته که نه . من که قبلا بتو گفتم . کار ما پیش از کریسمس تمام شد.
 

- هیچوقت به من نگفتی که پایان دادن به آن جلسات مشاوره بنا به تصمیم تو بود یا او؟
 

- تصمیم من بود، اما او هم مخالفتی نکرد.
 

به مری برخورده بود که پیتر هنوز فکر میکرد او به مشورت بیشتری با روان پزشکش احتیاج دارد. از این رو حال خود را توجیه کرد: من فقط خسته ام پیتر و غیر از این ، هیچ...
 

- من از این بابت چندان با تو همدل نیستم. بعضی از اوقات فکر می کنم که تو هنوز... خب دیگر... تو هنوز در گیر حوادث دو سال قبل هستی.
 

این کلمات را با دقت و در حالی که به مری چشم دوخته بود ادا کرد. هنگامی که مشاهده کرد صورت مری به نحو نسبتا محسوسی در هم رفت ، ترس او را برداشت.
 

مری در جواب گفت: مزخرف نگو.
 

- این کاملا طبیعیست مری . مردم از چنین مسائلی تا ده ، بیست سال رنج می کشند. این ها جراحات زندگی هستند و اگرچه تو بعد از تصادف بیهوش شدی اما همیشه قسمتی از اعماق وجودت به یاد خواهد داشت که چه اتفاقی افتاده است. آن را به حال خودش بگذار تا راحت زندگی کنی.
 

- من این کار را کرده ام و راحتم.
 

- فقط خودت می توانی در این مورد قضاوت کنی، اما از تو خواهش میکنم به یقین کامل برسی . در غیر این صورت تمام عمر اثر حساسی روی تو خواهد گذاشت، توانائی هایت را محدود و زندگیت را فلج خواهد کرد و ... به هر حال نیازی به ادامه این سخنان نیست. فقط در این مورد با دقت فکر کن. شاید بخواهی تا چند مدت دیگر هم فی را ببینی. ضرری که نخواهد داشت.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : دوشنبه 11 اسفند 1393 | 12:20 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.