تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل بیست و پنجم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

در اتاق نشیمن آپارتمان خود در فرمونت تیک تیک ساعت را کند و کشدار میافت. پنجره های اتاق به روی چشم انداز زیبائی از خلیج و مری کنتی باز میشد، اما ماریون هیلیارد به منظره علاقه ای نداشت.


فکرش پیش آن دختر بود. بر سر او چه آمده ؟ چه شکلی شده ؟ آیا گرگسن واقعا به قول خود در مورد انجام یک کار شگفت انگیز بر روی او وفا کرده است؟ بن آوری در هنگام ملاقات با مری آدامسون یک غریبه را دیده است، اما اگر مایکل بجای او بود چی میشد؟ آیا هنوز میتوند آن دختر را تشخیص دهد؟ آیا در حال حاضر آن دختر دل به عشق مرد دیگری سپرده یا او هم مثل مایکل زندگی را بر خود سخت گرفته و از همه کناره میجوید؟ سئوال آخری که به ذهنش رسید، باعث شد در همان لحظه های انتظار برای دیدار غریبه ای که امکان داشت براستی همان دلدار سالهای پیش مایکل باشد، دوباره به پسر خود بیندیشد. اما اگر او همان دختر نباشد چه؟امکان دارد او هر کسی باشد، یک عکاس محلی که نظر بن آوری را جلب کرده؟ شاید تصورات او دربست غلط باشد... شاید ... یک پایش را بلند کرد و روی پای دیگرش انداخت . یک بار دیگر دنبال سیگار سرکیف خود رفت. این یک کیف تازه بود که جرج به مناسبت کریسمس به او هدیه کرده بود. یک کیف طلائی قشنگ با نخستین حروف نام و نام فامیلی او از یاقوت کبود خوشرنگ در یک طرف آن.
 

ماریون چند لحظه با چشمان بسته به پشتی صندلی تکیه داد. خسته و از پا در آمده بود. صبح همان روز سفری طولانی انجم داده بود و لازم بود دست کم یکروز قبل از دیدار با آن دختر استراحت میکرد. اما بیش از حد اضطراب داشت که بتواند حتی یک روز دیگر دیدارش را به تعویق بیندازد. باید اطمینان میافت.
 

دوباره به ساعت دیواری نگاهی انداخت. چهار و پانزده دقیقه بود که به وقت نیویورک میشد هفت و پانزده دقیقه. حتما هنوز مایکل پشت میز کارش بود و آوری دنبال خوشگذرانی با آن دختر طراحه رفته بود. ماریون از یاد آوری آنها لبهایش را در هم کشید. بن پسری جدی و شبیه مایک نبود، اما در عوض ... ماریون آهی کشید و فکر کرد در عوض بن مثل مایکل رنجور و گرفته خاطر نیست.
 

ماریون به شک افتاد که نکند کارش اشتباه بوده؟ آیا دو سال قبل پاک دیوانه نشده بود؟ آیا تقاضایش از آن دختر بیش از حد بزرگ نبود؟
 

بخود جواب داد: نه . آن دختر به درد مایکل نمیخورد و شاید مایکل به موقع شخص دیگری را پیدامیکرد. هیچ دلیلی نداشت که چنین چیزی در زندگی مایکل پیش نیاید. مایکل یقینا همه چیز های لازم را داشت. قیافه ، پول ،موقعیت اجتماعی. در آینده رئیس یکی از موسسات عمده آمریکا میشد، مردی با قدرت و توانائی ، وقار و جذابیت.
 

ماریون هنگامی که به مایکل فکر میکرد خطوط صورتش باز میشد. او چه خوب و قوی بود، و چه قدر تنها. با این که مایکل همیشه فاصله معینی را بین خود و مادرش نگهداشته بود، ماریون هم تنهائی او را بخوبی حس میکرد. چنان که گوئی پاره ای از وجود مایکل برای همیشه فنا شده بود، خوشبختانه از میخوارگی و پیوسته در فکر او فرو رفتن دست کشیده بود ، اما جای آنها را قاطعیتی یاس آمیز و رنج آور که از چشمانش نیز خوانده میشد گرفته بود. به مردی میمانست که مدتی بسیار طولانی در بیابان ، رنج و زحمت را بخود هموار ساخته تا آنجا را آباد کند، اما به این تردید دچار شده که اصلا چرا این مرارت ها را میکشد؟ با این حال مایکل هنوز خیلی چیز ها داشت که به خاطرشان دلشاد باشد. مثل یک زندگی خوب ، که میتوانست از آن لذت ببرد. اما او هرگز فرصت پیدا نمیکرد که از چیزی لذت ببرد. ماریون حتی یقین کامل نداشت که مایکل از کار خود لذت می برد، دست کم نه مثل لذتی که خود ماریون از کار میبرد یا لذتی که پدر و پدر بزرگ مایکل احساس میکردند. ماریون دوباره با ملاطفت به یاد شوهر خودش افتاد و آنگاه افکارش به تدریج بسوی جرج کشیده شد. می دانست که بدون جرج نمی توانست سالهای سال کار کند . جرج تا جائی که امکان داشت بار مسئولیت را از روی دوش او بر میداشت و فقط تصمیمات خوش آیند ، کارهای خلاق و افتخارات را برای او باقی میگذاشت. ماریون خوب خبر داشت که جرج اغلب این خدمت را به او میکند . جرج را مردی با قدرت روحی زیاد و در عین حال فروتنی بسیار میدانست. گاهی از خودش تعجب میکرد که چرا در طی این ده دوازده سال ، نسبت به همه فضائل این مرد توجه صمیمانه تری ننموده است؟ اما بخود جواب میداد که فرصتش را نداشته است . نه برای جرج فرصت داشته و نه برای هیچ مرد دیگری ، حتی پدر مایکل.
 

شاید مایکل هم بی شباهت به پدر خودش نبود. این فکر، لبخندی بر لبهای ماریون نشاند. اما صدای زنگ در آپارتمان رشته افکار او را پاره کرد.
 

ماریون نگاه خیره ای به اطراف خود افکند. چنان که گوئی برای یک لحظه فراموش کرده بود که در کجا هست، و سپس همه چیز را بیاد آورد. قرار بود با آن دختر ملاقات کند.
 

ساعت چهار و بیست دقیقه بود. این دختر بیست و پنج دقیقه تأخیر داشت. با این حال ماریون از این فرصتی که برای خلوت کردن با خود نصیبش شده بود قلبا رضایت داشت. صورت خود را پشت پرده ای از وقار پنهان ساخت و آرام بسوی در رفت. میدانست که کت و دامن ابریشمی آبی رنگش با چهار رشته مروارید بر اندامش کاملا برازندگی دارد، همانطور بود گیسو پوش نرم، لاک ناخنها مرتب، و آرایش ماهرانه اش که او را بیشتر چهل و پنج ساله نشان میداد تا شصت ساله . هنوز تا بیست سال دیگر میتوانست یک زن دلربا باشد، البته اگر آن همه مدت زنده میماند. ماریون همان قیافه ای را که می خواست داشته باشد دارا بود. هیچ چیز بر ماریون هیلیارد غلبه نمیکرد، حتی زمان. هنگامی که در را بروی زن جوان شیک پوشی که پوشه کارهای هنری اش را در دست داشت باز میکرد، از این بابت به خود تبریک گفت.
 

- دوشیزه آدامسون؟
 

مری با لبخندی کوچک و جدی ، سرش را تکان داد و گفت: بله . شما خانم هیلیارد هستید؟
 

سئوالش بی جا بود. خودش میدانست که او خانم هیلیارد است.
 

در آن شب خاص، ماریون هیلیارد را ندیده بود، چون چشمانش باند پیچی شده بود، اما پیش از آن در گوشه و کنار آپارتمان مایکل عکس هائی از مادرش دیده بود و آنقدر او را خوب میشناخت که میتوانست در کوچه پس کوچه های توکیو هم شناسائی کند. این همان زنی بود که دو سال تمام بر رؤیاهای او مسلط بود، زنی که روزگاری دلش میخواست مادر و دوست او باشد، اما حالا دیگر چنین آرزوئی نداشت.
 

ماریون دست سردش را با خشکی بسوی او دراز کرد و گفت: حالتان چطور است؟
 

دم در به طور رسمی با هم دست دادند و سپس ماریون اشاره ای به داخل کرد و پرسید: تشریف نمیآورید تو؟
 

- متشکرم.
 

دو زن ، نگاه کنجکاوانه و محتاطی به هم انداختند. ماریون در یک صندلی نزدیک میز فرو رفت. قبلا سفارش چای و شیرینی داده بود. بنظرش آشنائی با دختری که حدود نیم میلیون دلار خرج روی دستش گذاشته بود سخت میآمد. البته اگر این همان دختر بود.

ماریون با دقت به او می نگریست. اما نمی توانست چیزی بفهمد. هیچ شباهتی بین این دختر و عکس هائی که ماریون از نانسی دیده بود وجود نداشت. نه این همان دختر نبود. یا ظاهرا نبود.
 

ماریون به پشتی صندلی تکیه داد تا او را بهتر تماشا کند و صدایش را بشنود. همیشه می توانست آن صدای لرزان و شکسته را در هنگام عهد بستن به خاطر بیاورد.
 

از این رو پرسید: نوشابه چه میل دارید، چای ؟ یا سودا؟
 

- نه متشکرم خانم هیلیارد. من واقعا بیشتر میل دارم که ...
 

اما لحظه ای که نگاهشان به روی هم افتاد صدایش به نجوا کشیده شد. در آن هنگام که زن مسن آن زن جوان را زیر نظر گرفته بود، حرکاتش را می سنجید، تار و پود موهای او را بر انداز می کرد، بهانه ملاقاتشان تقریبا فراموش شد. سپس ماریون یک بار دیگر نگاه کوتاهی به سراپای او انداخت. خوشگلی اش نفس گیر بود، لباسهایش بسیار گرانقیمت می نمود. ماریون به شک افتاد که نکند این دختر تمام در آمد خود را خرج سر و پزش میکند. لباس پشمی اش آشکارا دوخت پاریس بود و کیف و کفش چرمی او مارک مزون کوچی را داشتند و کت شکافدار بژ رنگ او با باریکه هائی از خز تیره زینت یافته بود. ماریون با اشاره به کت او گفت: راستی این چه کت قشنگی است . باید برای این شهر خیلی کلفت و گرم باشد. من که بخاطرا این هوای ملایم به شما غبطه می خورم. نیویورک را در حالی ترک کردم که در شصت سانتیمتر برف فرو رفته بود. یا شاید...
 

لبخند گرمی زد و ادامه داد: پنج سانتی متر برف و پنجاه سانتیمتر گل و شل. آیا شما نیویورک را خوب میشناسید؟
 

مری می دانست که این سئوال او بی ربط است، اما می توانست با صداقت به آن پاسخ دهد. او در نیوانگلند زندگی کرده بود، اما اوقات اندکی را در نیویورک گذرانده بود. اگر با مایکل ازدواج میکرد ساکن نیویورک میشد، اما این ازدواج سر نگرفته بود. صورت مری جمع شد و با صدای سختی گفت: نه نیویورک را درست نمی شناسم. در واقع من یک دختر شهری نیستم.
 

در هنگام ادای این کلمات ، او فقط مری بود و هیچ نشانه ای از نانسی در وجودش مشاهده نمیشد.
 

ماریون دوباره به او تبسم کرد. این بار لبخندش تزئینی بود . گفت: باور کردنش مشکل است . شما به نظر من خیلی شهری می آئید.
- متشکرم.
 

سپس مری پوشه را برداشت آنرا روی دامن خود گذاشت و در حالی که ماریون به او چشم دوخته بود پوشه را باز کرد.
 

با لبخندی ، کتاب قطور سیاهی را که نمونه هائی از کارهایش در آن بود به ماریون داد. کتاب بزرگ و سنگین بود و زن پیر هنگامی که آنرا می گرفت نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد. در همین لحظه بود که مری متوجه لرزش دستهای او شد و پی برد که او وقتی سعی کرد کتاب را بگیرد چقدر ضعیف بود. پس زمانه با ماریون هیلیارد هم مهربان نبوده است. نکند نفرین های او اجابت شده بود؟ مری غرق در این اندیشه ها با دقت به ماریون می نگریست. اما ماریون که در سکوت عکس ها را تماشا می کرد، کم کم تسلطش را بر خود باز می یافت.
 

ماریون گفت : می توانم بفهمم که چرا بن آوری این همه مشتاق بود با شما قرارداد ببندد. آثار عکاسی شما بسیار قشنگ است . لابد سالها زحمت کشیده اید.
 

این سئوال او خالی از تزویر به نظر میرسید و مری در جواب گفت: نه . عکاسی هنر تازه ای برای من است . قبل از آن نقاش بودم.
ماریون یکه خورد. به حدی مجذوب آن آثار زیبا شده بود که براستی از یاد برده بود این دختر ممکن است نانسی مک آلیستر باشد. به مری گفت: اوه ... بله . بن گفت. آیا در نقاشی هم همینقدر استادید؟
 

- گمان میکنم که بودم.
 

مری لبخندی بروی ماریون زد و گفت و گو در مسیر ناراحت کننده ای پیش میرفت. مری حس میکرد که ماریون هیلیارد از طریق آئینه های شعبده بازی میبیند. چون به وضوح می توانست باطن او را تماشا کند . با این حال ماریون ای که می دید براستی یک شخص دیگر بود. مری فکر کرد که فقط اوست که این راز را می داند. ادامه داد: حالا عکاسی را به همان اندازه نقاشی دوست دارم.
 

ماریون که کنجکاو شده بود سر بلند کرد و به او نگریست و پرسید: چرا کارتان را عوض کردید؟
 

- زیرا ناگهان همه چیز در زندگی من عوض شد،طوری که تبدیل به یک آدم تازه شدم. نقاشی قسمتی از آن زندگی قدیم و آن من قدیمی بود . در شرایط کنونی ادامه آن آزارم میداد.
 

ماریون از حرفهای تکان دهنده او جا خورد. او گفت: می فهمم . به هر حال دنیا چیزی را از دست نداده است . شما یک عکاس زبر دست هستید. چه کسی تشویقتان کرد که این هنر را دنبال کنید ؟ حتما یکی از عکاسان بزرگ محلی که در این جا فراوانند.
 

اما مری در جواب فقط سری تکان داد و لبخندی زد. عجیب بود ،او به ملاقات این زن آمده بود تا از او متنفر باشد، و حالا پی میبرد که نمی تواند! نه بطور کامل!از این زن خوشش نمی آمد، اما در ضمن نمیتوانست از او بیزاری جوید. آن زن در زیر آن تکبر و تظاهر و آن مروارید ها چقدر خسته و شکسته به نظر می رسید. با دقت و به کمک آرایش ، در زیر یک ماسک بی روح ، باطن خود را پنهان می ساخت، اما در زیر آن پوشش ظاهری، حزن پائیزی کمین میکشید و حتی صدای پای زمستان هم می آمد.
 

مری به خود نهیبی زد تا رشته افکارش را باز به سوی سئوال ماریون متوجه سازد. سعی کرد تا به یاد بیاورد که سئوال او چه بود. آهان...
 

- نه درواقع یک دوست تشویقم کرد این کار را شروع کنم، یا بهتر بگویم پزشکم . او که همه را در شهر می شناسد مشوق من در عکاسی بوده است.
 

ماریون هیلیارد چنان که گوئی در رویا حرف می زند به نرمی گفت: پیتر گرگسن...
 

هر دو یکه خوردند و در سکوت فرو رفتند. مری با خود فکر میکرد که چرا این زن اسم پیتر را بر زبان آورده؟ آیا جریان را می داند؟ نه امکان ندارد . نکند پیتر ...؟ نه پیتر هرگز چنین کاری را نمیکند. پرسید: شما او را می شناسید؟
 

- من ... بله ...
 

ماریون مدتی طولانی مکث کرد . سپس با دقت به مری چشم دوخت و گفت: بله نانسی می شناسمش. روی تو عمل استادانه ای انجام داده.
 

هدف گیری پر خطری بودف یک حدس گستاخانه... اما ماریون حتی اگر خودش را آدم احمقی نشان می داد، باز ناچار بود که این ریسک را بکند. باید می فهمید.
 

- حتما سوء تفاهمی شده. اسم من مری است.
 

مری این را گفت اما مثل بازیچه ای مچاله شد. از جا برخاست و بسوی پنجره رفت. اشک در چشمانش حلقه زده بود و پشتش به ماریون بود. با صدای لرزان و خشماگین ، مثل صدای دو سال پیش نالید: از کجا فهمیدید؟
 

ماریون با خاطری آسوده به پشتی صندلی اش تکیه داد. در هر حال همین که حق با او بوده باعث رضایتش میشد. پس سفر دشوارش بی نتیجه نبوده است و آنگاه متوجه سئوال مری شد؟ کسی به شما گفت؟
 

- نه حدس زدم. بی آن که علتش را بدانم. همان مرتبه که بن صحبت شما را به میان آورد ، یک حس درونی به من هشدار داد . همه جزئیات خوب جور می آمد.
 

- آیا...
 

لعنت بر این زن مری دلش میخواست در باره او از ماریون بپرسد. دلش میخواست بداند که آیا ...
 

آیا هیچگاه این افکار دست از سرش بر نمیداشتند؟ آیا از زندگی او بیرون نمی رفتند؟ در کنار پنجره روی پاشنه پای خود چرخید تا به زنی که مسبب شکنجه اش بود نگاه کند. پرسید: چرا به اینجا آمدید؟ آمده اید تا آن معامله حقیر را بیادم بیندازید؟ میخواستید مطمئن بشوید که سر قرارم ایستاده ام؟
 

ماریون با صدائی خسته و ملایم و بیش از حد سرد جواب داد: قبلا نشان داده ای که به قول و قرارت پای بندی. نه من حتی خودم هم درست علت آمدنم را درک نمی کنم . اما آمده ام که ببینمت، با تو حرف بزنم ،تا بفهمم که وضع و حالت طور است ، البته با این تردید که تو خودتی یا نه.
 

- اما چرا حالا آمده اید؟ چرا باید بعد از دو سال برایتان این همه جالب باشم؟
 

ناگهان لحن صدای مری تلخ و زهر آگین شد، و نگاهش رنگ کینه بخود گرفت، کینه و نفرتی که ماهها بود آرزوی بیرون ریختنشان را داشت: چرا خانم هیلیارد؟ نکند فقط کنجکاو بودید که نگاهی به کار دکتر گرگسن بیندازید؟ همینطور است! خب ، پس ببینید از محصول چهارصد هزار دلاری تان خوشتان میآید؟ به این قیمت می ارزد؟ چرا جواب نمی دهید؟ می ارزد؟ آیا راضی هستید؟
 

ماریون فکر کرد که حق با اوست. ناگهان مایوسانه با او همدل شد و به این یقین رسید که پرداختن چنان پول کلانی برای این قیافه اشتباه محض بوده، اما حالا دیگر دیر شده بود. آنها دیگر همان آدمهای سابق نبودند. میتوانست تغییراتی را که در وجود این دختر پیدا شده بود به همان وضوح تغییرات مایکل ببینید. برای هردوی آنها دیگر بسیار دیر شده بود. باید رویاهای خود را در جای دیگری جستجو میکردند.
 

ماریون گفت: تو حالا دختر خیلی خوشگلی شده ای مری.
 

مری با تلخی آهی کشید و توی صندلی خزید و در جواب گفت: متشکرم . بله میدانم که پیتر کار خود را بسیار استادانه انجام داده ، اما آن قرار داد مثل معامله با شیطان میماند. " یک چهره در مقابل یک زندگی"!
 

ماریون در همانحال که به مری نگاه میکرد با صدای لرزانی گفت: و من آن شیطان هستم! تصور میکنم از این حرف من خوشت نیاید،اما در آن زمان مطمئن بودم که بهترین کار را انجام میدهم.
 

مری با دقت به او چشم دوخت. پروردگارا! چقدر دلش می خواست آن زن را کتک بزند و با یک اردنگی توی همان لباسهای خانمانه و آن مروارید ها حسابی خرابش کند . با تلخی گفت: و حالا ؟ آیا مایکل خوشبخت است؟ آیا به خلاص شدن از شر من می ارزید خانم هیلیارد؟ آیا ماموریت خود را با موفقیت انجام دادید؟
 

- نه مری، مایکل خوشبخت نیست و حتی ذره ای بیش از تو احساس شادی نمیکند. همیشه میپنداشتم که او دوباره با زندگی اش آشتی میکند، تو هم همینطور. اما ندائی به من میگوید که تو هم مثل او نتوانسته ای ... هر چند که دیگر حق سئوال ندارم.
 

- خیر حق سئوال ندارید. در مورد مایکل هم .... آیا او هنوز ازدواج نکرده؟
 

مری از خودش به خاطر پرسیدن این سئوال نفرت داشت ، اما در دل دعا میکرد که جواب نه بگیرد. ماریون جواب داد: چرا.
 

مری برای یک لحظه احساس کرد نفسش بند میآید اما از شنیدن بقیه سخنان ماریون نفسش جا آمد.
 

- مایکل با کارش ازدواج کرده، با آن زندگی میکند ، میخورد میخوابد و نفس میکشد. انگار امیدوار است که برای همیشه در آن غرق بشود. من به زحمت او را می بینم.
 

مری در دل گفت: حقت است ای زن پلید. حقت است !و با صدای بلند گفت: پس اعتراف می کنید که کارتان غلط بوده. شما می دانید که من عاشق او بودم. مایکل را از همه کس و همه چیز در زندگیم بیشتر دوست داشتم.
 

در دل ادامه داد: به جز صورتم! خدای من به جز صورتم!
 

ماریون جواب داد: می دانم . اما خیال می کردم که گذشت زمان این عشق و عاشقی را از بین می برد.
 

مری پرسید: آیا مایکل هرگز سعی کرد مرا پیدا کند؟
 

ماریون آهسته با اشاره سر جواب منفی داد. اما علتش را به مری نگفت. برای او روشن نکرد که مایکل می پندارد نانسی مرده است . هنگامی که با سر جواب منفی داد. این دروغ چون باری روی دوش او سنگینی کرد. اما مشاهده نمود که حجابی از نفرت چهره دختر را پوشاند. مری گفت: که اینطور. خب پس من چرا در اینجا هستم ؟ صرفا برای ارضای کنجکاوی شما؟ یا نمایش کارهایم به شما؟ هان ، کدامیک؟
 

- من خودم هم درست نمیدانم نانسی . معذرت میخواهم،مری فقط باید ترا میدیدم ،تا پی ببرم که حال و احوالت چطور است ، چه کارها میکنی ؟آخر من ... گمان کنم گفتنش نشانه ضعف باشد؟ اما من یک پایم لب گور است.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : دوشنبه 4 اسفند 1393 | 01:43 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.