تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل دوازدهم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

- هی سو ، آقای هیلیارد توی اتاقش هست؟


بن وقتی پشت دفتر مایک رسید، حال و هوای تعطیلی را داشت، نه بطور کامل خسته و آشفته ، بلکه بیشتر سر زنده و خشنود از این که روز رو بپایان است . تمام روز وقت او صرف تنها نشستن و استراحت میشد.
 

سو ، منشی مایکل لبخندی بروی او زد و جواب داد: بله توی اتاقش هست. به او اطلاع بدهم که شما آمده اید؟
 

نگاه بن بی اختیار بسوی اندام سو که بدقت در زیر لباس پوشیده ای پنهان بود کشیده میشد. وقتی میخواست جواب سو رابدهد در این فکر بود که ماریون هیلیارد منشی لوند را بکار نمیگیرد. حتی برای پسرش... یا اینکه نکند این یکی بطور اختصاصی برای پسرش انتخاب شده بود؟
 

- نه متشکرم سو خودم ورودم را اعلام میکنم.
 

با قدمهای بلند ، ار جلوی میز تحریر منشی گذشت. پرونده هائی راکه به بهانه رسیدگی به آنها آمده بود در بغل محکم میفشرد .

ضربه ای به در قطور چوب بلوطی اتاق مایک زد و گفت: کسی خانه هست؟
 

جوابی نیامد . یکبار دیگر در زد. این مرتبه هم پاسخی نشنید. با حالتی پرسشگر بسوی منشی برگشت.
 

- یقین داری که او در دفترش هست؟
 

- بله کاملا.
 

- خیلی خب . تا ببینیم.
 

بن یکبار دیگر تلاش کرد و این بار غارغار مبهمی از آنسوی در او را به ورود تحریک کرد.
 

با احتیاط لای در را باز کرد و به این سو و آنسوی اتاق نگریست: هی ، تو خوابی یا بلائی بسرت آمده ؟
 

مایکل سر بلند کرد و باخنده به دوستش گفت: ای کاش همینطور بود . به این کوه کار نگاه کن.
 

اطراف مایک را پوشه ها ، ماکت های ساختمان ها ، طرح ها و نقشه ها و گزارشها پر کرده بود. آنقدر کار بود که بتواند ده مرد پر کار را بمدت یکسال مشغول نگهدارد. مایک او را دعوت به نشستن کرد: بنشین بن.
 

بن نمیتوانست سر بسر او نگذارد: ممنونم آقای رئیس.
 

مایک به او پرخاش کرد: لطفا خفه شو.
 

آنگاه دستی به موهایش کشید و به صندلی چرمی سنگینی که کم کم به آن عادت میکرد تکیه داد. بتدریج به تابلو های بی هویت روی دیوارها هم عادت کرده بود. دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت. هیچگاه به دیوارها یا اتاقش یا منشی اش یا زندگیش نگاهی نمی انداخت. فقط به کارش در پشت میز توجه داشت و چند چیز مختصر و کوچک دیگر. اکنون چهار ماه از آن حادثه میگذشت.
 

مایک از بن پرسید: بگو ببینم توی این پرونده ای که دست گرفته ای چیست؟ مبادا بگوئی که یک رشته مشکلات مربوط به آن مرکز خرید لعنتی کانزاس سیتی را برایم آورده ای ؟ چه مشکلاتی ، چه مشکلاتی! دارند دیوانه ام میکنند.
 

بن در در جواب با لحنی معترض گفت : اما تو به آنها عشق میورزی . به من بگو مایک ، آخرین فیلمی که دیده ای چه بود؟ پل رودخانه کوای یا آهنگ خیالی ؟ تو هیچوقت از این جهنم پا بیرون نمیگذاری؟
 

مایکل که به چند کاغذ در جلوی رویش نگاه میکرد پاسخ داد: من هر موقع فرصت پیدا کنم ، چرا . خب ، نگفتی توی آن پرونده چیست؟
 

- این یک بهانه است . فقط میخواستم بیایم و با تو حرف بزنم.
 

مایکل از کار او خنده اش گرفت. یاد آن روزهای بی خیالی در دانشکده افتاد. آن روزها که با تکالیف جعلی همدیگر را در تالار مطالعه ملاقات میکردند.
 

مایکل پرسید: مگر نمیتوانی بی بهانه به اینجا بیائی؟
 

- با آن مادر سخت گیر تو؟
 

هر دو خندیدند. میدانستند که رفتار ماریون از حد سخت گیری هم فراتر است اما هیچکدام نمیخواست در اعتراف به این موضوع پیشقدم باشد. ماریون نفرت داشت از اینکه ببیند کارمندان توی اتاقها و راهرو ها ول بگردند و همیشه نگاهی به پرونده های دست آنها میانداخت.
 

مایک صحبت را عوض کرد: خب ، چه خبر ها بن ؟ امسال احوال خانواده همپتون چطور بود؟
 

بن پیش از جواب دادن ، لحظه ای کاملا سکوت کرد و بعد به دوستش نگریست و پرسید : واقعا علاقه داری که بدانی؟
 

لبخند مایکل زورکی بنظر میرسید. چهره اش زردی و بیروحی ماه دسامبر را داشت نه رنگ پریدگی سپتامبر را. معلوم بود که مایکل سرتاسر تابستان به هیچ کجا نرفته است . مایکل در جواب سئوال بن بطور متقابل پرسید: در مورد تو یا خانواده همپتون؟ من نسبت به مسائل تو خیلی علاقمندم بن.
 

- ولی نسبت به خودت، نه ! این اواخر نگاهی به آینه انداخته ای؟ قیافه ات مادر فولاد زره را هم به وحشت میاندازد. آمده ام دعوتت کنم که تعطیلات آخر هفته را به دماغه بیائی. این دعوت از طرف آنهاست. از طرف من است ، از طرف همه است . خوب گوشهایت را باز کن . اگر این دعوت را رد کنی ، خودم میآیم پشت آن میز و ترا از آنجا بیرون میکشم . تو باید کمی هوای تازه بخوری . گور پدر کار.
 

بن دیگر لبخندی بر لب نداشت و مایک میدانست حرفهایش کاملا جدی است ولی با سر مخالفت خود را نشان داد.
 

- باور کن بن من هواخوری را دوست دارم ، ولی نمیتوانم. در حال حاضر کانزاس سیتی را دارم که باید غصه اش را بخورم، به اضافه چهل و هفت هزار مشکل که ظاهرا از حل آنها عاجزیم . تو که میدانی. خودت دیروز توی جلسه بودی.
 

- بیست و سه نفر دیگر هم توی جلسه بودند. بگذار آنها زیر این بار بروند. دست کم برای دو روز تعطیلی آخر هفته . یا نکند آنقدر خود خواهی که نمیتوانی اجازه بدهی کس دیگری دست به کار تو بزند؟
 

خود بن خوب میدانست که اینطور نیست. حقیقت این بود که کار برای مایکل حکم یک دارو را داشت که ذهن او را از یاد هر چیز دیگری آسوده نگهمیداشت. از اولین روز اشتغال ، مایک چنین سوء استفاده ای از کار میکرد.
 

بن ادامه داد: تکانی بخودت بده مایک . بفکر خودت باش. دست کم همین یک بار.
 

- واقعا نمیتوانم بن گرفتارم.
 

- لعنت به این گرفتاری. آخر مرد، من باید بتو چه بگویم ؟ بخودت نگاه کن، به زندگیت هیچ علاقه ای نداری؟ داری خودت را از بین میبری . آخر برای چه؟
 

غرش بن مثل ضربه ای بر مایک فرود میآمد. بخوبی میدید که صورت دوستش از فرط عواطف متشنج شده است . بن همچنان غر میزد.
 

- فایده این حماقت ها چیست مایک؟ خودکشی تو او را بر نمیگرداند. توی ابله باید بدانی که نفس میکشی. تازه بیست و پنج سالت شده، و زنده ای . چرا مثل آن مادر لعنتی ات زندگی ات را بباد میدهی؟ خودت را در کار غرق کرده ای. آیا این مراد و مطلوب توست؟ که آخرش شبیه آن زن دیوانه بشوی؟ زندگی ات ، خوردنت، نوشیدنت و مردنت برای این کار مردشور برده باشد؟ حالا دلخواه تو این شد؟ این آدمی است که میخواهی از خودت بسازی؟ نه خیر من که باور نمیکنم. من در زیر این نقاب مرد دیگری را میشناسم حضرت آقا...و به آن آدم دیگر علاقه دارم ولی میبینم که از قضا تو درست مثل یک سگ با او رفتار میکنی. اما من دیگر نمیگذارم به این جنایت ادامه بدهی . میدانی الان باید در چه حالی باشی؟ باید بیرون از این قفس باشی و زندگی کنی. بجای اینکه خود را لای این پرونده ها زندانی کنی باید با آن منشی خوشگلت یا هزار تا فاحشه دیگری که توی مهمانی های سطح بالای شهر میبینی خوش بگذرانی. از خر شیطان پیاده شو مرد. از این تابوت بیا بیرون. پیش از این که ...
 

بن نتوانست حرفش را به پایان برساند. زیرا مایک از پشت میز تحریر، بطرف او خم شده بود ، با بدنی لرزان و رنگی پریده تر از دقایق قبل ، با خشم سر او فرید کشید: از این جا گم شو. قبل از اینکه با دستهای خودم خفه ات کنم ، گمشو بیرون.
 

فریاد مایک غرش یک شیر زخمی بود. لحظه ای هر دو مرد ایستادند و به هم چشم دوختند. بدنشان از آنچه حس کرده، بر زبان آورده بودند هنوز میلرزید. هر دو هراسناک مینمودند.
 

آنگاه مایک سر جای خودش نشست و سرش را میان دستهایش فرو برد و با صدای ضعیفی گفت: معذرت میخواهم . کاش همین امروز این بحث لعنتی را برای همیشه به پایان میرساندیم.
 

مایک ندید که بن آهسته از در بیرون رفت. میدانست که حرف دیگری برای گفتن نمانده .
 

منشی مایک کنجکاوانه نگاهی به بن که از کنار میزش رد شد انداخت. اما چیزی نگفت. او غرش آخرین مایکل را شنیده بود. تمام کسانی که در آن طبقه بودند اگر گوش میسپردند ، فریاد مایکل را میشنیدند.
 

بن وقتی به دفترش برمیگشت، در راهرو از کنار ماریون گذشت. اما حواس ماریون متوجه چیزی بود که کالووی نشان میداد. بن حال و حوصله سلام و احوالپرسی نداشت . دلش از این زن ، و بلائی که میگذاشت مایکل سر خودش بیاورد بهم میخورد. کار کشیدن از مایکل با آن شدت و بیرحمی به نفع ماریون بود. برای کسب و کار امپراطوری و سلسله و دودمان هیلیارد منفعت داشت و همین ، حال بن را بهم میزد.
 

آنشب ساعت شش و نیم بن اداره را ترک کرد. وقتی از خیابان به ساختمان اداره نظری انداخت دید که هنوز چراغ های اتاق مایکل میسوزد. میدانست که تا یازده یا دوازده شب آن چراغ خاموش نخواهد شد. آخر چرا خاموش بشود؟ مگر چه چیزی مایکل را بسوی خانه اش ، آن آپارتمان خالی و متروک که از سه ماه پیش اجاره کرده بود میکشاند؟
 

مایکل آپارتمان کوچک و زیبائی در محله جنوبی پارک مرکزی پیدا کرده بود. در اسکلت ساختمان حالتی وجود داشت که بن را بیاد آپارتمان نانسی در بوستون میانداخت. یقین داشت که مایک هم متوجه آن حالت شده و شاید اصلا به همان علت ، آن آپارتمان را انتخاب کرده.
 

اما بعد از اجاره آپارتمان تغییر دیگری در مایکل مشاهده نشد. همان شور مختصر زندگی هم که در او باقی مانده بود، از میان رفت. او از آن پس دیوانه وار به کار خود پسبید. درست مثل اینکه مسابقه جنون گذاشته بود. از این رو دیگر بفکر رسیدگی به آپارتمانش نبود. و آن خانه همانجور ماند. سرد و خالی و متروک. تنها اثاثیه آندو صندلی تاشو بود، با یک تختخواب و یک لوستر قدیمی بیریخت. که بجای اینکه به سقف نصب شود، در گوشه ای روی زمین افتاده بود.در تمام گوشه و کنار آپارتمان خلاء طنین انداز بود. چنانگه گوئی مستأجر همان روز آپارتمان را تخلیه کرده، آماده تحویل نموده باشد.
 

خود بن از فکر برگشتن به هچنان خانه ای غم وجودش را میگرفت، و میتوانست تصور کند که به خانه رفتن برای مایک میتواند چه رنجی به همراه داشته باشد. منتها این در صورتی بود که مایک اعتنائی به اطرافش داشته باشد، که بن در همین مورد تردید داشت. بن در اوایل ژوئیه سه گلدان گیاه آپارتمانی به مایکل هدیه کرد که هر سه آنها تا آخر ماه پژمردند. آن گدانها هم مثل آن لوستر بیریخت صرفا به کناری افتادند، بی آنکه کسی دوستشان بدارد ، و به مرور از یاد رفتند.
 

بن از بلائی که مایکل بر سر زندگی خود میآورد بیزار بود ولی هیچ کاری از دستش ساخته نبود. هیچکس نمیتوانست برای مایکل کاری بکند، هیچکس جز نانسی . اما او هم از دنیا رفته بود. یاد نانسی هنوز دردی عصبی در بدن بن ایجاد میکرد. شبیه دردی که موقع خستگش در قوزک پا و رانش حس میکرد. اما شکستگی های او بسرعت مرمت یافته بودند. نیروی جوانی از او بخوبی محافظت کرده بود. بن فقط آرزو داشت در مورد مایک هم همینطور بشود. اما بن بخوبی متوجه این مطلب بود که شکستگی های مایک در قسماتهائی از وجودش است که حتی نشان داده هم نمیشود، بجز در نگاهش ، یا گرفتگی صورتش بعد از یک روز کار شدید، یا حالت دهانش در یک لحظه بی پناهی که در پشت میز کارش نشسته و به دور دست چشم دوخته . به چشم انداز پایان ناپذیر و بی انتها....
 

- خب خانم جوان، آیا من بقولم وفا دار بودم؟ آیا تو دیدنی ترین منظره شهر را در مقابل دیدگان نداری؟
 

پیتر گرگسن با گفتن این حرفها ، کنار نانسی روی ایوان نشست. هردو نگاه پر فروغی بیکدیگر انداختند. صورت نانسی هنوز بطور کامل باند پیچش بود، ولی چشمانش در میان باند ها میرقصید و دستهایش آزاد بودند. شکل دستهایش عوض شده بود اما هنگامی که آنها را تکان میداد ، بنظرش دوست داشتنی و متناسب میآمدند. از همان جائی که نشسته بودند میتوانستند تمام خلیج بعلاوه پل گلدن گیت در سمت چپ آلکاتراز در سمت راست مرین کانتی را درست در مقابل ببینند.آنسوی ایوان سرتاسری از تماشائی دیگر از شهر مشرف بود. نانسی در این ایوان سرتاسری از تماشای غروب زیبای خورشید و طلوع پر شکوه آن لذت وصف ناپذیری میبرد. از روزی که در این آپارتمان اقامت کرده بود، هوا بسیار فرح بخش بود. پیتر طبق قولی که قبلا داده بود این آپارتمان را با چنین چشم انداز دلگشائی برای پیدا کرده بود.
 

نانسی گاهی از این همه زیبائی که در پیش رو داشت سخت به هیجان میآمد . آن روز هم به پیتر گفت: میدانی، من دارم بیش از حد لوس میشوم.
 

- لیاقتش را داری . راستی برایت هدیه ای آورده ام.
 

نانسی با شادی یک دختر بچه دستهایشرا بهم کوفت. پیتر همیشه برایش هدیه میآورد. یک بازی فکری سرگرم کننده، یک دسته مجله ، تعدادی کتاب، یک کلاه فانتزی ، یک شال گردن قشنگ که روی باند ها را بپوشاند، النگوهای پر سرو صدا و چشمگیر برای گرامی داشت دستهای تازه اش... همیشه سیلی از هدیه از سوی پیتر بطرفش روان بود. اما هدیه امروز با همه هدایا فرق داشت. پیتر با خشنودی مرموزی صندلیش را در ایوان ترک کرد و به داخل ساختمان رفت.
 

در برگشتن جعبه ای را حمل میکرد که بسیار بزرگ و ظاهرا سنگین وزن هم بود. وقتی پیتر جعبه را روی پای نانسی گذاشت ، نانسی متوجه شد که حدسش در مورد سنگینی جعبه درست بوده با لبخندی از میان باندها ، تعجب زده گفت: این چیست پیتر؟ این که بسنگینی یک کوه است؟
 

پیتر خنده را سر داد : بله این بزرگترین زمردی است که توانستم توی فروشگاه جنسهای ده سنتی پیدا کنم.
 

- چه خوب...
 

نانسی وقتی جعبه را باز کرد متوجه شد که این هدیث عالیتر از آنست که گمان میبرد. محتویات آن جعبه مرموز یک دوربین عکاسی بسیار دقیق و کامل و گرانقیمت بود. نانسی ذوق زده شده بود.
 

- پیتر ! خدای من ، چه هدیه ای ... من که نمیتوانم با این کار کنم...
 

- حتما میتوانی . من در انتظار دیدن زیباترین عکس ها با این دوربین هستم.
 

هردویشان واقف بودند که نانسی از این که ظاهرا دیگر دلش نمیخواست نقاشی کند چقدر مضطرب و آشفته بود. در این زمان او دیگر عذر دستهای باندپیچی شده را نداشت، اما نمیتوانست هر آن که حتی فکر نقاشی را بسر راه میداد، عاملی درونی مانعش میشد. تابلوهائی که پرستارها از آپارتمان او در بوستون آورده بودند همانطور بسته بندی شده در یک پوشه چرمی سیاه بزرگ قرار داشت و در گنجه خاک میخورد. نانسی تمایلی به دیدن آنها نداشت، چه برسد به اینکه روی آنها کار کند.
 

اما یک دوربین عکاسی ، چیز متفاوتی بود. پیتر برقی را که در چشمان نانسی درخشید دید و دعا کرد که دریچه تازه ای را بروی او گشوده باشد. نانسی به دریچه های نو احتیاج داشت . هیچ یک از چشم اندازهای قدیمی آنچه را که طالبش بود به او الهام نمیکردند. به صلاحش بود که از راه جدیدی وارد شود.
 

پیتر در توضیح کار دوربین گفت: این دوربین یک دفترچه راهنمی پیچیده هم دارد که ده سال تحصیل در دانشکده پزشکی هم سواد خواندنش را بمن نداده . اما شاید تو بتوانی از آن سر در بیاوری.
 

- وای چه حرفها ... بده ببینیم.
 

نانسی نگاه کوتاهی به دفترچه قطور انداخت . چند دقیقه ای حواسش پی آن رفت. دوربین در دست ، دوستش را فراموش کرده بود. سپس با گیجی به دفترچه اشاره کرد و گفت: این فوق العاده است پیتر . نگاه کن .... این دسته ای را که این بالا هست اگر تکان بدهی...
 

حواسش معطوف به دوربین شده بود. بطور کامل مفتون آن گشته بود. پیتر با لبخندی از رضایت به پشتی صندلیش تکیه داد.
 

نیمساعت طول کشید تا نانسی دوباره متوجه او شود . ناگهان نانسی سرش را از روی دوربین بلند کر د و با شعف به پیتر نگریست. تمام سپاس او در نگاهش خوانده میشد .
 

- این زیباترین هدیه ایست که در عمرم گرفته ام.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : چهارشنبه 1 بهمن 1393 | 09:54 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.