تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل نوزدهم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

روز خنک و قشنگی بود. مری لبه کلاه مردانه سفیدش را پائین کشید، یخه کت پشمی قرمزش را بالا زد و چند بلوک باقی مانده تا مطب فی را پیاده پیمود. فرد که قلاده و ریسمانش به قرمزی کت مری بود، پا به پای او مثل همیشه پیش میرفت. سر آخرین پیچ مری با لبخندی به او نگاه کرد. آنروز چنان سر حال بود که هیچ چیز ، حتی هوای ابری نمیتوانست باعث افسردگی اش شود.


از پله ها بالا دوید و خود را توی مطب فی رها کرد و با صدای بلندی گفت : سلام من آمده ام .
 

صدایش در آن خانه گرم و مطبوع پیچید و لحظه ای بعد جواب کوتاهی از بالای پله ها رسید. مری کتش را از تن بیرون آورد. پیراهن پشمی سفید ساده ای بر تن داشت که یک سنجاق طلائی هدیه چند ماه پیش پیتر به آن جلوه می داد. بی هیچ اندیشه ای ، نگاهی به آینه انداخت و کلاهش را کج کرد و سپس به آنچه که دید لبخند زد. دیگر عینکی در کار نبود و او میتوانست هر موقع در آینه نگاه کندف چشمان خود را ببیند . فقط چند رشته نوار باند در بالای پیشانی او باقی بود . آنها هم تا چند هفته دیگر برداشته میشدند و بعد کار صورت او به نقطه پایان میرسید.
 

- نانسی از آنچه میبینی راضی هستی؟
 

ناگهان متوجه شد که فی در پشت سر اوست ، با همن لبخند مهربان همیشگی . در جواب سری تکان داد: بله گمان میکنم باشم. حتی تا کنون به خودم عادت کرده ام ، اما تو نه.
 

سرش را برگرداند و با شیطنت به دوستش خندید. چشمانش خندان و بازیگوش مینمودند. فی پرسید: منظورت چیست؟
 

- تو هنوز مرا نانسی صدا میزنی، در حالی که اسم من مری است. یادت میآید؟ این اسم رسمی من است.
 

فی در حالیکه او را به سوی اتاق گرم و راحتی که همیشه محل گفتگوهایشان بود راهنمائی میکرد ، از در عذر خواهی در آمد: معذرت میخواهم . من گاهی اشتباه میکنم.
 

اما مری که در صندلی محبوبش فرو میرفت، ظاهرا از این بابت اندوهگین نبود.
 

در جواب فی گفت: حتم دارم که عادت میکنی . بگمانم شکستن عادات دیرین مشکل باشد.


هنگام ادای این کلمات ، غمی بر صورتش نشست . فی منتظر ماند تا بقیه افکار خود را بر زبان آورد . مری در حالی که به آتش چشم دوخته بود به آرامی گفت: این موضوع اخیر تمام فکر مرا بخود مشغول کرده بود. اما تصور میکنم که عاقبت این مسئله را حل کردم.
 

- مسئله مایکل را؟
 

مری با اشاره سر جواب مثبت داد. لحظه ای که سرش را بلند کرد نگاهی کاملا جدی داشت.
 

فی پ رسید: چطور شده که فکر میکنی این موضوع برایت حل شده است؟
 

- فکر میکنم به این نتیجه رسیدم که باید اینطور بشود. حقیقت این است فی که چاره ای دیگر برای من نمانده . حدود دو سال از تصادف میگذرد، یعنی بطور دقیق نوزده ماه. او به جستجوی من نپرداخت، به مادرش نگفت که برود گم بشود، نگفت که به هر قیمتی مرا میخواهد، در عوض اجازه داد که همه چیز بگذرد.
 

نگاه مری به چشمان فی دوخته شد ادامه داد: او گذاشت که من از زندگیش بروم . و حالا من باید بگذارم او برود.
 

- این کار آسانی نیست . تو مدتی طولانی انتظار او را میکشیدی.
 

- مدتی بیش از حد طولانی . خود او باعث دلسردیم شد.
 

- از این تصمیم ، چه احساسی داری؟
 

- حس میکنم روبراهم . من بخاطر او دیوانه بودم، نه خودم.
 

- دیگر بخاطر معامله با مادرش از خودت عصبانی نیستی؟
 

فی میدانست که روی یک نقطه حساس انگشت گذاشته است . اما باید این موضوع شکافته میشد. مری با لحنی سرد و قاطع پاسخ داد: آن زمان چاره دیگری نداشتم.
 

- پس خودت را سرزنش نمیکنی؟
 

- چرا باید خود را ملامت کنم ؟ آیا تصور میکنی مایکل برای این که گذاشت از او دل بکنم ، برای اینکه بعد از تصادف ذره ای نگران من نشد که دنبالم بیاید، خود را ملامت میکند، خیال میکنی شبها خوابش نمیبرد؟
 

- من علاقه دارم این موضع را بدانی که آیا این افکار شبها خواب را از سر تو می رباید نانسی ؟
 

- مری! اسم لعنتی من مری است . جواب تو نه است. نه ! باعث بی خواب من نمیشود. من تصمیم گرفته ام که از رویاهایم دست بشویم. بیش از حد با این مهملات سر کرده ام.
 

لحن مری متقاعد کننده بود، اما فی هنوز از احساسات این دختر اطمینان نداشت.
 

پرسید: خب ، حالا چی؟
 

میخواست بداند چه چیزی جای مایکل را می گیرد، یا چه کسی ؟ پیتر؟
 

مری در پاسخ گفت: حالا من کار میکنم . اول از همه ،برای تعطیلات کریسمس به جنوب کشور می روم تا ضمن استراحت و تفریح از منظره های زیبای آنجا چندین عکس بگیرم . برنامه ام را ریخته ام . آریزونا، نیومکزیکو ممکن است دو روزه به مکزیک بروم.
 

هنگام اعلام این خبر خشنود بنظر میرسید، اما هنوز پرده سنگینی روی صورتش بود که بر غمی سایه می افکند. در زندگیش یک بار دیگر باخته بود. عاقبت به خود اجازه داده بود که مایکل را از دست بدهد. اما رسیدن به این تصمیم زمان زیادی برده بود. مری ادامه داد: حدود سه هفته در سفر خواهم بود. به این ترتیب تعطیلات بسیار خوشی در پیش خواهم داشت.
 

- بعد از آن چه؟
 

- بعد از آن همه اش کار است و کار و باز هم کار. این تنها چیزیست که فعلا فکرش را در سر دارم. پیتر ترتیب همه کارهای نمایشگاه عکاسی ام را داده است . نمایشگاه در ژانویه افتتاح خواهد شد. و البته تو هم در مراسم حضور خواهی داشت.
 

فی با تبسمی گفت: اصلا فکر ش را هم نمیکنی که من نیایم ، مگر نه؟
 

- امیدوارم چنین نشود. چند تا از آثارم را که خیلی دوستشان دارم دست چین کرده ام . تو بیشتر آنها را دیده ای ، پیتر هم همینطور. امیدوارم او همه آنها را بپسندند.
 

- حتما می پسندند. او همه کارهای ترا دوست دارد. همین ، سئوالی را بوجود میآورد. نان... معذرت میخواهم مری ، از پیتر بگو . در مورد او چه احساسی داری؟
 

مری آهی کشید و باز به آتش چشم دوخت . آنگاه گفت: در مورد پیتر احساسات متفاوتی دارم.
 

- دوستش داری؟
 

- از جهتی بله.
 

- آیا او میتواند جای مایکل را در زندگی ات بگیرد؟
 

- شاید. من تلاش میکنم که بگذارم او جای مایکل را در قلبم بگیرد، اما چیزی مانعم میشود. آمادگی ندارم . نمیدانم فی ... احساس گناه میکنم که ایثار بیشتری نسبت به او ندارم . او در حق من خیلی محبت میکند و ... من میدانم که چقدر برایش مهم هستم.
 

- او مرد بسیار بردباری است.
 

- شاید بیش از حد صبر دارد. میترسم احساساتش را جریحه دار کنم.
 

مری دوباره به فی نگاه کرد. نگاه خودش مضطرب بود. ادامه داد: من به او خیلی دل بسته ام.
 

- در این صورت تو فقط باید بنشینی و ببینی چه پیش میآید. شاید حالا که تصمیم گرفتی مایکل را از زندگیت بیرون کنی ، احساس آزادی بیشتری بدست بیاوری.
 

فی میدید که از شنیدن حرفهایش عضلات گردن مری منقبض میشود. پرسید: مری تو نمی خواهی کوتاه بیائی مگر نه ؟ مثلا در مقابل عشق؟
 

مری پاسخ سریع و سطحی داد: نه . چرا باید کوتاه بیایم؟
 

- مجبور نیستی . مایکل ترا نپذیرفت. اینرا فراموش نکن که او فقط یک مرد است ، نه همه مردها. مرد دیگری در دنیا برای تو هست ، شاید آن مرد پیتر باشد، شاید هم یک مرد دیگر. اما در هر حال کسی هست . تو دختر قشنگی هستی و هنوز بیست و پنج سالت تمام نشده . یک زندگی کامل در پیش رو داری.
 

مری گفت : پیتر هم همین را میگوید.
 

اما از لحن کلامش بر نمیآمد که خود به این حرف اعتقادی داشته باشد. سپس سرش را بلند کرد و با لبخندی کوچک و عصبی که هم ترس و هم اندوهش را در خود نهفته داشت به فی نگریست و ابراز داشت: من تصمیم دیگری هم گرفته ام .
 

- چه تصمیمی ؟
 

- در مورد خودمان است . بگمانم که تا حدودی عملی اش کرده ام. فی مدت ها هرچه را که در دل داشتم بیرون ریختم . حالا آماده ام که به اجتماع وارد شود. از خودم کار بکشم و بزنم توی گوش دنیا.
 

هنوز در وجود این دختر چیزی بود که فی را نگران میساخت. میدید که مری تسلیم چیزی شده است که اعتقادی به آن ندارد . او در عشق لطمه دیده بود و حالا از روی احساس یکی از دو شق را در زندگیش بر میگزید. آماده بود که برای کارش بجنگد، اما برای خودش نه.
 

فی گفت: چرا صرفا از کارت لذت نمیبری؟ به تو هدیه فوق العاده ای داده شده مری ، نعمت زیبائی ! آن را پشت یک دوربین مخفی نکن.
 

اما مری نگاه سردش را به او دوخته بود. جواب داد: آن هدیه نبود فی من در مقابل آن هرچه که داشتم پرداختم.
 

هنگام خداحافظی ، سال نو رابه یکدیگر تبریک گفتند، اما در کلام مری انعکاسی از تظاهر پیچیده بود. در حینی که مری آدامسون کلاه نمدی سفیدش را پائین میکشید و با حالت بیخیالی همراه دوست دوساله اش از در خارج میشد، خلاء وجود او فی را مضطرب ساخته بود. چنان بود که مری با آندو سال خداحافظی میکند و قدم به یک زندگی جدید مینهد و همه چیزهائی را که روزی به آنها دل بسته بود پشت سر میگذارد.
 

مری بعد از بیرون آمدن از مطب فی یک تاکسی صدا زد و یکراست به میدان یونیون رفت. فبلا تلفنی بلیط رزرو کرده بود، و حالا تنها کاری که داشت این بود که پول بلیطش را بپردازد. بعد از سالها اولین مسافرتش بود. در واقع بعد از تعطیلاتی که با مایکل در برمودا گذرانده بود. آن زمان عید پاک بود و....
 

هنگامی که تاکسی خیابان پست را میپیمود، مری سعی کرد این افکار را از ذهنش براند. فرد روی دامن او نشست و به اتومبیل هائی که میگذشتند ،چشم دوخت. گاه به گاه برمیگشت تا به صاحب خود نگاهی بیندازد. او هم حس میکرد چیزی عوض شده است. در نگاه مری برقی بود که آن سگ کوچک میتوانست آنرا احساس کند.
 

مری سیگاری را از کیفش بیرون آورد و آتش زد.
 

راننده تاکسی کنار هتل سنت فرانسیس توقف کرد و پرسید: همینجاست خانم؟
 

مری سری تکان دادو گفت: بله . همینجا خوبست.
 

کرایه را پرداخت. در تاکس را باز کرد و گذاشت که فرد روی پیاده روی جستی بزند.. خودش هم بسرعت پیاده شد. سیگارش را دور انداخت و با اطراف نگریست.
 

شرکت هواپیمائی چند قدم آنطرفتر بود و مری لحظه ای بعد وارد آن شد. شرکت خلوت بود و هیچ صفی از مشتریان دیده نمی شد. اما هنوز صبح زود بود. قرار ملاقات های مری با فی همیشه در ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بود. یا باید گفته شود در گذشته بوده...
 

مری ناگهان یکبار دیگر پی برد که در زمان حال است ،آزاد، کامل، پایان یافته. دیگر با یک روان پزشک مشاوره نمیکرد. از این فکر کمی وحشت زده شد. در عین آزادی ، احساس تنهائی میکرد. درست مثل جشن گرفتن و گریه کردن در آن واحد.
 

دختری که پشت پیشخوان نشسته بود با لبخندی به مری گفت: کمکی از من ساخته است ؟
 

مری بطور متقابل بر روی او تبسم کرد. دختر پرسید: بلیط میخواستید؟
 

- بله هفته پیش رزرو کردم. به اسم آدامس... نه مک آلیستر.
 

عجیب بود که باز اسم قدیمی اش را بکار میبرد. از دوماه پیش این کار را نکرده بود. اما حتی مسافرت هم برای او جنبه سمبولیک داشت. از نظر قانونی از اول ژانویه اسم او عوض میشد و زمانی که مراجعت میکرد دیگر ناسی مک آلیستر نبود، بلکه مری آدامسون بود، همانطور که خودش میخواست. اما در هنگام عزیمت هنوز نانسی بود . این سفر برای او در حکم یک ماه عسل یکنفره بود. این آخرین قدم او در راه دور و درازی بود که دو سال پیمودنش طول کشیده بود.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : شنبه 18 بهمن 1393 | 04:13 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.