تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل سیزدهم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

البته بجز گردنبند آبی مایکل در بازار مکاره. اما این فکر را بسرعت از مغزش بیرون راند. پیتر به دیدن غبار نازکی که وقتی نانسی به یاد گذشته هایش میافتاد روی چشمانش مینشست عادت کرده بود. میدانست که به مرور زمان این خاطرات از او دور خواهند شد.


نانسی پرسید: فیلم آورده ای؟


پیتر جعبه کوچکی را از لفافه بیرون کشید و آنرا روی دامن نانسی گذاشت و گفت: مگر امکان داشت فیلم را فراموش کنم؟
 

نانسی پاسخ ستایش آمیزی به او داد: نه . تو هیچوقت چیزی را فراموش نمیکنی.
 

نانسی در کار با دوربین چالاک بود. فیلم را داخل دوربین گذاشت و شروع به برداشتن عکس از پیتر و سپس چشم انداز مقابل کرد و به دنبال آن چند عکس پیاپی از پرنده ای که از بالای سرشان میگذشت گرفت. آنگاه گفت: احتمالا عکسهای مزخرفی ار کار در میآیند، اما عیبی ندارد، این آغاز کار است.
 

پیتر مدتی طولانی در سکوت او را تماشا کرد. سپس دستش را دور شانه او نهاد و هردو به داخل ساختمان رفتند. پیتر گفت: میدانی نانسی امروز هدیه دیگری هم برای دارم.
 

- یک اتومبیل مرسدس بنز ! همیشه حدسش را میزدم.
 

پیتر با لبخندی ملایم و محتاط به او نگریست و پاسخ داد: نه . این یک هدیه واقعی است . میخواهم ترا با یک دوست آشنا کنم ، یک خانم بسیار استثنائی.
 

نانسی در یک لحظه جنون آسا حس کرد که موجی از حسادت بدنش را به لرزه میافکند. ولی در چهره پیتر حالتی میدید که به او اطمینان میبخشید احساسش بی پایه است.
 

پیتر متوجه شد که نانسی او را بدقت تحت نظر دارد. با این حال به سخن خود ادامه داد: اسمش فی آلیسون است . در دانشکده پزشکی همدوره بودیم . با اطمینان میتوانم بگویم که یکی از لایق ترین روانپزشکان در ایالت غربی و شاید تمام مملکت است . در عین حال یک دوست خیلی خوب و زنی بسیار استثنائی است . فکر میکنم به او علاقمند بشوی.
 

نانسی در عین ناراحتی با کنجکاوی پرسید: دیگر چی؟
 

- دیگر این که .. فکر میکنم چند جلسه ملاقات با او برایت مفید باشد. تو این موضوع را میدانی. ما قبلا در این مورد با هم صحبت کرده ایم.
 

نانسی دوربین را کناری گذاشت و با نگاهی جدی تر از پیتر سئوال کرد: به عقیده تو با وضعم سازگاری نداشته ام؟
 

- من فکر میکنم که تو بسیار خوب خودت را تطبیق داده ای نانسی. اما گذشته از اینها تو به همدم دیگری هم برای حرف زدن و درد دل کردن احتیاج داری . تو فقط لیلی و گرشن و مرا داری، همین و بس. آیا میل نداری یک مصاحب دیگر هم داشته باشی؟
 

نانسی اگر به قلبش رجوع میکرد جواب میداد : " چرا مایکل" آن همه مدت مایکل بهترین دوستش بود. ولی در آن لحظه ها پیتر برایش کفایت میکرد. از این رو جواب داد: از این بابت مطمئن نیستم.
 

- به عقیده من بعد از ملاقات با فی به این اطمینان میرسی. او زنی خونگرم و مهربان است و همیشه در مورد تو احساس همدردی کرده .
 

- او در باره من چیزی میداند؟
 

- از آغاز در جریان بوده.
 

همان موقعی که دکتر با ماریون هیلیارد تلفنی صحبت میکرد فی در کنارش بود. ولی ضرورتی به گفتن این موضوع نبود. در طول سالیان گذشته پیتر و فی هر چند یکبار رابطه محبت آمیز خود را از سر میگرفتند. اما رابطه آنها بیشتر جنبه رفاقت و همدمی داشت تا اشتیاق و احساسات شدید.
 

پیتر ادامه داد: فی امروز عصر برای صرف قهوه به اینجا میآید. از نظر تو اشکالی ندارد؟
 

نانسی بخوبی میدانست که اختیار زیادی ندارد. به همین دلیل جواب داد: نه ، تصور نمیکنم اشکالی داشته باشد.
 

نانسی وقتی روی مبل اتاق نشیمن می نشست سخت به فکر فرو رفته بود، تردید داشت که بخواهد یکنفر دیگر بخصوص یک زن را به صحنه زندگیش وارد کند. ناگهان گرفتار احساس بدگمانی و رقابت شده بود.
 

این احساس تا لحظه ای که فی را دید در او وجود داشت.
 

پیتر به هیچ وجه نتوانسته بود با حرفهای خود خونگرمی و صمیمیتی را که نانسی در وجود آن زن یافت تصویر سازد.
 

فی بلند قد بود و لاغر اندام و موبور و چالاک . با خطوطی ملایم درصورت و چشمانی مهربان و نگاهی هوشیار. در آن نگاه همیشه شاهدی از بذله گوئی ، حاضر جوابی و شکوفائی خنده خود نمائی میکرد. در عین حال این احساس به شخص دست میداد که او همیشه آمادگی جدیت و دلسوزی را دارد.
 

بعد از گذشت یکساعت اول، پیتر آندو را با هم تنها گذاشت. نانسی براستی خشنود بود. آنها در باره دهها موضوع با هم گفتگو کردند. اما هیچکدام حرفی از حادثه به میان نیاوردند. از بوستون حرف زندن و نقاشی ، سانفرانسیسکو ، مردم ، دانشکده پزشکی... فی از زندگی خود خاطره هائی برای نانسی تعریف کرد و نانسی شمائی از گذشته های دیرین را که بعد از آشنائی با مایکل برای هیچ کس آشکار نساخته بود در معرض دید او قرار داد. منظره هائی از یتیم خانه ، چشم اندازهای واقعی ، نه آن دیدگاههای سرگرم کننده ای که در مقابل پیتر میگسترد. احساس تنهائیش را در یتیم خانه ،پرسش های ذهنی اش در باره این که واقعا چه کسی است ، چرا در آنجا رها شده؟ و اینکه بکلی تنها بودن چه مفهومی داشت. بعد بی هیچ دلیل مشخص ، از قراری که با ماریون هیلیارد گذاشته بود برای فی صحبت کرد. فی نه یکه خوردف نه او را سرزنش کرد. در همدمی اش با نانسی هیچ حالتی جز صمیمیت و تفاهم وجود نداشت.
 

نانسی یکباره متوجه شد که در حال شکافتن احساساتی است که سالها روی آنها سرپوش گذاشته بود. نه فقط از چهار ماه پیش. ولی افشاء قضیه معامله با ماریون هیلیارد به او آرامش فوق العاده ای بخشید. برای فی توضیح داد:
 

- نمیدانم چطور بگویم ... بنظر خودم گفتن این حرف خیلی غریب است اما ...
 

نانسی مکث کرد. احساس حماقت میکرد. وقتی به دوست جدیدش مینگریست، شبیه بچه ها شده بود. ادامه داد:
 

- اما من که در یتیم خانه بزرگ شده ام، هیچ کسی را نداشتم . مادر روحانی نزدیکترین کس مادری بود که میتوانستم داشته باشم، در حالی که او بیشتر به یک خاله پیر و خانه مانده شبیه بود. ولی با وجود تمام چیزهائی که در مورد ماریون از مایکل و دوستش بن شنیده بودم ، و با وجود تصویری که آنها ار ماریون مجسم میکردند، باز همیشه در پنجه این رویای جنون آسا، یا بهتر بگویم این توهم اسیر بودم که او بمن علاقمند خواهد شد، و ما دو دوست صمیمی برای هم خواهیم بود.
 

اشک به چشمان نانسی دوید، و او نگاهش را به دور دست ها دوخت.
 

فی پرسید:فکر میکردی که او جای مادر را برایت بگیرد؟
 

نانسی با تکان سر جواب مثبت داد و بعد با خنده ای پر معنی ، اشک را ازچشمان خود دور ساخت و پرسید: این دیوانگی نیست؟
 

- به هیچ وجه. این یک تصور طبیعی است . تو عاشق مایکل بودی . خودت خانواده نداشتی. طبیعی است که مایل باشی با خانواده او اخت بشوی. آیا به همین دلیل است که معامله با او رنجت میدهد؟
 

فی جواب سئوال خود را میدانست . با این حال به پاسخ نانسی دقت کرد.
 

- بله . آخر همین معامله ثابت میکرد که او تا چه حد از من منزجر است.
 

- من اینقدر فراتر نمیروم نانسی ، با نگاهی اجمالی به موضوع میبینی که او حق بسیار بزرگی بر گردن تو دارد. او برای بدست آوردن یک قیافه جدید ترتیب آمدن ترا به اینجا ، به نزد پیتر داد.
 

فی دیگر ذکری از اینهمه رفاه و آسایش که ماریون برای نانسی فراهم کرده بود بمیان نیاورد.
 

نانسی معترضانه گفت: در مقابل این شرط که کاری به کار مایکل نداشته باشم. ماریون مرا لایق مایکل و خودش نمیدانست. از همان لحظه ای پی بردم که هیچ گاه شانس جلب علاقه او را نخواهم داشت. آخ که چه لحظه دردناکی بود.
 

نانسی آهی کشید و با صدائی ملایمتر ادامه داد: اما من پیش از آنهم موجود مطرودی بوده ام . این هم روی همه اش...
 

فی پرسید: فقدان پدر و مادرت را بیاد میآوری؟
 

- درست نه . وقتی پدرم مرد، من کوچکتر از آن بودم که چیزی را در خاطر بسپارم. و هنگامی که مادرم مرا در یتیم خانه گذاشت ، چندان بزرگتر نبودم. اما روزی را که به من خبر دادند او در گذشته است بیاد دارم. آن روز گریه میکردم . بی آنکه درست بدانم چرا، گریه میکردم. فکر نمیکنم که او را بخاطر میآوردم. شاید گریه ام صرفا از رویا احساس بی پناهی بود.
 

فی با تردید گفت: مثل احساس فعلیت؟
 

حدسش بجا بود. نانسی جواب داد: شاید . همان سئوال پایان ناپذیر که حالا چه کسی پشت و پناه من است ، اکنون هم گاهی در جلوی چشمانم قرار میگیرد. ولی در آن زمان خیالم راحت تر بود، چون دست کم میدانستم تا بزرگسالی یتیم خانه پناهم میدهد. حالا میدانم که تا موقعی که بطور کامل بهبود پیدا کنم پیتر و پول ماریون محافظ منند. اما بعد از آن چی ؟
 

فی پرسید: مایکل چی ؟ فکر میکنی او بطرف تو برگردد؟
 

نانسی مدتی مدید مکث کرد و سپس گفت: گاهی این فکر را میکنم. راستش، بیشتر اوقات جز این فکری ندارم.
 

- و در بقیه اوقات؟
 

- دو به شک شده ام . اوایل فکر میکردم که شاید مایکل از شکل و قیافه ام میترسد ، یعنی در واقع از احساسی که ممکنست نسبت به من با قیافه تازه ای پیدا کند هراسان شده. ولی حالا چی؟ تا حالا او باید از جراحی خبر دار شده و پیش خود این حساب را کرده باشد که پیشرفتی در بهبود من حاصل شده . پس چطور تا حالا سراغم نیامده ؟
 

نانسی صورت خود را بطرف فی برگرداند و نگاه دقیقی به او انداخت و ادمه داد: به همین مشکوک شده ام.
 

- آیا جوابی هم برای این سئوالات پیدا کردی؟
 

- جواب که قانع کننده باشد، نه. گاهی فکر میکنم ماریون آنقدر در گوش میکل خوانده تا قانعش کرده که دختری با گذشته نامطلوب من از نظر حرفه ای به او لطمه خواهد زد. ماریون هیلیارد در حراست یک امپراطوری نقش مهمی داشته و حالا در ادامه سنت های فامیلی روی حد اکثر کفایت مایکل حساب میکند. این موضوع ازدواج با یک هیچ کس بی نام و نشان ، یک هنرمند که از یتیم خانه بیرون آمده را در بر نمیگیرد. او مایل است مایکل با دختر بی لیاقتی که وارث ثروتی باشد ازدواج کند تا از او بهره ببرد.
 

- فکر میکنی مایکل به خواست او توجهی کند؟
 

- پیش از این که توجهی نمیکرد. اما حالا... نمیدانم.
 

- اگر مایکل را از دست بدهی چه احساسی پیدا میکنی؟
 

نانسی بخود پیچید و جوابی نداد. با اینحال نگاهش افشاگر همه احساساتش بود.
 

فی سئوال دیگری را مطرح کرد: اگر او حس کند که نمیتواند خودش را با همه تغییراتی که در تو پیدا میشود تطبیق بدهد چه؟ این موضوع امکان دارد نانسی . بعضی از مردها آنقدرها هم که ما دوست تصور کنیم شجاع نیستند.
 

- نمیدانم چه بگویم . شاید او منتظر پایان کار است.
 

- آیا در آنموقع از او بدت نمیآید که چرا در زمانی که به او احتیاج داشتی در کنارت نبود؟
 

نانسی با آه بلندی گفت: شاید . درست نمیدانم . خیلی در اینمورد فکر میکنم، ولی به جواب روشنی نمیرسم.
 

- فقط زمان است که همه چیز را روشن میکند . تو فقط باید احساسات خود را بشناسی . همین و بس. نسبت به خودت، این خود تازه ، چه احساسی داری؟ آیا هیجان زده ای؟ وحشت زده ای ؟ از این که قیافه ات عوض شده عصبی هستی؟ یا آسوده خاطری؟
نانسی صادقانه گفت: همه اینها با هم .
 

هردو خندیدند. نانسی ادامه داد: راستش را بخواهی، تصورش هم وحشت زده ام میکند. فکرش را بکن ، بعد از بیست و دو سال عادت به یک قیافه مشخص، در آینه نگاه میکنی و یکنفر دیگر را میبینی. پناه بر خدا. حرف از چهره عوض کردن است
 

نانسی خندید ولی در خنده اش هراسی واقعی نهفته بود.
 

فی پرسید: آیا تو دختر دمدمی مزاجی هستی؟
 

- بعضی اوقات . ولی زیاد در این باره فکر نمیکنم.
 

- پس به چه فکر میکنی؟
 

- راست بگویم؟
 

- البته.
 

- به مایکل. گاهی هم به پیتر، اما بیشتر اوقات به مایکل.
 

فی بدون هیچ مکثی پرسید: آیا تو عاشق پیتر هستی؟
 

اکنون این دکتر آلیسون بود که این سئوال را مطرح میکرد نه فی . او فقط به مسائل نانسی میاندیشید.
 

نانسی جواب داد: نه . من نمیتوانم عاشق پیتر بشوم. او مرد نازنینی است . یک دوست صمیمی است . بیشتر شبیه پدر مهربانی است که هیچوقت نداشته ام . همیشه برای من هدیه میآورد. اما ... من عاشق مایکل هستم.
 

- که اینطور پس باید صبر کرد و دید چه پیش میآید.
 

سپس فی آلیسون به ساعتش نگاهی انداخت و حیرت زده شد. نزدیک سه ساعت بود که باهم گپ میزدند. اکنون ساعت از هفت گذشته بود.
 

فی تعجب خود را نشان داد: خدای من . نانسی میدانی ساعت چند است؟
 

نانسی هم به ساعتش نگاه کرد و چشمانش از تعجب گشاد شد. با حیرت گفت: ماشاالله ! چطور توانستیم اینهمه حرف بزنیم؟
و سپس با لبخندی پرسید: باز هم به دیدار من میآئی فی؟ پیتر راست میگفت. تو یک خانم بسیار استثنائی هستی.
 

فی جواب داد: متشکرم . با کمال میل. در واقع پیتر در این فکر بود که ما بطور مرتب یکدیگر را ملاقات کنیم . تو چه عقیده ای داری؟
- من فکر میکنم خیلی خوبست که آدم همدمی داشته باشد که با او گپ بزند، مثل همنشینی امروز ما.
 

- نمیتوانم قول بدهم که همیشه سه ساعت طور بکشد.
 

هر دو خندیدند. نانسی تا دم در او را بدرقه کرد. فی پیشنهاد کرد: هفته ای سه جلسه یکساعته مشاوره چطور است؟ میتوانیم وقتمان را فقط با هم بگذرانیم، مثل دوتا دوست . مثل اینکه بدت نمیآید؟
 

- فوق العاده است.
 

موقع خداحافظی ، به احترام قرارشان با هم دست دادند. نانسی حیرت زده دریافت که از همان دم برای نخستین جلسه مشاوره روانی که دو روز بعد بود بیتاب است.
 


نانسی روی صندل راحتی جلو آتش با آسودگی نشست و با آهی، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. امروز مشتاقانه پنج دقیقه زودتر از موقع برای دیدن فی آمده بود. هنگامی که صدای کلیک کلاک پاشنه های بلند کفش او را شنید که از راهرو میگذشت تا به اتاق ملاقات با بیماران بیاید لبخندی زد و در صندلیش صاف نشست. میخواست به فی دیدگاه کافی بدهد.
 

فی هنگامیکه وارد اتاق میشد گفت: صبح بخیر خانم سحر خیز. امروز لباس قرمز زیاد بتو نمیآید. سپس در آستانه در توقف کرد و لبخندی بر لبانش پرتو افکند: حالا رنگ لباس مهم نیست ، بگذار چانه جدیدت را ببینم.
 

آنگاه در حالیکه به قسمت پائین صورت نانسی چشم دوخته بود با قدمهای آهسته جلو آمد . سر انجام متوجه نگاه نانسی و لبخند فاتحانه او شد. نانسی پرسید: خب؟ چطور است ؟ آنرا میپسندی؟
 

اما نانسی میتوانست پاسخ سئوال خود را در حالت چهره فی بیابد. در صورت فی تحسین برای کار پیتر و خشنودی بخاطر نانسی موج میزد. با این حال فی گفت: نانسی تو خوشگلی ! خوشگل واقعی!
 

حالا علاوه بر گردن جوان و خوش تراش نانسی که با قوس دلپذیری به شانه های لاغر او میرسید، چانه ظریف و دهانی نرم و پر احساس در معرض دید بیننده قرار داشت. آنچه که دیده میشد در نهایت زیبائی و بطور کامل برازنده شخصیت آن دختر جوان بود. زحمات شبانه روزی و بی وقفه پیتر و طراحی های و کالبد سازی های پایان ناپذیر او هدر نرفته بود.
 

فی بذله گوئی را از سر گرفت: خدای مهربان منهم صورتی به این شکل میخواهم.
 

نانسی شادمانه خندید و به پشتی صندلی تکیه داد. بقیه صورتش را که هنوز باند پیچی بود زیر کلاه پشمی قهوه ای تیره رنگی که همین چند هفته قبل خریده بود پنهان کرده بود. آن کلاه با کت پشمی قهوه ای رنگ جدید و چکمه های قهوه ای که با لباس بافتنی قرمز پوشیده بود هماهنگی د اشت . اندام او از قبل هم موزون بود اما حالا همراه با چهره جدید و جذابش بزودی دختری میشد که چشم همه را خیره میکرد.
 

حتی اکنون که فقط مقداری از قیافه آتی خود را میدید، احساس میکرد خوشگل است . بله پیتر به وعده های خود وفا کرده بود.
 

نانسی به فی گفت: گیج کننده است فی . گاهی چنان احساس خوشگلی میکنم که نزدیک است جیغ بکشم . عجیب اینجاست که این قیافه هیچ شباهتی به صورت خودم ندارد، با اینحال به آن علاقمند شده ام.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : یکشنبه 5 بهمن 1393 | 08:57 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.