تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل نهم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

این اندیشه ها دکتر را به هیجان آورد. او عاشق کاری بود که می خواست انجام بدهد و به نحو غریبی ندیده و نشناخته عاشق نانسی هم شده بود. عاشق شخصیتی که از او میساخت ، هویتی که آن دختر میافت . او همه چیزهائی را که لازم بود، به نانسی میداد.


نگاهی به ساعتش انداخت و پدال گاز را فشار داد. اتومبیل یکی از آرامش بخش های مطلوب او بود. علاوه بر آن ، با هواپیمای شخصی خود هم پرواز میکرد و هر وقت فرصت میافت به غواصی میرفت. اسکی باز هم بود و تا بحال از چندین کوه در اروپا صعود کرده بود. او مردی بود که دوست داشت ارتفاعات را بپیماید. دشواری ها را به مبارزه بطلبد، و پیروز شود. به همین علت ، دلباخته شغلش بود. مردم او را متهم میکردند که با سرنوشت مقدر و محتوم در می ستیزد.
 

ولی در واقع اینطور نبود. هیجان مانع غیر قابل عبور او را بر میانگیخت ، و تا بحال هیچ گاه شکست نخورده بود. نه به دست زنها ، کوهها ، اسکی و نه حتی یک بیمار. تا این زمان چهل و هفت ساله بود دست به هر کاری زده بود برنده شده بود و این بار هم خیال پیروزی در سر داشت. او و نانسی باهم پیروز میشدند.
 

نسیم ، بنرمی موهای تیره اش را ببازی میگرفت. زیر چشمانش از گذر عمر چین افتاده بود. و بعد از سفر اخیر خود به تاهیتی هنوز برنزه بود. شلوار خاکستری و پولیور کشمیر نرم آبی رنگ پوشیده بود که با ر نگ چشمانش هماهنگی کامل داشت. همیشه در لباس پوشیدن سلیقه به خرج میداد . قیافه ای بینهایت جذاب داشت، اما بیشتر از گیرائی چهره ، سر زندگی و روحیه مثبت او توجه و علاقه همه را بسویش می کشاند.
 

درست موقعی به فرودگاه رسید که هواپیمای حامل نانسی بر زمین می نشست. ورقه عبور ویژه خود را به مأمور پلیس نشان داد که در مقابل آن ، پلیس سری به علامت رضایت فرود آورد و قول داد از اتومبیل او مراقبت کند. حتی این پلیس مرد هم به گرگسن تبسم کرد. پیتر مردی بود که هیچکس نمیتوانست وجودش را نادیده انگارد. کشش شخصیت او ونیروئی که در تمام کارهای از خود بروز میداد، سایرین را به نحو غیر قابل مقاومتی بسوی خود جلب میکرد و در آنها این تمایل را بوجود میآورد که با او نزدیک و صمیمی شوند.
 

راه خود را با مهارت در کریدورهای فرودگاه تشخیص میداد. بعد از یک گفتگوی عجولانه با یکی از بازرسهای زمینی، بازرس گوشی را برداشت و در عرض چند دقیقه پیتر را برای عبور از دری راهنمای کردند.
 

از یک رشته پلکان پائین رفت و سوار یکی از وسایل نقلیه کوچک مخصوص فرودگاه گشت. با آن وسیله گذرگاه بسرعت پیموده شد و او در انتهای راه آمبولانس را دید که در کناری ایستاده و مدد کاران در انتظار بیرون آمدن بیمار از هواپیما هستند.
 

دکتر شتابان بسوی آمبولانس رفت و داخل آنرا بازرسی کرد تا مطمئن شود که همه دستوراتش را انجام داده اند. دستورات او مو بمو انجام شده بود. همه چیز همانطور بود که او می خواست . می دانست که آن سفر حتما برای دختر بیبمار دشور بوده ولی دکتر لازم دانسته بود که او فورا به سانفرانسیسکو بیاید. دکتر میخواست به این ترتیب همه کارها را زیر نظر خود داشته باشد. دهها طرح داشت که میخواست آنها را پیاده کند و در عرض چند روز کار را شروع میکرد.
 

مسافرین را چند لحظه عقب نگاهداشتند تا نانسی را از در جلوئی هواپیما بیرون بیاورند. مسافرین زن که ناظر این قضیه بودند خود را با اندوه کنار کشیدند و نگاه خود را از بطری ها و سرم های خون که بالای سر آن دختر باند پیچی شده آویخته بود میدزدیدند. اما بنظر می رسید که پرستارها در ضمن انتقال نانسی با او مشغول گفتگو هستند.
 

دکتر از قیافه پرستارها خوشش آمد. با آن که جوان بودند اما با لیاقت مینمودند. معلوم بود تیم خوبی را تشکیل میدهند. این همان چیزی بود که او می خواست . همه آنها تا یکسال و نیم دیگر با هم همکاری میکردند و در این میان هرکسی اهمیت خاص خودش را داشت و دیگر جائی برای اکراه یا بی لیاقتی باقی نمی ماند. هرکدام باید حد اعلای تلاش خود را بکار میبردند، حتی نانسی پیتر خود مراقب این امر بود، چون نانسی حکم ستاره این نمایش را داشت.
 

دکتر ناظر انتقال نانسی بسمت خود بود. صبر کرد تا برانکار به آرامی در داخل آمبولانس قرا گرفت. بروی پرستارها تبسم کرد، ولی حرفی نزد. با اشاره دست به آنها فهماند که منتظر بمانند و سپس وارد آمبولانس شد و کنار نانسی در جای راحتی نشست. دست نانسی را جستجو کرد و آنرا یافت.
 

- سلام نانسی ، من پیتر هستم . سفر چطور بود؟
 

از لحن پیتر چنین مینمود که نانسی یک موجود واقعی و هنوز برای خود کسی است ، نه اینکه فقط یک حباب بدون صورت باشد.
نانسی حس میکرد از هر کلام او آرامش و تسکین میتراود.
 

هنگام پاسخ ، صدای نانسی خسته اما علاقمند بود.
 

- سفر خوب بود. شما دکتر گرگسن هستید؟
 

- بله . ولی برای دو نفر که قرار است با هم همکاری کنند پیتر صمیمانه تراست.
 

نانسی از طرز بیان او خوشش آمد . اگر میتوانست لبخند میزد. پرسید: تو برای دیدن من این راه را آمده ای؟
 

- مگر تو برای دیدن من سفر نکرده ای؟
 

نانسی دلش میخواست سرش را تکان بدهد اما نمیتوانست.
 

- چرا . متشکرم.
 

- خوشحالم که آمدم . پیش از این به سانفرانسیسکو آمده بودی نانسی؟
 

- نه.
 

- پس به این شهر دل میبندی. میخواهیم یک آپارتمان برایت پیدا کنیم که آنقدر دوستش داشته باشی که هیچوقت هوس رفتن از اینجا به سرت نزند. میدانی ، بیشتر مردم توی این شهر پابند میشوند. کافیست یک بار گذرشان به اینجا بیفتد، دیگر تا ابد ماندگارند. من پانزده سال پیش از شیکاگو آمدم . حالا دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمیتوند از اینجا تکانم بدهد.
 

نانسی از حالت بیان او خنده اش گرفت. دکتر تبمسی به او کرد و پرسید: تو اهل بوستون هستی؟
 

دکتر طوری با نانسی تا میکرد که گوئی دوست مشترکی آنها را بهم معرفی کرده . ولی در حقیقت میخواست که نانسی بعد از یک سفر طولانی احساس راحتی کند. پرستارها هم در همان حال که با دو مدد کار آمبولانس گپ میزدند خوشحال بودند که فرصتی برای راحت باش دارند. گاه به گاه نگاهی به دکتر گرگسن که هنوز با نانسی صحبت میکرد می انداختند . به او علاقه پیدا کرده بودند. از وجود او صمیمیت می تراوید.
 

نانسی در جواب سئوال دکتر گفت: نه من اهل نیوهمپشایر هستم . و در آنجا در یک یتیم خانه بزرگ شدم . وقتی هیجده ساله بودم به بوستون آمدم.
 

- چه سرگذشت خیال انگیزی. یا نکند آن یتیم خانه هم نسخه بدل یتیم خانه های قصه های دیکنز بوده ؟
 

دکتر به هر موضوعی با دید آسان گیر و شاد نگاه میکرد. پرسش او در باره یتیم خانه های دیکنز نانسی را به خنده میانداخت.
 

- بندرت شبیه آن یتیم خانه ها میشد. دایه ها مهربان بودند. طوری که من آرزو میکردم یکروز دایه بشوم.
 

- وای خدای من ، اینرا گوش کن ! وقتی ما کار خودمان را بپایان برسانیم ، تو خانم جوان این آمادگی را خواهی داشت که به هالیوود بروی و ستاره سر شناسی بشوی. اگر بروی خودت را در یک صومعه قایم کنی، من ، من.... نخیر ، من مانعت میشوم. لعنت خدا بر شیطان . بهتر است بمن قول بدهی که فرار نمیکنی تا دایه یتیم خانه بشوی.
 

از نظر نانسی دادن این قول هیچ دشوار نبود. او مایکل را داشت که خود را برای او آماده بسازد. رویاهای او برای راهبه شدن سالها پیش بیرنگ شده بود. اما از سر بسر گرگسن گذاشتن لذت میبرد. از او خوشش میآمد، با افسوس ولی خندان پاسخ داد: خیلی خب ، باشد.
 

- این جوری پیمان می بندی؟ باید بگوئی قول میدهم.
 

- قول میدهم.
 

- چه قولی ؟
 

حالا هر دو خنده شان گرفته بود.
 

- قول میدهم نروم دایه بشوم.
 

- حالا بهتر شد. قبولست .
 

دکتر به دو پرستار اشاره کرد که به آنها بپیوندند. مددکاران آمبولانس بسمت جلوی ماشین حرکت کردند.
 

اکنون نانسی برای عزیمت حاضر شده بود. دکتر نمی خواست با حرفهای پیاپی او را خسته کند . با آمدن پرستار ها به نانسی گفت: چرا مرا به دوستانت معرفی نمیکنی؟
 

- بگذار ببینم. آهان ، این دست سرده لیلی است و دست گرمه گرشن .
 

هر چهار نفر خندیدند . لیلی دست نانسی را گرفت و آنرا با ملایمت نوازش کرد.
 

- خیلی متشکرم نانسی.
 

نانسی پیش خودش لبخندی زد. در کنار دوستان تازه اش احساس امنیت میکرد. اکنون تنها فکری که در سر داشت این بود که بعد از پایان اعمال جراحی چه شکل و قیافه ای برای مایکل پیدا خواهد کرد.
 

از پیتر گرگسن خیلی خوشش میآمد. ناگهان این احساس به وی دست داده بود که دکتر میخواهد از او یک زن بسیار استثنائی بسازد. چون به وجود او و کار خود اهمیت میدهد. جای دستهای سرد لیلی را دست قوی و گرمی بخش دکتر گرفتند.
 

- به سانفرانسیسکو خوش آمدی کوچولو.
 

در تمام راه تا شهر دکتر دست او را در دست خود نگهداشت. حضور دکتر به نحو غریبی این احساس را به نانسی میبخشید که به موطن خودش برگشته است.

درهای آمبولانس باز ، و برانکار با مهارت به داخل هتل حمل شد. مدیر هتل که یک آپارتمان کامل را برای آنها آماده کرده بود، برای استقبال از آنها در سرسرای ورودی انتظار میکشید.
 

آنها قصد داشتند در فاصله بیرون آمدن از بیمارستان تا رفتن به منزل ، یکی دو روز در هتل اقامت کنند. ماریون چند قرار ملاقات مربوط به کار در بوستون گذاشته بود، و علاوه بر آن مایکل اصرار داشت که قبل از رفتن به خانه ، چند روزی در یک هتل بمانند. مادرش آماده بود که در مقابل تمام تمایلات او سر تسلیم فرود آورد.
 

مدد کاران آمبولانس، مایکل را با احتیاط روی تخت خواباندند و او با حالت عصبی شکلکی در آورد و به مادرش گفت: بخاطر خدا بس کن مادر. من حالم خوبست. تمام دکتر ها گفتند حالم خوبست.
 

- با اینحال عجله لازم نیست.
 

مایکل به اطراف آپارتمان نظری انداخت و پوزخندی زد: عجله...؟
 

مادرش به مدد کاران آمبولانس انعامی داد و آنها بیدرنگ ناپدید شدند. اتاق پر از گل بود و یک سبد بزرگ میوه روی میز نزدیک تخت قرار داشت. این هتل متعلق به ماریون بود که چند سال پیش بعنوان نوعی سرمایه گذاری خریده بود.
 

ماریون به مایکل گفت: حالا استراحت کن عزیزم و هیجان به خودت راه نده. دوست داری چیزی بخوری؟
 

پیش از آن ماریون در نظر داشت که برای مراقبت از او پرستار دائمی بگیرد. ولی حتی دکتر توصیه کرده بود که این کار را نکند چون بدون شک مایکل را به مرز جنون میرساند.
 

اکنون مایکل کاری نداشت جز اینکه دو هفته دیگر را به حال استراحت بگذراند و بعد از آن میتوانست کارش را شروع کند. اما خود مایکل نقشه دیگری در سر داشت که در وهله اول میخواست آنرا انجام دهد.
 

ماریون یک بار دیگر از مایکل پرسید: نهار میخوری؟
 

مایکل بلند شد و در تخت نشست و با حالت شیطنت آمیزی گفت: البته ... خوراک خرچنگ با تخم لاک پشت و خاویار و ....
 

ماریون زیاد اعتنائی به حرفهای او نداشت . نگاهش متوجه ساعتش بود. بطور سرسری پاسخ داد: چه ترکیب نفرت انگیزی! اما خودت یک چیزی سفارش بده. حالا دیگر هر لحظه جرج ممکن است سر برسد. ساعت یک در شهر جلسه داریم. سپس با خاطری پریشان از اتاق خارج شد، تا نگاهی به کیف حاوی اسناد و مدارکش بیندازد.
 

مایک صدای زنگ در آپارتمان را شنید . لحظه ای بعد جرج کالوی قدم به داخل اتاق او گذاشت و گفت: سلام مایکل ... حالت چطور است؟
 

- بعد از دو هفته بستری شدن در بیمارستان و بیکاری مطلق ، احساس گیجی میکنم.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : چهارشنبه 24 دی 1393 | 04:35 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.