تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل هفدهم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

- مایک نظرت در باره مدیر شعبه کانزاس سیتی که ...


وندی به مایکل که روی صندلی حصیری در باغچه خانه او ولو شده بود نگاهی انداخت . حواس مایکل به او نبود.
 

- مایک؟
 

زیر آفتاب داغ نیویورک مایکل به روزنامه یکشنبه چشم دوخته بود . اما وندی می دانست که مایک حواسش به روزنامه هم نیست.
 

- مایک؟
 

- هوم ... چیه؟
 

- داشتم در باره آن زن که سرپرست شعبه کانزاس سیتی است می پرسیدم...
 

باز حواس مایک از او پرت شد. وندی با عصبانیت به او خیره شد و پرسید: یک نوشابه خنک دیگر می خواهی؟
 

- چی؟ آره فکر می کنم سری به اداره بزنم.
 

مایک به نقطه مبهمی در پشت سر وندی خیره شده بود.
 

وندی گفت:فوق العاده است.
 

- منظورت چیست؟
 

حالا وندی را نگاه می کرد. ولی یقین نداشت که در صورت او چه می خواند . اگر کمی بیشتر تلاش کرده بود بی درنگ به افکار او پی می برد. اما او هرگز تلاشی نمی کرد.
 

وندی جواب داد : هیچ .
 

- ببین دختر جان ، مرکز پزشکی سانفرانسیسکو در دوسال آینده رمق مرا خواهد کشید . این یکی از بزرگترین پروژه های مملکتی است .
 

- اگر آن نبود، یکی دیگر بود . لازم نیست عذری بیاورید . قبول است .
 

مایک با پا روزنامه را کنار زد و گفت: پس لازم نیست اینقدر کولی بازی در بیاوری ، من که نباید موقع آمدن و رفتن ساعت بزنم.
وندی نزدیک بود جوش بیاورد.
 

- ساعت بزنی ؟ تو دیشب نیم ساعت بعد از نیمه شب به این جا آمدی. قرار بود با خانم و آقای تامپسون شام بخوریم. تو تا یک ربع به ده به من تلفن نزدی مایکل وگرنه هر جور بود با آنها بیرون میرفتم.
 

- خب ، چرا نرفتی ؟ تو اجباری نداری در اینجا بنشینی و انتظار مرا بکشی.
 

- نه اجباری ندارم . اما دست بر قضا عاشق تو هستم و به همین دلیل است که در هر حال منتظرت می مانم . ولی تو حتی ملاحظه مرا نمی کنی . آخر تو چه مرگت است ؟ آیا از این که جای دیگری غیر از پشت میزکارت باشی می ترسی؟ میترسی کسی به تو چنگ بیندازد ؟ وحشت داری که مبادا تو هم عاشق من بشوی؟ این قدر هولناک است؟
 

- مزخرف نگو . تو خودت می دانی که کار من چگونه است . دست کم تو باید بهتر از همه بدانی.
 

- درست به همین علت است که می دانم تو دو برابر کار می کنی . تو از کار خودت یک مخفی گاه ساخته ای ، جائی که برای فرار از زندگیت و دوری از من و فرار از خودت، به آن پناه می بری.
 

وندی می خواست بگوید و فرار از نانسی اما نگفت.
 

مایکل گفت : این حرف ها مزخرف است.
 

از جا برخاست و با قدمهای بلند از کنار باغچه باریکی که با سلیقه و دقت به طرز زیبائیآراسته شده بود گذشت. سنگفرش زیر پاهای او داغ بود. ماه سپتامبر بود اما نیویورک همچنان در تب گرما دست و پا می زد.بعد از چند هفته شادی بخش در اوایل دوستی شان ، تابستان غریب و سرگردانی را گذرانده بودند. مایکل بیشتر تابستان را صرف کار خود کرد. اما دو روز تعطیلی آخر هفته را درلانگ آیلند گذراندند.
 

مایک در همان حال ادامه داد: تازه تو از من انتظار چه غلطی را داری ؟ فکر می کردم که همان اول آشنائی مان همه چیز را برایت روشن کردم. به تو گفتم که نمی خواهم...
 

- تو بمن گفتی که نمی خواهی بیش از حد درگیر بشوی. گفتی که می ترسی جریحه دار بشوی. در مورد ازدواج مردد بودی. ولی هیچ وقت نگفتی که می ترسی زنده باشی، هراس داری که ذره ای محبت نشان بدهی ، وحشت داری از این که یک انسان باشی. ای خدای بزرگ ! مایکل تو برای دیکتافون خودت بیشتر از من وقت صرف می کنی . شاید نسبت به او مهربان تر باشی.
 

- خب ، که چی ؟
 

وندی وقتی به صورت مایکل نگاه کرد، لرزش خفیفی در مهره های پشت خود احساس کرد. مایکل کوچکترین توجهی به او نداشت. در کنار او ماندن، جنون محض بود، اما در وجود مایکل چیزی بود، یک جور زیبائی ، قدرت ، سرکشی یا رنج که وندی را مثل مغناطیس به سوی خود می کشید. وندی درک می کرد که رنج او چه عظیم و نیاز او چه واقعی است . وندی آرزو داشت که به روح او دست یابد، به او بقبولاند که کسی عاشق اوست . اما مایکل هیچ اعتنـــــائی به او نداشت . او نانســــی نبود. و هردویشان این موضوع را می دانستند.
 

وندی در سکوت از جا برخاست و به اطاق نشیمن رفت تا مایکل نتواند اشک های درخشنده چشمانش را ببیند. در آشپزخانه برای خودش نوشابه خنک ریخت و یک لحظه با چشمان بسته در آنجا ایستاد . آرزو می کرد می توانست به قلب این مرد راه پیدا کند. اما کم کم باورش می شد که مایک هیچ گاه قلب خود را به او تقدیم نمی کرد. او قفل خود را به هیچ کس نمیداد.
 

وندی نوشیدنی را با جرعه های بزرگ و بی وقفه فرو داد و لیوان خالی را روی پیشخوان نهاد که دست های نرم و نوازشگر مایک را روی پوست خود احساس کرد. مایکل درست پشت سرش ایستاده بود.
 

وندی هیچ نگفت . گرمای بدن مایک را حس می کرد و او را به شدت می خواست . ولی از این که مایک هم این را بداند خسته شده بود حالا وقتش رسیده بود که نسبت به او سخت گیرتر باشد.
 

مایک گفت: وندی می خواهمت


تمام وجود وندی با شنیدن این کلمات به سوی او کشیده می شد اما نمی توانست عنان خویشتن را رها ازد. همچنن پشت به مایک ایستاده بود. از نوازش دستهای او منزجر بود. در جواب گفت: بقول خودت خب که چی؟
 

مایکل با ملایمت پاسخ داد: میدانی که من نمی توانم آن طورتحت فشار قرار بگیرم.
 

- این فشار نیست مایکل عشق است. غم انگیز در این جاست که تو تفاوت این دو را نمی دانی . با او هم همینطور بودی؟
 

وندی حس کرد که نوازش دستهای مایک متوقف شد و بازوانش خشک گردید. اما نمی توانست جلوی زبان خودش را بگیرد. می خواست او هم به نوبه خود مایکل را بیازارد.
 

- از این که عاشق او هم بشوی می ترسیدی؟ آیا حالا که او از دنیا رفته زندگی برای تو آسانتر است؟ حالا تو اجباری نداری به کسی دل ببازی . می توانی بقیه عمرت را با پنهان شدن در سوک از دست دادن او بگذرانی . بطورحتم ، این پناهگاه محافظی است ، مگر نه؟
 

اکنون وندی آهسته بر می گشت تا رو به روی مایک قرار گیرد. نفرت در چشمان مایک شکل می گرفت.
 

حالت مایک یک لحظه وندی را به یاد مادر او انداخت. تقریبا به همان سختی و سردی ولی نه کاملا مثل او . هیچ کس نمی توانست مثل ماریون باشد.
 

مایکل بر افروخته شده بود: چطور میتوانی چنین حرفی بزنی؟ چطور جرأت می کنی ؟ با چه جرأتی حرفهائی را که به تو زده ام قلب میکنی؟
 

- من چیزی را قلب نمیکنم ، بلکه می پرسم . اگر اشتباه می کنم معذرت میخواهم . ولی شک دارم که در اشتباه باشم.
 

وندی به پیشخوان تکیه داد و به مایکل خیره شد.
 

مایکل شانه های او را چنگ زد و او را بسوی خود کشید.
 

- اوه مایکل...
 

در سکوت وندی می توانست تیک تیک ساعت آشپرخانه را بشنود. مایکل هیچ حرفی نمی زد. فقط نگاهش را به باغچه دوخته بود و به نحو غریبی غم زده مینمود.
 

- حالت خوب است ؟
 

این سئوال را باید مایکل می پرسید اما در عوض وندی پرسیده بود.
 

وندی می دانست که تمام آن رابطه عاشقانه دیوانگی است . اما گوئی نمی توانست مانع خود بشود. بعضی از اوقات به شک می افتاد که وقتی به انتهای رابطه شان برسد چه پیش می آید؟ شاید مایکل از بن آوری می خواست که او را بیرون کند. وندی حتی انتظار این را هم می کشید.
 

- مایکل؟
 

- هوم؟
 

حالا خطور صورت مایکل از نیم ساعت پیش ملایم تر شده بود. سر انجام وندی تغییر در او پدید آورده بود. وندی پرسید: هنوز هم در تمام لحظه ها دلت برای او تنگ می شود؟
 

مایکل مدتی طولانی مکث کرد. سپس با نگاهی پر درد، با اشاره سر جواب مثبت داد. سپس بی هیچ حرف دیگری رفت تا آماده عزیمت شود.
 

وندی آهسته از جا برخاست . بطرف یکی از چهارپایه های بلند پشت پیشخوان رفت و روی آن نشست و در مورد آنچه که در چشمان مایکل دیده بود به تفکر پرداخت.
 

چند لحظه بعد که مایکل به آشپزخانه برگشت او را در همان حال نشسته غرق در دریای افکار خود یافت.
 

وندی سرش را بلند کرد و با تعجب به او نگریست و وقتی دید که لباس پوشیده و آماده رفتن است غم به قلبش هجوم آوورد.
 

مایکل کیف دستی اش را در یک دست گرفته و کتش را روی دست دیگر انداخته بود. کیف او به وندی حالی می کرد که در این روز تعطیل هم عازم دفتر کار است و کتش برای او افشاء مینمود که تا دیر وقت در اداره خواهد ماند. هیچ یک از این ها اخبار خوشایندی برای وندی نبود.
 

- بعد می بینمت؟
 

وندی این را پرسید، اما بخاطر این سئوال از خودش بدش آمد . او داشت محبت گدائی می کرد. لعنت بر این مرد.
 

بد تر از همه این بود که مایکل با علامت سر به او جواب منفی داد.
 

- احتمالا تا ساعت دو یا سه کار می کنم و بعد می روم خانه خودم . بهر حال مجبورم فردا صبح آن جا لباس بپوشم.
 

آرامش مختصر چند لحظه قبل از میان رفته بود. او دوباره خود مایکل شده بود. مایکل گریزان و فراری.
 

وندی در طول همان دقایق پیشین او را از دست داده بود. رابطه شان نومید کننده بود. اما از این که دست از این مرد بکشد نفرت داشت. بطور دقیق همین پس زدن های مایکل بود که او را بر می انگیخت سخت تر تلاش کند و بیش تر از خود مایه بگذارد.
 

وندی با لحنی که سعی می کرد درمانده جلوه نکند گفت: پس فردا صبح ترا در اداره می بینم.
 

وندی هنگامی که مایکل را تا دم در بدرقه می کرد می کوشید لبخند ضعیفی بر لب بنشاند ولی از این که او اخم عجولانه و کوتاهی روی پیشانی اش انداخت و بی آن که به پشت سرش نگاه کند . شتابان دور شد خوشحال گشت . زیرا هنگامی که در را می بست به گریه افتاده بود.
 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : سه شنبه 14 بهمن 1393 | 03:43 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.