تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل بیست و سوم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

یکی از روزهای یخزده ماه فوریه بود. بن آوری شتابزده یخه کتش را بالا زد و از در خروجی مترو تا دفترش در خیابان پارک تمام راه را دوید.


از آن روزها بود که هوا نوید برف میداد و خورشید گوئی فقط برای آنکه خود را نشان دهد بیرون آمده بود.
 

هنوز ساعت هشت نشده بود اما بن خیلی کارها داشت. اولین روز مراجعتش از سواحل غربی بود و قرار ملاقات مهمش با ماریون هیلیارد برای ساعت ده و نیم بود. بیشتر گزارش هایش برای ماریون حاوی اخبار خوش آیند بود.
 

در سرسرای ورودی ساختمان ، کارمندان در رفت و آمد بودند. آسانسور نیمه پر بود. حتی در آن ساعت روز ، دنیای کسب و کار پر جنب و جوش مینمود . بعد از مشاهده جریان آرام امور در سانفرانسیسکو و حتی لوس آنجلس دوباره در مسیر این رودخانه خروشان قرار گرفتن ، تکان دهنده بود. آری ، در قبله گه تجارت مردم از صبح زود کار را آغاز میکردند. اما بن هنگامی که راهروی طولانی و مفروش را که به دفتر کارش منتهی میشد میپیمو د، مشاهده کرد که در آن طبقه هنوز هیچ کس سر کار نیامده است. دفتر کار او نسبت به دفتر کار مایکل کوچکتر و دارای تزئینات بمراتب ساده تر بود، اما روی هم رفته منظم و آراسته بود. ماریون از هیچ خرجی برای اتاقهای موسسه کوتر هیلیارد دریغ نداشت.
 

بن کتش را از تن بیرون آورد و برای گرم شدن دستهایش را بهم مالید و نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز به بادهای یخزده و سرمای نمناک نیویورک عادت نکرده بود. بعضی از اوقات در زمستان ها ، به شک می افتاد که آیا اصلا گرمش میشود؟ و با حیرت از خود میپرسید که چرا با این سرما سر میکند، در حالی که شهرهائی مثل سانفرانسیسکو وجود دارند که اهالی آن در تمام سال در یک هوای معتدل و رویائی زندگی میکنند. حتی دفتر کارش سرد و یخزده بنظر میرسید، اما او وقت زیادی نداشت که با این افکار تلف کند.
 

کیف خود را روی میز تحریر خالی کرد و گزارش ها و کاغذهایش را دسته بندی نمود. همه کارهایش را با موفقیت زیادی به انجام رسانیده بود ،همه کارها به استثنای یک کار کوچک. شاید هنوز میشد برای آن هم چاره ای اندیشید.
 

چند لحظه بعد دوباره به ساعتش نگاه کرد و بفکر فرو رفت. سپس تصمیم گرفت امتحانی بکند. اگر میتوانست این آخرین خوش خبری را هم با خود به جلسه ببرد سنگ تمام گذاشته بود.
 

بن چند نمونه از کارهای مری آدامسون را همراه خود به نیویورک آورده بود. البته ناچار شده بود آنها را از گالری بخرد، اما به خرجش می ارزید. اگر یک بار ماریون و مایکل به آن کسها نگاه می انداختند چنان مجذوب و علاقمند میشدند که چه بسا ماریون شخصا وارد کار میشد و با آن دختر صحبت میکرد تا راضی به عقد قراردادش کند. بن از این خیالات خود که پشت مری را میلرزانید خوشش آمد و لبخندی زد.
 

شماره تلفن مری را گرفت و منتظر شد. کار دیوانه واری انجام داده بود زیرا در سانفراسیسکو ساعت پنج و نیم صبح بود، اما به دل خود نوید می داد که شاید مری نیمه بیدار باشد.
 

وقتی مری گوش را بر داشت خواب آلود بنظر میرسید.
 

- الو:
 

- الو دوشیزه آدامسون... بینهایت متاسفم که بی موقع مزاحم شما شدم. من بن آوری هستم و از نیویورک تلفن مییزنم . امروز قرار است با رئیس موسسه جلسه ای داشته باشیم و بیشتر از هر خبری ، مایلم خبر همکاری شما را با موسسه به او بدهم. الساعه فکر می کردم که ....
 

اما بن فهمیده بود که کار اشتباهی مرتکب شده. این را بخوبی از سکوت خرد کننده آنسوی سیم حس کرد. سپس ناگهان مری هوشیار شد.
 

- چی ؟ ساعت پنج صبح به من تلفن میکنید تا راجع به ملاقاتتان با ... پناه بر خدا این دیگر چه نوع ار جنون آسائی است؟ من بشما گفتن نه . مگر نه؟ دیگر چه غلطی باید بکنم ؟ یک نمره تلفن مخفی بگیرم؟
 

بن در همانحال که به او گوش میداد، چشمانش را بست. هم از روی دستپاچگی و هم بخاطر موضوع غریب دیگری . صدای آن زن ! شبیه صدای مری آدامسون نبود، بلند تر و جوان تر و آنقدر متفاوت تر بود که یک رشته خاطرات مغشوش کننده را در ذهن او بیدار کند. صدای این دختر شبیه که بود، یادش نمیآمد.
 

- هنوز حرف مرا نفهمیده اید؟
 

کلمات خشماگین مری ، بن را به زمان حال برگرداند و متوجهش کرد که در عالم واقعیت مشغول گفتگو است و این دختر از تلفن او به هیچ وجه دل خوشی ندارد. بن عذر خواهی کرد.
 

- من خیلی معذرت میخواهم . میدانم که کار احمقانه ای کردم . فقط امید داشتم که ...
 

- به شما گفتم نه ! در باره این مرکز پزشکی نکبت زده شما هم نه دیگر به حرفهایتان گوش میدهم ،نه بحثی میکنم، نه فکرش را میکنم و نه حتی با شما حرف میزنم. شما را بخیر و ما را به سلامت. راحتم بگذارید.
 

و یکبار دیگر ارتباط را با بن قطع کرد. بن همانجا نشست . محجوبانه لبخند میزد. صدائی در سرش پیچیده بود : دیدی جوانک ، من منفجرش کردم.
 

نفهمید این را در ذهنش ادا کرد یا بلند گفت. مایک را که به در تکیه داده بود ندیده بود. مایک او را از دریای افکارش بیرون کشید.
 

- هی پسر به خانه خوش آمدی. تو چه چه چیزی را منفجر کردی؟
 

مایک بی دغدغه خاطر بنظر میرسید. از دیدن دوستش خیلی خوشحال بود. روی یکی از صندلی های راحتی چرمی بزرگ نشست و ادامه داد: میدانی از این که میبینم برگشته ای خوشحالم.
 

- خوشحالم که برگشته ام ، اما هوی لعنتی این شهر خیلی سرد است . پروردگارا ، بعد از سانفرانسیسکو ممکنست هرگز نتوانم با این شهر بسازم.
 

مایک با خنده گفت : پس بطور حتم میتوانیم بعد از این ترا در خط جنوب نگهداریم. موضوع آن تلفن چه بود؟
 

بن با حالتی عصبی دستی به موهایش کشید و به پشتی صندلی تکیه کرد.
 

- آخ، این اولین و تنها موی سوپ من در این سفر بود. همه چیز درست همانطور که میخواستیم گذشت. گزارش کارها ، مادرت را از خود بیخود خواهد کرد. یعنی همه کارها بجز یک موضوع، البته مشکل پیش پا افتاده ایست اما دلم میخواست همه چیز کامل باشد.
- موضوع مضطرب کننده ایست؟
 

- نه اما مرا کمی دلخور کرده . من در آنجا به یک هنرمند برخورد کردم ، یک دختر هنرمند، یک عکاس زبر دست و ماهر. منظورم یک استعداد درخشان و یک هنر چشمگیر است ،نه فقط بچه ای با دوربینی در دست. آخ که کارهایش خیره کننده است . من نمایشگاه آثار عکاسی هنری او را در سانفرانسیسکو دیدم . دلم میخواست برای تزئین سرسراهای تمام ساختمانهای اصلی با او قرار داد ببندم. میدانی که موضوع استفاده از عکس ، در آخرین جلسه قبل از سفرم مورد توافق دسته جمعی واقع شد.
 

- خب ، بعد چی شد؟
 

- هیچی ! خانم بمن گفت بروم گم شوم. حتی حاضر نشد در این مورد مذاکره کنیم .
 

بن در هنگام ادای این کلمات حالت بچه های کتک خورده را داشت ، اما مایک بیتفاوت بود. او پرسید:چرا حاضر نشد؟ کار از نظر او تجارتی بود؟
 

- من حتی علتش را نمیدانم. از همان اولین مرتبه ای که به او تلفن زدم بنای ناسازگاری را گذاشت. کارش مطلقا بی معنا بود.
 

مایک تبسم شیطنت آمیزی به او کرد و با بد خیالی گفت: خیلی هم معنا دارد دوست من . او نقشه کشیده که یک پول حسابی به جیب زند. چون میداند ما کی هستیم تظاهر میکند که راضی کردنش دشوار است و ما را بتدریج برای یک قرار داد پرو پیمان آماده میکند. آیا کارش واقعا به همین خوبی که میگوئی هست؟
 

- هیچ عکاسی نمیتواند روی دست او بلند شود. من چند نمونه از کارهای او را برایت آورده ام . دلت را میبرند.
 

- در اینصورت شاید به مرادش برسد. اما کارهایش را بعدا نشانم بده. در حال حاضر میخواهم موضوعی را از تو سئوال کنم.
 

در یک آن حالت مایک جدی شد. هفته ها بود که این موضوع را میخواست بپرسد. بن به سرعت خود را جمع و جور کرد و پرسید:اشکالی پیش آمده ؟
 

- نه . حتی حس میکنم که با طرح این سئوال معلوم میشود چقدر الاغم و از مرحله پرتم اما میخواهم بدانم که آیا بین تو و وندی سر و سری هست؟
 

بن پیش از آنکه جواب بدهد، لحظه ای با دقت به صورت مایک نگاه کرد و او را کنجکاو یافت، اما آزرده، نه . بن از دوستی پیشین وندی و مایک خبر داشت . با آن که آشکار بود که مایک به وندی دل نباخته بود ، باز از نظر خود بن غریب مینمود که با پس وامانده دوستش روی هم ریخته . این در تاریخ دوستی شان موضوعی بی سابقه بود و بن همیشه در این تردید به سر میبرد که وقتی مایک از قضیه با خبر بشود چه واکنشی نشان میدهد و چه برداشتی خواهد داشت؟
 

حقیقت این بود که بن و وندی دلباخته هم بودند و با هم قرار ازدواج گذاشته بودند.
 

- خب آوری جریان چیست؟ به سئوال من جواب ندادی؟
 

در این لحظه لبخند کوچکی روی لبان مایک بازی میکرد. خود او جریان را میدانست . بن جواب داد: از این که زودتر بتو نگفتم احساس حماقت میکنم. اما پاسخ من به سئوال تو مثبت است . آیا این پاسخ ترا ناراحت میکند؟
 

- چرا باید ناراحت کند ؟ من از این ناراحتم که باید اقرار کنم ... خب .. من بطور دقیق جریان را نمیدانم . حتم دارم که وندی به تو گفته که من چه آدم گوشه گیر و محافظه کاری بوده ام.
 

لحن مایک هنگام بیان آخرین کلمات ، تلخ و سوزنده بود، اما بن با آرامش پاسخ داد: او هرگز جز این بمن نگفت که فکر میکرد تو هیچگاه بطور کامل سر حال نیستی . این برای هیچکدام از ما حقیقت تکان دهنده ای نیست رفیق، مگر نه؟
 


مایک با تکان سر به او پاسخ داد. بن ادامه داد: میخواهم این را بدانی که من مسبب بهم خوردن دوستی شما نبودم. مدتی بعد از قطع دوستی تان ، من و او با هم دوست شدیم و راستش را بخواهی من همیشه گوشه چشمی به او داشتم.
 

- همان موقع که او را استخدام کردی به این موضوع مشکوک شدم . او دختر خوشگلی است . خیلی خوشگل و خوب . از سر منهم زیاد بود.
 

و سپس باز لبخندی زد: شاید از سر تو هم زیاد باشد. هی ، یک سئوال دیگر.
 

اکنون در جشمان مایک شیطنت مطلق موج میزد. پرسید: دست بر قضا ، موضوع شما جدی نیست؟
 

- چرا گمان میکنم همینطور باشد.
 

- یا خدا راست میگوئی؟ یعنی به فکر ازدواج افتاده ای ؟
 

مایک حیران شده بود. از خود میپرسید تا حالا کجا بوده؟ چرا متوجه نشده ؟ درست است که بن یکماه در سفر بوده اما این دو سال گذشته چی؟ در این دوسال او به هیچ موضوعی از این قبیل توجه نداشته است. با گیجی ادامه داد: لعنت عالم و عالمیان به من . ازدواج ، آوری! خدای من مطمئنی؟
 

- من چنین حرفی نزدم . اما فکرش توی سرم هست. میتوانم بگویم که همه چیز در این جهت پیش میرود. آیا تو اعتراضی داری؟
 

هر دو میدانستند که این سئوال جز یک شوخی نیست. آن لحظه دشوار قبلا سپری شده ،گذشته بود.
 

مایکل با خنده گفت: هیچ اعتراضی که وارد باشد ندارم . حال کسی را دارم که گاه و بیگاه چند صفحه از کتاب زندگی دوستش را جا انداخته باشد، یا نکند تو بیش از حد محتاط بوده ای ؟
 

- نه ، بطور کلی نه . تو بخصوص خیلی گرفتار بودی . پرداختن مرتب به کار و نداشتن تفریح و سر گرمی ، البته تو را ثروتمند و مشهور و معتبر میکند ولی از زندگی همکاران اداری و رفقا کاملا دور نگهمیدارد.
 

مایک میدانست که بن سر بسرش میگذارد، از این رو جواب داد: احمق جان تو میتوانستی به من بگوئی.
 

- از این بابت معذرت میخواهم . حق با توست. حالا هم دیر نشده ، خبر های خوش را بموقع بتو میرسانم. حالا که حرفش پیش آمد آیا تو حاضری که ...
 

بن ناگهان زبانش را گاز گرفت. یادش آمد که خودش در شب سانحه قرار بود ساقدوش مایک باشد و حالا از او تقاضای مشابهی میکرد. درخواستش را ناتمام گذاشت و گفت: فراموش کن خیلی فرصت هست.
 

مایک از جا برخاست و جلو ر فت تا با دوستش دست بدهد. اما بار دیگر حجابی تیره بر نگاهش افکنده شده بود. او بخوبی میدانست که بن میخواهد چه تقاضائی بکند. لبخندی زد، لبخندی که واقعی بود، رنجش هم همینطور. گفت: تبریک میگویم مرد پیر. راجع به آن عکاس سانفرانسیسکو ئی نگران نباش . اگر او به راستی به همان خوبی است که تو میگوئی با یک قرار داد چاق و مبلغ کلانی پول به تورش میاندازم. او هم عاقبت راه خواهد آمد. فعلا فقط دارد بازیگوشی میکند.
 

- امیدوارم همینطور باشد.
 

- باور کن راست میگویم.
 

مایک شتابان خداحافظی کرد و ناپدید شد، در حالی که بن به حرفهائی که زده بود میاندیشید. بخوبی حس میکرد که مایک از قضیه او و وندی با خبر بوده ،فقط بخاطر وقت نشناسی احمقانه خودش دلخور بود. بعد از گذشت آنهمه مدت، هنوز کوچکترین چیزی که یاد آور نانسی باشد رنج و درد دوستش را در چشمان او نمایان میساخت. بن بخاطر طرح آن مسئله از خودش بیزار بود، اما در عالم دوستی این یک تقاضای معمولی بود و او هم بدون فکر قبلی آنرا بر زبان آورده بود.
 

بن با افسوس سرش را تکان داد و بعد بسراغ کاغذهایش روی میز برگشت . فقط یک ساعت دیگر به ملاقات او با ماریون مانده بود.
 

اما هنگامی که وندی به در باز ضربه ای زد و با لبخند به بن اشاره کرد که " بیا بن تا پنج دقیقه دیگر باید در دفتر ماریون باشیم" بنظرش رسید که فقط چند دقیقه گذشته است نه یکساعت. با حالتی عصبی سرش را از روی میز تحریرش بلند کرد و وقتی وندی را دید لبخندی زد. او درست همان دختر رویاهای بن بود.
 

در راه بن با حالتی که خشنودی او را از کار خودش نشان میداد گفت: راستی من امروز به مایک گفتم.
 

فکر وندی پیش مرکز پزشکی سانفرانسیسکو و جلسه با ماریون بود. فکر ملاقات با الهه بزرگ معماری همیشه زهره اش را آب میکرد. پرسید: به او چه گفتی؟
 

- در مورد خودمان گفتم احمق. بگمانم واقعا خوشحال شد.
 

- از این بابت خرسندم
 

وندی به راستی اهمیتی به واکنش مایک نمیداد . اما میدانست که این موضوع برای بن مهم است. وندی دیگر کوچکترین اعتنائی به مایک نداشت . مایک همیشه نسبت به او سرد و نامهربان و بی احساس بود و هر بار که او را میدید حواسش جای دیگری بود. انگار بین آنها هیچ چیز وجود نداشته است.
 

وندی از بن پرسید: برای جلسه آمادگی داری؟
 

- کم و بیش. امروز یک بار دیگر با آن دختره "آدامسون" تماس گرفتم . بمن گفت گورم را گم کنم.
 

- خجالت آور است.
 

راهرو را بطرف آسانسو خصوصی که به برج عاج ماریون صعود میکرد میپیمودند. در آن طبقه همه چیز به رنگ زرد کمرنگ بود، حتی آسانسور که سقف و کف و دیوارهایش بطور کامل مفروش بود. بالا رفتن با آن آسانسور به صعود در زهدان کرم رنگ محملی و بی صدائی میمانست . تا این که ناگهان درهای آسانسور بروی طبقه ای باز میشد که دفتر ماریون با چشم انداز اختصاصی اش در آنجا قرار داشت.
 

وندی حس میکرد که دستش خیس عرق شده است . ماریون هیلیارد صرف نظر از نوع رفتارش چه خوب و چه بد، همیشه در او چنین حالی بوجود میآورد. زیرا وندی میدانست که او در زیر وقار و جذابیت خود چه روحی را پنهان کرده است.
 

وقتی به در شیشه ای و رنگی اتاق کنفرانس ماریون نزدیک میشدند بن زیر لب از وندی پرسید: عصبی هستی؟
 

- تو بردی!
 

هر دو خندیدند و وارد آن اتاق دراز و تزئین شده با تابلوها شدند و سر جای خود نشستند. روی یک دیوار تابلوئی از آثار مری کاسات بود و روی دیوار دیگر، تابلوئی از اوایل کار پیکاسو . پیش روی آنها تمام نیویورک دیده میشد، یک چشم انداز جادوئی که وقتی وندی در آنجا در طبقه شصت و پنجم مینشست همیشه باعث سر گیجه او میشد. درست شبیه سوار شدن بر هواپیما بود، تنها تفاوت در سکوتش بود. گوئی ماریون همیشه در میان سکوت و خاموشی حرکت میکرد.
 

بیست و دو نفر دیگردور میز دراز شیشه ای تیره رنگی نشسته بودند که عاقبت ماریون به همراهی جرج، مایکل، و سکرتر خود روت قدم به سالن گذاشت.
 

روت یک بغل پر از پوشه داشت و مایکل و جرج گرم یک گفتگو بودند که هر دو را مشغول خود کرده بود. کم کم جرج احساساتش نسبت به مایکل عوض شده بود و با حیرت متوجه بود که حالا چه آرامش بیشتری دارد.
 

ظاهرا فقط ماریون به تجمع آن گروه علاقمند بود. او به همه چهره ها نگاهی انداخت و اطمینان یافت که همگی آمده اند. آنروز رنگ چهره خودش هم به زردی تزئینات اتاقش بود. اما وندی یقین داشت که زردی فقط حاصل پریده رنگی نیویورکی است. وندی چنان به دیدن صورت های برنزه در ساحل غربی عادت کرده بود که در بازگشت به نیویورک از مشاهده این که در مرگ زمستانی شرق مردم چقدر رنگ پریده هستند ، یکه میخورد.
 

اما ماریون در لباس خوش دوخت خود که ظاهرا یا متعلق به مزون ژیوانشی و یا دیور بود ، مثل همیشه برازنده بنظر میرسید.
 

لباسش از پشم ساده و سنگین مشکی بود که چهار ردیف مروارید بسیار بلندش با آن هماهنگی کامل داشت. ناخنهایش را لاک تیره ای زده بود و ظاهرا آرایش مختصری به چهره داشت. حتی مایکل هم پریدگی رنگ مادرش را غیر طبیعی یافت و فکر کرد که شاید او بیش از حد روی این پروژه و همچنین ده پروژه دیگر کار میکند. مادر او در هر کاری که این شرکت تقبل میکرد دستی داشت. این روش دقیق کار او بود. مایکل هم پا جای پای او میگذاشت. ماریون سر سپردگی محض مایکل را به کار در این دوسال تحسین میکرد . به این ترتیب بود که امپراطوری های عظیم بر پا میماندند. با مکیدن تدریجی خون کسانی که آنرا میپروردند. وفاداران خاص، نگهبانان فداکار جام مقدس.
 

ماریون سخن را آغاز کرد. اولین پوشه را که جلوی روت بود برداشت و شروع به پرسش از گروه کرد. جز ء به جزء در باره مشکلاتی که در جلسه پیش مطرح شده بود مذاکره میکرد و راه حل های آنها را میسنجید.
 

همه چیز بخوبی پیش میرفت تا اینکه نوبت به بن رسید. در این قسمت هم از حرفهای بن و وندی خشنود شد. آنها در مورد پیشرفت کار در سانفرانسیسکو توضیح دادند، از نتایج جلساتشان گفتند و همه اقدامات تازه را باز گو نمودند.
 

ماریون روی فهرستی که در مقابلش بود خطی کشید ، و نگاهش ر با رضایت به مایکل دوخت. پروژه سانفرانسیسکو به نحو مناسبی شکل میگرفت.در همان لحظه بن با نرمشی که اندکی افراط آمیز مینمود، توضیح داد: ما فقط یک مشکل داشتیم.
 

نگاه ماریون با این پرسش بسوی او برگشت:که اینطور، خب آن مشکل چه بود؟
 

- یک عکاس جوان !ما کار او را دیدیم و آنرا خیلی پسندیدیم. میخواستیم در مورد امکان امضاء قرار دادی با او برای تأمین آثار هنری سرسراهای همه ساختمان های اصلی به مذاکره بپردازیم اما او حاضر نشد با ما حرف بزند.
 

ماریون ناخرسند بنظر میرسید. پرسید: منظورت چیست؟
 

- همین که گفتم . وقتی فهمید که چرا به او تلفن زده ام گوشی را روی سرم کوبید.
 

ماریون به نشانه تردید یک ابرویش را بالا برد: آیا او میدانست که تو نماینده چه موسسه ای هستی؟
 

لحنش چنان بود که گوئی اسم موسسه میتوانست همه چیز را تغییر دهد. مایکل لبخندش را فرو خورد، بن هم همینطور. ماریون بخاطر عنوان و شهرت موسسه خود در چنان غروری دست و پا میزد که انتظار داشت همه از خدا بخواهند با آنها همکاری کنند.
 

بن در پاسخ سئوال تکبر آمیز او گفت: بله اما متأسفانه در او اثر نکرد که هیچ ،ظاهرا بیشتر عصبانی اش ساخت.
 

برای نخستین بار در آنروز رنگ بصورت ماریون آمد، اما حالتی ترسناک داشت . با خود فکر میکرد این زن جوان خیال میکند چه کسی است که دماغش را برای کوتر هیلیارد بالا میگیرد؟ با خشم گفت: عصبانی اش کرد؟
 

بن برای آرامش بخشیدن به ماریون ، همه حضار و شاید بیشتر از همه خودش دروغ مصلحت آمیزی گفت: شاید لغت عصبانی مناسب نباشد، شاید وحشت زده کلمه بهتری باشد.
 

دو نقطه روشن و درخشانی که در گونه های مارریون ظاهر شده بود ناپدید گشت و خیال همه بخصوص بن آسوده شد. ماریون پرسید: آیا ارزش به تور انداختن را دارد؟
 

- فکر میکنم بله . ما چند نمونه از کارهای او را برای مشاهده شما همراه آوردیم . امیدوارم آنها را بپسندید.
 

- او که حاضر نشد با تو مذاکره کند، کارهایش را از کجا بدست آورده ای؟
 

- آنها را از گالری خریدم. قیمتش گران بود. اما اگر در این کار ذره ایراد باشد با کمال میل حاضرم بهایش را از جیب خودم بپردازم و آنها را از موسسه بخرم. کارهایش قشنگ هستند.
 

در این لحظه وندی به آرامی بسمت میز نزدیک دیوار رفت و با یک پوشه نسبتا بزرگ برگشت و از داخل آن سه عکس رنگی بسیار چشمگیر را که مری در سانفرانسیسکو گرفته بود بیرون آورد.
 

اولین عکس منظره ای از پارک بود و موضوع ساده ای داشت. مردی روی نیمکتی نشسته بود و تعدادی بچه را در حال بازی تماشا میکرد.
 

عکس میتوانست رمانتیک و خیال انگیز باشد، اما بیشتر ترحم انگیز بود.
 

عکس دوم منظره ای از لنگرگاه بود،با جمعیتی که سر زندگی و نشاط آنها از میگو فروش خندانی که قسمت اعظم عکس را فرا گرفته بود کم نداشت و سر انجام عکس سوم منظره ای بود که از سانفرانسیسکو با روشنائی لرزانی در تیرگی غروب . شهر درست همان منظره را داشت که توریست ها و ساکنانش عاشق دیدنش هستند.
 

بن هیچ حرفی نمی زد. عکس ها را فقط بالا گرفته عقب ایستاده بود. عکس ها به حد کافی بزرگ بودند که چشم ها را به زیبائی خود متوجه سازند.
 

حتی ماریون مدتی طولانی در سکوت فرو رفت و سرانجام سری تکان داد و گفت: حق با توست . ارزش به تور زدن را دارد.
 

- خوشحالم که پسندیدید.
 

ماریون بطرف پسرش برگشت و از او سئوال کرد: مایک؟




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : چهارشنبه 29 بهمن 1393 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.