تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل پانزدهم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

در سانفرانسیسکو، نانسی تعطیلات را با آسایش بیشتری نسبت به مایکل ولی با تنهائی مشابهی سپری کرد. از کلیسا که برگشت، خرگوش کوچکش را پخت، و سرودهای کریسمس را روی ایون به تنهائی خواند و صبح کریسمس تا دیر وقت خوابید. به این امید بود که مانع رسیدن صبح شود، اما گریزی از آن نداشت. کریسمس با تمام زرق و برق ها ، درخت های چراغانی شده، و با همه پیمان ها و دروغ هایش بی رحمانه میآمد.


دست کم هوای سانفرانسیسکو کمتر یاد کریسمس شرق را به خاطرش می آورد. حتی چنان مینمود که به نظر مردم آن شهر می رسد که سال کار نیست. همین تفاوت ها ، تحمل کریسمس را برایش آسان تر می ساخت. امسال او دو هدیه گفت: یک کیف قشنگ با مارک گوچی از پیتر و یک کتاب دلنشین از فی.بعد از ظهر خرگوشش را با گوشت قیمه و سس خورد و کتاب به دست در یک صندلی راحتی فرو رفت. بی شباهت به بزرگ داشت کریسمس در یتیم خانه نبود، با آن خانم های پیر ، و با همه امید های زندگی بچه ها که در آن کیسه های خرید نهفته بود. نانسی همیشه به شک می افتاد که پیر زنها در آن کیف ها چه چیزی را حمل می کردند؟ شاید نامه های قدیمی ، عکس ها، جواهرات بدلی ، یاد بودها، و یا شاید رویاهایشان را.
 

ساعت از شش گذشته بود که کتاب را کناری گذاشت و پاهایش را دراز کرد. پیاده روی خوش آیند به نظر می رسید. احتیاج به هوای تازه داشت . کتش را پوشید. کلاه و دوربینش را بر داشت و در آینه به خویشتن لبخندی زد. حتی یک تبسم تازه را هم دوست داشت. لبخند پهناوری بود. همین لبخند او را به این فکر انداخت که بقیه صورتش چه شکلی می شد. این احساس شعف به او دست داده بود که کم کم تبدیل به زن رؤیاهای پیتر می شود. یک بار پیتر به او گفت که دارد ایده آل خودش را از او می سازد. این فکر حس ناخوشایندی را در نانسی زنده کرد، اما با این حال لبخند خود را دوست داشت. بند دوربین راروی شانه اش لغزاند و با آسانسور پائین رفت.
 

غروب روشن و روح بخشی بود، بدون کوچکترین غبار مه یا تیرگی . شب مناسبی برای عکس گرفتن به نظر میرسید.
 

نانسی با قدم های کوتاه به سوی لنگر گاه پیش می رفت. خیابانها خلوت و همه مردم در حال استراحت بعد از صرف شام کریسمس بودند. نانسی مردم شهر را مجسم میکرد که روی صندلی ها راحتی و کاناپه ها تجدید رمق می کنند و یا در مقابل تلویزیون های روشن خرناسه ملایمی سر میدهند. تصویری که در ذهن خود مجسم می کرد، لبخند بر لبش نشاند و در همان لحظه بود که ناگهان سکندری خورد. همانطورکه پایش میلغزید جیغ کوتاهی سر داد. پیتر به او اخطار کرده بود که مواظب باشد زمین نخورد. به واسطه خطر لغزیدن بود که هنوز نانسی نمی توانست فعالانه به هیچ ورزشی روی بیاورد و اکنون کم مانده بود توی خیابان زمین بخورد. دستهایش را از هم گشود تا تعادل خود را حفظ کند و قبل از آن که به سنگفرش برخورد کند موفق شد. لحظه ای بعد متوجه شد که فقط خودش نبود که ترسیده و جیغ کشیده بود. پای او روی یک سگ کوچولوی پشمالو لغزیده بود که به شدت رنجیده به نظر میرسید. سگ روی زمین نشست . یک پنجه اش را به طرف نانسی تکان داد و عوعو کرد. این سگ یک گلوله پشمالوی قهوه ای کوچک بود. به نانسی چشم دوخت و بار دیگر پارس کرد.
 

نانسی سعی کرد دل سگ را به دست بیاورد. با ملایمت از او عذر خواهی می کرد: خیلی خب،خیلی خب ، معذرت می خواهم . آخر تو هم مرا ترساندی.
 

خم شد تا سگ را نوازش کند. سگ دمش را تکان داد و بار دیگر واق واق کرد. سگ کوچولوی با مزه و قشنگی بود. نانسی متأسف بود که چیزی ندارد به سگ بدهد که بخورد. سگ کوچولو گرسنه مینمود. یک بار دیگر او را نوازش کرد، لبخند زد و بلند شد و ایستاد. خدا را شکر کرد که دوربین از دستش نیفتاده . سگ بار دیگر عو عو کرد و نانسی با خنده گفت: خیلی خب ، دیگر خداحافظ.
 

نانسی راه خود را در پیش گرفت، اما سگ بی درنگ دنبالش راه افتاد. در کنار او آهسته پیش می رفت.
 

نانسی ایستاد و دوباره نگاهی به او انداخت و گفت: حالا گوش کن چه می گویم . برو به خانه ات . برو...
 

ولی هر مرتبه که قدم بر می داشت سگ هم پا به پای او حرکت می کرد و به محض این که می ایستاد ، سگ مینشست و با شادی منتظر او می شد تا راه بیفتد.
 

نانسی ایستاد و به سگ خندید. واقعا سگ با مزه و سرگرم کننده ای بود. اما با هوش بنظر می رسید. نانسی دوباره برای نوازش او خم شد. گردنش را لمس کرد تا قلاده اش را بیابد. اما سگ قلاده نداشت.
 

سپس نانسی ناگهان به فکر افتاد که چند تا عکس از آن سگ بگیرد. در طول عکسبرداری سگ نشان داد که یک حیوان سالم و طبیعی است. جست و خیز کرد ، ژست گرفت ، دم تکان داد. به نانسی خوش می گذشت . یک دوست تازه پیدا کرده بود.
 

نیم ساعت گذشت ، اما سگ هنوز هیچ علاقه ای به رفتن از پیش نانسی نشان نمی داد. سرانجام نانسی تسلیم شد و گفت: خیلی خب باشد. با من بیا.
 

به این ترتیب آنها با هم روانه لنگرگاه شدند. در آنجا نانسی عکسهائی از پهلو گرفتن کشتی ها، میگو فروش ها ، توریست ها، بابا نوئل مست ، قایق ها و پرنده ها و چند تا سگ دیگر گرفت.
 

نانسی لحظه های خوشی را می گذراند . هیچ وقت این شانس به او رو نکرد که دوستش را گم کند . سگ آنقدر در کنار او باقی ماند تا بطور کامل جرأت رفتن به قهوه خانه ها و ساندویچ فروشی ها را پیدا کرده بود. سرش را طوری پائین می انداخت که بیشتر صورتش زیر موهایش مخفی می شد و آنگاه هرچه را که می خواست سفارش می داد. حالا او حتی لبخندی برای افزودن به تشکرش داشت و این وضعیت، آنقدر ها هم که روزگاری تصور می کرد سخت نبود. این بار قهوه غلیظی برای خودش و یک همبرگر برای سگ سفارش داد. بشقاب کاغذی قرمز رنگ را روی زمین پهلوی سگ گذاشت . سگ همبرگر خود را قاب زد و هاف هاف کرد.
نانسی پرسید: معنی اش تشکر است یا بیشتر؟
 

سگ دوباره عو عو کرد و نانسی خندید. ناشناسی ایستاد تا سگ را نوازش کند و اسمش را پرسید. نانسی جواب داد : من نمی دانم اسمش چیست. تازه با من اخت شده.
 

ناشناس از او سئوال کرد که آیا خبر پیدا شدنش را به جمعیت حمایت حیوانات اطلاع داده یه نه. نانسی گفت : به گمانم باید این کار را بکنم.
 

مرد ناشناس راه و رسم کار را یادش داد و نانسی تشکر کرد. خیال داشت از آپارتمان خودش به جمعیت حمایت حیوانات تلفن بزند. البته اگر تا چنان راه دوری سگ از همراهی او دست نمی کشید.
 

اما سگ واقعا وفادار بود. این حیوان در مقابل در ورودی ساختمانی که نانسی در آن سکونت داشت چنان بموقع توقف کرد که گوئی خودش همیشه در آنجا میزیسته.
 

نانسی او را با خود بالا برد و به جمعیت حمایت حیوانات تلفن زد. اما دریافت که هی کس خبر گم شدن سگی با این مشخصات را اعلام نکرده . آنها به نانسی پیشنهاد کردند که یا خودش به داشتن سگ تازه رضایت دهد و یا سگ را کنار پیاده رو ول کند و برود بخوابد.
 

نانسی از این فکرعصبانی شد. دست مهربانش را دور سگ حلقه کرد و هر دو در کنار هم روی کف اتاق نشستند.
 

نانسی به سگ گفت: میدانی کوچولو، تو خیلی کثیف به نظر می رسی ، با یک حمام چطوری ؟
 

سگ زبان و دمش را همزمان تکان داد و نانسی او را در آغوش کشید و در وان حمام گذاشت. باید احتیاط می کرد که آب روی صورتش نپاشد تا باندهایش خیس نشود. اما سگ بی کمترین مقاومت به حمام تن داد.


با گذشت دقایق، نانسی کشف کرد که سگ قهوه ای و کرم نیست . بله قهوه ای و سفید است . قهوه ای اش به رنگ شیر قهوه بود و سفیدی اش به رنگ برف، براستی سگ دوست داشتنی و جالبی بود و نانسی کم کم به این امید می بست که هیچکس خبر گمشدن او را ندهد. پیش از آن هرگز سگی نداشت و حالا به این تازه وارد دل بسته بود. در یتیم خانه اجازه نمی دادند کسی سگ نگهدارد، در بوستون هم حیوانات اجازه ورود به ساختمان محل سکونت او را نداشتند . اما مدیر این ساختمان نسبت به نگهداری حیوانات اعتراضی نداشت.
 

نانسی روی پاشنه های پا عقب نشست، و سگ را که وول می خورد با حوله خشک کرد. بعد به فکر اسم گذاری سگ افتاد. مایکل روزی اسم اولین توله سگی را که در بچگی نگهداری می کرد به او گفته بود. اسمی که برای سگ بی پناه هم مناسب به نظر می رسید. از سگ پرسید: دوست کوچولوی من ، نظرت در مورد اسم فرد چیست؟ با آن موافقی؟
 

سگ دو بار پارس کرد و نانسی این پارس را به عنوان بله تلقی نمود.

نانسی توی اتاق سر کشید و به فی که کنار آتش جا خوش کرده بود خندید. فی لبخند زد. خوشحال بود که نانسی چنین سر حال است. از او پرسید: امروز توی آستینت چی داری خانم جوان؟
 

نانسی جواب داد: یک دوست را همراهم آورده ام.
 

- یک دوست؟ تا دو هفته از تو دور شدم یک دوست تازه پیدا کردی؟ خب ، میانه تان چطور است؟
 

تا فی این را گفت ، فرد جستی توی اتاق زد. معلوم بود که به قلاده و ریسمان قرمز جدیدش خیلی میبالد. از آنجا که هیچ کس خبر گم شدن چنن سگی را نداده بود، از صبح آن روز فرد بطور قانونی به نانسی تعلق یافته بود . حالا فرد برای خودش یک شناسنامه ، یک کاسه، و حدود هفده اسباب بازی داشت. نانسی در محبت به او فروگذار نمیکرد.
 

نانسی با غرور مادرانه ، نگاهی به فرد انداخت و گفت : میخواهم با فرد آشنا بشوی.
 

فی با خنده گفت: خیلی خوشگل و دوست داشتنی است نانسی . ازکجا پیدایش کردی؟
 

- شب کریسمس بسراغم آمد. در واقع شاید بهتر بود اسمش را نوئل، میگذاشتم ، ولی بنظرم فرد مناسب تر آمد.
 

یک لحظه از این که علت انتخاب اسم فرد را برای فی بگوید مضطرب شد. این که هنوز با یاد مایکل زندگی کند، به او احساس حماقت میبخشید. از این رو موضوع صحبت را عوض کرد: چند تا از کارهایم را هم آورده ام تا ببینی.
 

- خدای مهربان. خوب سرت گرم بوده . شاید بهتر باشد من بیشتر سفر بروم.
 

- لطفی بمن بکن و نرو.
 

- بارقه نگاه نانسی برای فی آشکار می ساخت که چقدر تنها بوده است . اما دست کم با کریسمس و تنهائی کنار آمده بود. این به هیچ وجه آسان نبود، نه فقط برای نانسی بلکه برای هیچ کس.
 

نانسی با غرور افزود: در ضمن قرار تعلیم صدایم را گذاشته ام . پیتر می گوید این هم جزئی از مجموعه کار است. از فردا ساعت سه شروع می کنم . هنوز نمیتوانم به کلاس رقص بروم چون کار صورتم به پایان نرسیده، اما می توانم برای تابستان آینده برنامه اش را بریزم.
 

- من به تو افتخار می کنم نانسی .
 

- خودم هم همین طور.
 

آن روز ملاقات خوشی داشتند و برای نخستین بار در طی هشت ماه گذشته ، اسمی از مایکل به میان نیاوردند.
 

حیرت فی وقتی فزونی گرفت که بهار هم رسید و نانسی باز حرفی از مایکل نزد. درست مثل این که با اراده ای قاطع از آوردن اسم او خود داری می کرد.حالا فقط از برنامه های خود حرف می زد، از درس های تعلیم صدا ، عکاسی اش ، و کاری که می خواست وقتی آزموده تر شد با عکس هایش بکند.
 

در بهار نانسی و فرد با هم برای راه پیمائی ها طولانی به پارک می رفتند. از میان باغ های گل سرخ رد می شدند و از گذرگاه های دور افتاده کنار ساحل عبور می کردند.
 

نانسی گاهی همراه پیتر برای اتومبیل سواری به سواحل دور دست که کسی نبود تا به باندهای صورتش توجهی کند می رفت.
 

اما رفته رفته صورت او نمایان می شد، و همچنین شخصیتش . چنان که گوئی پیتر همزمان با نوسازی گونه ها و پیشانی و بینی نانسی قسمت هائی از روح او را هم که زیر حجاب جوانی پنهان بود، نمایان می ساخت. از هنگام تصادف در یک سال پیش ، تا بحال نانسی خیلی بالغ تر شده بود.
 

پیتر به تازگی کار روی اطراف چشمان او را آغاز کرده بود. حالا نانسی عینک دودی بزرگ و تیره ای می زد که گونه ها و چشمان او را پنهان می ساخت.
 

یک روز بعد از ظهر فی با تعجب نگاهی به نانسی انداخت و پرسید: یک سال شده؟
 

نانسی جواب داد: بله . آن سانحه در ماه مه گذشته اتفاق افتاد. و هشت ماه است که من مرتب به دیدن تو می آیم فی، براستی عقیده داری که در حال پیشرفتم؟
 

لحن نانسی مأیوس مینمود، از آخرین عمل جراحی اش که سه روز پیش انجام گرفته بود ، هنوز خسته بود.
 

فی بطور متقابل سئوال کرد: تو در پیشرفت خودت شک داری؟
 

- بعضی از اوقات ، به شک می افتم. آن موقع که بیش از حد به مایکل می اندیشم.
 

این اعتراف برای نانسی سخت و دشوار بود. او هنوز به آخرین پاره های امید ،دل بسته بود . امید داشت که سر انجام مایکل او را بیابد و معامله او با ماریون بسر برسد. نانسی ادامه داد: نمی دانم چرا هنوز این رنج را به خودم می دهم ، اما حقیقت همین است.
 

فی گفت: صبر کن تا کمی بیشتر وارد اجتماع بشوی نانسی. در حال حاضر تو کاری جز این نداری که یا به گذشته و خاطراتت فکر کنی ، و یا نگاهت را به آینده و چیز هائی بدوزی که هنوز برایت ناشناخته اند.
 

طبیعی است که در این صورت بیشتر وقتت صرف نگاه کردن به گذشته ها می شود. فعلا تو هیچ کس دیگری را توی زندگیت نداری، اما در آینده خواهی داشت. به موقع خودش . صبور باش.
 

نانسی با آه بلند و خسته ای گفت: من از برباری خسته شده ام فی . گاهی این احساس به من دست میدهد که این عمل های جراحی تا ابد ادامه خواهد داشت. بعضی اوقات به خاطر همین موضوع از پیتر بدم می آید، در حالی که می دانم او تقصیری ندارد. او نهایت سرعت را در کار به خرج میدهد.
 

فی با تبسمی رضامندانه گفت: این معطلی ها و صرف وقت ارزشش را دارد. تا به حال هم ارزشش را داشته .
 

نانسی هم بطور متقابل لبخندی زد . ظرافت خطوی صورت نانسی بخوبی نمایان بود و هفته به هفته تغییراتی مثبت در چهره او مشاهده می گشت. معلم صدا هم کار خود را خوب انجام داده بود. حالا صدای نانسی اندکی بم و به طرز دلنوازی ملایم و نرم شده بود. نانسی اکنون نسبت به کسی که هیچ تعلیم صدا ندیده بود کنترل خیلی بیشتری روی آهنگ صدای خود داشت.
 

همین موضوع فکری به سر فی انداخت و به نانسی گفت: تا حالا به فکر افتاده ای که بعد از پایان کار، به هنرپیشگی روی بیاوری؟ این تجربه ، بینش فوق العاده ای به تو خواهد بخشید.
 

نانسی با لبخندی سرش را تکان داد: فیلمسازی شاید، اما بازیگری نه . این احتیاج به انعطاف زیادی دارد. من ترجیح میدهم در نهایت ، از دوربینم برای کار استفاده کنم.
 

- خیلی خب باشد. این فقط یک ایده بود. این هفته برنامه کار تو چیست؟
 

- با پتر قرار گذاشته ام که چند تا عکس از او بردارم. از این رو روز یکشنبه به سانتابار بارا پرواز می کنیم. او قصد دارد چند نفر را در آنجا ملاقات کند و به همین دلیل پیشنهاد کرد که من همراهش بروم.
 

فی گفت : ای کاش من هم چنین زندگی ای داشتم .
 

آنگاه به ساعتش نگاهی انداخت و آماده خداحافظی با نانسی شد: خب نانسی ، چهارشنبه می بینمت.
 

نانسی با لبخند ، تعظیم مودبانه ای کرد: بله خانم .
 

و همراه فرد که ریسمانش را میجوید ازاتاق بیرون رفت. حالا فرد هم با قرار ملاقات های نانسی در مطب فی عادت کرده بود. نانسی هیچگاه او را در خانه نمی گذاشت.
 

نانسی هنگام ترک مطب فی تصمیم گرفت تا پارک کوچکی که در آن حوالی بود پیاده برود. تا اگر بچه ای در پارک مشغول بازی بود از او عکس بگیرد. مدت ها بود که عکسی از یک بچه نگرفته بود.
 

وقتی به پارک رسید، سوژه های فراوانی به چشمش خورد. بچه هائی که از درخت بالا می رفتند، همدیگر را هل می دادند، به هم تنه می زدند ، و می دویدند.
 

نانسی برای تماشای آنها مدتی روی یک نیمکت نشست. می خواست بچه ها را بشناسد و پی ببرد که برای چه به پارک آمده اند. روز قشنگی بود و در او احساس خوشی نسبت به زندگی جریان داشت.




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : چهارشنبه 8 بهمن 1393 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.