تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل هحدهم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

مایکل هدفی دور از دسترس بود.

پایش را روی پدال گاز پورشه سیاه رنگش تا آخر فشرد. مناظر دو طرف جاده خارج از شهر به سرعت برق و باد از مقابل چشمانش رد میشد. اتومبیل رانی ، احساس خوشایندی شبیه پرواز به او می داد. هیچ اتومبیل دیگری در جاده دیده نمی شد.


اکنون بیشتر یکشنبه ها پیتر و نانسی با اتومبیل گردش میکردند. ساعت یازده پیتر به سراغ نانسی میرفت، و سوار بر اتومبیل ، رو به سمت جنوب ، تا هر کجا که میلشان می کشید پیش می رفتند. ناهار را در بین راه صرف می کردند و سپس مدتی قدم میزدند و از نقل خاطره های همدیگر از گذشته لذت می بردند و می خندیدند و سرانجام، نرم نرمک به سوی خانه مراجعت می نمودند. نانسی به این برنامه علاقه زیادی داشت و عجیب آنجا بود که کم کم به پیتر هم دل می باخت. اکنون پیتر موجودی بسیار استثنائی در زندگی او به شمار میآمد. پیتر تمام رویاهای نانسی را بعلاوه چندین رویای تازه به او باز می گردانید.
 

آنروز در نزدیکی سانتاکروز در یک رستوران که شبیه مهمانخانه های فرانسوی تزئین شده بود توقف کردند. ناهار غذائی فرانسوی به انتخاب صاحب رستوران خوردند. نانسی کم کم به این گونه غذاها عادت میکرد. از نیوانگلند و بازار مکاره و آن گردنبند آبی فاصه گرفته بود. پیتر گرگسن مرد خیال پردازی بود و نانسی همین خصوصیت او را خیلی می پسندید. پیتر باعث می شد که نانسی حتی در زیر باندهای پانسمان و کلاههای فانتزی ، دنیا را قشنگ و دوست داشتنی بیابد.
 

اکنون قسمت بیشتر از صورت نانسی نمایان بود. کار جراحی و نوسازی تمام اجزاء پائینی او به پایان رسیده بود . اما اطراف چشمان او هنوز به سختی باند پیچی شده بود، او با عینک تیره بیشتر باندها را می پوشانید. قسمت اعظم پیشانی اش نیز از نظر ها پنهان بود. با این حال، از همان زمان نیز آشکار بود که پیتر نه تنها معجزه ای را که به نظر عده زیادی غیر عملی می آمد صورت تحقق بخشیده بود، بلکه آن را در نهایت استادی به انجام رسانیده بود.
 

خود نانسی به این حقیقت آگاهی داشت و صرفا دانستن این که بزودی چه قیافه ای پیدا خواهد کرد به او اعتماد به نفس افزونتری بخشیده بود. او حالا کلاههایش را کج و زاویه دار روی سر می نهاد و لباسهای فریبنده تر با برشهای چشمگیر تر می پوشید. دو کیلو از وزن خود را کم کرده بود و با قدی بلند و حرکات نرم و چابک چون یک ببر با شکوه بود . حالا براحتی صدای جدیدش را تحت اختیار خود داشت و رفته رفته به شخصیت جدیدی که می یافت علاقمند می شد.
 

غذایشان که تمام شد نانسی با لبخند محجوبی به پیتر گفت: میدانی پیتر مدتی است به فکر عوض کردن اسمم افتاده ام.
 

نانسی بعد از اعلام این خبر احساس کرد وقتی قضیه را به فی می گفت خیلی کمتر از این ، احمقانه می نمود، اکنون از طرح این موضوع احساس تأسف می کرد. اما پیتر بیدرنگ با جواب خود آرامش را به او برگرداند: تعجبی ندارد نانسی . تو کاملا یک دختر جدید هستی ، چرا یک اسم تازه نداشته باشی؟ آیا اسم بخصوصی را در ذهن داری؟
 

پیتر در حالی که منتظر پاسخ او بود یک سیگار آتش زند. نانسی به عطر این سیگارها بخصوص بعد از یک غذای خوب علاقمند شده بود. پیتر همه بهترین ها را در زندگی به او معرفی می کرد. این شیوه دلپذیری برای کامل شدن بود. پیتر باز پرسید: نگفتی که دوست جدید من کیست ، و اسمش چیست؟
 

- هنوز مطمئن نشده ام . اما اسم مری آدامسون توی ذهنم است . چه طنینی دارد؟
 

پیتر لحظه ای فکر کرد و سپس جواب داد: بد نیست. راستش را بخواهی ، آنرا می پسندم. خیلی از آن خوشم می اید. از کجا این اسم را پیدا کرده ای؟
 

- ترکیب است از اسم دوره دوشیزه گی مادرم ، و اسم دایه محبوبم.
 

- خدای من چه ترکیب غریبی!
 

هر دو خندیدند و نانسی با لبخند رضامندانه کودکی به پشتی صندلیش تکیه داد. مری آدامسون این اسم را خیلی دوست داشت.
پیتر از میان غبار نازک دود آبی رنگ سیگار به او چشم دوخت و پرسید: از کی می خواهی اسمت را تغییر بدهی؟
 

- نمی دانم . تصمیمی در این مورد نگرفته ام.
 

- چطور است از همین حالا این کار را بکنی . ببین چه اثری رویت می گذارد. میدانی نانسی . تو می توانی این اسم ر ا برای امضاء آثارت هم بکار ببری.
 

پیتر از فکر خود به هیجان آمده بود. او همیشه در بحث از کار خود با نانسی هیجان زده می شد. چیزی که باعث شگفتی و خشنودی نانسی میشد این بود که پیتر به کار او و کار خودش از یک دیدگاه چشم می انداخت. چنان که گوئی اهمیت یکسانی دارند. او به استعداد ها و لیاقتهای نانسی بسیار احترام می گذاشت. این بار هم تأکید کرد: جدی میگویم نانسی ، چرا که نه؟
 

نانسی از این که پیتر او را این همه جدی می گرفت احساس وجد می کرد. پیتر و فی تنها کسانی بودند که کارهای او را می دیدند. با این حال تعجب زده پرسید:چی ؟ پای عکسهائی که به تو دادم امضاء مری آدامسون بگذارم؟
 

پیتریک موضوع قدیم را دوباه مطرح کرد : تو باید افق دید خودت را کمی گسترده تر کنی.
 

- من آن قدر روی این موضوع پا فشاری می کنم تا تو از خر شیطان پیاده بشوی نانسی. تو نمیتوانی خورشید وجودت را برای همیشه زیر ابر پنهان نگاهداری . تو یک هنرمندی . چه با رنگ و قلم مو کار کنی، چه با فیلم و دوربین . پنهان کردن کارهایت به شیوه فعلی یک جنایت است و باید نمایشگاهی از آثارت ترتیب بدهی.
 

نانسی جرعه از نوشابه اش را نوشید و به منظره بیرون چشم دوخت و گفت: نه من هرچند تا نمایشگاه که دلم خواست ، پیش از این بر پا کرده ام .
 

پیتر با کنایه گفت: چه عالی !! پس من هم در عقب زدن تو از صحنه اجتماع کمکت می کنم .به این ترتیب تو می توانی تمام عمرت قایم بشوی و فقط برای من عکس بگیری.
 

- به نظرت این سرنوشت خیلی هولناک می آید؟
 

پیتر با لبخند ملایمی پاسخ داد: برای من ، نه اما برای تو چرا. تو که این همه استعداد داری خست به خرج نده. قایمش نکن. این بلا را سر خودت نیاور. چرا تو با اسم مری آدامسون یک نمایشگاه بر پا نمیکنی؟ این اسم مستعار است . می توانی هر وقت که بخواهی آنرا خط بزنی و برگردی سر عکاسی اختصاصی برای من . اما دست کم امتحانی بکن. فرصتی به خودت بده.
 

کلام پیتر به نحوی منطقی و مستدل بود که نانسی را مجاب میکرد. به نظر نانسی عقیده پیتر راجع به استفاده از اسم مستعار بد نبود. شاید تغییراتی در زندگیش بوجود میآورد. با این حال هزار بار در این مورد صحبت کرده اند . فکر این که یک بار دیگر کار هنری را بصورت حرفه ای از سر بگیرد، وجودش را به لرزه می افکند. باعث می شد به خاطر بیاورد که آسیب پذیر است . او را به یاد مایکل می انداخت . جوابی که به پیتر داد مختصر بود: در این باره فکر خواهم کرد.
 

با این حال امید بخش ترین جوابی بود که پیتر تا کنون در این مورد از نانسی گرفته بود،و از این بابت احساس خشنودی می کرد.
 

پیتر با لبخند شادمانه ای به او گفت: ببینم که چه میکنی ... مری.
 

- به نظره یک اسم تازه کمی مسخره می آید.
 

- چرا؟ تو یک قیافه جدید داری. آیا آنهم به نظرت مسخره جلوه می کند؟
 

- راستش نه . یعنی دیگر نه . از فی و تو متشکرم . حالا به قیافه جدیدم عادت کرده ام.
 

نانسی خوب میدانست که بیشتر زنها شاید حاضر بودند دست راستشان را بدهند و چنان قیافه ای داشته باشند.
 

پیتر صرفا برای این که سر به سر او بگذارد پرسید: ببینم ، من باید از حالا ترا مری صدا بزنم؟
 

هر دو سر شیطنت و بذله گوئی داشتند. نانسی جواب داد: در واقع ... بله . فکر می کنم بدم نمی آید این اسم را امتحان کنم.
- عالیست مری اگر من یادم رفت تو یادم بینداز.
 

- اشکال ندارد . با دوربینم می زنمت.
 

پیتر اشاره کرد تا صورت حساب را بیاورند. آندو لبخند طولانی و محبت آمیزی رد و بدل کردند.
 

بعد از ناهار به قدم زدن در شهرک ساحلی پرداختند. به مغازه ها سر کشیدند، در کوچه های تنگ گشتند. موقعی که منظره جالبی میدیدند قاطی جمع می شدند. هر کجا که میرفتند فرد هم پشت سرشان می رفت. او هم به اندازه آنها به برنامه های یکشنبه ها عادت کرده بود. فقط موقع ناهار در اتومبیل انتظارشان را می کشید، و بعد از آن در پیاده روی هم قدمشان می شد. یکساعتی به گشت و گذار گذشت . تا این که پیتر با دقت با نانسی نگریست و گفت: خسته ای ؟
 

با آن که رفته رفته قدرت تحمل نانسی بیشتر میشد، اما پیتر بهتر از هر کسی واقف بود که چه زود او خسته می شود. با این حال پیتر در عرض هفده ماه بعد از سانحه ، چهارده عمل جراحی روی او انجام داده بود. هنوز یکسال دیگر طول می کشید تا بار دیگر حال قدیمیش را بیابد. هر چند که اگر کسی او را نمی شناخت ، هرگز به خستگی های گاه و بیگاهش مشکوک نمی شد.
 

نانسی همیشه با نشاط می نمود، اما در عین حال ، یکساعت راه رفتن نیروی او را تحلیل می برد. پیتر پرسید: حاضری برگردیم؟
 

نانسی با تأسف رضایت داد: با همه نفرتی که از اقرار به این موضوع دارم ، بله.
 

پیتر نوید داد: مری تا یک سال دیگر تو در هر رشته از مسابقات دو ، از من جلو خواهی زد.
 

نانسی هم از فکر او و هم از سهولت بکار بردن اسم تازه اش خنده اش گرفت.
 

جواب داد: دعوتت را به مسابقه قبول میکنم .
 

پیتر گفت: متأسفم که تو برنده می شوی. تو یک امتیاز بزرگ داری .
 

- چه امتیازی؟
 

- جوانی .
 

- تو هم جوانی.
 

نانسی این را با گرمی و اشتیاق گفت و پیتر خنده دلپذیری سر داد و گفت: شاید تو همیشه مرا با آن چشمان مهربانت می بینی.
 

اما هنگامی که پیتر نگاهش را به دور دست ها دوخت، سایه ای از غم بر چشمانش افتاده بود. نانسی بارقه ای از آنرا دید. اما خودش هم حقیقت را می دانست . تفاوت سنی بین آندو قابل انکار نبود. صرف نظر از آن ، که آندو چه صمیمیتی داشتند و تا چه حد از مصاحبت هم لذت میبردند، هیچ کس نمیتوانست منکر 24 سال اختلاف سن بین آندو بشود.
 

با این حال نانسی حس میکرد که به این موضوع نتنها اهمیتی نمیدهد، بلکه از آن خوشش میآید. این را قبلا به پیتر گفته بود و پیتر بسته به حال روحی خودش در بعضی اوقات حرف او را باور کرده بود. اما هیچگاه اعتراف نمیکرد که همین مسئله بخصوص چقدر مایه نگرانی اش است . نانسی اولین دختری بود که باعث شده بود پیتر از جان و دل آرزو کند که ایکاش یک بار دیگر جوان شود و یک یا دو دهه از عمرش را که همیشه گرامی میداشت ، ولی حالا در مقابل جوانی نانسی چون بار سنگینی بر دوشش فشار می آوردند ، دور بیندازد.
 

آن لحظه که پیتر با حالتی کاملا جدی و نگاهی پرسشگر به مری چشم دوخت ، اسم تازه او ناگهان فراموش شد.
 

- نانسی؟
 

- بله.
 

- تو هنوز هم ... هنوز هم دلت برای او تنگ می شود؟
 

پیتر هنگام پرسیدن این سئوال چنان رنجی در نگاهش خوانده می شد که نانسی دلش میخواست دستش را دور بازوی او حلقه کند و بگوید که چنین چیزی نیست. اما نمی توانست به او دروغ بگوید. خودش از این که متوجه شد سئوال پیتر اشک به چشمانش آورده، حیرت کردۀ شانه ها را بالا انداخت و جواب داد: بعضی اوقات . نه همیشه.
 

جوابش صادقانه بود. پیتر باز پرسید: هنوز هم عاشق او هستی ؟
 

نانسی قبل از پاسخ گفتن نگاه نافذی به چشمان او انداخت.
 

- نمی دانم. من او را همانطور که بود ، و خودمان را همانطور که بودیم به یاد دارم. اما دیگر هیچ یک از این خاطره ها حقیقتی ندارند. من دیگر آن نانسی نیستم و او هم نمی تواند همان مایکل دیرین باشد. آن تصادف باید اثری روی او گذاشته باشد. شاید اگر یک بار دیگر ما همدیگر را می دیدیم ، به این نتیجه میرسیدیم که چیزی بین ما باقی نمانده است. در شرایط فعلی ، گفتنش دشوار است. فقط رویاهای گذشته باقی مانده است. گاهی آرزو میکنم که ایکاش یه بار دیگر او را میدیدم تا وضعم روشن می شد. اما ... کم کم فهمیده ام که دیگر هرگز...او را نخواهم دید.
 

کلام آخر را به دشواری ولی قاطعانه ادا کرد. ادامه داد: بنا بر این تنها کاری که برای من مانده این است که رویاهایم را دور بریزم.
- این کار همیشه به این آسانی نیست.
 

هنگام گفتن این کلام در چشمان پیتر رنج و درد محسوس بود. ناگهان نانسی به شک افتاد که نکند پیتر هم گرفتار ی عاطفی مشابهی داشته است . و شاید هم به همین علت همیشه احساسات او را می فهمد.
 

با قدم های کوتاه به سوی ساحل می رفتند. فرد را که پشت سرشان راه میرفت فراموش کرده بودند. نانسی پرسید: پیتر چطور شده که تو تا به حال ازدواج نکرده ای ؟ یا نباید چنین سئوالی را بپرسم؟
 

- اشکالی ندارد . گمان کنم تجرد من بعلت یک عالم دلیل منطقی بوده، من بیش از حد احمقم، بیش از حد گرفتار بوده ام ، کار من زندگی ام را در خود بلعیده. به همه این دلایل . علاوه بر آن ، من بسیار سریع حرکت میکنم و به درد یکجا نشستن نمیخورم.
 

نانسی با نگاه دوستانه ای ابراز داشت: من که این حرفها را باور نمیکنم.
 

پیتر با تبسم گفت: منهم همینطور. اما در تمام آنها مقداری از حقیقت هست.
 

مدتی طولانی سکوت کرد و بعد آهی کشید و ادامه داد:دلایل دیگری نیز وجود دارد. من دوازده سال دلباخته زنی بودم . وقتی با هم آشنا شدیم او بیمار بود. عشق او مرا به مرز بیقراری رسانده بود، اما از ابراز عشق به او خودداری میکردم. او هرگز به احساسات من پی نبرد، تا ... تا مدتی بسیار طولانی . ظاهرا تقدیر میخواست که ما مرتب به هم بر بخوریم. در هر مهمانی ، هر ضیافت شام ، هر اجتماع شغلی یا دوستانه ... من تا یکسال با وسوسه نفس مبارزه کردم ، اما دیگر نتوانستم . ما به عشق هم اعتراف کردیم . از آن پس اوقات فراموش نشدنی و پر خاطره ای در کنار هم گذراندیم . ما در باره ازدواج و بچه دار شدن حرف می زدیم ، اما هیچوقت این کارها را نکردیم... تا دوازده سال! حالا نمیتوانم بفهمم که چگونه آن همه مدت ادامه دادیم. اما همه چیز در آن جهت پیش میرفت. میدانی در زندگی همه چیز صرفا پیش میرود و ادامه پیدا میکند و ادامه پیدا میکند تا این که یکروز بیدار میشوی و میبینی ده سال یا یازده سال یا دوازده سال گذشته .
 

پیتر قبلا به این موضوع اعتراف نکرده بود. هنگامی که سرگذشت عاشقانه اش را تعریف میکرد نانسی به او چشم دوخته بود. پیتر به افق های دور دست مینگریست و افکارش بسیار دور از آنجا بود.
 

نانسی پرسید: چرا رابطه تان را قطع کردید؟
 

یا شاید هم قطع نکرده بودند... از این فکر صورت نانسی قرمز شد. شاید نباید فضولی میکرد. امکان داشت در زندگی پیتر خیلی چیز ها باشد که او نداند و حق دانستن آن را هم نداشته باشد. قبلا این فکر را نکرده بود. از در عذر خواهی در آمد: معذرت میخواهم . نباید این را میپرسیدم.
 

نگاه و افکار پیتر با همان آرامش همیشگی باز متوجه نانسی شدند: چرند نگو. هیچ سئوال وجود ندارد که نتونی از من بپرسی. او چهار سال پیش بر اثر سرطان در گذشت . من در بیشتر لحظات سخت بیماری کنارش بود. و همچنین لحظه های آخر... او زن فوق العاده ای بود. او ... خیلی بتو شباهت داشت.
 

هنگامی که پیتر به او نگاه کرد اشک در چشمانش حلقه زده بود.
 

نانسی هم حس کرد که اشک به چشمانش میدود. بی هیچ اندیشه ای دستش را بلند کرد و اشک را از روی گونه های پیتر زدود و سپس بی آنکه دستش را از روی گونه او بردارد آهسته جلو رفت و سر بر شانه او نهاد.
 

یک لحظه ساکت و طولانی را در همان حال گذراند. خیلی نزدیک هم ، با چشمان بسته و بعد نانسی حس کرد که بازوان پیتر به دور او حلقه میشود. بیش از تمام لحظات یکسال گذشته احساس امنیت و آرامش میکرد. پیتر برای مدتی که بسیار طولانی بنظر میرسید او را همانگونه در آغوش میفشرد. آنگاه قدمی به عقب گذاشت و با لبخندی که نانسی پیش از آن بر صورت او ندیده بود به نانسی گفت: میدانی که من عاشق تو هستم؟
 

نانسی از ابراز عشق پیتر در یک لحظه هم شاد شد و هم غمگین ، زیرا هنوز یقین نداشت بتواند قلب خود را به او تقدیم کند. نانسی هم به پیتر علاقمند بود اما نه ، نه آنطور که چشمان پیتر راز دلدادگی اش را آشکار میساختند.
 

نانسی در جواب پیتر گفت: منهم دوستت دارم پیتر منتها به شیوه خودم.
 

- خب برای حالا کفایت میکند.
 

لیویا هم اولین بار همین را به پیتر گفته بود. شباهت بین آندو گاهی ترسناک میشد. پیتر گفت: میدانی بعد از در گذشت او فی خیلی بمن کمک کرد. برای همین بود که فکر کردم میتواند مدد کار تو هم باشد.
 

فی در موارد دیگر هم به پیتر کمک کرده بود، اما حالا این موضوع اهمیتی نداشت.
 

نانسی گفت: تو راست می گفتی. فی زن فوق العاده ایست. هر دوی شما فوق العاده اید.
 

سپس دست پیتر را گرفت و هر دو شروع به قدم زدن در خط ساحل کردند.
 

- پیتر من ... من نمیدانم اینرا چطور بگویم ، ولی ، نمیخواهم که تو لطمه ای ببینی. من بتو علاقمندم اما هنوز دارم گذشته ام را جمع و جور میکنم، تکه تکه ، خرده خرده،.. هنوز از احساسات خودم مطمئن نیستم.
 

- من هیچ عجله ای ندارم . من مردی هستم با بردباری پایان ناپذیر. نگران نباش.
 

شیوه بیان پیتر به نانسی احساس شادی و شور بخشید. به شک افتاده بود که نکند بیش از حد تصور خود به پیتر دل باخته است ، سپس همانطور که قدم زنان پیش می رفتند ناگهان فکری به ذهن نانسی رسید. فکری که او را هراسان ساخت و به هیجان آورد. اما می دانست که دوست دارد به آن جامه عمل بپوشاند.
 

هنگام سوار شدن به اتومبیل، پیتر متوجه برقی که در نگاه نانسی بود شد و پرسید: راستش را بگو چه فکری توی سرت داری؟
 

- مهم نیست.
 

- خدای من . چه فکری ؟
 

چندین هفته قبل یک روز هنگام سپیده دم نانسی به او تلفن زده بود تا بگوید که باید از جا بلند شود و طلوع شور انگیز آفتاب را تماشا کند.
 

- نانسی ... نه ! مری.. از این ببعد اسم تو مری است ، فقط مری . اما بمن بگو که آیا مری هم به اندازه نانسی به هیجان میآید؟
 

- شاید هم بیشتر. او همه نوع افکار تازه در سر دارد.
 

- وای نه . خدایا رحم کن.
 

اما پیتر به راستی نمی خواست که حتی یک لحظه از هیجانات مری کنار گذاشته شود. از این رو ادامه داد: یک اشاره جزئی بکن . فقط یک ذره اش را بگو.
 

اما مری با تکان سر ، خندید. در همان حال فرد توی دامن او پرید و پیتر اتومبیل را روشن کرد وگفت: خیلی خب . من خودم فکری برای تو دارم. تا آخر سال کار روی صورت تو پایان می پذیرد. نظرت در باره شروع سال با یک نمایشگاه عکاسی مری آدامسون چیست؟ با آن موافقی؟
 

- فکر میکنم...
 

در واقع کم کم از این فکر خوشش میآمد. در آن بعد از ظهر قشنگ ، اتفاقی باعث شده بود که او دوباره احساس شجاعت کند . شاید این اتفاق ابراز احساساتش در مورد مایکل بود، یا شنیدن سرگذشت زنی که روزگاری پیتر به او علاقه داشته .
 

مری کلامش را اینطور ادامه داد: راجع به نمایشگاه فکر خواهم کرد.
 

- نه . به من قول بده . اصلا...
 

پیتر سویچ اتومبیل را از جای خود بیرون کشید و آنرا زیر پای خود روی صندلی لغزانید. بعد با لبخندی بسوی مری برگشت: تا با یک نمایشگاه موافقت نکنی ، ترا به خانه ات نمی رسانم. و امیدوارم با وقارتر از آن باشی که بخاطر یک کلید با من گلاویز شوی.
 

مری چنگی توی پشم های فرد زد و باخنده رضایت داد: باشد . تو برنده شدی . من تسلیمم . یک نمایشگاه بر پا خواهم کرد.
 

پیتر ماتش برد: آخر به همین آسانی ؟
 

- به همین آسانی. اما فکر میکنی کارهای مقدماتی اش را چطور باید انجام بدهم؟
 

- این را بمن واگذار کن. پس قبول کردی؟
 

- بله آقا قبول کردم.
 

مری در مورد کارهایش هم به همان اندازه به پیتر اعتماد داشت که در مورد صورتش، و قیافه اش. پیتر گفت: هیچوقت پشیمان نمیشوی.و برای بار دوم اتومبیل را روشن کرد. روز زیبائی بر آنها گذشته بود.
 

جاده ساحلی را به سمت خانه آهسته می پیمودند. ساعت شش بود که پیتر با تأسف اتومبیل را جلوی خانه او متوقف کرد. از این که با پایان روز رو برو شود بیزار بود. اما مری به استراحت احتیاج داشت . پیتر گفت: خیلی خب خانم جوان . خوش بخوابی. دوست دارم اول وقت فردا ترا سر حال در مطب ببینم.
 

قرار بود روز بعد قسمت اعظم باند ها را بردارد. دو عمل جراحی دیگر در برنامه کار دو ماه آینده گنجانده شده بود. تا ماه دسامبر مری گرفتاری عمل های جراحی را داشت و در ژانویه از او پرده برداری می شد.
 

مری گفت: دوست داری بالا بیائی؟
 

خودش مطمئن نبود که مایل باشد پیتر بالا بیاید و از جواب منفی او آسوده خاطر گشت.
 

پیتر گفت : یکی از شبهای همین هفته با هم شام خواهیم خورد. تا آن موقع در باره نمایشگاه خبرهائی برایت خواهم داشت.
 

- اگر هم نداشته باشی، نومید نمی شوم.
 

وقتی مری و فرد از اتومبیل پیاده میشدند پیتر لبخند بر لب داشت . مری در هنگام ورود به ساختمان برگشت و دستی برای او تکان داد. اما افکارش در جای دیگری بودند. در ساحل هماندم که قدم زنان بطرف اتومبیل بر میگشتند این فکر به سرش راه یافته بود و میدانست که باید این کار را بکند. دلش میخواست این کار را انجام دهد.
 

در خانه ، بدون این که کلاهش را از سر بردارد، یکراست سر گنجه لباسها رفت . لباسها را کنار زد تا آن چه را که میخواست یافت. آنرا بیرون آورد و در سرسرا قرار داد و مدتی طولانی بی آن که آنرا باز کند ، به آن نگاه کرد. گرد و خاک گرفته بود. مری تا حدودی از باز کردن آن می ترسید، اما ناچار بود. پوشه بزرگ آهسته در پیش پای او باز شد و طرح های او به انضمام معدودی تابلو و کار ناتمام نمایان گشت.
 

اما روی همه آنها چیزی بود که مری دنبالش میگشت. روی زمین چمباتمه زد و متفکرانه به آن نگاه کرد. یکسال و نیم پیش قصد داشت به عنوان هدیه عروسی آنرا به مایکل بدهد. دورنمائی از درخت و مزرعه با پسری که لای درخت ها پنهان بود. همانجا روی زمین نشست و تابلو را در دست گرفت. دانه های اشک روی صورتش می غلتید . هجده ما طور کشیده بود تا بتواند دوباره با آن روبرو شود. حالا با آن روبرو شده بود و میخواست آنرا به پایان برساند تا به پیتر هدیه کند.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393 | 02:57 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.