تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل بیست و ششم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

ماریون در همان حال که به مری مینگریست تأسف ضعف آلودی نسبت به خود حس میکرد. سپس از این که قضیه را به آن دختر گفته مضطرب شد.


اما مری ظاهرا یکه هم نخورد . مدتی بسیار طولانی به آن زن زل زد و سپس با صدای نرم و شکسته ای دوباره لب به سخن گشود: متأسفم که اینرا میشنوم خانم هیلیارد. اما من دو سال پیش مردم . و به نظرم می رسد که پسر شما هم دوسال پیش مرد!و مرگ هر دوی ما به دست شما بود خانم هیلیارد ! راستش را بخواهید برایم خیلی دشوار است که دلم به حالتان بسوزد. گمان کنم باید ممنون شما باشم خانم ، باید از صمیم قلب از شما تشکر کنم که همه مردم به جای اینکه با وحشت از مقابلم فرار کنند با تحسین نگاهشان را دنبالم میفرستند. به گمانم باید در دریائی از احساسات غرق باشم اما حالا هیچ احساسی نسبت به شما ندارم جز تأسف بحال شما ! زیرا همانطور که خودتان هم می دانید زندگی مایکل را خراب کردید. دیگر لازم به تذکر نیست که سر زندگی من چه بلائی آوردید.
 

ماریون در سکوت گوش می داد. سنگینی تمام سرزنش های آن دختر را بطور کامل احساس می کرد. خودش باطنا تمام این ها را از دو سال پیش می دانست، دست کم در مورد زندگی مایکل، اما در مورد زندگی این دختر ، نه . شاید به همین علت بود که خود را ناچار دیده بود که بیاید . ماریون گفت: من نمیدانم چه بگویم.
 

مری گفت: خداحافظ کلمه مناسب خواهد بود.
 

کت و پوشه آثارش را برداشت و به طرف در آپارتمان رفت. در آستانه در لحظه ای ایستاد . دستش روی دستگیره در و سرش خم بود. . اشک روی گونه هایش می غلطید.
 

سپس آهسته برگشت و دید که قطره های اشک صورت ماریون را هم خیس کرده. آن پیره زن هم با عذاب باطنی خود بی سرو صدا میساخت.
 

مری خود را جمع و جور کرد تا نفسی تازه کند و دو باره لب به سخن گشود: خدا حافظ خانم هیلیارد. به مایکل ... به مایکل سلام محبت آمیز مرا برسانید.
 

در را آهسته پشت سر خود بست. بعد از رفتن او ماریون هیلیارد از جای خود تکان نخورد . احساس میکرد که قلبش با درد های سوزان و ممتد پاره پاره می شود.
 

نفس زنان در جستجوی هوای تازه،تلو تلو خوران بسوی زنگ رفت تا مستخدمی را صدا بزند و هرطور که بود یک لحظه قبل از آن که بیهوش شود ، دکمه زنگ را فشار داد.
 


با گامهای بلند راهروی بیمارستان را میپیمود تا خود را به اتاق او برساند. چرا ماریون این قدر اصرا کرده بود که تنها به سفر برود؟ چرا هنوز هم بعد از آن همه سال باید چنین اصراری در حفظ استقلال لعنتی اش داشته باشد؟
 

ضربه ملایمی به در زد. پرستار با نگاهی پرسشگرانه در را به روی او باز کرد. او پرسید: اینجا اتاق خانم هیلیارد است ؟ من جرج کالووی هستم.
 

جرج عصبی و خسته و پیر بنظر می رسید و خودش حس می کرد که واقعا چنین هم هست . به حد کافی از حماقت های ماریون رنج کشیده بود و قصد داشت به محض دیدنش این حرف را به او بزند. قبل از این که نیویورک را ترک کند، این موضوع را به مایکل هم گفته بود.
 

پرستار با شنیدن اسم جرج کالووی با لبخند جواب داد: بله آقای کالووی ما منتظر شما بودیم.
 

ماریون از ساعت شش بعد از ظهر همان روز در بیمارستان بستری شده بود. جرج ترتیبی داده بود که بتواند با هواپیمای ساعت یازده خود را به سانفرانسیسکو برساند. اکنون درست نیمه شب بود. از این سریع تر کسی نمی توانست سفر کند. آن لحظه که پرستار در را گشود تا به جرج اجازه ورود دهد، و به آرامی از کنار او رد شد و قدم به راهرو گذاشت،ماریون با لبخندی که نشان میداد به ارزش کار جرج واقف است از او استقبال کرد.
 


- سلام جرج.
 

- سلام ماریون، حالت چطور است؟
 

- خسته ام اما هنوز زنده ام . دست کم این حرفی است که دکتر ها میزنند. میگویند یک حمله قلبی کوچک بود .
 

جرج در حالی که به او چشم دوخته بود مثل شیر درنده ای طول اتاق را می پیمود . حرف زیادی برای گفتن داشت: این بار بله، اما دفعه دیگر چه؟
 

- فکر دفعه بعد را به موقع خودش میکنیم. حالا بنشین و خستگی در کن. این راه رفتن تو مرا عصبی می کند. میل داری چیزی بخوری؟ به پرستار گفتم برایت ساندوچ کنار بگذارد.
 

- میل ندارم.
 

- بس کن دیگر. هیچ وقت ترا به این حال ندیده بودم جرج. به خدا ، قضیه جدی نبود این قیافه را نگیر.
 

- لازم نیست به من بگوئی چطوری باشم ماریون. سالهای سال به حد کافی شاهد نابود کردن تو به دست خودت بوده ام . دیگر تحملم تمام شده.
 

ماریون از روی تختخواب با نیشخندی به او گفت: پس داری استعفا میدهی ؟ چرا خودت را باز نشسته نمی کنی ؟
 

ناگهان قضیه به نظر ماریون سرگرم کننده آمد ، اما یک لحظه بعد که جرج برگشت و چهره به چهره او قرار گرفت، حالت قاطعی در صورتش بود که عیش ماریون را خراب کرد.
 

- بطور دقیق همین کار را می خواهم بکنم. بازنشستگی.
 

ماریون می فهمید که او جدی حرف میزند. فقط همین یکی را کم داشت . به او اعتراض کرد: مزخرف نگو.
 

اما چندان هم اطمینان نداشت که بتواند با اعتراض و شوخی او را از خیالی که داشت منصرف کند . با لبخندی لرزان و عصبی بلند شد و در بستر نشست.
 

جرج گفت: من دیگر نیستم! این اولین تصمیم معقولی است که در بیست سال اخیر گرفته ام و می دانی که دیگر چه کسی از کار دست می کشد؟ تو ماریون! هر دوی ما یک باره دست از کار می کشیم. من در راه فرودگاه در این مورد با مایکل صحبت کردم . او لطف کرد و مرا به فرودگاه رساند و بتو سلام رساند و معذرت خواست که نتوانسته بیاید، اما خیلی گرفتار است . به عقیده او کناره گیری ما از کار فکر خوبی است ، منهم همین عقیده را دارم. در واقع برای هیچ کس مهم نیست که تو چه نظری داری ماریون. این تصمیم از قبل گرفته شده.
 

ماریون در تاریک روشن اتاق به او زل زد و گفت: مگر به سرت زده ؟ خیال می کنی اگر دست از کار بکشم چه غلطی میکنم؟ بافتنی می بافم؟
 

- به نظرم میرسد فکر خوب باشد. اما اولین کار تو ازدواج با منست. بعد از آن هر کاری که دوست داری بکن ، بجز...
 

با لحن تهدید آمیز ادامه دا: بجز کار! روشن شد خانم هیلیارد؟
 

- دست کم از من تقاضای ازدواج هم نمی کنی؟ صرفا به من خبر میدهی که زنت میشوم! نکند این دستور را هم مایکل صادر کرده...
 

با این حال ماریون عصبانی نبود. آشکارا تحت تأثیر قرار گرفته بود و حس میکرد زندگی دوباره یافته است . خودش میدانست که به حد کافی کار کرده، در بهترین شرایط و بدترین اوضاع، به معنای واقعی کلمه زحمت کشیده. ملاقات بعد از ظهر با مری او را به آخر راه رسانده بود.
 

جرج در جواب او گفت: اگر برایت فرقی میکند ، بدان که مایکل با ازدواج ما موافق است.
 

سپس کنار بستر او رفت ، دست ماریون را گرفت و آنرا با ملایمت در دست خود نگهداشت و با ملاطفت گفت: ماریون همسر من میشوی؟
 

حتی بعد از این همه مدت جرج از این تقاضا کمی هراس داشت . اما عاقبت در لحظات پر التهاب قبل از پروازش ، با مایکل در این مورد مشورت کرده بود. مایکل حرف عجیبی در باره گرامی داشت عشق شان به او گفته بود. حرفی که جرج به راستی آن را درک نکرد. اما از تشویق او ممنون و سپاسگزار بود.جرج درحالی که انتظار جواب ماریون را می کشید دست او را کمی محکمتر فشرد و باز سئوال خود را تکرار کرد: همسر من میشوی؟
 

مارین با لبخندی گرم و خسته ، با افسوس سری تکان دادو گفت: باید سالها پیش به این فکر میافتادیم.
 

می خواست چیز دیگری هم بگوید . بگوید درست نمی داند آیا حق دارد.... نه بعد از....
 

جرج گفت: من از سالها پیش در این فکر بودم اما هیچ وقت گمان نمی کردم که تو قبول کنی.
 

- احتمالا قبول نمیکردم. آه که چه احمقی هستم جرج.
 

ماریون آهی کشید و دوباره به پشت روی بالش ها افتاد. ادامه داد: چه حماقت ها در زندگی ام کرده ام.
 

در صدایش، انعکاسی از عذاب و رنج بعد از ظهر آن روز پیچیده بود. جرج مبهوت از رنج آمیخته با خستگی او ، به ماریون چشم دوخته بود. گفت: حرف مهملی میزنی . در تمام این سالها که می شناختمت یادم نمی آید که یک مورد کار احمقانه از تو سر زده باشد.
 

جرج دست ماریون را آرام گرفته بود و با محبت آن را می فشر د. سالها بود که حسرت این لحظه ها را در دل داشت. ادامه داد: خودت را با فکر حماقت های گذشته آزار نده.
 

ماریون در بستر راست نشست و نگاهش را به جرج دوخت. دستش در دست جرج سرد و محکم شده بود. گفت: اگر آن بقول تو حماقت ها زندگی دیگران را نابود کرده باشد چی ؟ آیا باز هم حق دارم که آن را فراموش کنم جرج؟
 

- چه میگوئی ماریون؟ تو چه بلائی ممکنست بر سر زندگی کسی آورده باشی؟
 

جرج ناگهان دو به شک شد که مبادا دکتر داروی مخدر به ماریون خورانده باشد، یا نکند جمله آخری روی مغز او اثر گذاشته باشد؟ حرفهایش عاقلانه به نظر نمی رسید.
 

ماریون سرش را به بالش ها تکیه داد و چشمانش را بست و گفت: تو نمی فهمی.
 

جرج در تاریک روشن اتاق ، با صدای آرامی پرسید: آیا باید می فهمیدم؟
 

- شاید احتمالا اگر موضوع را می دانستی اینطور مشتاقانه از من تقاضای ازدواج نمی کردی.
 

- چرند نگو. اما اگر واقعا چنین احساسی داری ، پس این حق من است که بدنم تو از چه چیزی رنج میبری، بمن بگو موضوع چیست؟
 

جرج دست ماریون را رها نمی کرد. ماریون سر انجام دیدگانش را گشود . قبل از آنکه سخن بگوید مدتی مدید به او چشم دوخت. سر انجام گفت: نمی دانم که آیا میتوانم بتو بگویم یا نه.
 

- چرا نگوئی ؟ گمان نکنم هیچ موضوعی در مورد تو بتواند تکانم بدهد و اصلا هیچ قضیه ای مربوط به تو به فکرم نمی رسد که احتمال داشته باشد از آن بی خبر باشم.
 

سالها بود که آنها هیچ رازی را از یکدیگر مخفی نکرده بودند. جرج ادامه داد: کم کم به این فکر می افتم که حمله قلبی ناگهانی امروز تو ، کمی پریشانت کرده.
 

- حمله قلبی نه ، حقیقتی که ناچار به رودر روئی با آن شدم این بلا را سرم آورد.
 

لحن صدای ماریون برای جرج تازگی داشت. یک بار دیگر که به او نگریست مشاهده کرد که اشک در چشمان ماریون حلقه زده . جرج دلش می خواست او را در آغوش بگیرد و همه ناملایمات را از ذهنش پاک کند، اما حس میکرد که او براستی حرف بسیار مهمی برای درد دل دارد. ناگهان از این فکر تکان خورد که مبادا ماریون در طول این سالها با مرد دیگری سر و سری داشته . اما آمادگی داشت که حتی چنین چیزی را هم بپذیرد. جرج دل به مهر ماریون سپرده بود، همیشه از جان و دل او را می خواست و برای رسیدن این لحظه ، انتظاری بیش از حد طولانی کشیده بود که بگذارد هیچ موضوعی آنرا خراب کند. پر سید: آیا اتفاق بخصوصی روی داده؟
با گرمی و مهربانی به ماریون چشم دوخته بود و انتظار جواب را می کشید.
 

چشمان ماریون بسته بود و دانه های اشک آرام آرام روی گونه هایش فرو می غلتید. سر انجام سری تکان داد و زیر لب زمزمه کرد: بله.
 

حال ماریون باعث نگرانی جرج شده بود. دلش نمی خواست بار دیگر او دچار یک حمله قلبی شود . از این رو گفت: میفهمم . بسیار خب . حالا راحت باش. سعی کن بر اعصابت مسلط باشی.
 

ماریون گفت: من آن دختر را دیدم.
 

پناه بر خدا ! این زن از کدام دختر حرف می زند؟ پرسید: کدام دختر؟
 

- دختری که مایکل دلباخته اش بود.
 

یک لحظه اشک های ماریون بند آمد . راست نشست و به جرج نگریست.
 

- شب تصادف مایکل را به خاطر می آوری؟ همان شب به نیویورک آمده بود تا مرا ببیند. اما به محض ورود تو بیرون رفت، آنهم با چه عصبانیتی . آمده بود به من خبر بدهد که میخواهد با آن دختره ازدواج کند. من گزارش را که در مورد آن دختر تهیه کرده بودم نشانش دادم .
 

ماریون وقتی به یاد آن شب افتاد ، صدایش کشیده شد. اخم های جرج در هم رفت. با خود اندیشید که حتما یک داروی مخدر ذهن ماریون را مشوش ساخته . جز این هیچ تویهی برای وضع او نمی یافت. آن دختر در سانحه مرده بود . جرج گفت: ماریون عزیزم تو نمی توانستی آن دختر را ببینی. تا جائی که یادم هست آن ... آن دختر... آره ... در سانحه ... مرد.
 

اما ماریون بی آنکه نگاه از او برگیرد، سری تکان داد و گفت: نه جرج او نمرد. من به دروغ گفتم او مرده . ویکی هم جلوی دهان خود را گرفت، اما آن دختر زنده بود. البته صورتش از بی رفته بود. یعنی تمام صورتش بجز چشمانش.
 

جرج در سکوت او را نگاه می کرد. گوش به حرف هایش سپرده بود. این ماریون که می دید ماریونی پریشان خاطر بود، ماریونی که عذاب می کشید، اما ماریون دیوانه نبود. جرج می دانست که ماریون صادقانه حرف می زند. ماریون ادامه داد: من آن شب به اتاقش رفتم و به او پیشنهاد معامله ای کردم.
 

جرج در سکوت انتظار می کشید. ماریون چشمانش را از فرط درد بست.
 

جرج دست او را محکم تر فشرد و با مهربانی پرسید: حالت خوب است؟
 

ماریون به آرامی سرتکان داد و دوباره چشمانش را گشود و گفت: بله . شاید موقع که موضوع را به تو بگویم حالم بهتر شود. من به او پیشنهاد معامله ای کردم : صورت او در مقابل مایکل!شاید هزاران راه بهتر برای اقرار وجود داشت اما همین بی پروائی است که زشتی کار را نشان میدهد. . ویکی گفت تنها مردی را که در این مملکت می تواند صورت نانسی را از نو بسازد می شناسد. خرج زیادی بر می داشت،اما آن عمل فقط از عهده او ساخته بود. من در این مورد با نانسی صحبت کردم. به او پیشنهاد نمودم که مخارج عمل و تمام مایحتاج زندگی او را تا پایا عمل بپردازم. به او یک زندگی کاملا تازه را عرضه کردم . یک زندگی که هرگز از آن برخوردار نبوده . البته بشرط این که دست از سر مایکل برمیداشت.
 

- او قبول کرد؟
 

- بله.
 

جواب کوتاه و تکان دهنده ای بود. جرج گفت: پس در واقع آنقدر ها هم شیفته مایکل نبوده است. تو هم با پیشنهاد پرداخت مخارج عمل، لطف شرارت آمیزی در حقش کردی. لعنت بر شیطان. اگر آن دو عاشق بیقرار هم بودند هیچ کدام با آن پیشنهاد موافقت نمی کردند.
 

- تو نمی فهمی جرج.
 

اکنون لحن ماریون یخ زده بود . اما خشمش متوجه خودش بود نه جرج. ادامه داد: من با هیچ یک از آندو رو راست نبودم. از روی مصلحت به دروغ به مایکل گفتم که نانسی مرده . تا مغز استخوان با خبر بودم که نانسی حتی فکرش را هم نمی کند که مایکل به این معامله رضایت بدهد. شاید هم به همین علت بود که دختره کوتاه آمد. در ضمن هیچ چاره دیگری هم نداشت، آخر چیزی برایش نمانده بود. و هیچ فریاد رسی نداشت جز من که بقول خودش معامله ای با شیطان را به او پیشنهاد کردم. جرج تو می دانی که اگر مایکل حقیقت را می دانست ، هرگز زیر بار آن معامله نمی رفت و بی درنگ بسوی دختره میشتافت.
 

- در این خلال ، دختر رنجی تحمل نکرده که هیچ ، درمان هم شده . شاید اکنون از عشق قدیمی ،هیچ چیزی در دل هیچ یک باقی نمانده باشد.
 

جرج نومیدانه در جستجوی مرهمی برای زخم های ماریون بود، اما ناچار به اعتراف بود که آن زخم بسیار کراهت آوری است و زندگی با آن ، از جان گذشتگی می خواهد. می دانست که ماریون فکر کرده خدمتی به زندگی مایکل می کند. از این رو ادمه داد: خودت می دانی که احتمالا تا به حال آنها خیلی عوض شده اند. شاید اکنون دیگر حتی کششی هم نسبت به هم نداشته باشند.
 

ماریون آهی کشید، به عقب تکیه کرد و گفت: من متوجه این موضوع هستم . مایکل سخت در گیر کارش است . نه عشقی دارد ، نه آرامشی ،نه فرصتی ، هیچی . هیچی برایش نمانده . من این را بهتر از هر کس میدانم. آن دختر هم ...
 

ماریون دوباره افکارش با رنج متوجه بعد از ظهر شد ادامه داد: او زیباست ، خوش لباس است ، خوشگل است ، اما در عین حال تحقیر شده ، خشمگین و وجودش آکنده از نفرت است . فکر کن که چه زوج جالبی میشوند.
 

- خیال میکنی همه اینها تقصیر توست؟
 

- حالا که قضیه را می دانی ، آیا با من موافق نیستی؟
 

دوباره چشمان ماریون پر از اشک شد. نالید: جرج حالا می دانم کار غلطی کردم که بین آندو قرار گرفتم.
 

- شاید بشود جبرانش کرد. در ضمن فراموش نکن که تو زندگی آن دختر را به او برگرداندی. و از جهاتی میشود گفت که یک زندگی بهتر از زندگی خودش را.
 

- اما او بخاطر همان زندگی از من نفرت دارد.
 

- در این صورت یک احمق است.
 

ماریون سرش را بالا برد: نه ! او راست می گوید. من حق نداشتم آن کار را انجام بدهم. اگر ذره ای شهامت داشتم به مایکل قضیه را میگفتم.
 

جرج پیش خود خوشحال بود که او چنین کاری نکرده، چون در غیر این صورت خشم مایکل نابودش میکرد. این پسر هیچوقت مثل او ماریون را درک نمیکرد. به ماریون گفت: به او چیزی نگو عزیزم. حالا دیگر هیچ فایده ای ندارد.
 

ماریون هراس را در نگاه جرج دید و تبسمی بر لبانش نقش بست و گفت: نگران نباش . آنقدر ها هم شجاع نیستم . اما مایکل به موقع خود متوجه خواهد شد. من خودم ترتیب این کار را میدهم. مایکل حق دارد آگاه باشد. اما امیدوارم که این را از زبان نانسی بشنود. اگر بسوی هم برگردند شاید مایکل مرا ببخشد.
 

- گمان میکنی که احتمال این امر میرود؟ یعنی بسوی هم بر میگردند؟
 

- در واقع نه . اما باید هر کاری از دستم ساخته است انجام دهم.
 

- خدای من !
 

- من بنای این کار را ریختم و حالا به هردویشان این دین را دارم که کاری بکنم . شاید نتیجه ای نبخشد، اما باید تلاشم را بکنم.
- و در تمام این مدت تماست را با دختره حفظ کرده ای؟
 

- نه امروز برای اولین بار بعد از دو سال دیدمش.
 

- حالا میفهمم . خب ، چطور پیش آمد؟
 

- من قراری برای ملاقاتمان گذاشتم . اول مطمئن نبودم که او خودش باشد، اما مشکوک شده بودم . سر انجام حدسم تبدیل به یقین شد.
 

از لحن ماریون ، رضایتش از خود آشکار بود. برای اولین بار در این نیم ساعت جرج تبسمی کرد. حالا علت حمله قلبی ناگهان او را می فهمید. تعجب می کرد که چطور این حمله ماریون را نکشته است. جرج گفت: عجب دیداری بوده !
 

ماریون که اشک چشمهایش را پر کرده بود با صدای ملایم تری گفت: می توانست بدتر از این ها باشد. امکان داشت خیلی بدتر از این باشد. تنها چیزی که از این ملاقات عایدم شد این بود که به چشم خود دیدم که چقدر اشتباه کرده ام. و چطور زندگی آن دختر را هم مثل زندگی پسرم بر باد فنا دادم.
 

- بس کن ماریون تو زندگی هیچ یک از آن دو را خراب نکردی. تو به مایکل شغلی را دادی که هر مردی حاضر است به خاطر آن از زندگی اش بگذرد. به آن دختر هم چیزی دادی که هیچکس دیگری نمیتوانست بدهد.
 

- چه چیزی ؟ دلشکستگی؟ سر خوردگی ؟ یاس و ناامیدی؟

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 09:44 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.