تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل یازدهم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

چند لحظه بعد، روی چمنزار کوچک کنار خیابان که ناشناسی او را به آنجا حمل کرده بود به هوش آمد. جمعیت دورش حلقه زده بود. یک پاسبان بر بالای سرش ایستاده بود و با کنجکاوی نگاهش میکرد. با آنکه رنگ مایکل به نحو وحشت آوری کبود شده بود، با این حال پاسبان اطمینان داشت که او مست یا معتاد نیست. بیشتر احتمال میرفت مریض باشد. یا شاید هم فقط از فرط گرسنگی از حال رفته بود. هرچند که ظاهرش نشان میداد که پولدار است. پس قضیه نباید اارتباط به دل ضعفه داشته باشد.


پاسبان وقتی دید مایکل به هوش آمده از او پرسید: حالت خوب است پسر جان؟
 

مایکل لبخند تلخی زد و گفت: بله حالم خوبست . امروز صبح از بیمارستان مرخص شدم و گمانم خود را زیادی خسته کرده باشم.
 

میخواست از جا برخیزد اما ضعف و سستی مانعش بود. پاسبان که ملتفت حال او بود به مردم اشاره کرد که متفرق شوند و سپس بسمت مایکل برگشت و گفت: یک ماشین گشتی پلیس را خبر میکنم تا ترا به خانه ات برساند.
 

- احتیاجی نیست. حالم خوبست.
 

- اصلا زحمتی برای ما ندارد . میل داری به بیمارستان برگردی؟
 

- لعنت به بیمارستان . نه به خانه میروم.
 

- خیلی خب باشد، پس به خانه می بریمت.
 

پاسبان از طریق یک بیسیم کوچک، ماشین گشتی را خبر کرد و سپس کنار مایکل چمباتمه زد و گفت: تا یک دقیقه دیگر از راه میرسند. بیماری ات طولانی بود؟
 

مایکل در سکوت سری تکان داد . هنوز جای زخم کوچکی کنار شقیقه اش دیده میشد، اما کوچکتر از آن بود که توجه پاسبان را جلب کند. مایکل به دستهای خود چشم دوخت و در جواب پاسبان به اختصار گفت: دوهفته.
 

- خب ، پس زیاد درد سر نداشته ای.
 

ماشین گشتی پلیس سر رسید. پاسبان دست مایکل را گرفت و کمکش کرد تا از جا بلند شود. اکنون حال مایکل جا آمده بود. با آن که رنگش پریده بود اما خودش استوارتر بنظر می رسید .
 

مایکل به پاسبان نگاه کرد و کوشید لبخند بزند. گفت: متشکرم.
 

اما لبخند زورکی او فقط پاسبان را به این شک انداخت که این جوان چه گرفتاری و مشکلی در زندگیش دارد. حسی از نومیدی در چشمان جوان مشاهده می شد.
 

مایکل به سرنشینان اتومبیل گشتی آدرس یک چهارراه آنطرف تر از هتل را داد.
 

موقع پیاده شدن از آنها تشکر کرد و سپس یک چهارراه را پیاده پیمود.
 

وقتی به هتل رسید، آپارتمان هنوز خالی بود. یک لحظه بفکر افتاد لباسها را از تن بیرون بیاورد و به بستر برود، اما ضرورتی به ادامه آن بازی نمیدید. کاری را که می خواست ، انجام داده بود. این کار او را به هیچ کجا نرسانده بود ولی دست کم حقیقت را در مقابل چشمان او قرار داده بود. آنچه که او دنبالش می گشت نانسی بود . باید قبلا پی میبرد که او را نه در آنجا و نه در هیچ کجای دیگر دنیا نمیابد. مایکل او را فقط دریک جا میافت، جائی که هنوز در آن زنده بود.... در قلب خود.
 

مایکل کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد که در آپارتمان باز شد. چند لحظه حتی سرش را برنگرداند. هیچ دلش نمی خواست که آنها را ببیند، یا در مورد جلسه شان چیزی بشنود یا مجبور باشد در برابرشان تظاهر کند که سر حال است. سر حال نبود ، و شاید هیچوقت سر حال نمیآمد.
 

ماریون با تعجب از مایکل پرسید: سر پا چه میکنی پسرم؟
 

لحن ماریون چنان بود که گوئی تا چند روز دیگر هفتمین سالگرد تولد مایکل فرا میرسد نه بیست و پنجمین سال...
 

مایکل به آرامی روی خود را برگرداند. در آغاز چیزی نگفت، سپس لبخند خسته ای بر روی جرج زد و در جواب مادرش گفت: وقت آن رسیده که سر پا بایستم مادر. نمی توانم تا ابدتوی بستر بمانم. در واقع ، قصد دارم همین امشب به نیویورک بروم.
 

ماریون حیرت زده پرسید: قصد داری کجا بروی؟
 

- نیویورک.
 

ماریون بکلی گیج بنظر میرسید:آخر به چه علت ؟ تو که مایل بودی مدتی در اینجا بمانیم؟
 

- تو سر قرارت رفتی ( و با خود اندیشید منهم سر قرارم رفتم) دیگر دلیلی ندارد که بیش از این در اینجا بمانیم. دلم میخواهد از فردا صبح در دفتر کارم حاضر بشوم. اشکالی که ندارد جرج؟
 

جرج نگاهی عصبی به او انداخت . رنج و اندوهی که در چشمان مایکل دید او را به هراس انداخت. شاید این جوان به صلاحش بود که هرچه زودتر خود را با کار سرگرم کند . هنوز بطور کامل قوی و تندرست بنظر نمی رسید، ولی ظاهرا خوابیدن بیشتر ناراحتش میکرد. زیرا بیش از حد به او فرصت فکر کردن می بخشید.
 

از این رو جرج جواب داد: شاید حق با تو باشد مایکل. میتوانی در چند هفته اول نصفه روز کار کنی.
 

ماریون اعتراض کرد : گمان کنم هر دوی شما عقلتان را از دست داده اید. مایکل تازه امروز از بیمارستان مرخص شده.
 

مایکل بطور متقابل به مادرش اعتراض کرد: تو چرا این حرف را میزنی مادر؟ تو که در مراقبت ازخودت چنین شهرت و سابقه ای داری؟
 

آشکار بود که با مادرش سر ستیز دارد. ماریون به آرامی در نیمکتی ولو شد و با لبخند کمرنگی گفت: باشد . باشد . هر جور تو بخواهی.
 

مایکل روبروی او نشست و با تظاهر به علاقمندی از او پرسید: جلسه امروز چطور برگزار شد؟
 

از این پس ، به خیلی چیز ها باید تظاهر میکرد. زیرا از همان روز عصر تصمیم مهم زندگی خود را گرفته بود. از آن ببعد او فقط و فقط برای یک چیز زندگی میکرد. کارش!زیرا هیچ چیز دیگری برایش باقی نمانده بود.


- حاضری؟
 

- گمان کنم حاضر باشم.
 

نانسی نمیتوانست بر بالای شانه هایش چیزی را احساس کند، چنان که گوئی سرش قطع شده بود. چراغهای روشن اتاق عمل، باعث شد دلش بخواهد نگاهی به اطراف بیندازد ولی حتی توانائی این کار را هم نداشت. تنها چیزی که به وضوح میتوانست ببیند صورت پیتر بود که روی او خم شده بود، ریش هایش که بدقت اصلاح شده و روی آنرا یک ماسک جراحی آبی رنگ پوشانده بود، و چشمانش که میرقصیدند.
 

دکتر گرگسن حدود سه هفته وقت صرف انجام آزمایشاتی با اشعه ایکس بر روی نانسی و بدنبال آن اندازه گیری ، طراحی، ترسیم و برنامه ریزی برای عمل های جراحی صورت او کرده بود و بقیه وقت را به آماده ساختن نانسی و گفتگو با او گذرانده بود . تنها عکسی که دکتر از نانسی در دست داشت همان بود که صبح روز حادثه در بازار مکاره انداخته بودند. ولی بخاطر زمینه چوبی مسخره ای که سرشان را از سوراخ های آن بیرون آورده بودند صورتش تا حدودی محو شده بود. با اینحال ، عکس ایده هائی به دکتر میداد و برایش در حکم سر نخ بود، هر چند که او از حدود آن بسیار فراتر میرفت. حالا که او این عمل را قبول کرده بود، از نانسی زنی میساخت متفاوت، یک دختر رویائی، دختری که شبیه او بودن آرزوی هر زنی باشد...
 

دکتر وقتی مشاهد کرد پلکهای نانسی سنگین میشود ، دوباره با تبسمی به او گفت: تو باید حالا بیدار بمانی و با من حرف بزنی. اجازه چرت زدن داری ، اما خوابیدن ممنوع.
 

اگر میخوابید گرفتار انسداد خون میشد، ولی دکتر لازم نمیدانست که نانسی این موضوع را بداند . بجای آن ، دکتر سر او را با قصه و شوخی گرم کرد، از او چند سئوال پرسید، وادارش ساخت به چند سئوال فکر کند، جواب ها را از اعماق مغز خود بیرون بکشد و حتی اسم همه دایه های پرورشگاه را از دوره بچگی بیاد بیاورد. بعد بشوخی از او پرسید: یقین داری که دیگر مایل نیستی یک راهبه بشوی؟
 

- بله بله . من قول دادم.
 

در تمام سه ساعتی که دکتر کار خود را انجام میداد ، آنها بی وقفه سر بسر هم مگذاشتند. در این مدت دستهای دکتر حتی یک لحظه بیکار نشد. از نظر نانسی ، قضیه مثل تماشای یک باله بود.
 

- فکرش را بکن. تا دو هفته دیگر یک آپارتمان برایت پیدا میکنیم. شاید هم جائی باشد با یک چشم انداز رویائی.... هی خواب آلود ! نظرت در باره یک چشم انداز با شکوه چیست؟ دلت میخواهد از پنجره اتاق خوابت، منظره خلیج را ببینی؟
 

- البته ، چرا که دلم نخواهد؟
 

- همین ؟ فقط البته، چرا که دلم نخواهد؟ میدانی، گاهی به این فکر میافتم که تماشای یک منظره دلپذیر از اتاقت در بیمارستان ترا لوس کرده.
 

- وای نه . اینطور نیست . من از آن منظره خوشم میآید.
 

- خیلی خب قبول است. پس ما با هم میگردیم و یک منظره قشنگ تر پیدا میکنیم . موافقی ؟
 

نانسی با صدای خواب آلوده ای موافقت خود را اعلام داشت. اما حتی در آن لحظه هم خشنود بنظر میرسید.
 

- موافقم . هنوز هم نمیتوانم بخوابم؟
 

- خودت میدانی پرنسس . تا چند لحظه دیگر اجازه خوابیدن پیدا میکنی. فقط همین چند دقیقه ناقابل را صبر کن، بعد ترا به سرعت به اتاقت بر میگردانیم و آنوقت میتونی هر قدر که بخواهی بخوابی.
 

- چه خوب!
 

- نکند من ترا کسل میکنم؟
 

نانسی از رنجیدگی او خنده اش گرفت. میخواست چیزی بگوید ، اما کلماتش مفهوم نبود.
 

- آنجا.... همه ....
 

دکتر نگاهی به دستیارش انداخت و با سر به او اشاره ای کرد. لحظه ای عقب ایستاد. پرستار بسرعت آمپولی به پای نانسی زد. سپس دکتر دوباره کنار نانسی قرار گرفت و بر روی چشمانی که چنین آشنائی صمیمانه با آنها پیدا کرده بود لبخندی زد. دکتر هنوز بقیه صورت نانسی را نمیدید، اما چشم ها را خوب میشناخت. با آنها دوست و همدل بود. درست به همان گونه که نانسی چشمان او را میشناخت.
 

دکتر باز سر بسر نانسی گذاشت: میدانستی که امروز یک روز خاص است؟
 

- بله.
 

دکتر تعجب کرد: از کجا میدانستی؟
 

آخر آنروز سالگرد تولد مایکل بود، اما نانسی دلش نمیخواست اینرا به دکتر بگوید. امروز مایکل 25 ساله میشد و نانسی در تردید بود که او الان مشغول چه کاری است.
 

در جواب دکتر گفت: من میدانستم ، همین والسلام.
 

دکتر توضیح داد: خب ،باشد. امروز برای من یکروز استثنائی است . چون اولی روز کارمان است، اولین عمل جراحی مان ، اولی قدم در جاده شگفت انگیزی که منتهی به تو ی جدیدی میشود . نظرت چیست؟
 

سپس به نانسی تبسمی کرد. نانسی به آرامی چشمانش را بست و بخواب فرو رفت. آمپول اثر خودش را کرده بود.

 

- تولدت مبارک آقای رئیس.
 

- مرا به این اسم صدا نکن احمق. وای خدای من ،تو چقدر شپشو شده ای بن.
 

- خیلی ممنون.
 

بن دوستش را تماشا میکرد که در دفتر کار مجلل و تزئین شده اش با کمک عصای زیر بغل و یک دختر منشی لنگ لنگان بسوی میزش میرفت . منشی او را روی صندلی اش نشاند و از اتاق بیرون رفت.
 

بن گفت: به به چه دفتری برایت روبراه کرده اند. قرار است مال منهم این شکلی بشود؟
 

مایکل با بیزاری جواب داد: تو میتوانی این دفتر را برای خودت برداری . من از آن منزجرم.
 

- برازنده توست. خب ، تازه چه خبر؟
 

هنوز موقع گفت و گو سخت به خود فشار میآوردند که حرفی از گذشته ها بمیان نیاورند.. از روزی که بن از بوستون برگشتف مرتب همدیگر را میدیدند . اما تلاش برای خودداری از اسم نانسی برای هردویشان طاقت فرسا و رنج آور بود. بطور دقیق این تنها چیزی بود که فکر هردوی آنها را آنی راحت نمیگذاشت. با اینحال، به سکوت برگزارش میکردند.
 

بن ادامه داد: دکتر میگوید که میتوانم از هفته آینده کار را شروع کنم.
 

مایکل خنده کنان سری تکان داد: تو پاک زده به سرت بن
 

بن اعتراض کرد: خودت چی؟
 

حجاب تیره ای چشمان مایکل را پوشاند و در جواب توضیح داد: آخر من که جائی از بدنم نشکسته ( وبا خود فکر کرد یا دست کم جائی که کسی بتواند ببیند) من که قبلا بتو گفتم یک ماه فرصت داری، اگر هم لازم باشد دو ماه. چرا با خواهرت به اروپا نمیروی؟
 

بن بطور متقابل پرسید: که چه کار کنم ؟ روی یک صندل چرخدار بنشینم و با بیکینی پوش ها در عالم رویا خوش باشم؟ من میخواهم کار را شروع کنم. چطور است دو هفته دیگر بیایم؟
 

- حالا ببینیم چه میشود.
 

سکوتی طولانی بر قرار شد و سپس مایک با نگاه تلخی که بن پیش از آن هرگز در او ندیده بود به دوستش نگریست و با طعنه پرسید: اصلا که چی بشود؟
 

- منظورت چیست که چه بشود؟
 

- منظورم همین است که گفتم . ما میخواهیم پنجاه سال مثل خر کار کنیم ، تا جائی که بتونیم مردم را بچاپیم، هی پول روی پول بگذاریم، آخرش که چی ؟ که چه غلطی بکنیم ؟
 

بن تعجب زده گفت: تو امروز حالت خوش نیست. ببینم اتفاقی افتاده ؟ انگشتت لای کشوی میز رفته؟
 

مایک نزدیک بود از کوره در برود: ترا بخدا بن برای تنوع هم که شده ، یه لحظه جدی باش. امکان دارد؟ منظورم درست همان بود که گفتم. آیا تو هیچ وقت به این موضوع فکر نمیکنی؟ آخر این زندگی لعنتی چه معنائی دارد؟
 

بن منظور او را بخوبی درک میکرد. اکنون دیگر طفره رفتن امکان نداشت . در جواب گفت: من درست نمیدانم مایک آن حادثه باعث شد در این مورد هم فکر کنم. سبب شد از خودم بپرسم که در زندگی چه چیزی برایم اهمیت دارد؟ به چه چیزی ایمان دارم؟
 

- به چه نتیجه ای رسیدی؟
 

- هنوز یقین ندارم . اما فکر میکنم از این که هنوز در این دنیا هستم سپاسگزارم . شاید این حادثه بمن آموخت که زنده بودن چقدر اهمیت دارد. زندگی ، تا وقتی که آنرا داری چه خوب و دلپذیر است...
 

بن همانطور که حرف میزد، اشک به چشمانش میدوید. ادامه داد: هنوز نمی فهمم که چرا آن اتفاق افتاد. ایکاش .. ای کاش...
 

صد ا در گلویش میشکست: ایکاش... من مرده بودم.
 

مایکل چشمانش را بر روی اشک های سوزنده خود بست و سپس از پشت میز تحریرش آهسته بیرون آمد تا کنار دوستش رسید. لحظه ای دو دوست در کنار هم ایستادند. قطره های اشک روی صورت هر دو میدوید. سپس همدیگر را سخت در آغوش کشیدند. دوستی دهساله شان به آنها آرامش میبخشید.
 

- متشکرم بن.
 

بن اشک روی گونه هایش را با آستین کتش پاک کرد و برای عوض کردن حال و هوایشان به مایک پیشنها کرد: هی گوش کن! میخواهی برویم بیرون شب زنده داری؟ آخر لعنتی روز تولدت است ، چرا نرویم؟
 

مایکل تا چند لحظه بی وقفه میخندید. بعد مثل پسر کوچکی که در گیر توطئه ای شده باشد، سری به علامت رضا تکان داد: لعنت بر شیطان. ساعت نزدیک پنج است . قرار ملاقات ها که تمام شده. بزن بریم سرای بلوط.
 

همراه بن از دفتر کار خود بیرون رفت. سوار تاکسی شدند و نیم ساعت بعد در راه یک جهش عظیم بودند.
 

تا بعد از نیمه شب مایک به منزل مادرش برنگشت. وقتی که آمد به کمک دربان توانست از پله ها بالا برود.
 

صبح روز بعد وقتی مستخدم وارد اتاقش شد، او را خفته بر کف اتاق یافت. اما دست کم شب تولدش را به دلخواه خودش گذرانده بود.
 

هنگامی که سر میز صبحانه حضور یافت . بزحمت میتوانست چشمهایش را باز نگهدارد. مادرش قبل از او سر میز آمده بود. لباس سیاهی پوشیده بود و نیویورک تایمز میخواند.
 

وقتی مایک بوی شیرینی و قهوه به مشامش رسید ، نزدیک بود بالا بیاورد.
 

مادرش با لحن سردی گفت: معلوم است شب خوشی را گذرانده ای.
 

- با بن بیرون رفته بودم.
 

- میدانم . منشی ات به من گفت. امیدوارم به این کار عادت نکنی.
 

- وای خدای من . چرا نکنم؟ به چی ؟ شب زنده داری؟
 

- نه زود بیرون رفتن از دفتر کار. راستش را بخواهی دومی هم به همچنین. حتما قیافه ات موقع برگشتن به خانه خیلی تماشائی شده بود.
 

مایکل که سخت بخود فشار میآورد تا روی فنجان قهوه اش استفراغ نکند، جواب داد: من که چیزی یادم نمیآید.
 

ماریون روزنامه اش را روی میز گذاشت و به او خیره شدو گفت:چیز دیگری هم هست که بیاد نمیآوری. ما دیشب برای شام در رستوران بیست و یک قرار داشتیم. من به اتفاق 9 نفر دیگر ساعتها انتظار ترا کشیدیم . جشن تولد تو بود . یادت میآید؟
 

یا خدا . همین یکی را کم داشت . جواب داد: تو چیزی راجع به 9 نفر به من نگفته بودی . فقط از من خواستی شام را با تو بخورم. من فکر کردم که فقط ما دو نفر باید باشیم.
 

عذر بدتر از گناه ! همین میتوانست سر آغاز یک مرافعه باشد. ماریون سخت خشمگین تر شد:
 

- که اینطور ! پس اگر فقط من باشم ، منتظر گذاشتنم عیبی ندارد، هان؟
 

- نه فقط من یادم رفت. آخر این دقیقا جشن تولد مطلوب من نبود.
 

- از این بابت متأسفم.
 

ولی لحن مارون نشان نمیداد که بیاد داشته باشد چرا این جشن تولد تفاوتی پیدا کرده ، و یا دست کم موضوع مورد علاقه اوست. فقط رنجیده خاطر مینمود.
 

مایک گفت: آخ مادر این جشن تولد یک موضوع دیگر را هم بیادم میآورد، میخواهم بگردم و خانه ای برای خودم پیدا کنم.
 

ماریون سر بلند کرد و تعجب زده به او نگریست و پرسید: چرا؟
 

مایکل با خونسردی جواب داد: چون بیست و پنج سالم تمام شده . من برای تو کار میکنم مادر، ولی مجبور نیستم با تو زندگی هم بکنم.
 

ماریون به آن جوانک آوری شکش برد و به نفوذی که او روی مایکل داشت . بنظرش میرسید که این فکر ها مال او باشد. در جواب مایکل گفت: تو برای هیچ کاری اجبار نداری.
 

مایکل حوصله جر و بحث نداشت: مادر حالا اجازه بده از بحث در این مورد بگذریم. من سردرد شدید دارم.
 

- خیلی خب باشد برای بعد.
 

ماریون به ساعتش نگریست و از جا برخاست.
 

- تا نیم ساعت دیگر ترا توی دفتر کارت میبینم. قرار ملاقات با کسانی که از هوستون میآیند را فراموش نکن، برای این ملاقات آمادگی داری؟
 

- روبر اه میشوم . راستی مادر .... در مورد خانه گرفتن متأسفم ، ولی وقتش رسیده.
 

ماریون نگاه سردی به او انداخت و سپس آه کوتاهی کشید.
 

- شاید همینطور باشد مایکل. شاید همینطور باشد. در هر حال تولدت مبارک.
 

آنگاه خم شد تا او را ببوسد. مایکل با وجود سردرد وحشتناک لبخندی زد. ماریون ادامه داد: برایت هدیه کوچکی روی میز کارت گذاشته ام .
 

- نباید زحمت میکشیدی.
 

از نظر مایکل دیگر هیچ هدیه ای اهمیت نداشت. بن این موضوع را درک میکرد. از این رو به او هیچ هدیه نداده بود. ماریون گفته او را حمل بر تعارف کرد و پاسخ داد: در هر حال ، روز تولد، روز تولد است . توی دفترت میبینمت.
 

بعد از رفتن ماریون مایکل مدتی طولانی در اتاق ناهار خوری نشست و به چشم انداز مقابل نگاه کرد. بطور دقیق میدانست چه آپارتمانی را میخواهد. منتها آن آپارتمان در بوستون بود. با این حال آنقدر جستجو میکرد تا درست یکی شبیه آنرا در نیویورک پیدا کند . از جهاتی او هنوز از آن رؤیا دست نکشیده بود. هرچند میدانست که وفاداری به آن دیوانگی است .

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : دوشنبه 29 دی 1393 | 09:42 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.