تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل بیست و چهارم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

اما ظاهرا مایک در همان حال که به عکس ها نگاه میکرد در افکار دور و درازی غرق بود. چیزی ماندگار و آشنا در کیفیت کار آن دختر و در طبیعت سوژه هایش وجود داشت. مایک به روشنی نمیدانست که آن چیز چیست،ولی تماشای آن عکس ها بیدرنگ او را به حزنی فرو میبرد که بزحمت میتوانست از آن خلاصی یابد. نمیدانست که چرا عکاس فکر او را هم مثل دیگران به خود مشغول داشته و آرامشش را به هم زده ، اما حتی او هم ناچار بود تأیید کند که آن عکس ها بسیار زیبا هستند و به تمام ساختمانهائی که نام کوتر هیلیارد بر آنهاست جلوه بیشتری میبخشند.


ماریون در سئوال خود از مایک پا فشاری میکرد:آیا تو هم به اندازه من آنها را میپسندی؟
 

مایک با اشاره ملایم سر ، در سکوت به مادرش جواب مثبت داد.
 

ماریون دیگر وقت را تلف نکرد. از بن پرسید: بن ما چطور میتوانیم این دختر را راضی کنیم؟
 

- کاشکی میدانستم .
 

- معلوم است که با پول! او چه تیپ دختری است ، آیا اصلا او را دیده ای؟
 

- به نحو شگفت انگیزی با او آشنا شدم. دفعه پیش که در سانفرانسیسکو بودم به او برخوردم . خوشگلی غیر عادیش از یاد رفتنی نیست. جذابیتش تمام عیار است. بی اختیار چشم ها را بسوی خود میکشاند و خیره میکند. هر موقع که اراده کند، وقار دارد و هر زمان که میلش بکشد دل میرباید. آشکارا با قریحه و هنرمند است. حتی قبل از آن که عکاس بشود هنرمند بوده است. چنان لباسهای گرانقیمتی میپوشد که گمان نکنم چشمش دنبال پول بدود. راستش صاحب گالری میگفت که او تحت حمایت مردی مسن تر از خودش است. گمان کنم گفت یک دکتر، یک جراح مشهور پلاستیک. بهر حال تا جائی که من میدانم این دختر به پول احتیاجی ندارد.
 

- پس در این صورت شاید پول حلال مشکل ما نباشد.
 

ناگهان فکری دیوانه وار و جنون آسا به مغز ماریون خطور کرد. شاید این فقط یک تصادف بود، اما اگر ...
 

- این دختر چند سال دارد؟
 

- درست نمیدانم . تنها مرتبه ای که او را دیدم کلاه بزرگی بر سر داشت که قسمتی از صورتش با پنهان میکرد. اما میتوانم بگویم که او ... نمیدانم ... بیست و چهار ... شاید هم بیست و پنج ساله باشد. حد اکثر بیست و شش... چرا؟
 

بن اصلا علت این سئول را نمیفهمید. ماریون جواب داد: فقط کنجکاو شدم . به تو میگویم که چکار کنی بن. اطمینان دارم که تو و وندی حد اکثر زحمت خودتان را کشیده اید. و کاملا امکان دارد که اصلا دست ما به این دختر نرسد، اما بدم نمی آید که امتحانی بکنم . نمره تلفنش را بمن بده، خودم با او تماس خواهم گرفت. بهر حال من یکی از همین روزها باید به سانفرانسیسکو بروم . شاید او روی یک پیره زن را زمین نیندازد.
 

بن از کلمه پیره زن خنده اش گرفت. ماریون هیلیارد همه چیز میتوانست باشد جز همین یکی . شاید یک بانوی میانه سال سر سخت بود، ولی هیچ گاه نمیتوانست یک مادر بزرگ پژمرده باشد. اما هنگامی که نگاه بن بصورت ماریون افتاد ، لبخند بر لبش خشک شد. در آن لحظه رنگ ماریون پریده تر بود و یک مرتبه بن به شک افتاد که مبادا او مریض باشد. اما ماریون هرگز نه به او نه به هیچکس دیگر فرصتی برای سئوال نمیداد.
 

ماریون از جا برخاست، رضایت خود را از جلسه اعلام داشت، شماره تلفن مری را از بن گرفت و از همه کارکنان بخاطر آمدنشان تشکر کرد.با بیرون رفتن ماریون از سالن ، جلسه ختم یافت. یک لحظه بعد در حاشیه برنجی دفتر ماریون آهسته پشت سر روت بسته شد و بقیه حاضرین در حالتی که در باره پیشرفت کار صحبت میکردند به آرامی بسوی آسانسور روان شدند. همه خشنود بنظر میرسیدند

 

و از رضایت ماریون دلشاد بودند. معمولا کسی به ماریون نمی اندیشید ولی امروز او برخلاف همیشه ملایم و دوست داشتنی بود. و یک بار دیگر بن مشکوک شد که نکند او مریض باشد. بن جزو آخرین کسانی بود که اتاق کنفرانس را ترک میکردند. وندی پیش از آن به طبقه پائین رفته بود . در همان لحظه بود که ناگهان روت از حرم ماریون شتابان بیرون جست و به مایکل اشاره ای کرد. چهره او بشدت ترسیده بنظر میرسید.
 

- آقای هیلیارد ... مادرتان .... مادرتان....
 

اما جرج زودتر از مایکل واکنش نشان داد. مثل صاعقه زده ها بدون کوچترین تفکری بسوی دفتر ماریون دوید . مایکل و بن پشت سر او روانه شدند.
 

در آنجا هم باز جرج بود که میدانست چه بکند و قرص ها را در کجا بیابد. عجولانه یکی از قرص ها را با یک لیوان آب به ماریون داد و او را به کمک مایکل از پشت میز تحریرش به روی کاناپه منتقل کرد.
 

صورت ماریون کبود شده بود و بنظر میرسید که خیلی بسختی نفس میکشد. در یک لحظه مرگبار ، قلب مایک در هراس از مرگ مادر فشرده شد. حس کرد که اشک در چشمانش جمع میشود. بسوی تلفن هجوم برد تا به دکتر ویکفیلد تلفن بزند، اما ماریون از روی کاناپه اشاره ضعیفی کرد و آنگاه با صدائی که به زحمت شنیده میشد زیر لب گفت: نه مایکل نه ... به ویکی تلفن نزن... این حال اغلب به من دست میدهد.مایکل بیدرنگ نگاهی به جرج انداخت . این حرف برای او تازگی داشت، اما برای جرج نمیتوانست تازه باشد. وگرنه او چه میدانست که قرص های ماریون را از کجا بیابد و چه بکند. خدایا در این چند ماهه چقدر از دنیای اطراف خودش بیخبر بوده ! هنگامی که به مادرش نگاه میکرد که لرزان و پریده رنگ روی کاناپه افتاده به شک میافتاد که او چقدر باید مریض باشد. میدانست که مادرش اغلب اوقات سری به دکتر ویکفیلد میزند، ولی همیشه یقین داشت که این کار برای اطمینان از حفظ سلامتی اش است، نه این که یک بیماری جدی دارد. در حالیکه حالا وضعش وخیم بنظر میرسید. نگاه کوتاهی به شیشه کوچک قرص که جرج روی میز تحریر گذاشته بود ، ترس های مایک را تشدید کرد. این قرص ها مخصوص بیماری قلبی بودند.
 

مایکل روی صندلی پهلوی مادرش نشست و دست او را در دست گرفت: مادر، آیا اغلب به این حال می افتی؟
 

رنگ مایک هم به اندازه مادرش پریده بود. ماریون چشم هایش را باز کرد و به روی او لبخند زد و سپس به جرج تبسم کرد. جرج خبر داشت . ماریون با صدائی ملایم اما اندکی قویتر از پیش گفت: نگران نباش . من حالم خوبست.
 

مایک گفت: تو حالت خوب نیست. من میخواهم که در این مورد بیشتر بدانم.
 

بن دو به شک بود که مبادا وجود او در آنجا زیادی باشد. اما در عین حال دلش نمیخواست آنجا را ترک کند. او از آنچه که دیده بود بیش از حد بهت زده شده بود . پس ماریون هیلیارد کبیر هم یک بشر بود و در همان لباسهای گران قیمت سیاه که فقط رنگ او را پریده تر میساخت و خوابیده روی کاناپه ، بشدت آسیب پذیر و شکننده بنظر میرسید. در هنگام صحبت با پسرش رنگش کبود بود اما در چشمانش زندگی بیشتری موج میزد.
 

مایکل قصد داشت مادرش را آنقدر تحت فشار بگذارد تا حقیقت را از دهانش بشنود. با اصرار گفت: مادر...
 

ماریون نفسی تازه کرد و آهسته بلند شد و نشست . پاهایش را روی زمین نهاد و مستقیم در چشمان تنها فرزندش نگاه کرد و گفت: حالم خوب است عزیزم.... حالم خوبست. مال قلبم است . تو میدانی که سالهاست درد میکشم.
 

- اما هیچوقت وضعت وخیم نبوده.
 

ماریون صادقانه پاسخ داد: خوب ... حالا وخیم است . ممکنست آنقدر عمر کنم که یک پیره زن وامانده بشوم، ممکن هم هست که عمرم آنقدر ها به درازا نکشد . فقط گذشت زمان همه چیز را معلوم میکند. در حال حاضر این قرص ها کمکم میکند که سر پا باشم، من هم روی پا هستم. همین و والسلام.
 

- از کی این حال را داشته ای؟
 

- مدتی است . ویکی دو سال پیش نگرانم شد. اما امسال حالم بدتر شده .
 

مایکل که با نگرانی به مادرش چشم دوخته بود ، با خیره سری کودکی لجباز گفت : در این صورت من مایلم که تو همین الان دست از کار بکشی.
 

ماریون خنده اش گرفت. با لبخندی به جرج نگاه کرد. اما این بار در چهره دستیار خود هم نگرانی میخواند. جواب داد: فرصتش را ندارم عزیزم. من آنقدر در این موسسه میمانم تا پس بیفتم . کارهای زیادی دارم که باید انجام بدهم. علاوه بر آن ، خانه نشینی دیوانه ام میکند. روزها را چگونه بگذرانم؟ آگهی های تبلیغاتی تلویزیون را ببینم یا مجلات سینمائی را بخوانم؟
 

- از قضا خیلی بهت میاد.!
 

همه خندیدند . مایکل به مادرش و سپس جرج نگاهی انداخت و ادامه داد: اصلا هردوی شما میتوانید باز نشسته شوید. ازدواج کنید و بروید خوش بگذرانید.
 

اولین مرتبه بود که مایکل بطور صریحی از توجهات جرج در بیست ساله اخیر قدر شناسی میکرد. جرج صورتش قرمز شد. اما ناخرسند بنظر نمیرسید.
 

ماریون دوباره همان ماریون همیشگی شد: مایکل تو جرج را دستپاچه میکنی.
 

تعجب آور این که خود ماریون هم از این ایده نه حیرت کرد و نه یکه خورد. ماریون ادامه داد: در هر صورت فکر کناره گیری مرا از سر بیرون کن . من هنوز خیلی جوانم . حالا چه مریض چه سالم. متاسفانه بقای تو به من بستگی دارد.
 

مایکل میدانست که جنگ را باخته است . اما میخواست تا آخرین لحظه از تسلیم طفره برود.
 

- پس دست کم منطقی باش مادر . به خاطر خدا دست از سفر هایت بکش . احتیاجی نیست به سانفرانسیسکو بروی. من خودم میتوانم تمام کارها را انجام بدهم. اینقدر خودت را اسیر کارها نکن. توی خانه بمان و مواظب خودت باش.
 

- ماریون بجای جواب فقط خندید. آنگاه از جا برخاست و پشت میز تحریرش رفت. وقتی در صندلی خود فرو میرفت گیج و خسته و پریده رنگ بنظر میرسید. همه حاضرین که در چهره شان نگرنی شدید خوانده میشد، به او چشم دوخته بودند. ماریون خطاب به همه آنها گفت: ای کاش پی کارتان میرفتید و از این لوس بازیها و احساساتی شدن ها دست برمیداشتید. با همه هستم! با این که شما ظاهرا بیکارید اما من چند تا کار دارم که باید انجام بدهم.
 

- مایکل با لجبازی پا فشاری کرد: مادر من ترا به خانه میرسانم . دست کم امروز را استراحت کن .
 

ماریون با اشاره سر جواب منفی داد و گفت: من به خانه نمیروم. حالا برو پی کارت مایکل وگرنه مجبور میشوم به جرج بگویم که بیرونت بیندازد.
 

ظاهرا جرج از این ایده بدش نمیآمد. ماریون ادامه داد: امکان دارد امروز کار را زودتر تمام کنم . اما فعلا خیال ترک اداره را ندارم. در هر حال از دلواپسی تو متشکرم. ممنون( به در اشاره ای کرد و گفت) روت...
 

منشی مطیعانه در را باز کرد و آنها ناچار یکی یکی بیرون رفتند. ماریون میدانست که از همه شان قویتر است.
 

در آستانه در جرج با نگاهی مضطرب توقف کرد و بسوی ماریون برگشت و گفت: ماریون؟
 

ماریون هنگامی که به جرج نگاه میکرد صورتش ملایم تر شده بود . پرسید: چیه؟
 

جرج لبخند میزد: الساعه به خانه نمیروی؟
 

- نه ... کمی دیگر میمانم.
 

- من نیمساعت دیگر می آیم که ببرمت.
 

ماریون تبسمی کرد اما به دشواری میتوانست صبر کند تا در پشت سر جرج بسته شود. بی هیچ تردیدی می دانست که چه عاملی باعث حمله قلبی اخیرش شده. قلب او دیگر طاقت هیچ هیجانی را نداشت .
 

هنگامی که شماره تلفنی را که بن به او داده بود میگرفت، به ساعتش نگاهی انداخت و آنگه گوش به زنگ تلفن سپرد. نمیدانست از کجا اینهمه یقین یافته بود. از همان لحظه که بن مری آدامسون را توصیف کردف ماریون اطمینان یافت. تصمیم گرفت که وقتی به سانفرانسیسکو میرود با آن دختر ملاقات کند. شاید در آن زمان به حقیقت کامل میرسید، شاید هم نه. شاید تغییرات بیش از حدی بود که بشود شناسائی کرد. به شک افتاد که آیا واقعا او را میشناسد یا نه؟
 

در همان حالت شک و حیرت بود که دختر گوشی را برداشت.
 

ماریون نفسی تازه کرد، چشمانش را بست و به ملایمت سخن آغاز کرد. هیچکس نمیتوانست بفهمد که او نیم ساعت قبل یک حمل قلبی را شت سر گذاشته . ماریون هیلیارد هنگامی که با مری صحبت میکرد مثل همیشه برخود تسلط داشت.
 

- دوشیزه آدامسون من ماریون هیلیارد هستم و از نیویورک تلفن میزنم.
 

گفتگوی آندو ، کوتاه، سرد و نامطبوع بود و ماریون وقتی گوشی را میگذاشت، چیزی بیش تر از قبل نمیدانست. اما بطوردقیق تا سه هفته دیگر جریان را میفهمید. قرار ملاقاتشان برای ساعت چهار بعد از ظهر یک روز سه شنبه در سه هفته بعد بود.
 

ماریون قرار ملاقات را در تقویم خود نوشت و سپس سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. ممکن بود که آن دیدار هیچ چیز را برایش افشاء نکند ، و در عین حال.... چند چیز بود که باید از آنها مطمئن میشد. فقط آرزو میکرد تا سه هفته بعد زنده بماند.




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : شنبه 2 اسفند 1393 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.