تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل بیستم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

سر انجام در آخر این راه مری آدامسون متولد میشد و نانسی مک آلیستر میتوانست برای همیشه فراموش شود. به جهنم! مایکل که او را فراموش کرده بود. حالا او هم میتوانست مایکل را از خاطر بیرون کند. دیگر کسی نمی ماند که او را به یاد بیاورد .


پیتر کار خودش را خوب انجام داده بود. هیچ یک از کسانی که قبلا با وی آشنائی داشتند اکنون نمیتوانستند او را بشناسند. صورت او که با استادی و سلیقه کامل طراحی و ساخته و پرداخته شده بود، قیافه رویائی همه زنهای دیگر بود. اما به هیچ کس که او در بیست و چهار سال گذشته میشناخت شباهتی نداشت. برایش دیگر غریبه نبود، اما نانسی مک آلیستر هم نبود. حتی صدایش هم عوض شده بود، نرم تر، عمیق تر، و تحت کنترل بیشتری بود. صدای لطیفی بود با تأثیر هیجان انگیز ، و او از شیوه گوش سپردن مردم به صدایش لذت میبرد. هر چه لحنش تغییر میافت ، حرف بیشتری هم برای گفتن پیدا میکرد. حالا دستهایش ظریفتر و زیباتر شده بود و بعد از شرکت در کلاسهای باله که عاقبت وقتی در راهپیمائی به حد تکامل رسید پیتر اجازه فراگرفتن آنرا داد، حرکاتش نرم تر و کاملتر شده بود. همه اینها تصویر مری آدامسون را تکمیل مینمود.
 

دختر فروشنده نگاه کوتاهی به کامپیوتر انداخت و به مری که در مقابلش ایستاده بود گفت: یکصدو شصت و نه دلار میشود.
 

آن دختر نمیتوانست نگاهش را از روی مری بردارد. خطوط ظریف صورت ، لبخند تابناک، و وقار او هنگامی که لبخند نمیزد، توجه هر کسی را بسوی خود میکشید. یکایک حالات و حرکات او بیننده را به این فکر میانداخت که او کیست؟
 

مری چک نوشت. رسید گرفت و از شرکت هواپیمائی قدم به آفتاب دسامبر میدان یونیون گذاشت. فرد را در آغوش خود گرفته بود. هنگامی که از وسط میدان عبور میکرد لبخندی بر لبانش پرتو افکنده بود. روز زیبائی بود و او زندگی خوشی داشت. قصد داشت برای تعطیلات به دور دست ها برود، تمام آن عمل های جراحی خسته کننده را پشت سر گذاشته بود، حالا یک زندگی جدید در پیش رو داشت ، یک شغل تازه، یک آپارتمان دلخواه، و مردی که دلباخته اش بود. نمیتوانست از زندگی چیز بیشتری بخواهد.
 

همچنان که لبخند بر چهره دشت ، با قدمهای پر نشاط و بلند وارد یک فروشگاه بزرگ شد. تصمیم گرفته بود برای خودش چیزی بخرد. یک هدیه زود رس سال نو، یا شاید هم چیزی برای مسافرتش.
 

در طبقات فروشگاه گشت، کلاهها ، النگوها ، شال گردنها، ژاکت ها،کیف دستی ها ، یک جفت چکمه، و یک جفت کفش فانتزی با لبه طلائی را امتحان کرد . سر انجام یک ژاکت کشمیر سفید رنگ لطیف نظرش را بسوی خود کشید. ژاکتی که در کنار پوست شفاف و موهای تیره اش، به او قیافه سفید برفی را میبخشید. از این فکر خوشش آمد . پیتر هم آنرا میپسندید. ژاکت برازنده اندامش بود. حتی در یکسال گذشته ، اندام او با رقص باله و یوگاتغییراتی پیدا کرده بود. بنظر میرسید که بدنش محکمتر و کشیده تر شده ، بطوری که بلند تر و بنحوی دوست داشتنی لاغر جلوه میکرد.
 

دوباره راه طبقه همکف را در پیش گرفت. در همان حال به مانکن ها و مردم چشم دوخته بود . کنار غرفه ای ایستاد تا یک جعبه شکلات برای فی بخرد. بنظرش میرسید که هدیه مناسبی برای آخرین روز معالجه است . روی یک کار فقط نوشت : " با سپاس و عشق مری".
 

بیشتر از این چه میتوانست بگوید؟ از تو متشکرم که به من کمک کردی مایکل ر ا فراموش کنم ؟ از تو متشکرم که بمن کمک کردی زنده بمانم؟ از تو متشکرم .... در همان حال که این افکار در سرش میچرخید، ناگهان نگاهش ثابت ماند. چنان که گوئی روح دیده است. زن فروشنده کارت اعتباری او را به دستش داد، اما مری همچنان نگاه خیره خود را به یک سمت دوخته بود. در چند قدمی او بن آوری ایستاده بود و تعدادی چمدان زنانه بسیار گرانقیمت را بر انداز میکرد.
 

مری برای مدتی که به ابدیت میمانست در همان حال باقی بود. سپس بخود آمد و نزدیکتر رفت. باید بن را میدید ، او را لمس میکرد، و صدایش را میشنید. در یک لحظه جنون آسا، به شک افتاد که مبادا بن هم او را بشناسد؟ دعا میکرد که بن بتواند او را شناسائی کند، اما بعد پی برد که چنین نخواهد شد. سعی کرد حالت عادی خود را باز یابد. میتوانست تا هر زمان که بخواهد بن را نگاه کند و نزدیک او بایستد. با خود فکر میکرد که اگر بن در موسسه مایکل مشغول کار شده، از آخرین دیدارش با مایکل چه مدت میگذرد؟
 

با قدمهای آهسته کنار بن رفت و شروع به وارسی کیف های اداری که نزدیک چمدانهای زنانه بود کرد. نگاهش را لحظه ای از روی صورت بن برنمیداشت.
 

ناگهان بن برگشت و با همان لبخند راحت قدیمی به او نگاه کرد. اما حتی بارقه ای از شناسائی در نگاهش ندرخشید. در عوض با تحسین و ستایش به او چشم دوخته بود و سپس دستی به سر فرد کشید و آنرا نوازش کرد: هی کوچلو موچولو...
 

صدایش چنان آشنا بود که مری نزدیک بود ضعف کند. اما برخود مسلط شد. گرمای دست بن را که سگ را نوازش میکرد، احساس نمود. حتی تصورش را هم نمیکرد که فقط دیدن بن چنین اثری بر او بگذارد. اما این اولین حلقه ارتباطش با مایکل از ...
 

مری اشک را از چشمان فرو فرستاد و به چمدانهای مورد نظر بن نگاهی انداخت. بی اختیار دستش بسوی زنجیر دور گردنش رفت که شب عروسی اش بن به او داده بود. هنوز آن زنجیر را بر گردن داشت. از بن پرسید: عیدی میخرید؟
 

در خود احساس حماقت کرد که سر صحبت را با بن باز میکند، اما دلش میخواست با او حرف بزند. یکبار دیگر به شک افتاد که مبادا بن او را از صدایش بشناسد، اما میدانست که صدایش چقدر عوض شده است.
 

بن با همان تبسم آسان گیر و مبهم که بین دو غریبه ردو بدل میشود، به او پاسخ داد: بله برای یک خانم جوان عیدی میخرم. اما نمیتوانم هیچ کدام را انتخاب کنم.
 

- او چه شکلی است ؟
 

- یک تیکه حسابی است !
 

مری خندید . این خود بن بود. حتی دلش میخواست از او بپرسد :آیا این بار قضیه جدی است ؟ . اما نمیتوانست. بن ادامه داد: موهایش قرمز است و قدش تقریبا به اندازه شماست.
 

دوباره به دید زدن مری مشغول شد. نگاهش گرسنه وار روی اندام او میگشت . مری نمیدانست بخندد یا ناراحت شود. این بن همیشگی بود. پرسید: حتم دارید که او یک چمدان را خواهد پسندید؟
 


این هدیه بنظر مری کسل کننده مینمود. خود او امیدا دریافت هدیه هیجان انگیزتری را از پیتر داشت. مثلا یک دوربین فیلمبرداری.
 

بن پاسخ داد: قرار است ما باهم به سفر برویم و من فکر کردم که ... آخر برنامه مسافرت ما برای او غافلگیر کننده است . میخواهم بلیط ها را توی چمدان پنهان کنم.
 

پانصد دلار برای یک چمدان خارجی، تا چند تا بلیط را در آن پنهان کنند؟ بنیامین آوری و این ولخرجی ها ؟ حتما دو سال گذشته برایش پر برکت بوده . مری عمل او را تحسین کرد: او دختر خوش شانسی است.
 

- نه خوش شانس منم.
 

- آیا این یک سفر ماه عسل است؟
 

بخاطر فضولی های خودش دستپاچه شده بود، ولی خبر گرفتن از بن برایش لطفی داشت و شاید ضمن این صحبت ها ... او ...
مری لبخند سر و موقرانه اش را روی چهره حفظ کرد و هنگامی که بن جوابش را میداد آنرا از چهره راند.
 

- نه این یک سفر شغلی است ، اما او هنوز خبر ندارد. خب عقیده شما چیست؟ چرم قهوه ای بهتر است یا سبز پر رنگ؟
 

- چرم قهوه ای با راه راه قرمز. فکر میکنم زیبا و چشمگیر است .
 

- موافقم
 

بن با شادی تن به انتخاب مری داد و به دختر فروشنده اشاره کرد که جلو بیاید. سه عدد چمدان برداشت و از فروشنده خواست که ترتیب ارسال آنها را با هواپیما به نیویورک بدهند.
 

مری متعجب شده بود. پس بن در نیویورک زندگی میکرد.. بن بطرف او برگشت: از کمک شما متشکرم . اوه راستی ... دوشیزه...
- آدامسون. قابلی نداشت. اگر بیش از حد کنجکاوی کردم مرا ببخشید. تعطیلات همیشه اثر عجیبی روی من میگذارند.
 

- روی منهم همینطور. اما فصل خوبی از سال است . حتی در نیویورک میشود خیلی خیالپردازی کرد.
 

- شما در آنجا اقامت دارید؟
 

- هر موقع که در سفر نباشم. آخر بخاطر شغلم خیلی سفر میکنم.
 

هنوز برای مری روشن نشده بود که آیا بن برای مایکل کار میکند یا خیر. اما میدانست که نمیتوند اینرا بپرسد. و ناگهان وضعیتی که پیدا کرده بود : ایستاده در آنجا ، در نزدیکی بن ، با اشتیاق از این که در باره کسی که دیگر به هیچ روی برایش وجود خارجی ندارد یا نباید داشته باشد سئوال کند ، قلبش را به درد آورد.
 

بن یکبار دیگر او را نگریست. چنان که گوئی در وجود مری چیزی بود که آرامش را از او میگرفت.در یک لحظه مری احساس کرد که قلبش از حرکت میایستد، اما لبخند بن گویای این بود که هیچ اندیشه ای در باره هویت او ندارد.
 

مری کلاهش را پائین کشید تا مطمئن باشد که بن نمیتواند آخرین تکه باند را ببیند، و فرد را کمی بیشتر در آغوش خود فشرد. بن که همچنان به او چشم دوخته بود گفت: میدانم درخواست احمقانه ایست ، اما آیا میتوانم از شما برای صرف یک نوشیدنی دعوت کنم. هواپیمای من چند ساعت دیگر پرواز میکند ولی میتوانیم جستی به خیابان سنت فرانسیس بزنیم و ...
 

مری لبخند او را با تبسمی پاسخ داد. اما پیشنهادش را رد کرد: متأسفانه منهم باید به هواپیمایم برسم. با این حال از دعوت شما متشکرم آقای آوری.
 

لبخند بن بتدریج محو شد. با حیرت پرسید: اسم مرا از کجا میدانید؟
 

مری حاضر جوابی کرد: فروشنده که گفت ، شنیدم .
 

بن شانه ها را بالا انداخت و با افسوس به او چشم دوخت. از نظر بن او دختر فوق العاده خوشگلی بود. دیگر اهمیتی نداشت که در عرض سه ماه گذشته چقدر به وندی دل بسته بود. در عین حال میتوانست با یک دختر قشنگ نوشابه ای بنوشد. خیلی بد شد که این دختر هم در حال ترک شهر بود. بعد فکری به سرش راه یافت.
 

- به کجا پرواز میکنید دوشیزه آدامسون؟
 

- سانتافه ، در نیومکزیکو.
 

بن مثل پسر بچه ای که از داشتن بازیچه دلخواهش محروم بشود، احساس یأس کرد. مری از حالت چهره او خنده اش گرفت.
 

بن گفت: لعنت بر این شانس. امیدوار بودم که شما هم عازم نیویورک باشید. دست کم از همسفر بودن با هم بهره مند میشدیم.
 

مری نگاهی به او انداخت که سرزنش اندکی در آن حس میشد و جواب داد: یقین دارم خانم جوانی که چمدان را برایش خریدید قدر این لذت را خواهد دانست.
 

هر دو خندیدن و بن کوتاه آمد: دماغ سوخته! خب شاید در یک فرصت دیگر.
 

میلی در وجود مری زبانه کشید که بپرسد: آیا شما اغلب به سانفرانسیسکو میآئید؟
 

بن پاسخ داد: در حال حاضر نه ، اما در آینده چرا.
 

سپس با نگاهی به چمدان لبخندی زد و افزود: ما خواهیم آمد . موسسه ما قرار است یک پروژه بزرگ را در این شهر پیاده کند و احتمالا من بیشتر از نیویورک در اینجا خواهم بود..
 

- پس در آنصورت شاید باز همدیگر را ببینیم.
 

اما لحن مری غمزده بود. آخر گذشته از هر چیز این مرد فقط بن بود مایکل که نبود. چه اهمیتی داشت که او را باز هم میبیند یا نه.
 

آمدن دختر فروشنده، خیالات واهی او را در هم ریخت . فهمید موقع رفتن شده است. در حینی که بن چک را مینوشت مری مدتی طولانی به او نگریست و بعد در سکوت بازوی او را فشرد. بن با حیرت سر بلند کرد و به مری نگاهی انداخت.
 

مری فقط زمزمه کرد : سال نو مبارک.
 

و سپس ناپدید شد. بن بعد از نوشتن چک،نظری به اطراف انداخت و از این که دید آن دختر رفته دلش گرفت. او چه ناگهانی غیب شده بود.
 

بن از لابلای جمعیتی که برای خرید سال نو ازدحام کرده بود ، تا جائی که توان داشت نگاهش را به اطراف فروشگاه دواند، اما مری در فروشگاه نبود که دیده شود. او از در کناری بیرون رفته بود و همان دم سوار یک تاکسی میشد . احساس خستگی و کسالت میکرد. صبحی طولانی بر او گذشته بود.
 

آدرس موسسه دامپزشکی را به راننده تاکسی داد. فرد را در آنجا گذاشت ، و باز توی تاکسی پرید تا بخانه برود. قبلا چمدان سفرش را بسته بود. تنها کاری که داشت این بود که چمدانش را بردارد و عازم فرودگاه شود. از این که فرد را نمیبرد کمی ناراحت بود و خود را کم لطف میدانستف اما این بار براستی تمایل نداشت که فرد همراهش باشد.
 

در این مسافرت سه هفته ای برنامه های زیادی برای خود چیده بود. مجبور بو این سفر را تنهائی برود. این آخرین لحظه های زندگی او بعنوان نانسی مک آلیستر بود. پایان یک زندگی کهنه ، و آغاز یک زندگی نو.
 

قبل از ترک آپارتمان، نگاه آخرینی با اطراف انداخت . چنان که گوئی انتظار میکشید دیگر هیچ گاه آنرا به همان شکل نبیند.
 

هنگامی که در را آهسته پشت سر خود میبست، زیر لب کلمه ای را زمزمه کرد. این کلمه در ضمن خطاب به همه کسانی بود که روزگاری دوستشان داشت یا آنها را میشناخت: خدا حافظ.
 

با چابکی از پله ها پائین رفت. بلورهای اشک در نگاهش میدرخشید. کیف دوربین و چمدانش را محکم در دست گرفته بود و پیش میرفت.
 

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : دوشنبه 20 بهمن 1393 | 09:24 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.