تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل بیست و یكم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

در یکسال و نیم گذشته، وقت زیادی صرف کرده بود تا یاد بگیرد چگونه از نظر ها پنهان باشد، اما حالا نسبت به زمانی که صورتش باند پیچی بود ، نگاههای بیشتری بسوی او کشیده میشد. شیوه حرکتش ، لباس پوشیدنش، کلاه سیاهی که در مسافرت خریده بود تا آخرین بقایای باندها را روی پیشانیش پنهان سازد، شلوار سیاه و کت قره کل همه در جلب نظر مردم تأثیر داشت، زیرا پنهان ساختن جذابیت و گیرای او دشوار بود. اما هنوز خودش نمیدانست که تا چه حد مجذوب کننده است .


بمحض بیرون آمدن از فرودگاه ، تاکسی گرفت، آدرسش را به راننده داد و با آهی به پشتی صندلی تکیه کرد. خسته بود. از ساعت پنج بامداد برخاسته بود تا عکاسی کند و اکنون یازده شب بود. به ساعتش نگاهی انداختی و با خود عهد کرد که قبل از نیمه شب در بستر باشد. مجبور بود خواب کافی کند. درست تا آخرین لحظه خود را در سفر گذرانده بود و فردا روز بزرگ دیگری در زندگیش بود. در ساعت 9 صبح پیتر آخرین باندهایش را برمیداشت . قرار بود بعد از ترک مطب پیتر صبح خود را به تنهائی بگذراند تا ظهر که با پیتر ناهاری به افتخار آن روز میخورد. از آن روز ببعد دیگر نه عملی در کار بود و نه بخیه ای و نه باند و پانسمانی. مری درست مثل همه آدمهای دیگر میشد. اسم جدید بطور قانونی به او تعلق یافته و مری آدامسون متولد شده بود.
 

راننده او را در جلوی ساختمان محل اقامتش پیاده کرد. مری با قدمهای آهسته از پلکان بالا رفت. چنان که گوئی انتظار میکشید آپارتمانش را در وضعی متفاوت با آنچه که پشت سر نهاده بود بیابد.
 

اما از دیدن آپارتمان با همن وضع سابق، یک مرتبه وا رفت. خودش هم حیرت میکرد که چرا چنین حالی پیدا کرده؟ بعد به خودش خندید . مگر چه انتظار میکشید؟ به پیتر گفته بود به استقبالش نیاید. آیا توقع داشت که توی اتاق خوابش یک دسته موزیک قایم شده باشند؟ یا پیتر زیر تختخواب باشد؟ درست نمیدانست که انتظار چه چیزی را داشت.
 

لباسش را کند و روی تختخواب دراز کشید و به آنچه که بعد از برگشتن به خانه چشم انتظارش بود فکر کرد. افکار زیادی از ذهنش میگذشت. پایان یافتن عمل های جراحی صورت چه مفهومی داشت؟ اگر دیگر پیتر را نمیدید چه؟ اما میدانست که این فکر احمقانه ایست. پیتر ترتیب برپائی نمایشگاه آثار او را داده بود. نمایشگاه یک روز بعد از پرده برداری از او افتتاح میشد. مری میدانست علاقه ای که پیتر به او نشان میدهد علاقه شخصی است، نه مثل توجهی حرفه ای که نثار سایر بیماران خود میکند. با این حال در آن لحظه که روی تختخواب دراز کشیده بود و آرزو میکرد که کسی به او دلگرمی بدهد و بگوید تنها نیست و همه چیز به خیر و خوشی

میگذرد، و در مقام مری آدامسون هیچ مشکلی نخواهد داشت، به نحو غریبی احساس ناامنی میکرد.
 

عاقبت از جا پرید: لعنتی ! چه اهمیت دارد که تنها باشم؟
 

در آینه بخود نگاه کرد. سپس با حالی عصبی دوربینش را برداشت و نوازش کرد. این دوربین همان چیزی بود که به آن احتیاج داشت. فقط از مسافرت خسته بود. بنظرش احمقانه میآمد که در باره تنهائی، آینده ، پیتر و ... نگران باشد. با آه تندی به بستر برگشت . موضوعات بهتری برای اندیشیدن داشت . موضوعاتی مثل کارش.
 

فردا صبح اندکی از شش گذشته ، از خواب بیدار شد. تا هفت و نیم لباس پوشید و از خانه بیرون رفت.
 

تا قبل از ساعت 9 و رفتن به مطب پیتر سری به **** مارکت و گلفروشی زد تا عکس بگیرد. چند عکس هم در محله چینی ها برداشت و بعد به موسسه دامپزشکی رفت و فرد را تحویل گرفت.
 

پیتر با تعجب به پالتوی بلند پوست خز او که از یک حراجی در نیومکزیکو خریده بود نگاه کرده گفت:امروز شنگول و سر حال نیستی. چه پالتوی عجیبی پوشیده ای.
 

مری این پالتو را روی یک شلوار جین و پولیور مشکی یخه اسکی و چکمه پوشیده بود. کلاه سیاه را هم تا مطب پیتر بر سر داشت.
در مطب ، کلاه را لحظه ای در دست نگهداشت، سپس با لبخندی که پیتر هرگز بر لبان او ندیده بود، بالای سطل زباله بیحرت ایستاد و بعد کلاه را به ته آن پرتاب کرد و اعلام نمود:به این ترتیب ، دکتر گرگسن این آخرین مرتبه بود که کلاه بر سر میگذاشتم.
 

پیتر بطور دقیق مفهوم حرکت او را درک میکرد. او گفت: تو هیچوقت به این کار مجبور نخواهی شد.
 

- از تو ممنونم.
 

مری دلش میخواست پیتر ر ا ببوسد، اما حالت نگاهش افشاگر تمام رازهای درونش بود. و تمام چیزهائی را که پیتر میخو است بداند برای او افشاء میکرد. مری در آن لحظه که در کنار پیتر بود احساس میکرد که چقدر جای پیتر در مسافرتش خالی بوده است . از آن لحظه پیتر در زندگی او نقش متفاوتی پیدا میکرد. بعد از آن روز، دیگر پزشک معالج او نبو د. دوست او بود و هر نقش دیگری که او اجازه میداد، میافت. هرگز این مسئله را بین خودشان نشکافته بودند. با اینحال پیتر چندین بار به او اظهار عشق کرده بود. نه مری قدم آخر را بر میداشت و نه پیتر از این بابت او را تحت فشار میگذاشت.
 

مری در حالیکه روی آن صندلی بسیار آشنا مینشست؛ بازوی پیتر را فشرد و گفت: دلم برایت تنگ شده بود.
 

چشمانش را بست و منتظر شد. پیتر لحظه ای او را نگاه کرد و سپس روی چهار پایه گردان کوچک خود مقابل او نشست و گفت: امروز صبح زودتر از موقع آمدی.
 

- بعد از بیست ماه انتظار ، اگر تو بودی عجله نمیکردی؟
 

- میفهمم عزیزم، میفهمم.
 

مری صدای جابجائی ابزار ظریف را در ظرف فلزی شنید ، و بعد حس کرد که باند به آرامی از روی پیشانی و خط موهایش برداشته میشود.
 

هر میلیمتر از پوستش که از زیر باند خلاص میشد، او احساس آزادی بیشتری میکرد تا جائی که سر انجام حس کرد کاملا رها شده است .
 

صفیر چهار پایه کوچک را شنید که از او دور میشد و بعد صدای پیتر به گوشش رسید: حالا میتوانی چشمانت را باز کنی مری و توی آینه خودت را ببینی.
 

مری هزار بار این راه را پیموده بود. در آغاز فقط برای یک نگاه اجمالی ، و دیدن ذره ای از صورتش ، بعد ها برای مشاهده آنچه که نوید بخش آینده بود ، و سپس دیدن قطعات بزرگتری از معما . اما هیچگاه مری آدامسون را بطور کامل آزاد از باند یا بخیه یا هر چیزی که یاد آورد عمل جراحی صورتش باشد ندیده بود. از دو سال پیش که این صورت به نانسی مک آلیستر تعلق داشت، تا بحال آنرا بطو کامل بی پوشش ندیده بود.
 

پیتر باز گفت: برو نگاهی بینداز.
 

شاید احمقانه بود ، اما او تا حدودی از این کار میترسید. با این حال در سکوت از جا برخاست و باقدمهای کند بطرف آینه ر فت. سپس با لبخند شادمانه ای در آنجا توقف کرد. اشک پهنه صورتش را گرفته بود. پیتر پشت سر او در فاصله مناسبی ایستاد. میخواست او را تنها بگذارد، چون این لحظه متعلق به خود مری بود.
 

مری با تحسین گفت: خدای من ! پیتر او خوشگل است.
 

پیتر خندید: احمق جان ! او خوشگل نیست. تو خوشگلی ! او توئی ،میدانی ؟
 

مری فقط توانست سری به رضایت تکان دهد و آنگاه چرخید تا پیتر را ببیند. چهره او بعد از برداشتن آخرین نوارها از روی پیشانیش،

چندان تغییری نکرده بود، اما مهم این بود که کار سر انجام به نقطه پایان رسیده بود. او حالا بطور کامل مری بود.
 

- اوه پیتر...
 

بدون هیچ حرف دیگر خود را در آغوش او انداخت و او را محکم گرفت. مدتی طولانی در همان حال ایستادند. بعد پیتر با ملایمت خود را کنار کشید و در حالی که اشک های او را پاک میکرد گفت:ببین ، اشک منهم میتواند سرازیر شود اما دیگر تمام وجودم آب نمیشود. راستی فراموش نکن که میتوانی آفتاب بگیری اما نباید افراط کنی. از این ببعد هر کاری که دوست داری میتوانی انجام بدهی . در برنامه زندگیت چه چیزی مقدم است؟
 

- کار.!
 

مری خنده کوتاهی کرد و روی چهار پایه گردان پیتر نشست. پاهایش را جمع کرد تا زیر چانه اش بالا آورد و بحالت گرد نشست. پیتر غر زد: خدای من ! این دختر میخواهد توی این مطب پای خودش را بشکند. همین را کم د اشتم.
 

- اگر هم پایم بشکند ، باز از اینجا میروم عزیزم. امروز میخواهم به افتخار یک زندگی جشن بگیرم.
 

- از شنیدن این حرف خوشحالم.
 

فرد هم آشکارا شادمان بود. او بالا پرید، دمش را تکان داد و پرس کرد. چنان که گوئی حرف مری را فهمیده است.
 

هردوی آنها خندیدند و پیتر خم شد تا فرد را نوازش کند . پرسید: آیا برنامه ناهارمان سر جای خود باقیست؟
 

اضطرابی در نگاه پیتر بود که مری آنرا درک میکرد. او احساسی را که پیتر هم با آن دست به گریبان بود بخوبی میفهمید. احساس طرد شدن، اضطراب، دلواپسی از اینکه حالا دیگر به او احتیاجی ندارد، آیا هنوز هم او را میخواهد؟ پیتر در آن لحظه خیلی آسیب پذیرتر از او بنظر میرسید. مری دستش را بسوی او دراز کرد و گفت: البته که قرار ناهار سر جای خود هست. مرد احمق من پیتر!
 

مری نگاه خود را به چشمان او دوخت و ادامه داد: من همیشه در زندگی برای تو فرصت دارم، همیشه. امیدورام این را باور کنی . این تو بودی که به من زندگی بخشیدی.
 

- نه شخص دیگری مسئول است .
 

پیتر میخواست اسم ماریون هیلیارد را ببرد، اما میدانست که مری چقدر از شنیدن اسم آن پیره زن متنفر است. از این رو آنرا بزبان نمیآورد. نمیفهمید که چرا مری چنین احساسی نسبت به آن زن دارد، اما قصد پرس و جو و ایجاد ناراحتی نداشت . از اینرو در ادامه سخن خود گفت: خوشحالم که منهم دم دست بودم تا بتوانم کمکی کنم . هر موقع ... هر موقع تو بمن احتیاجی داشته باشیف حاضر به کمک هستم .
 

- عالیست. پس لطفی بکن و ساعت دوازده و نیم یک ناهار به من بده.
 

مری از جا برخاست و با اکراه بسوی پالتوی پوست خز جدیدش رفت و پرسید: قرارمان کجا باشد؟
 

پیتر رستوران جدیدی را در کنار لنگرگاه پیشنهاد کرد. در آنجا میتوانستند در حالی که پشت به تپه های برکلی دارند ، قایق های یدک کش ، قایق های گذاره و نفتکش ها را پیش روی خود تماشا کنند.
 

- موافقی ؟
 

- کاملا . تمام صبح همان دور و بر میپلکم و چند تا نشانه خوب میگیرم.
 

- اگر کار دیگری میکردی نومید میشدم.
 

پثتر با تعظیم کوتاهی در اتاق معاینه را باز کرد، مری چشمکی زد و خارج شد. اما بر خلاف آنچه گفته بود یکراست به لنگرگاه نرفت. به مرکز شهر رفت تا خرید کند. ناگهان هوس کرده بود که به افتخار ناهار امروز با پیتر یک لباس تازه و چشمگیر بخرد. امروز، استثنائی ترین روز زندگی او بود و میخواست از یکایک لحظه های آن لذت ببرد.
 

در تاکسی نگاهی به دسته چکش انداخت . بخاطر پولی که قبل از کریسمس با فروش چند تا از آثارش بدست آورده بود شاد شد. این پول به او اجازه میداد برای خودش ولخرجی کند و در ضمن هدیه ای هم برای پیتر بخرد.
 

پیراهن کشمیر حنائی رنگی پیدا کرد که بنحو نفس گیری قالب اندامش بود. بعد هم به آرایشگاه رفت تا موهایش را درست کند. اولی بار بود که موهایش را پشت سر جمع میکرد و تمام صورتش را نمایان میساخت. از جواهر فروشی یک جفت گوشواره طلای بزرگ و نظر گیر و یک نوار ساتن بژ با یک صدف طلائی بر روی آن خرید. سایر خرید های او عبارت بود از یک جفت کفش چرم بژ و یک کیف و عطری که بیش از همه میپسندید.
 

دیگر برای ناهار خوردن با دکتر پیتر گرگسن یا هر شخصیت دیگری آماده بود. او زنی بود که میتوانست قلب هر مردی را بلرزاند.
 

آخرین توقف او در یک لوکس فروشی بود. جائی که بطور دقیق هدیه مطلوب خود را برای پیتر در آن پیدا کرد. یک صفحه کوچک طلائی به عنوان آویزه زینتی زنجیر ساعت مورد استفاده قرار میگرفت.
 

مری میدانست که پیتر یک ساعت جیبی دارد که به آن علاقمند است و گاه بگاه آنرا مورد استفاده قرار میدهد. میتوانست بعدا آن صفحه طلائی را بدهد تا تاریخ آنروز را بررویش حک کنند، اما در آن لحظه به همان شکل کافی بود. صفحه طلائی را با بسته بندی کادوئی در کیفش گذاشت، یک تاکسی گرفت و درست هنگامی که پیتر پشت میزی مینشست به رستوران رسید.
 

لحظه ای که به صورت پیتر نگاه کرد، حسی از لذت و خوشی وجودش را میفشرد. سایر مشتریان رستوران هم با نظر تحسین به او نگاه میکردند. اما در وجود هیچکدام احساس و توجه پیتر گرگسن نبود.
 

پیتر با نگاهی سرشار از ستایش و محبت به او چشم دوخته بود.
 

- آیا واقعا خودتی؟
 

- بله قربان . سیندرلا در خدمت شماست. قبولش دارید؟
 

- قبول دارم ؟ از سرم هم زیاد است . امروز صبح چه کار کردی؟ خرید رفتی؟
 

- البته امروز یک روز بخصوص است.
 

مری با احساسا ت پیتر چنان آتشی میزد که هرگز پیتر تصورش را هم به سر راه نداده بود. دلش میخواست همانجا در رستوران او راببوسد. اما در عوض دست او را محکم گرفت و با لبخندی شاد و ممتد گفت: خوشحالم که تو سر حالی نازنینم.
 

- بله سر حالم. اما فقط با خاطر قیافه ام نیست. فردا نمایشگاه افتتاح میشود و ... کارم .... و زندگی ام و ... تو .....!
 

کلمات آخری را خیلی به ملایمت ادا کرد.ترکیب کلمات مری برای پیتر بحدی اهمیت داشت که تمام حواسش را بخود معطوف ساخته بود. از این روبه مری اعتراض کرد: من بعد از همه آن چیزها قرار میگیرم؟ پس فرد چی؟
 

هردو خندیدند پیتر گفت: امروز میخواهیم جشن بگیریم.
 

- جشن ؟ خدا جونم!
 

- چرا که نه ؟ امروز عصر مطبم را تعطیل کرده ام . در نهایت آزادی هستم . مگر این که ...
 

پیتر پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بود.
 

- مگر این که تو برنامه دیگری داشته باشی.
 

- خدایا چه حرفی میزنی . آخر چه برنامه دیگری؟
 

پیتر با حجب توضیح داد: مثلا کار؟
 

- مزخرف نگو، چه کاری ؟ بیا امروز برویم و خوش بگذرانیم .
 

پیتر با خنده پرسید: بیشتر دوست داری چه کنیم ؟
 

مری به مغزش فشار آورد اما فکرش به هیچ کجا نرسید. عاقبت با لبخند شادی گفت: بیا به ساحل برویم.
 

- ساحل ؟ آنهم در ماه ژانویه؟
 

- چرا که نه ، تازه اینجا کالیفرنیاست نه ورمونت. ما میتوانیم تا استینسون را با اتومبیل برویم و از آنجا شروع کنیم به قدم زدن.
 

- خیلی خوب باشد. خشنود کردن تو یقینا خیلی آسان است.
 

اما قدم زدن با پیتر در طول ساحل تفریح مری بود. او دنبال یک جای استثنائی میگشت تا هدیه اش را به پیتر بدهد و یقین نداشت که بتواند تا آن لحظه صبر کند.
 

اما صبر کرد. تا پس از بعد از ظهر که میان باد شدید در ساحل قدم میزدند، صبر کرد . پالتوی خز ، او را از باد تندی که از میان مه میوزید در امان نگهمیداشت.
 

آنگاه گفت: من هدیه ای برای تو دارم پیتر.
 

پیتر با نگاهی متعجب به او که میایستاد خیره شد. چنان که گوئی بطور کامل از حرف او سر در نیاورده . مری بسته هدیه را از کیفش بیرون کشید و گفت: اگر دوست داشته باشی میدهم داخلش را حکاکی کنند.
 

پیتر موقع باز کردن آن جعبه کوچک به هیجان آمد و دستپاچه شده بود. وقتی آن آویزه قشنگ را دید شاد گشت. اما به آرامی او را سرزنش نمود: مری ... این خیلی زیاد است . تو نباید ... من نمیخواستم . چرا چنین کاری کردی؟
 

- آخر تو خیلی احمقی و هیچوقت چنین کاری برای من نمیکنی.
 

پیتر از شیطنتی که در نگاه او موج میزد خنده اش گرفت. اما هدیه اش را با سپاس قلبی فراوان پذیرفت. چند لحظه بعد پیشنهاد کرد: حالا شاید بهتر باشد که برگردیم.
 

مری به آرامی با سر رضایت داد و به دنبال پیتر به سوی اتومبیل رفت اما برخلاف پیتر محزون نبود.
 

هنگامی که به در خانه مری رسیدند ، او برگشت و با لبخندی به پیتر گفت: هدیه دیگری هم برایت دارم پیتر . دلم میخواهد بیائی بالا . البته اگر وقت داشته باشی...
 

مری ساکت و آرام از پله ها بالا رفت و پیتر به دنبال او . بعد از باز کردن در آپارتمان ، هیچ چراغی را روشن نکرد. یکراس به اتاق نشیمن رفت. سه پایه نقاشی اش را که رو به پنجره بود، چرخاند و سپس چراغ را روشن کرد. آنچه پیتر دید دورنمائی بود با پسر بچه ای که در لابلای شاخ و برگ های یک درخت تا حدودی از نظر پنهان بود. مری قبل از رفتن به سفر ، تابلو را تمام کرده بود. اما آن را برای آن روز کنار گذاشته بود.
 

- این هدیه برای تست پیتر من آنرا مدت ها قبل شروع و برای تو تمام کردم.
 

- اوه ... مری نازنینم...
 

پیتر با چشمانی که برق میزد به آرامی بسوی تابلو رفت. چنان که گوئی نمیتوانست هدیه ا و را باور کند. آن روز چه سرشار از عاطفه و غافلگیر کننده بود، نه فقط برای پیتر ، برای هردویشان.
 

- من نمیتوانم اینرا از تو بگیرم مری . پیش از این بسیاری از آثارت را به من داده ای . در این صورت دیگر چیزی برای نمایش دادن نمیماند.
 

- من عکس ها را بتو داده ام پیتر . اما این فرق میکند. این نشانه ای از تولد دوباره من است . اولین تابلوئی است که باز میکشم و ... این تابلو برای من خیلی اهمیت داشت. دلم میخواهد مال تو باشد. خواهش میکنم...
 

بلور های اشک در چشمان مری میرقصید. پیتر بسوی او برکشت.
 

- خیلی زیباست مهربانم . متشکرم . نمیدانم چه بگویم . تو بیش از حد بمن محبت کرده ای .
 

مری در روشنائی ملایم شفق، در میان ناله آژیر مه گرفتگی که از مسافتی دور بگوش میرسید،زمزمه کرد: تو مجبور نیستی هیچ چیز بگوئی.




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : شنبه 25 بهمن 1393 | 04:59 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.