تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل دهم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

با آنکه مایکل سعی داشت نسبت به وضع خودش سخت نگیرد، اما پای چشمش گود افتاده بود. مادرش هم آنرا میدید، لیکن ناشی از کوفتگی میدانست، و حاضر نبود هیچ تعبیر و تفسیر دیگری را در این باره به ذهن راه دهد. او و مایکل هیچگاه در این مورد صحبتی نمی کردند. فقط طرح های پزشکی سانفرانسیسکو موضوع گفت و شنود آنها واقع میشد و بس. هرگز حرفی از تصادف به میان نمیآوردند.


جرج با لبخندی پای تخت مایکل نشست و گفت: امروز سری به دفتر کار تو زدم. واقعا خیلی قشنگ شده.
 

- یقین دارم که همینطور است.
 

مایکل نگاهش به مادرش بود که وارد اتاق میشد. ماریون کت و دامن خاکستری روشن دوخت مزون شانل با بلوز ابریشمی لطیف آبی رنگ پوشیده بود. گوشواره های مروارید روی گوشها و سه رج مروارید دور گردنش خود نمائی میکرد.
 

- مادر خوش سلیقه ای دارم.
 

جرج لبخند صمیمانه ای به ماریون زد و تأیید کرد: بله ... همینطور است.
 

اما ماریون دستش را با حالت عصبی برای آن دو تکان داد و گفت: تعارف بس است . کم کم دارد دیر میشود. جرج اسناد لازم را همراه آورده ای؟
 

- بله .
 

- پس بیا برویم.
 

آنگاه ماریون با قدمهای سریع به تخت مایکل نزدیک شد. خم شد و پیشانی او را بوسید . گفت: استراحت کن عزیزم. یادت نرود که دستور ناهار بدهی.
 

- خیلی خب مادر. شانس بهمراهت..
 

ماریون سر بلند کرد. با حالتی کاملا مطمئن از آینده ، لبخندی بر لبانش نقش بست و گفت: شانس ربطی به کار ما ندارد.
 

مایکل و جرج خنده را سر دادند.
 

مایکل بیرون رفتن آندو را تماشا کرد و بعد بلند شد ونشست. آرام و با بردباری نشست. انتظار کشید و فکر کرد. بطور دقیق میدانست چه میخواهد بکند. از دو هفته پیش نقشه این روز را کشیده بود. تمام این دو هفته برای همین لحظه زندگی کرده بود. این تنها فکری بود که میتوانست به ذهن خود راه دهد. در حقیقت به همین دلیل بود که روی اقامت در هتل پافشاری کرده ، به مادرش اصرار ورزیده بود که جلسه مربوط به ساختمان کتابخانه جدید بوستون را در همان چند روز بگذارد. این بعد از ظهر را برای خودش میخواست . فقط نمی خواست با غافلگیری توسط مادرش و جرج این انتظار دو هفته ای را بر باد دهد. میخواست یقین کند که آنها رفته اند.
 

به همین دلیل در همانجائی که نشسته بود بطور دقیق نیم ساعت بی حرکت ماند . بعد از آن اطمینان یافت که آنها رفته اند. یکصد بار این ساعات را در مغز خود تمرین کرده بود. با عجله سر چمدان خود روی چهار پایه در پای تخت رفت و لباسهائی را که میخواست از داخل آن برداشت. شلوار خاکستری، پیراهن آبی ، جوراب ، زیر پیراهنی . بنظرش رسید که هزارها سال از آخرین مرتبه ای که آنها را پوشیده میگذرد. از لرزش که موقع پوشیدن لباسها به او دست داده بود حیرت میکرد. سه – چهار مرتبه مجبور شد دمی بنشیند و نفسی تازه کند. بطرز مسخره ای احساس ضعف میکرد، اما تن به ضعف نمیداد. نمیخواست حتی یکروز دیگر انتظار بکشد. هر طور بود هم اکنون به آنجا میرفت.


نیم ساعت طول کشید تا لباس بپوشد و موهایش را شانه بزند و سپس به دفتردار هتل تلفن زد و درخواست یک تاکسی کرد.
 

هنگامی که با آسانسور پائین میرفت، رنگ بر چهره نداشت، ولی هیجان نقشه ای که در سر می پروراند، کمک میکرد که بر خودش مسلط شود. تنها فکر آن کافی بود که به او نیروی حیات ببخشد. در حالی که در طول دو هفته گذشته ، هیچ چیزی اینطور به او شور زندگی نداده بود.
 

تاکسی در کنار پیاده رو منتظر او بود. مایکل آدرس را به راننده داد و با نشاط و شادمانی روی صندلی عقب نشست. انگار که با او قرار ملاقات داشت. گوئی او انتظارش را می کشید، گوئی او می دانست که مایکل میآید.
 

در تمام راه تبسم بر لب داشت و هنگامی که پیاده شد انعام کلانی به راننده داد. اما نخواست که منتظرش بماند. نمی خواست هیچکس انتظارش را بکشد. به این ترتیب می توانست هر قدر که بخواهد در آنجا با خود خلوت کند . حتی مدتی با این فکر بازی کرده بود که آن محل را در اجاره خود نگهدارد تا هر موقع که بخواهد بتواند به آنجا بیاید. از نیویورک یک ساعته با هواپیما به بوستون میرسید و میتوانست همیشه آپارتمان شان را داشته باشد. آپارتمان شان!
 

با نگاهی سوزان از شوقی دیرین به ساختمان نگریست و حتی صدای اندیشه های خود را می شنید : هی ... من آمدم به خانه .
 

این کلمات را بیش از این هزار بار گفته بود. هر بار که از در وارد میشد او را میدید که جلوی سه پایه نقاشی اش نشسته و رنگ روی دستها و حتی صورتش پخش شده. گاهی که او سخت مشغول کار بود حتی صدای ورود مایکل را نمی شنید.
 

مایکل آهسته از پله ها بالا رفت. خسته بود اما خوشدل از احساس برگشتن به خانه. فقط میخواست که پله ها را بپیماید تا کنار او برسد. با او باشد. با اشیاء متعلق به او.
 

همان رایحه های آشنا در ساختمان پخش شده بود. از جائی صدای آب میآمد که می ریخت، صدای گریه یک بچه ، میومیوی یک گربه از راهرو طبقه پائین و صدای بوق اتومبیل از بیرون به گوش می رسید. یک ترانه ایتالیائی از رادیو پخش میشد. یک لحظه مایکل به شک افتاد که آیا صدای رادیو از آپارتمان کوچک او نیست؟
 

به پاگرد رسید. کلید در جیبش بود. مدتی بسیار طولانی همانجا ایستاد . برای نخستین بار در طول آنروز احساس کرد که اشک چشمانش را می سوزاند. حقیقت با تمام تلخی خود در برابر چشمانش خود نمائی میکرد. او در آنجا نبود. برای همیشه رفته بود. مرده بود. گاه و بی گاه مایکل تلاش میکرد این عبارت مرگبار را به صدائی بلند بیان کند. خودش رابه این کار مجبور میساخت تا ناچار واقعیت را از خاطر نبرد. دوست نداشت مثل دیوانگانی باشد که هیچگاه با حقیقت چهره به چهره نمی شوند و همیشه تظاهر می کنند. همیشه نانسی این قبیل افراد را دست میانداخت. اما پاره ای از اوقات این موضوع را از ذهن خود دور میساخت تامجددا با ضربه ای ناگهانی بخاطرش باز گردد. مثل همین لحظه.
 

کلید را در قفل چرخانید و منتظر شد. گوئی بعد از همه اینها ، بنوعی انتظار داشت که کسی بطرف در بیاید. اما هیچکس در خانه نبود.
 

در را آهسته باز کرد. نفسش گرفت. زیر لب گفت: وای خدای من .... کجاست ... کجا...؟
 

خانه بکلی خالی بود. هیچ چیز در آن نبود،هیچ چیز ! تمام اثاثیه خانه ناپدید شده بود. همه میزها ، صندلی ها ، طرح ها و تابلوهای نیمه تمام، سه پایه نقاشی او ، تابلو های قاب گرفته ، لباسهایش...
 

مایکل نالید: پروردگارا.... نانسی!
 

صدای گریه خودش را میشنید. در حالی که اشک های داغ گونه هایش را می لرزاند، در ها را یکی یک باز میکرد. هیچ چیز نبود. حتی یخچال هم از آنجا برده شده بود.
 

لحظه ای گیج و مبهوت در آنجا ایستاد و سپس بسوی کریدور دوید. پله ها را دوتا یکی پائین رفت تا به آپارتمان مسئول ساختمان در طبقه زیر زمین رسید.آنقدر مشت به در کوفت تا پیرمرد ریز نقشی لای در را بمیزان اندکی که زنجیر محافظ در اجازه میداد گشود و با حالت ترسیده ای به او نگاه کرد. مایکل را شناخت و چون نقش تبسمی را بر لبان او مشاهده کرد با خیال آسوده در را باز کرد. اما مایکل از جا پرید، یخه لباس او را گرفت و بشدت تکان داد و با خشم گفت: اثاثیه او کجاست کاولسکی؟کدام جهنمی است ؟ آنها را چه کردی؟ برداشته ای ؟ کی برداشته ؟زود باش بگو لوازم او کجاست؟
 

کاولسکی که از ترس میلرزید پرسید: کدام اثاثیه؟ لوازم کی؟
 

و ناگهان بیادش آمد: وای خدای من ... نه نه من چیزی برنداشتم. آنها که دو هفته پیش آمدند قضیه را بمن گفتند .
 

مایکل از شدت خشم روی پا بند نبود: این آنهای لعنتی کی ها هستند؟
 

- نمیدانم ... یکنفر تلفنی بمن اطلاع داد که آپارتمان تخلیه میشود و خبر داد که دوشیزه مک آلیستر...
 

کاولسکی بخوبی اشک هائی را که صورت مایکل را خیس می کردند می دید. و از ادامه سخن هراس داشت. بعد از مکثی ، سر انجام ادامه داد: خودتان قضیه را میدانید. آنها هم همین موضوع را اطلاع دادند و گفتند که آپارتمان تا آخر هفته تخلیه میشود. سپس دوتا پرستار آمدند و چند تا خرده ریز را برداشتند. صبح روز بعد هم از طرف موسسه گودویل که جنس های دست دوم را خرید و فروش میکند کامیونی آمد و خانه را خالی کرد.
 

مایکل پاک قاطی کرده بود. دوتا پرستار، گودویل ، معنی این حرفها چه بود. با حیرت پرسید: دوتا پرستار؟ پرستار کجا؟ موسسه گودویل را کی خبر کرده بود؟
 

کاولسکی جواب داد: من نمی دانم آن پرستارها چه کسانی بودند. بهر حال شبیه پرستار بنظر میرسیدند و لباس سفید بر تن داشتند. البته چیز زیادی برنداشتند، فقط یک سبد کوچک و تابلو های او را با خود بردند. بقیه را گودویل بر. من هیچ چیز برنداشتم . باور کنید آقا ، من هیچوقت چنین کاری نمیکم، آنهم در حق دختر خوبی مثل...

 

مایکل دیگر به حرفهای او گوش نمیداد. از پله ها بالا میدوید تا از ساختمان بیرون برود. پیرمرد او را نگاه میکرد و دلسوزانه سر تکان میداد: جوان بیچاره ... لابد تازه خبر دار شده.


پیر مرد مایکل را صدا زد: هی .... هی ....
 

مایکل برگشت و به او نگریست. پیرمرد صدایش را پائین آورد: تسلیت می گویم.
 

مایکل فقط سری تکان داد و به خیابان رفت. با خود میاندیشید که پرستارها از کجا آدرس خانه او را می دانستند؟ چطور به خودشان اجازه دادند چنین کاری بکنند؟ شاید مختصر زینت آلاتی را که داشته برداشته اند. همان چند تکه جواهر بدلی و تابلوهایش را . شاید در بیمارستان از کسی چیزی شنیده اند. لاشخورها هر چه را که از آن نانسی باقی مانده دزدیده اند. خدایا اگر آنها را دیده بود می دانست چه بلائی بر سرشان بیاورد...
 

از فرط خشم دستهایش مشت شده بود. ناگهان فکری بسرش راه یافت. دست بلند کرد تا یک تاکسی صدا بزند... اقلا ... شاید ... به امتحانش میارزید.
 

درون تاکسی خزید . میکوشید دردی را که در قسمت پشت سرش غوغا میکرد نادیده بگیرد.از راننده تاکسی پرسید: نزدیکترین شعبه گودویل کجاست؟
 

راننده که سیگار کثیف را میجوید با بی علاقگی پرسید: کدام گود ویل؟
 

- فروشگاه گودویل میدانی که لباسهای مستعمل ، اثاثیه دست دوم.
 

- اهوم . باشد می برمت.
 

از نظر راننده تاکسی، این جوانک قیافه اش به مشتریهای فروشگاه گودویل نمیخورد، اما خب به او چه مربوط بود؟ مسافر ، مسافر بود و کرایه ، کرایه.
 

از آپارتمان نانسی تا نزدیکترین شعبه گودویل پنج دقیقه راه بود . هوای تازه ای بصورت مایکل می خورد، بعد از شوک ناشی از دیدن آپارتمان خالی ، باز به او حیات بخشید. دیدن این آپارتمان درست همان اثری را برای او داشت که کسی نبض خودش را بگیرد و بفهمند که قلبش از کار ایستاده است!
 

- رسیدیم.
 

مایکل با گیجی از او تشکر کرد. دو برابر کرایه اش را به او پرداخت و پیاده شد.
 

یقین نداشت که اصلا دلش بخواهد به داخل فروشگاه برود. دوست داشت اثاثیه نانسی را در آپارتمانش ببیند ، همانجائی که به آن تعلق داشتند، نه در یک مغازه قدیم متعفن و بیروح، در حالی که برچسب قیمت روی آنها چسبیده .
 

تازه مگر می خواست چه کند؟ همه آنها را بخرد؟ بعد از آن چی؟
 

گیج و خسته و تنها وارد مغازه شد. هیچ فروشنده ای جلو نیامد تا به او کمک کند. بی هدف راهروی بین دو ردیف اجناس را تا انتها پیمود، و از راهرو دیگری برگشت. هیچ یک از اثاثیه را که می شناخت در آنجا نیافت. هیچ چیز آشنائی ندید.
 

ناگهان آزرده خاطر شد، نه برای فقدان چیزهائی که تا آنروز صبح بنظرش آنهمه مهم میرسیدند، بلکه بخاطر دختری که صاحب آنها بود و حالا دیگر در این دنیا نبود. و بعد از این دیگر یافتن یا نیافتن یادگاری از او هیچ چیز را عوض نمیکرد.
 

وقتی با قدمهای لرزان بسمت خیابان برمیگشت، قطره های اشک روی گونه هایش جاری بود.
 

این بار تاکسی صدا نزد. قدم زنان راه افتاد. کورکورانه و تنها در جهتی پیش میرفت که پاهایش او را می کشیدند، ولی مغزش از آن خبر نداشت. در ذهنش دیگر هیچ فکری نبود. مغزش مثل یک خمیر نرم شده بود. تمام بدنش به سستی یک تکه خمیر نرم بود، اما قلبش یک تکه سنگ بود. ناگهان در آن مغازه قدیمی متعفن عمرش به آخر رسیده بود.
 

اکنون میفهمید که همه این جریانات بطور دقیق چه مفهومی دارد. سر چهار راه پشت چراغ قرمز ایستاد. در حالی که انتظار میکشید آن چراغ لعنتی سبز بشود، یک مرتبه از حال رفت.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : شنبه 27 دی 1393 | 10:07 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.