تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل شانزدهم

شما همیشه به این جا میآئید؟


مایکل که روی نیمکت نشسته بود با تعجب نگاهی به بالای سرش انداخت . او صرفا برای این که از دفتر کارش خلاص شود و مقداری سبزی و طراوت ببیند ، ساعتی به پارک پناه آورده بود.همیشه آن نخستین روزهای بهاری در نیویورک که طبیعت روز به روز سبز تر گشته و بوته ها و گلها و درختها سرشار از زندگی می شوند برای مایکل فریبندگی جادوئی داشت. مایکل مطمئن بود که در آن نقطه کوچک و منزوی که یک نیمکت خالی یافته ، کسی مزاحمش نخواهد شد. شنیدن صدای ناگهانی یک زن او را به حیرت انداخت و غافلگیر کرد. هنگامی که سر بلند کرد وندی تاون سند را دید. در جواب سئوال وندی گفت: نه ... من ... راستش ، تقریبا هیچ وقت به این جا نمیآیم . ولی امروز یک تب غریب بهاری به جانم افتاده .
 

وندی که چکه کردن بستنی چوبی اش دستپاچه اش کرده بود عجولانه لیس بزرگی به آن زد تا از افتادن تکه ای از بستنی جلوگیری کند ، به مایکل گفت : منهم همینطور.
 

مایکل در آن هوای گرم بهاری لبخندی زد و با اشاره به بستنی او گفت : بنظر میرسد که خوشمزه باشد.
 

وندی با صمیمیت یک دوست قدیمی ، بستنی اش را جلوی او گرفت و تعارف کرد: میل دارید بخورید؟
 

مایکل با علامت سر، تعارف او را رد کرد و گفت: در هر حال از تعارفتان متشکرم. دوست دارید بنشینید؟
 

مایکل از این که در پارک غافلگیر شده بود احساس ناراحتی می کرد. با این حال، آن روز چنان قشنگ و دلچسب بود که اهمیتی نمیداد در گذران آن با کسی شریک شود. وندی هم دختر دلنشینی بود. از پنج ماه قبل که برای تبریک سال نو به دفتر مایکل رفته بود ، بارها به هم برخورده بودند.
 

وندی کنار مایکل نشست و بستنی اش را تمام کرد. مایکل پرسید : این روزها روی چه طرحی کار میکنید؟
 

- هوستون و کانزاس سیتی. کار من همیشه پنج ششی ماه بعد از پایان کار شما شروع میشود. پا جای پای شما گذاشتن هم برای خودش لطفی دارد.
 

- متشکرم . راستی، آیا بن رفتار شایسته ای با شما دارد یا همان کارفرمای سخت گیری است که من همیشه توصیه می کنم باشد؟
 

- بن راه و رسم سخت گیری را نمی داند.
 

مایکل خندید و گفت: میدانم. به اندازه نصف عمرم از آشنائی مان می گذرد. او در حکم برادر من است.
 

- بن مرد خیلی خوبی است .
 

مایک در سکوت با تکان سر حرف او را تأیید کرد. با خود می اندیشید که در یک سال گذشته چقدر کم بن را دیده . هیچ وقت فرصت پیدا نمی کرد. حتی نمیدانست که در زندگی بن چه اتفاقاتی در ضرف وقوع است. بعد از گزشت ماهها میخواست فرصتی پیدا کند و به آنها پی ببرد. آنجا در کنار وندی و غرق در دریای افکار خویش ، از این بابت احساس گناه می کرد. اما در یک سال گذشته ، خیلی چیز ها برایش عوض شده بود. خود او هم تغییر کرده بود.
 

وندی متوجه شد که مایکل غرق در تفکر است . به او گفت : شما اصلا این جا نیستید آقای هیلیارد. امیدوارم جای خوبی باشید.
 

مایکل شانه ها را بالا انداخت و جواب داد: بهار روی من ـأثیر غریبی می گذارد. همیشه موقع تحویل سال نو می ایستم و به زندگیم نظری می افکنم . گمان کنم امروز هم مشغول همین کار بودم.
 

- فکر خوبی است . من این کار را همیشه در آغاز پائیز انجام میدهم . گمان کنم که مفهوم سال تتحصیلی اهمیت خود را در ذهن من بطور کامل حفظ کرده . عده زیادی از مردم در ژانویه به حساب و کتاب زندگیشان می رسند، ولی بهار از همه فصل ها برای یک شروع دوباره پر معنی تر است. در بهار همه چیز از نو آغاز می شود. پس چرا ما زندگیمان را در هر بهار از نو آغاز نکنیم؟
 

هر دو لبخندی بهم زدند. مایکل به دریاچه کوچک نگاهی انداخت که هنوز جای چند اردک شادمان در آن خالی بود. هیچ کس دیگری در آن حوالی دیده نمی شد. وندی پرسید: پارسال همین موقع چه کار می کردید؟
 

سئول او بی منظور بود ولی مثل چاقوئی در قلب مایک فرو رفت . یک سال قبل در چنان روزی...
 

بطور سر سری جواب داد: نه چندان متفاوت از کار امروزم...
 

آنگاه ابرو ها را در هم کشید، نگاهی به ساعتش انداخت و از جا برخاست و گفت: متأسفانه تا ده دقیقه دیگر یک جلسه دارم و بهتر است برگردم. اما از مصاحبت شما خوشحال شدم. قبل از آن که با گامهای بلند از وندی دور شود، لبخند بی رمقی زد.
 

وندی در حیرت فرو رفت که مگر چه حرفی زده؟ باید از بن می پرسید که این مرد را چه می شود؟ چرا اینقدر دور از دسترس است؟
 

ده دقیقه بعد مایکل با حیرت مشاهده کرد که وندی هم در آن جلسه حضور دارد. بن ، وندی را احضار کرده بود. قرار بود در باره نقشه های اولیه مرکز پزشکی سانفرانسیسکو مذاکره کنند و در این میان طراحی داخلی اهمیت داشت.
 

قسمت عمده طراحی و تزئینات داخلی بر مبنای استفاده از کارهای هنری محلی بود، و پیدا کردن آن آثار را بن بر عهده می گرفت. اما مقدار زیادی از کارهای هماهنگ کننده به وندی محول می شد، و این بار مسئولیت او بیش ازدفعات قبل بود تا بن بتواند بیشتر وقت خود را در سانفرانسیسکو بگذراند. البته این برنامه ای دراز مدت بود ولی حالا زمان بررسی نقشه ها و مذاکرات در باره جزئیات کار و مشکلات فرا رسیده بود.
 

جلسه طولانی ولی پر ثمر و جالب بود. قسمت اعظم جلسه را مایکل با همکاری جرج کالووی اداره کرد. اما سهم مایکل هم به اندازه جرج کالووی بود. زیرا این طرح به خود او تعلق داشت. از آغاز مادرش اینطور خواسته بود. همه سازمانه های بزرگ معماری در مملکت آرزوی گرفتن این طرح را داشتند و ماریون می خواست که از این طرح برای استقرار شهرت و اعتبار مایکل در این حرفه استفاده کند.
 

حدود ساعت شش جلسه پایان یافت. وندی پاک خسته شده بود. او از عقاید خود به خوبی دفاع کرده ، هر جا لازم بود رو در روی ماریون ایستاده ، و در مقابل مایکل شعور زیادی از خود نشان داده بود.
 

بن به او افتخار می کرد، و هنگام ترک جلسه ، بر شانه او نواخت و گفت : شغل خوبیست کوچولو، دردسر دلچسبی است.
 

منشی بن او را صدا زد . وندی تنها ماند و بقیه راهرو را می پیمود که از شنیدن صدای مایکل یکه خورد. مایکل گفت: من خیلی تحت تأثیر کار تو قرار گرفتم وندی فکر می کنم که ما به کمک هم یک پروژه عالی را پیاده خواهیم کرد.
 

- امیدوارم.
 

وندی از این ستایش ، آنهم از طرف مایکل و نه هیچ کس دیگر صورتش سرخ شده بود. اظهار داشت: من ... مایکل... من ... واقعا متأسفم اگر امروز بعد از ظهر حرفی زدم که باعث ناراحتی تو شد. اصلا قصد فضولی نداشتم ، و اگر آن سئوال بی مورد مطرح شد ، از این بابت بسیار...
 

مایکل که از ناراحتی او دلگیر شده بود، با دست او را ساکت کرد و در عین حال لبخند ملایمی به او زد و گفت: من خشن بودم . این من هستم که باید معذرت بخواهم . به گمانم تب بهاری همانقدر که مرا رویا زده می کند شوریده هم می سازد. آیا می توانم امشب با یک شام بد رفتاری ام را جبران کنم؟
 

هنگامن ادای این کلمات، خودش هم به اندازه وندی متحیر شده بود. شام ؟ یک سال بود که با هیچ زنی برای شام بیرون نرفته بود. اما وندی دختر قشنگی بود که در شغل خود مهارت داشت و با شخصیت می نمود .
 

وندی با گونه های بر افروخته و حالت دستپاچه به او نگاه می کرد . گفت:من .... تو مجبور نیستی که ...
 

- میدانم . اما میل دارم از تو دعوت کنم.
 

این بار مایکل براستی چنین منظوری د اشت. ادامه داد: تو آزاد هستی؟
 

- بله . با کمال میل میپذیرم.
 

- خوبست. تا یک ساعت دیگر میآیم دنبالت.
 

آدرس وندی را عجولانه پشت دفترچه یادداشتش نوشت و هنگامی که شتابان به دفتر کارش بر می گشت لبخندی بر لبانش می درخشید.
 

کار جنون آسائی بود ، اما چرا نکند؟
 

درست یکساعت بعد به آپارتمان وندی رسید و از منظره ای که دید خوشش آمد. ساختمان کوچک و تمیزی بود با نمای سنگی سیاه و یک در سیاه براق و درکوب بزرگ برنجی. ساختمان به چهار آپارتمان تقسیم شده بود و آپارتمان وندی از همه کوچکتر بود، ولی در عوض باغچه کوچک و آراسته پشت ساختمان به آن تعلق داشت.
 

آپارتمان وندی شبکه شگفت انگیزی از تازه ها و کهنه ها بود. جنس های عتیقه ، اشیائی که از روی صرفه جوئی خریداری شده بود، و اثاثیه مدرن و زیبا در کنار هم ترکیب چشم گیری بوجود آورده بودند. تمام خانه در رنگ های گرم با نور ملایم ، تابلو و شمع تزئین گشته بود. به نظر میرسید که وندی علاقه زیادی به نقره آلات قدیم دارد. همه اشیاء نقره ای را مثل آینه برق انداخته بود. مایکل با خشنودی به اطراف خودش نگریست و نشست تا از پیش غذائی که وندی تدارک دیده بود بچشد.
 

وندی و میکل پیش غذا را خوردند و در باره طرح های مختلفی که روی آنها کار کرده بودند شوخی کردند.
 

با گفت و گوهای سبک ، یکساعت پرواز کنان گذشت . مایکل دوست نداشت این گپ را رها کنـد و برای شام بیرون بروند. اما در یک رستوران فرانسوی در همان حوالی جائی رزرو کرده بود و بیش از پنج دقیقه مهلت دیر کردن نداشت وگرنه میزش را از دست می داد.
 

وندی گفت: متأسفانه اگر می خواهیم به شام برسیم باید عجله کنیم . مگر این که براستی دلمان نخواهد برویم ، هان؟
 

مایکل با وحشت از این که افکار خود را از زبان وندی می شنید از جا پرید. به درستی نمی دانست معنی شیطنتی که در نگاه او موج می زند چیست. از زمانی که با یک دوست وقت می گذراند ، چنان مدت طولانی ای گذشته بود که می ترسید مبادا گرفتار سوء تعبیر شود و حرکت غلطی از او سر بزند . از این رو پرسید: دوشیزه تاون سند، بطوردقیق چه فکری در سر داری؟ آیا اندیشه ات بر همان هیجان آلودگی صورتت است؟
 

- بدتر! در این فکر بودم که ما میتوانیم با هم به پیک نیک برویم و قایق ها را در ساحل شرقی تماشا کنیم.
 

وندی درست حالت بچه ای کوچک را با افکار شیطنت آمیز داشت. در آن لحظه هر دو لباس پوشیده برای صرف شام در یک رستوران آماده بودند. مایکل در یک کت و شلوار تیره و وندی در یک لباس ابریشمی سیاه. آن وقت وندی پیشنهاد پیک نیک در ساحل شرقی را می داد!
 

مایکل از پیشنهاد او استقبال کرد: معرکه است . ببینم خمیر بادام زمین داری؟
 

وندی با سر خوردگی گفت: نه! ولی پیراشکی مخصوص خودم را میپزم آقای هیلیارد. نان خمیر ترش هم دارم.
 

وندی خیلی به خودش مغرور به نظر میرسید و مایکل بطور کامل تحت تأثیر او قرار گرفته بود. او گفت: خدای من . من بیشتر به فکر خمیر بادام زمینی و ژله یا سوسیس بودم.
 

- فکرش را هم نکن.
 

وندی با خنده ، در آشپزخانه ناپدید شد و در عرض ده دقیقه بساط یک پیک نیک دو نفره را آماده کرد. مقداری نان شیرینی بادامی که از قبل در خانه داشت ، همان پیراشکی اختصاصی که وعده داده بود، یک تکه نان خمیر ترش، سه گلابی خیلی رسیده، مقداری انگور و یک بطر نوشابه.
 

وندی وقتی از آشپزخانه بیرون آمد مضطرب مینمود . پرسید: بنظرت کافی می آید؟
 

مایکل خندید و گفت: جدی سئوال میکنی؟ من از دوازده سالگی تا به حال ، هیچ وقت اینهمه پرخوری نکرده ام. بیشتر با مازاد ساندویچ های بیفتک و هرچه که در بی حواسی ام منشی ام جلویم میگذارد زنده ام. شاید غذای سگ بهم میدهد. من که هرگز توجهی نمی کنم.
 

- غذا خیلی اهمیت دارد . تعجب آور است که چرا از کمبود غذائی نمی میری؟
 

مایکل گرفتار کمبود مواد غذائی نبود، ولی بطور یقین خیلی لاغر بود. وندی به اطراف نظری انداخت و یک شال ظریف بژ را برداشت . در همان حال مایک سبد پیک نیک را جمع کرد.
 

- حاضریم؟
 

با هم رفتند. چند خیابان ر ا تا ساحل شرقی پیاده طی کردند. نیمکتی یافتند و شادمانه جا خوش کردند تا به قایق ها بنگرند. شب گرم و قشنگی بود، با آسمانی پر از ستاره . حتی گاه به گاه چند قایق بادبانی برای گشت شبانه به آب می زدند. مایک و وندی تنها کسانی نبودند که گرفتار تب بهاری شده بودند.
 

مایک جوانتر از یکایک روزها در سال گذشته به نظر می رسید. با دهانی نیمه پر از پیراشکی پرسید: این اولی شغل توست وندی؟
 

وندی با رضایت سری فرود آورد: بله . و اولین شغلی که درخواستش را دادم . از گرفتن این شغل خیلی خوشحال شدم. به محض فارغ التحصیلی از دانشگاه پارسون به سراغ شما آمدم.
 

- چه جالب . این اولین شغل منهم هست.
 

مایک بیقرار بود که از وندی بپرسد نظرش راجع به ماریون چیست. ولی جرأت نمیکرد. آخر مناسبتی نداشت. علاوه بر آن ، اگر این دختر کوچکترین احساسی در وجودش بود، باید از ماریون نفرت می داشت.
 

ماریون هیلیارد در مقام یک کارفرما ، عفریته ای هولناک بود. حتی مایکل هم این را میدانست . وندی سر بسر مایکل میگذاشت : تو که باید خوب کار کرده باشی مایکل.
 

مایکل خندید و پرسید: برنامه ات برای آینده چیست؟ ازدواج کنی و بچه دار بشوی؟
 

- نمیدانم . شاید ولی در آنصورت ، ازدواجم به این زودی نخواهد بود. در وهله اول شغلم برایم مهم است . بعدها ، همیشه میتوانم بچه دار بشوم. منظورم بعد از سی سالگی است.
 

مایک به روی دوست تازه اش خندید و گفت: ببین دنیا چه عوض شده است ! قدیم ها دختر ها می مردند برای شوهر پیدا کردن.
وندی لبخند زنان گفت: بعضی ها هنوز هم می میرند.
 

و بعد یک قاچ گلابی خورد. شام فوق العاده خوشمزه ای شده بود.
 

وندی کنجکاوانه مایکل را نگریست و پرسید: تو میخواهی ازدواج کنی؟
 

مایکل با اشاره سر جواب منفی داد. و به قایق ها چشم دوخت.
 

وندی باز پرسید: هیچ وقت؟
 

مایکل صورتش را بطرف او برگردانید وباز سری تکان داد. چیزی از چشمان او فریاد می کشید. وندی مردد بود که سئوالش را بپرسد یا نه. دست آخر تصمیم گرفت که بپرسد.
 

- میتوانم بپرسم چرا، یا از این بحث بگذریم؟
 

- شاید اکنون دیگر اهمیتی نداشته باشد. من یکسال تمام از آن فرار کردم . حتی امروز وقت ناهار از تو گریختم . نمی توانم تا ابد در حال گریز باشم.
 

مایکل لحظه ای مکث کرد. نگاهش را به دستهایش دوخت و بعد به سوی او برگشت : پارسال قرار بود ازدواج کنم. در راه عروسی من و نامزدم و آوری تصادف کردیم . راننده طرف مقابل کشته شد. همینطور هم ... همینطورهم او ...
 

گریه نمی کرد، اما احساس می کرد که از درون تکه تکه می شود. وندی با چشمان ترسیده و گشاد به او می نگریست.
 

- وای مایکل چه وحشتناک . مثل یک کابوس است.
 

- همینطور هم بود . من دو روز در حال اغماء بودم. و وقتی به هوش آمدم او ... او ... از دنیا رفته بود. من ... من ...
 

مایکل به لکنت افتاده بو د و نمی توانست کلمات را ادا کند. اما باید می گفت. مجبور بود به کسی بگوید . حتی به بن هم هیچ وقت نگفته بود. ادامه داد: دو هفته بعد که از بیمارستان مرخص شدم ، سری به آپارتمان او زدم. اما خانه خالی بود. کسی به موسسه گودویل تلفن زده بود که بیایند اثاثیه او را ببرند. تابلوهایش را دوتا پرستار بیمارستان دزدیده بودند. او دختر هنرمندی بود.
 

مدتی طولانی در سکوت گذشت . سپس مایک بار دیگر این کلمات را بر لب آورد ، چنان که گوئی می خواهد آنها را بهتر درک کند: هیچ نمانده بود. شاید هم از من دیگر چیزی باقی نبود.
 

وقتی سرش را بلند کرد، قطره های اشک را دید که روی صورت وندی می دویدند.
 

وندی گفت:خیلی متاسفم مایکل.
 

مایکل سری تکان داد و سپس برای اولین باردر طی یکسال گذشته ، گریه را سر داد. دانه های اشک بر روی صورتش پی در پی می غلتیدند.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : شنبه 11 بهمن 1393 | 04:51 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.